X
تبلیغات
عربی قلم (عبدالباسط عرب) - مقالات تخصصی عربی

عربی قلم (عبدالباسط عرب)

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد

بررسی سير وتحول شعر پایداری کشور فلسطین درقرن بیستم-
بررسی سير وتحول شعر  پایداری کشور فلسطین درقرن بیستم-

مقدمه:

درگیری و نزاعی که در اوایل قرن گذشته در کشور فلسطین بوجود آمد ، وتا امروز هم ادامه یافته است ، تبدیل به یکی از رویدادهای جهان امروز شده ، که فکر همه سیاستمداران ومتفکرین جهان خصوصاً اعراب ومسلمانان را به خود مشغول کرده است.

 این مبارزه علناً درسال 1948م رخ داد ، ومردم بیگناه فلسطین را وارد درگیری وجنگی جدید کرد. اما فلسطین بعنوان یک کشور عربی همواره هویت خود را حفظ کرده ، وبرای میراث فرهنگی و ادبی خود ارزش زیادی قائل بوده است ، وبا وجود تأثیر پذیری از تحولاتی که در منطقه رخ داده بود ، همواره کاروان علم  و أدب این سرزمین از همراهی با سایر کشورهای عربی بازنمانده است ، حتی شاهد ظهور سبکهای أدبی جدیدی بوده ایم که نمونه بارز آن شعر پایداری « مقاومت » است.

بدون شک یکی از مهمترین پدیدهای أدبی معاصر عرب که درگیری مردم فلسطین با یهودیان اشغالگر سهم بزرگی در نمو وظهور آن داشته است، شعر مقاومت یا پایداری می باشد. واز آنجا که این شکل از ادبیات ارتباط مستقیمی باجوانب مختلف زندگی مردم مثل دین، سیاست ، اقتصاد، فرهنگ ، وتاریخ ، پیدا کرده است ، شاهد آن هستیم که شعراء وادباء کثیری روی به این شکل از ادبیات آورده اند، وتبدیل به مبارزینی در میدان ادبیات شده اند ، که ارزش آن ازمبارزه مستقیم نظامی کمترنیست.

لذا در قرن بیستم گرایش به سمت شعر پایداری « مقاومت » در فلسطین به اوج می رسد، ودچار فراز ونشیبهای زیادی می گردد، که در این مقال سعی کرده ام ، سیر تحولات ادبی ، سبکی ، وموضوعی  این نوع شعر را براساس یک تقسیم بندی زمانی، بررسی کنم.
شعر فلسطینی قبل از سال 1917م

در حقیقت شعر فلسطینی در این دوره دچار یک ضعف وسستی شدیدی شده است ، که علت اصلی آن حاکم شدن ترکها برکشور فلسطین بوده است ، چرا که حکّام ترک به أدب وزبان عربی آنچنان که شایسته بود توجه نداشتند ، وسعی داشتند که زبان ترکی را بعنوان زبان رسمی معرفی کنند ،  لذا در روزنامه ها ومجلات از زبان ترکی استفاده می کردند.

تا جائیکه اعراب حق منتشر کردن روزنامه یا مجله ای به زبان عربی را نداشت. به این علت شعر فلسطینی درأواخر قرن 19 میلادی وربع اول قرن بیستم دچار یک انحطاط شد، به این صورت که یک زبان شعری بوجود آمد که خالی از بلاغت واستحکام خاص زبان عربی بود، ودر واقع یک شعر عامی است که به سادگی مشخص است که گوینده شعر به اسالیب زبان عربی تسلط کافی ندارد.1

به این خاطر چه در زمینه شعر مقاومت وچه در سبکهای دیگر شعری این ضعف وکم توجه ای را بوضوح می بینیم. لذا بسبب إطلاله کلام ازآوردن نمونه های شعری در این دوره پرهیز می کنیم.

شعر مقاومت فلسطینی بین سالهای 1917م تا 1948م:

این دوره از شعر مقاومت که بعنوان دوره « انتداب» نام گذاری شده ، همزمان است با قرارداد « بلفور» که بر اساس این قرارداد کشور استعمارگر انگلستان نماینده کشور فلسطین درسازمان ملل گردید. این امر درگیری خونینی را در فلسطین در پی داشت، که در این مبارزات شعر بعنوان یک سلاح جنگی برای فلسطینیها بشمار می رفت، چرا که شعراء در این دوره در کنار مردم زندگی می کردند، و از مصیبتهای آنها بی نصیب نبودند.  لذا حرکت اولیه وبنیادی به سرودن اشعار مقاومتی را ما در این دوره شاهد هستیم ، که آن هم تلاشی جز آشکار کردن حق از باطل نبود، بنابراین در ابتدا به بررسی مضامین شعری در این دوره یعنی « انتداب » می پردازیم.

مضامین شعری در دوره « انتداب»

  اگر نظری إجمالی در شعر مقاومت در این دوره بیندازیم ، درمی یابیم که شعراء مقاومت در دو جبهه وارد نبرد میشوند. أولاً سعی دارند ظلم وجور استعمار بریطانیا را به تصویر بکشند. ودوم به جنبه دیگر این ظلم وستم یعنی صهونیستها که بطور مستقیم به خاک آنها تجاوز کرده می پردازند. به این علت شاید ازمهمترین مضامین وأغراض شعر مقاومت در این دوره بتوان، موارد زیر را ذکر کرد:

الف) شناساندن دشمن ومحکوم کردن عهدنامه « بلفور»:

   در این میان شعراء زیادی  قلم سرای کرده اند که از مهمترین آنها ابراهیم طوقان را می توان نام برد، او انگلیسیها را خطاب قرار می دهد ومیگوید:

منذ احتللتم و شؤم العيش يرهقنا             وكان وعدا تلقيناه ايعاد

« آن هنگام که شما کشور را اشغال کردید بدبختی، زندگی ما را مورد تاخت وتاز قرار داد وما آن وعده آزادی را که شما داده اید به عنوان یک تهدید تصور می کنیم».

او کلام خود را با کمی سخره درهم می آمیزد ومی گوید:

خجلنا من لطفكم يوم قلتم                 " وعد بلفور نافذ لا محالة"

« ما از لطف ومحبت شما آن روزی که گفتید عهدنامه بلفور بدون شک اجرا می شود شرمنده شدیم».

وعرفنابكم صديقاً وفياً                   كيف ننسى إنتدابه وإحتلاله2

« وشما را شناختیم که چه دوست وفادار وصادقی هستید پس چگونه انتداب واشغال را از یاد ببریم؟».

دراین ابیات ابراهیم طوقان بصراحت بیان می کند که عهدنامه بلفور جز وعده ای پوچ نبوده است حتی بنظر او این عهدنامه بیشتر شبیه یک تهدید است، او در بیت آخر کلمه احتلال را معطوف به کلمه انتداب می کند ، تا این مفهوم را بفهماند که این عهدنامه با اشغال وظلم همراه بوده است.

از دیگر شعراء مقاومت در این دوره میحی الدین الحاج عیسی است، که با بدبینی نسبت به عهدنامه « بلفور» آن را شوم ونحس می داند واین چنین می سراید:

كم كان وعدك يا بلفور مشأمة            أعوذ بالله من شؤم المواعيد3

«ای بلفور چقدر وعده تو شوم ونحس بود، بخدا پناه می برم از نحوست این وعدهها».

 ب) دعوت به اتحاد وحفاظت از وطن با پشتکار:

شعراء مقاومت در این دوره با هشدار به ملت وآگاه کردن آنها به خطرات مختلفی که آنها را تهدید می کند سعی در متحد ومنسجم کردن ملت خویش دارند ، لذا در این میان ابراهیم طوقان چنین می گوید:

الله ثم الله ما أحلى التَضامُن والوِفاقا            كم مِن فؤاد راق فيه ولم يكن مِن قبل راقا شدوا4

« پروردگارا چقدر همپيمانی وهمبستگی شيرين است چه قلبهايي مشتاق آن شدند که از قبل نبودند».

ابراهیم الدباغ هم این نکته را مد نظر گرفته ودرباره اتحاد وکار وتلاش بدون خستگی اینگونه بیان می کند:

عودوا لجمع الشَمل بعد فرقه                         طويلة حبا بتوثيق العُرى

« باز گردید و بعد از جدایی طولانی دوباره بخاطر عشق به صداقت ودوستی ، متحد وهمپیمان شوید».

لا نام أهلوها ولا كل أبناها                        سعيا وان سيعه سوف يری5

« برای هیچ شخص یا فردی از فرزندان وطن جز سعی و کوشش نیست، واین تلاشی است که در آینده نتیجه آن دیده می شود».

    از کلماتی که در ابیات برگزیده این دو شاعر بکار رفته، دلیلی بر این ادعاء است که شعراء همدلی وهمبستگی ملت را راهی برای پیروزی می دانند. 

ج) بیان جنایات صهیونیستها

این موضوع در شعر بیشتر شعراء این دوره بوفور دیده می شود، در این میان ابراهیم طوقان و برهان الدین العبوشی، نقش بیشتری در بر ملا کردن این جنایات ایفاء می کنند.

 برهان الدین العبوشی با شجاعت وجسارت اینگونه بروشنی می گوید :

أرهقتمونا وقربتم منايانا                  واليوم تبغوننا ننسى ضحايانا

« به ما ظلم کردید وما را به مرگمان نزدیک کردید و امروز نیز به ما جور می کنید تا قربانیان را فراموش کنیم».

لم تتركوا فوقها أنثى ولاذكرا                  الا قتلتم له أهلاو إخوانا

« مرد وزنی را در روی زمین رها نکردید مگر اینکه خانواده وبرادرانش را بقتل رساندید».

ولم تراعوا لاهل الدين حرمتهم          بل انتبذتم وراء الجور صبيانا6

« حرمت اهل دین را بجا نیاوردید و بعد از اینکه جور وستم کردید فرزندان وکودکان ما را به حال خود رها کردید».

عبوشی در این ابیات به جنایاتی چون ترور، کشتار زنان وبچه ها، وبی احترامی به مقدسات دینی  اشاره می کند.

د) ترانه سرای به عشق وطن

ازموضوعهای جالب وزیبا دراین دوره این بود که شاعر خود را عاشقی شیفته وشیدا و وطن را معشوقی دلربا تصوّر می کند، وبه عشق او ترانه عاشقانه سر می دهد، یا اینکه در قالب یک ترانه، تمامی ویژگیهای دوست داشتنی را با هنر نمایی واستفاده از عبارتهای محکم زبان عربی به وطن نسبت می داد.

از مشهورترین این سروده ها قصیده « موطني» از ابراهیم طوقان است؛ که دارای موسیقی دلنشین وجذابی است؛

موطني    : الجلال والجمال والسناء والبهاء في رباک
والحياة والنجاة والهناء والرجاء في هواك                     هل أراكم ؟ سالما منعما وغانما مكرما

هل أراكم في علاك تبلغ السماک؟ موطني...               موطني الحسام و اليَراع   و النزاع رمزنا

مجدنا وعهدنا و واجب الى الوفا يهزنا7
اسلوب شعری این دوره

از آنجا که در هر عصر از ادبیات عرب اسالیب شعری براساس مقتضای زمان ومحیط دچار تغیر شده اند . اسلوب شعری ، شعر مقاومت در دوره انتداب با تغیراتی مواجه شده که به بعضی از آنها به اختصار اشاره می کنیم:

از نظر اسلوب شعری اگر دربعضی از اشعاری که ذکر شد، نظر کنیم درمی یابیم که اسلوب خطابی بر شعر غلبه داشته ، وشاعرانی چون ابراهیم طوقان ، وابراهیم الدباغ به این امر توجه خاصی داشته اند. بطوری که اگر به قصیده « الثلاثاء الحمراء » ( سه شنبه خونین)از ابراهیم طوقان مراجعه کنیم ، این اسلوب خطابی بروشنی  به چشم می خورد.8

شعراء این دوره بشکل خاصی رو به نمایشنامه نویسی آوردند، بطوری که نمایشنامه نویسی بشکل یک قالب شعر مقاومت درآمد. شاید علت آن هم این بود که شعراء دریافته بودند که درقالب نمایشنامه می توانند جنبه های مختلف زندگی مردم فلسطین چه از نظر تاریخی وچه از نظر فرهنگی را بتصویر بکشند، ازاین نمایشنامه ها می توان به نمایشنامه « وطن الشهید » از برهان الدین العبوشی اشاره کرد . دراین نمایشنامه که از پنج فصل تشکیل شده ، به صورت مفصل درباره انقلاب ترکها وتوطئه صهیونیستها وچگونگی روی کار آمدن یهودیان وهمچنین انتفاضه مردم فلسطین وآمادگی دولتهای عربی برای کمک به فلسطینیها ، سخن به میان می آورد . لذا در این دوره شعر مقاومت شکل قصصی وداستانی بخود می گیرد.

از جمله سبکهای رایج در این دوره سبک کلاسیکی وسنتی است ، بیشتر شعراء در این دوره به این سبک روی آوردند . شعراء مقاومت در این زمان هیچ وقت نتوانسته اند از قید وبند تقلید رهایی یابند، وپیوسته دراشعار خود عمود شعر گذشته گان را حفظ کرده اند ، واگر هم تغیری وجود داشت ، بسیار جزئی وآن هم در موضوعات شعری بوده است ، مثلاً شعراء برای هر حادثه یا مناسبتی شعری در همان قالب سنتی وکلاسیکی می سرودند. که این اشعار بیشتر رنگ وبوی شعر دوره عباسی را بخود می گیرد.

بطور کلی گرایش به پیروی از سبک سنتی بیش از هر سبکی دیگر مورد توجه شعراء مقاومت فلسطینی در این دوره بوده است. البته ناگفته نماند که ویژگیهای سبک رمانتیکی « رومانسی » بندرت در این دوره به چشم می خورد، بطوری که شعراء اندکی که درسبک کلاسیکی وسنتی مهارت کافی نداشتند،روی به این سبک می آوردند؛ از جمله آنها می توان به ابو سلمی ، مطلق عبد الخالق ، اشاره کرد.      

اما بصورت کلی می توان به این نکته اشاره کرد که ویژگیها وخصوصیات سبک رئالیسم در شعر شعراء کلاسیکی مشهود وواضح است . این شعراء سهولت و بساطت را در کلمات ولغاتی که انتخاب می کردند ، مد نظر داشتند. با انتخاب این کلمات ومفردات به سادگی می توانستند به افکاری که در سرداشتند اشاره کنند. اما باید توجه داشت که شعراء این دوره هرگز وحدت موضوعی واسلوب گزارشی را در آثار منظوم خود از یاد نبردند، وبندرت از موضوع اصلی خود خارج میشوند.

درپایان بحث شعر در دوره انتداب بهتر است درباره زبان شعر وخصوصیات آن صحبت کنیم .شعر مقاومت در این دوره پر از صنعتهای بیانی وبدیعی است وشعراء با الفاظ  وکلمات خود سعی داشتند تا آنجا که ممکن است به زیبایی عبارات خود بیفزایند. وهیچ کس از این امر مستثنی نبود جزاسکندر خوری البیتالیجی که به قول برخی از ادباء اندوخته ای او از میراث شعرسنتی بسیار اندک بود . چرا که زبان شعری او نزدیک به زبان کوچه وبازار بوده است.9

بنابراین گرایش به سوی تزئینات وزخارف سنتی در شعر مقاومت این دوره بخوبی بچشم می خورد اما از سال 1924 م به بعد بعضی از حرکات جهت خارج شدن از این قید بچشم می خورد وآنهم به خاطر سرودن شعر در مضامین ملی وحوادث واتفاقات قومی وسیاسی بود. لذا اندکی از سهولت وبساطت سبک رئالیسم را در انتقال افکار واحساسات وعواطف می بینیم .     

شعر مقاومت فلسطینی بعد از سال 1948م:

سال 1948م برای فلسطینیها یادآور خاطرات وحشتناکی از جنگ ونبرد است، وبه این خاطر به سال « النکبة » نام گذاری شده است، ازاین تاریخ به بعد تأثیراتی نسبتاً ملموسی بر تمام جوانب زندگی مردم فلسطین بوجود آمد ، این تحولات بر پیکره أدب وشعر مقاومت تأثیرگذاشت و آن را وارد مرحله جدیدی از مبارزه ادبی کرد، بطوری که هم اکنون بجرأت می توان گفت: شعراء در این دوره موضوعی مهمتر از مقاومت ومبارزه با سلاح شعر پیدا نکردند، چرا که این مسأله بااهداف سیاسی ، اجتماعی، فرهنگی واقتصادی آنها در هم آمیخته بود.

     در این مجال دکتر عبد الرحمن الکیالی یکی از برجسته ترین محققین در زمینه ادب مقاومت می گوید: « در این دوره از شعر مقاومت ، بر شعراء واجب می آمد که به شجاعت وبی پروایی مسلح شوند وبه نیرو وقدرت کلمه وشعر ایمان بیاورند وأدب وذوقشان را در این مأموریت مقدس مستعد و آماده نگه دارند».10

 مضامین شعری بعد از سال نکبة:

الف) بتصویر کشیدن جنگ ومصیبتها وبدبختیها ناشی از آن:

شعر در این دوره الهام گرفته از مشکلات ومصائبی بود که در آن زمان بر زندگی ملّت فلسطین حاکم شده بود. لذا همه شعرا این امر را در شعر خود لحاظ می کردند.

از بین این شعراء هارون ورشید به این مصائب این گونه اشاره می کند:

يانفسي ويا لحرقة نفسي              طوى الحب والهوى و الهناء

« ای روح من ، وعجبا از شور وشوقش، چرا که عشق ودلدادگی وسعادت همه در روح من پیچیده شدند».

أنا بعد الذي أصاب بلادي            من   بلاء   كأنّةٍ  بكماء

« من بعد از مصیبتی که سرزمینم دچارشد، گویی که روحم  در کما بسر می برد».

وفلسطين  غادةالشّرق قالوا         قد أصيب أصابها الاغماء

« گفتند که فلسطین، این عروس شرق دچار مصیبت شده، وبه خاموشی فرو رفته است ».

فجأة وانطوى البساط وجفت       خمرة الكأس , واختفى الندماء

« گلیمها وفرشها همگی جمع شدند، جامهای خمر خشک شدند ، و پیمانه های شراب همه محو شدند».

فإذا   الموطن   العزيز  ذليل        و إذا  الأهل  أهله  غرباء11

« پس سرزمین گرامی و استوار ما خوار وذلیل شد و اهالیش در داخل وطنشان غریب وبیگانه شدند».

 ب) سروده های در ذکر شهداء وفداکاری:

باوجود نبردها ومبارزات نظامی نابرابری که در این دوره در گرفت مردم داغدار بسیاری از فرزندان خود شدند، که در راه وطن یکی پس از دیگری به شهادت می رسیدند. در بین این شهداء شاعرانی هم پیدا می شدند که بخاطر افشاءگریهای که با شعر خود می کردند، در معرض تروریا قتل در زندان قرار می گرفتند.

لذا سرودن اشعاری دررثائی شهداء وتقدیس شهادت، مورد عنایت بسیاری از شعراء مقاومت دراین دوره قرار گرفت.ازبین اشعارمقاومتی دوره نکبة قصیده« غابة القسطل»از هارون رشید نمونه خوبی برای این موضوع است:
أننسى الشهيد شهيد الكفاح           شهيد فلسطين في القسطل

« آیا شهید مبارزه وشهید فلسطین در منطقه قسطل  را فراموش می کنیم ؟».

أننساه و  هو  يمدّ   يديه                الى    الثأر  لهفة   مستقل

« آیا اورا فراموش می کنیم در حالی که او با حسرت وحزن مخصوصی دستش را به طرف انتقام کشیده است؟».

وعيناه بالنّار ترمي الشرار              تنفث من صدره المشتعل

«وچشمانش شعلهای آتش را  با آتشی که از سینه ی افروخته اش بلند می شود، پرتاب می کند».

سنأتيك رغم الأسي والدموع          سنأتيك بالأمل الأجمل

« علی رغم حزن وگریه واشک ، با تمام آرزوهای زیبا ، بزودی نزد تو خواهیم آمد».

غداً سنعود الى مجدنا                   الى الحقل, للكرم, للمنزل

« فردا به بزرگی وعظمتمان بر خواهیم گشت و به کشتزار ها وباغهای انگور و خانهایمان باز می گردیم».

سنزرع أشجارنا هناك                  سنزرعها في الغد المقبل12

« و در فردایی نزدیک، درختانمان را در آنجا خواهیم کاشت».
ج) تقدیس وتخلید وطن

این موضوع از مضامین کلی است که همه شعراء به آن توجه خاصی داشتند، خصوصاً محمود درویش که در این میدان به آوازه بلندی دست یافته است، بعنوان مثال می توان به قصیده « الوطن» اشاره کرد:
علّقوني على جدائل النخلة            واشنقوني.. فلن أخون النخلة!

« اگر مرا از گیسوان نخل آویزان کنید ویا اگر مرا به دارآویزان کنید ولی هرگز به نخل خیانت نمی کند.( نخل نمادی برای وطن است)».

هذه الأرض لي ..وكنت قديماً                  أحلب النوق راضياً  ومولّه

« این سرزمین من است و از قدیم در آن بوده ام ودر آن با خوشی وخرّمی شتر می دوشیدم ( با راحتی وخوشی زندگی کردن)  »
وطني ليس قصةً أو نشيداً           ليس ضوءاً على سَوالف فُله    ...

« وطن من داستان یا سروده ای  نیست، و وطن من پرتوای از گذشته شکست خورده نیست».
...ورياح ضافت بحجرة سجن               وعجوز يبكي بنيه ..حقله

« وبادها به سنگ چینهای زندان می وزنند گویی که به مهمانی می آیند وپیرزنی به خاطر فرزند ومزرعه اش گریه می کند».

هذه الأرض جلد عظمي               وقلبي..

« این سرزمین پوست واستخوان وقلب من است».

فوق أعشابها يطير كنحله       

« وقلبم مانند زنبوری بر روی مرغزاهای آن به پرواز در می آید».

علّقوني على جدائل نخله        واشنقوني.. فلن أخون النخلة13

« مرا از گیسوان نخل آویزان کنید ویا اگر مرا به دارآویزان کنید ولی هرگز به نخل خیانت نمی کند».       

شاعر در این ابیات بیان می کند که حتی اگر کشته شود ، به وطن خود خیانت نمی کند وقلب او همیشه در عشق رسیدن به وطن است.  اوپیوسته در اشعارش سعی دارد امید وآرزو به آینده سرزمین خود را در دل مردم زنده نگه دارد .

این پایداری ومبارزات مداوم شعراء ، بدون عکس العمل از طرف مقابل همراه نبود، بطوری که اسرائیلیها درصدد جلوگیری از نشر وپخش اشعار آنها برآمدند وبرای این هدف از طُرق مختلفی وارد عمل می شدند، مثلاً دست به ترور وشکنجه وزندانی کردن شعراء  می زدند که از مهمترین جنایتهای آنها می توان به تبعید اشاره کرد. لذا در شعر پایداری در این دوره آثاراین تعذیبات بوفور بچشم می خورد. اما این شعراء حتّی در داخل زندان وتبعید هم دست از مبارزه ومقاومت بر نداشتند چرا که آنها رسالت مقدسی را برگزیده بودند.

 از جمله این مبارزین می توان به محمود درویش که یکی از پرآوازه ترین شعراء مقاومت دراین دوره است، اشاره کرد. زندانها وتبعیدهای این شاعر گواه خوبی بر این ادعاء است. او هیچ وقت از مصیری که انتخاب کرده بود خسته وملول نشده و تا همین امروز پرچم رسالت خود را بصورت شایسته ای حمل کرده است.

از جمله قصائد او می توان به قصیده « الرسالة مِن المنفی ( نامه ای از تبعیدگاه)» اشاره کرد؛    

هل يذكر المساء            مهاجرا أتى هنا... و لم يعد إلى الوطن الوطن ؟

« وطن؟ آیا غروب را به یاد می آوری که مسافری به اینجا آمد... وبه وطن بر نگشت».

هل يذكر المساء                     مهاجراً مات بلا كفن ؟

« آیا غروب را به یاد می آوری مسافری که بدون کفن مُرد».

يا غابة الصفصاف ! هل ستذكرين      أن الذي رَمَوه تحت ظلك الحزين

« ای  جنگل  درخت بید! آیا کسی را که در زیر سایه عمیق تو تیر زدند به یاد خواهی آورد».

  هل تذكرين أنني إنسان

« آیا یاد می آوری که من انسان هستم».

و تحفظين جثتني من سطوه الغربان؟     و أنت يا أُماه

« آیا جسد من را از یورش کلاغها محافظت می کنی ؟»             « وتوای مادر...»

و والدي ، و إخوتي ، و الأهل ، و الرفاق ...

«  وپدرم وبرادر وخواهرم، خانواده ودوستانم ».

لعلّكم أحياء، لعلّكم أموات،لعلّكم مثلي بلا عنوان

« شاید شما زنده باشيد، یا اینکه مرده باشید ، شاید هم مثل من بدون آدرس باشید».

ما قيمة الإنسان      بلا وطن ،بلا عَلَمْ

« ارزش انسانی که بدون وطن وپرچم...».

ودونما عنوان      ما قيمة الانسان؟14

«وبدون آدرس خانه اش است چيست؟».

شاعر طعم تلخ  زندگی در زندان ومحرومیت را چشیده است، و در قصیده ای بعنوان « السجن( زندان)» میگوید:

 تغيرّ عنوان بيتي                 و موعد أكلي

« آدرس خانه ام و زمان غذا خوردنم تغیر کرد»

و مقدار تبغي تغيرّ            و لون ثيابي، ووجهي، و شكلي15

« مقدار تنباکو ورنگ لبایسم وصورت وشکلم عوض شده است»
اسلوب شعری

اما اگر به اسلوب شعر در این دوره بپردازیم ، تغیر چندانی ازآنچه در دوره قبل حاکم بود بچشم نمی خورد، و در واقع همان سبک خطابی گزارشی وشعر قصصی همراه با نمایشنامه، که در دوره انتداب بر ساختار اشعار مقاومت حاکم بود در این دوره نیز به چشم می خورد.

اما در اوایل این دوره یعنی از سالهای 1948م تا 1960م گرایش به سمت سبک قدیمی وکلاسیکی در بین شعراء دیده می شود البته با کمی تغیر در مضامین آن ، بطوری که این سبک بیشتر دراشعار سیاسی رایج بود، وشعراء سعی داشتند بر اساس موضوعی که در شعر دنبال می کردند، ویژگی خاصی به ساختار سروده خود بدهند. مثلاً در اشعار ملی وحماسی بیشتراوقات از الفاظ محکم وقوی استفاده می کردند، یا وقتی درباره نکبة ومصائب ناشی از آن سخن به میان می آوردند، ازالفاظی که پرازغم واندوه وحزن است، استفاده می کردند.

شاید گرایش شعراء به سبک کلاسیکی در حقیقت بخاطر موسیقی خاصی است که بدلیل التزام به وزن وقافیه بوجود می آید. ولی اگرچه ازنظر شکل وهیکل شعر کاملاً قدیمی است اما از نظر مضوعی شکل جدیدی بخود می گیرد. ودر واقع مضامین جدید راهی به درون ساختار کلاسیکی بازکردند.

اما میل به سبک رمانتیکی « رومانسی » دروه نکبة برخلاف دوره انتداب بیشتر بچشم می خورد. شعراء به این سبک روی می آوردند تا قادر باشند با زبانی عامیانه دردها ورنجها ومصیبتهای که از نکبة حاصل شده بود وهمچونین خشم وعصبانیت خود را بتصویر بکشند.لذا با آزادی کامل الفاظ خود را انتخاب می کردند وسهولت وبساطت و وضوح وانسجام بین الفاظ ومعانی را مد نظر داشتند، لازم بذکر است بعضی اوقات برخی مبدئین در این سبک دچار ابتذال وضعف می شوند. واین هم بخاطر آزادی واختیارعملی بود، که این سبک در اختیار آنها میگذاشت.16

از جمله شعراء رومانسی « رومانتیک» در این دوره می توان به سمیح القاسم و محمود درویش اشاره کرد.

سبک رئالیسم دراین دوره بصورت غیرارادی دربین تمامی شعراء رواج داشت وسعی در تجدید ونوآوری در شکل وموضوع  ورهایی از قیود قصیده قدیم را داشتند ، وبه وقایع  وحوادث ومناسبتها توجه می دانند. بطوری که ما وقتی که به زبان شعر در این دوره توجه می کنیم بیشتر رنگها وبوی سبک رمانتیکی بچشم می خورد.17                    

 

 

 

 پانوشت:

1-  محاضرات في الشعر الحديث في فلسطين و الاردن , د.ناصر الدين الاسد , ص 27-28.    15 - ديوان محمود درويش ،جلد اول ،ص103.

2-  ديوان , ابراهيم طوقان , ص 211.                                                          16-  شخصية فلسطيني في الشعر الفلسطيني,

3- مخطوطات خاصة , محيي الدين الحاج عيسي,(بدون معلومات أخرى).                            د. واصف أبو الشباب ص155.                                    4- ديوان ابراهيم , ابراهيم طوقان ,ص23.                                                                 17- همان، ص211.

5- في ظلال الحرية , ابراهيم الدباغ ,ص63.    

6- جبل النار ,برهان الدين العبوشي ,ص98.  

7- الشعر الفلسطيني في نكبة فلسطين ,ص172.

8- همان، ص173.   

9- شخصية فلسطيني في الشعر الفلسطيني, د. واصف أبو الشباب، ص30.

10- الشعر الفلسطيني في نكبة فلسطين، د. عبد الرحمن الکیالی,ص278.  

11- الشعر العربي في مأسأة فلسطين من سنة 1917م الی 1948م،کامل السوافیری, ص457.    

12- همان، ص 455.

13- ديوان محمود درويش ، جلد اول ،قصيدة «الوطن» ص 231.

14- ديوان محمود درويش، جلد أول، ص 38- 39.


منابع:

 

1-       توفیق زیاد، عن الادب الشعبی الفلسطینی، بیروت، دار العودة، 1970م.

2-       توماس طمس، نیلزلمکة، الجدید فی تاریخ فلسطین القدیمة، ترجمه: عدنامن حسن و زیاد مني، بیروت، لبنان، دار قدمس للنشر والتوزیع، سنة 2004م.

3-       د. سلمی الخضراء الجیّوسي، موسوعة الادب الفلسطینی، بیروت، الطبعة الاولی، المؤسسة للدراسات والنشر، 1996م.

4-       د.ناصرالدین الاسد، محاضرات فی الشعر الحدیث فی فلسطین والاردن، چاپ مؤسسة جهانی پژوهشهای عربی دانشگاه الدول العربیة .

5-       د. واصف أبو الشباب، شخصیة فلسطینی فی الشعر الفلسطیني، چ1، بیروت، دار العودة، سنة 1981م.

6-       د. عبد الرحمن الکیالی،الشعر الفلسطینی في النکبة فلسطین، المؤسسة العربیة للدراسات والنشر، بیروت، الطبعة الاولی، سنة 1975م.

7-       سمیح القاسم، دیوان شعر، بیروت، دار العودة.

8-       غسان کنفانی، الأدب الفلسطینی المقاوم تحت الاحتلال، بیروت،15نیسان، 1968م.

9-       فائز العراقی، شعر الإنتفاضة فی البعدین الفکري والفني، دمشق، دار اتحاد الکتّاب العرب، 1995م .

10-   فؤاد رفقة، الشعر والموت، بیروت، دار النهار للنشر، سنة1973م.

11-   کامل السوافیری، الشعر العربی الحدیث فی مأساة فلسطین من سنة 1917م الی سنة 1948م، مکتبة نهضة، مصر، الطبعة الأولی، سنة 1926م.

12-   محمود درویش، دیوان درویش المجموعة الکاملة، دار المعودة، 1971م.

13-   محمود درویش، شیئ عن الوطن، الطبعة الأولی، بیروت، دار العودة، 1971م.

14-   محمود درویش، یومیات الحزن العادی، بیروت، المطبعة: المؤسسة العربیة للدراسات.

15-   مجلة الجامعة الاسلامیة، المجلد العاشر، العدد الاول، سنة 2002م.

16-   مجلة لمؤسسة البیان للصحافة والطباعة والنشر، العدد، 187، سنة 2003م.

17-   یحیی ذکریا الآغا، جمالیات القصیدة فی الشعر الفلسطینی المعاصر، الدوحة، الطبعة الأولی، دار الثقافة، 1996م.

[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 15:51 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
اودیب شهریار

«اوديپ شهريار»

دكتر احمد عثمان-ترجمه: سيدقاسم غريفى

در تداوم روشنگرى وضعيت جهانى‏تئاتر پرداختن به اين زمينه‏ها مى‏تواند پرتوروشنى بر فرايند شكل‏گيرى و ايجاد درام‏اسلامى و دينى بيفكند.

از سوى ديگر بررسى هنرهاى نمايش«عربى اسلامى» اغلب در ملاحظات ومطالعات امروز ما مهجور و كم‏اعتنا مانده‏است و به جز كتاب ارزشمند دكتر ناظرزاده‏كرمانى با عنوان «پيش درآمدى بر شناخت‏هنرهاى نمايش در مصر» و چند مقاله‏ى‏پراكنده‏ى ديگر چيزى در باب اين موضوع‏منتشر نشده است.
آنچه مى‏خوانيد مقاله‏اى مفصل در باب‏تطبيق نمايشنامه اديپ شهريار است كه‏توفيق‏الحكيم نيز علاوه بر سوفوكل، آن رادر عصر امروزين نگاشته است.توفيق‏الحكيم به عنوان يكى از چهره‏هاى‏برجسته و با اهميت ادبيات دراماتيك مصرمى‏تواند دورنمايى از زمينه‏هاى انديشه‏اسلامى بازتاب يافته در تئاتر اسلامى وعربى را نشان دهد. اين مقاله در دو بخش به‏چاپ مى‏رسد كه در نوبت پاره‏ى نخست آن‏را ملاحظه خواهيد فرمود.


اعراب و تراژدى
نقد و بررسى ما درباره سرچشمه‏هاى‏كلاسيك تئاتر امروز عرب به طور عام وتئاتر توفيق‏الحكيم به شكلى خاص و مسئله‏تباعد ژرف ادبيات كهن و ادبيات يونان ولاتين است. اشاره استاد احمد امين به اين‏نكته كه مانع بزرگ اقتباس اعراب از ادبيات‏يونان ريشه در عدم تجانس شرايطاجتماعى و ذوقى است، كاملاً بجا و منطقى‏است. اعراب از ادبيات يونان مانند علم وفلسفه استفاده نكردند چرا كه ادبيات ذوقى‏و عاطفى است، و ذوق عاطفه نه تنها بين ملل‏بلكه بين افراد نيز متفاوت است. علم وفلسفه موضوع‏هايى عقلى هستند و عقل‏هابه هم نزديكند. و رمز بهره‏ورى اعراب ازادبيات فارسى و هنرى همين است. اين ملل‏از نظر ذوق و عاطفه به هم نزديكند در حالى‏كه از نظر شرايط اجتماعى و اعتقادات‏مذهبى با هم متفاوتند. همين تفاوت باعث‏جدا شدن ادبيات شرق از ادبيات يونان وروم شده است!
جورج آلبر آستر مى‏گويد: »درام وتراژدى در شكل ويژه‏اش از جهتى با روحيه‏اعتقادى اسلامى معارض است. به اين معنى‏كه تئاتر شخصيتى سركش مى‏آفريند كه ازاعتقادات دينى دور مى‏شود. و آنگاه كه‏انسان با سرنوشت درگير مى‏شود بخوداميدوار مى‏شود كه فرصتى به دست آورده‏است كه با يكى از اعمال آزادى اراده‏سرنوشت محتوم را دگرگون سازد. ريشه‏تراژدى دين است ولى شكوفا نمى‏شود مگراينكه مقدسات را در جايگاه شك و ترديدقرار دهد. ولى جوهر اسلام تسليم و رضااست. جداافتادگى انسانى است كه او را درخود پيچانده است و او را به قبول تعيين‏سرنوشت توسط قدرتى برتر وادارمى‏سازد كه طبيعت عنصر تراژدى با اين‏عقيده متضاد است.
توفيق الحكيم در ابتداى نمايشنامه خود«اوديپ شهريار» با اين نظريه به جدل‏مى‏پردازد. او دلايلى قابل قبول از تضادزبان عرب و زبان تئاتر يونانى ارائه مى‏دهدبه نظر او اين موضوع به اين باز مى‏گردد كه‏تراژدى يونان تا زمان اعراب ادبياتى بوده‏است تنظيم شده براى خواندن! و از نظر آنهامانند «جمهور» افلاطون مستقل نبوده و تنهاشعرى بوده است كه براى بازى سروده‏شده است. جداسازى متن‏هاى تراژيك ازساختار نمايشى كه به تكامل رسيدامكان‏ناپذير است. از نظر دقت و پيچيدگى‏ابزار به حدى رسيد كه انسان را شگفت‏زده‏مى‏كند و در متن‏ها غرق مى‏شود و در ذهن‏مجموعه متحركى از اشخاص، فضاها،مكان‏ها و زمان‏ها تشكيل مى‏دهد. كه به قول‏توفيق‏الحكيم مترجم عرب تاكنون درسرزمين خود نديده بود. سوال اين است: آيااعراب با هنر نمايش آشنا بوده‏اند؟ مگر نه‏اينكه مانند يونانيان بت‏پرست بوده‏اند؟ آياهيچ يك از شعراى آنها به سرزمين‏قيصرها سفر نكرده است؟
پاسخ مثبت است. امر و القيس به روم‏سفر كرده، تئاترهاى باشكوه آنجا را ديده وخود شاهد چندين اجرا بوده است. آيا به فكرانتقال اين هنر به كشور خود بوده است؟پاسخ منفى است. توفيق الحكيم توضيح‏مى‏دهد. در سرزمينى كه صحرايش به‏وسعت درياست. و شتران چون كشتى ازجزيره‏اى به جزيره‏اى ديگر روانند. آباديهاپراكنده‏اند و قبايل دائم در نبرد با هم هستند،و چشمه‏ها و گياهانش عمر يك روزه دارند،و سبزه‏هايش هميشه پژمرده‏اند، امكان به‏وجود آمدن تئاتر غيرممكن است چرا كه‏اصلى‏ترين شرط تئاتر استقرار است.
البته اين نظر درباره اعراب دوران‏جاهليت صدق مى‏كند. ولى بدون شك‏درباره اعراب دوره اموى و عباسى نه، چراكه در اين دو دوره امكانات شهرى ثابت‏فراهم شد. و در حقيقت مانعى براى اجراى‏تئاتر يونان وجود نداشت - از نظرتوفيق‏الحكيم تنها مسئله اين بود كه آنهاشعر «بدوى» و «صحرا» را كاملترين نوع‏مى‏دانستند.
آنها مثل هنر معمارى يا غيره، از نظرشعر هيچگونه كمبودى احساس نمى‏كردند،بلكه معتقد بودند كه از نظر تكامل به آخرين‏درجه رسيده‏اند.
به نظر مى‏رسد اين نكته از ديدتوفيق‏الحكيم بدور مانده است كه ادبيات‏نمايشى سروده شده يونان و مردم آن ديارزمانى كاملاً شناخته شدند كه ارتباطپژوهشگران با اين دو تمدن افزايش يافت تاآنجا كه آثار سه‏نه‏كا فيلسوف رومى براى‏خواندن و سرايش تنظيم شد. با اين حال مابا اين نظر توفيق‏الحكيم موافق هستيم كه‏تنها ترجمه آثار قادر به آفرينش تئاتر عرب‏نبوده است، همانطور كه ترجمه آثار فلسفى‏يونان نمى‏توانست دليل پيدايش فلسفه‏عربى - اسلامى باشد.


برداشت توفيق‏الحكيم از تراژدى
ترجمه يك وسيله است كه بايد در نهايت‏درايت و بردبارى صورت گيرد.پيمانه‏ايست كه از آن منبع بزرگ مى‏گيريم‏بعد آن را مى‏آرائيم، هضم مى‏كنيم، بازى‏مى‏كنيم تا بار ديگر با رنگى از تفكرمان آنرابه نمايش بگذاريم، همذات با طبيعت‏عقايدمان، براى اين كار ضرورى است كه‏تعامل ما باتراژدى يونان بسيار ژرف وگسترده باشد و با چشمان عربى به آن‏بنگريم. به همين دليل است كه نگاه‏توفيق‏الحكيم به آثار نمايشى يونان نگاه‏اروپايى يا فرانسوى نيست بلكه عربى وشرقى است. او معتقد است كه «شعوردينى» كه زيربناى تراژدى يونان است به‏روح شرق نزديك‏تر است تا غرب چرا كه ازعصر نهضت تفاوتى ميان غم و اندوه وزشتى و بدسرشتى قائل نمى‏شد تا آنجا كه‏ترس و وحشت حجم زيادى از كارهايشان‏را دربرمى‏گرفت. تا آنجا كه تراژدى در قرن‏هفدهم تبديل به جنگ انسان با نفس خويش‏شد، و نزد راسين تبديل به جنگ عواطف وبعد نيچه كه تفكر اروپا را با نظريه خود كه‏انكار وجود هرگونه قدرت الهى است به خودمشغول داشت! اين نظريه نقش مهمى درتضعيف اعتقادات دينى داشت و بر اين‏عقيده بود كه انسان برترين قدرت است!آندره ژيد نيز در نمايشنامه »اوديپ« خودكه در سال 1932 به اجرا درآمد با قدرت هرچه تمام به تصوير كشيد. انسان به رغم‏ترسها و وحشت‏ها قادر مطلق پنهان وآشكار جهان هستى است و اين چيزى است‏كه موافق روحيه شرقى متدين نيست.
توفيق‏الحكيم نيز مى‏دانست «اوديپ» به‏وسيله خدايان يا قدرتهاى پنهان كنترل‏مى‏شود. او اين كنترل را به شكلى كامل‏روشن و آشكار ساخت ولى در عين حال‏عواقب اين دست‏اندازى را به شكلى واضح‏هشدار مى‏داد چرا كه او هرگز معتقد به يكتابودن انسان در جهان هستى نبود، بلكه به‏انسانيت انسان معتقد بود و قدرت اين‏مخلوق نيز در همين است. انسان داراى‏ضعف و نقص و ناتوانى و اشتباه است امااز قدرت برتر به او وحى مى‏شود.
توفيق‏الحكيم آن طبيعت دينى را كه‏تراژدى يونان از آن سرچشمه گرفته است- همانطور كه شايع است - يعنى عبادت‏الهه شراب ديونيسوس (باكوس) را زيربناى‏آن نمى‏داند بلكه معتقد است كه تراژدى‏يونان نبردى پنهان و آشكار بين انسان وآن قدرت الهى است كه بر جهان حاكم شده‏است! مبارزه انسان با چيزى فراتر از انسان‏و برتر از انسان به نظر او زيربناى تراژدى‏همان احساس انسان است كه يكتا نيست. وهيچ تراژدى‏اى بالاتر از اين شعور دينى‏وجود ندارد و استحقاق اين توصيف راندارد.
او آزادى مطلق انسان را تأييد نمى‏كندبلكه بر عكس اين مسئله عاطفى است و نه‏عقلى چرا كه همانگونه كه در كتاب خود«ميانه‏روى» مى‏گويد: «انسان متعادل»؛انسان از نظر او آزاد است در نيرويى‏خارجى كه احتمالاً آن را نيروى الهى‏مى‏خواند. دخالت كند. از نظر او آزادى اراده‏انسان داراى محدوديت است مثل آزادى‏حركت در ماده. از نظر او انسان خداى اين‏جهان نيست و بطور مطلق آزاد نيست ولى‏زندگى مى‏كند و مى‏خواهد و در محدوده‏اراده الهى مبارزه مى‏كند و اين آزادى اراده‏به شكلهايى متجلى مى‏شود كه هدف مبارزه‏براى رهايى و سلطه بر آن مرزهاى تعيين‏شده نيست. توفيق‏الحكيم مى‏گويد: پيامبران‏شرق از طرف خداوند برگزيده شده‏اند و اودر برابر آنها موانعى قرار مى‏دهد پس راه‏رسالتشان به معابد ختم نمى‏شود بلكه‏مبارزه مى‏كنند تا آدميان را از خارهايى كه‏بر سر راه غرايز آنها قرار دارد نجات دهند.او در شرح نظريه‏هاى ميانه‏روى يا تعادل‏در رابطه با تراژدى ادامه مى‏دهد و مى‏گويد: «شناخت ناتوانى انسان در برابر آنچه كه‏پيش‏رويش گذاشته شده است از نظر من‏پشتوانه‏اى است براى مبارزه و نه‏عقب‏نشينى و شكست. اصحاب كهف عليه‏زمانه به مبارزه برخاستند. شهرزاد مبارزه‏كرد و بر آن بود كه شوهرش را به راه‏راست هدايت كند كه خواست با زمين وانسانيت خود به جنگ برخيزد. او تلاش كردكه باور شوهرش را به انسانيت خويش‏بازگرداند. و سليمان با وسوسه‏هاى قدرت‏كه حكمت و معرفت را خفه كنند به مبارزه‏برخاست. به همين دليل است كه از نظر من‏انسان هميشه با عايق‏ها و بازدارنده‏هايى‏كه بر آزادى اراده او تأثير گذاشته‏اند به‏مبارزه برمى‏خيزد. » و اضافه مى‏كند«شناخت وجود برتر قدرت را افزايش‏مى‏دهد و شناخت وجود فروتن در اوفروتنى را مى‏افزايد»
اين چنين است كه توفيق‏الحكيم با طرح‏اصحاب كهف وجود تراژدى درموضوع‏هاى عربى اسلامى را ثابت مى‏كند.تراژدى به معنى يونان باستان نبرد انسان ونيروهاى پنهان مافوق انسان است. هدف ازاين نمايشنامه تنها اقتباس قصه‏اى از قرآن‏كريم آن را بصورت قالبى نمايشى‏درآوردن نيست بلكه هدف نگاه كردن به‏قصه‏هاى اسلامى از ديدگاه يونانى است.ايجاد نوعى همگونى بين اين دو ذوق وعاطفه و فرهنگ است. و اگر هدف‏توفيق‏الحكيم اين باشد بدون شك‏نمايشنامه‏هاى ديگر او يعنى «بجماليون»،«براكسا» و «اوديپ شهريار» در يك راستا قرار مى‏گيرند.
بديهى است مهمترين مسئله‏اى كه ذهن‏پژوهشگران را به خود مشغول مى‏دارد اين‏است كه آيا توفيق‏الحكيم در سرودن «اوديپ‏شهريار» خود موفق بوده است يا نه؟ قبل ازاينكه به اين سوال پاسخ بدهيم يادآورى اين‏نكته ضرورى است كه برداشت او ازتراژدى به معنى نبرد انسان با خدايان‏بدعتى تازه نيست و انديشه‏اى يونانى،باستانى و كلاسيك است. دخالت خدايان‏يونان در امور بندگان تنها شامل زندگى‏روزمره نمى‏شود بلكه در آفرينش ادبى نيزآنها نقش دارند. بطور مثال وقتى «ايلياد» رامى‏خوانيم دخالت اساسى و بى‏چون و چراى‏آنها را در جنگ تروا مى‏بينيم. مخلص كلام‏اين است كه آدميان بدون آنها حق زندگى‏ندارند و بدون آنها بودن يا نبودن انسان بركره خاكى هيچ ارزشى ندارد. و بالطبع‏خدايان يونان نبردى برتر را تشكيل‏مى‏دهند و انسان در تلاش است كه از آدميت‏خويش پا فراتر بگذارد و خود را به ارباب‏نزديك كند. و اينجاست كه ديوار كشيده‏مى‏شود و غمنامه (تراژدى) آغاز مى‏شود.چرا كه خدايان هر كسى را كه از مرز تعيين‏شده پافراتر بگذارد كه يونانيان آنراهيبريس يعنى پليدى و تجاوز ناميده‏اندعقوبت خواهند كرد. بعضى از منتقدان‏تراژدى يونان را به طور عام و سوفوكل رابطور خاص بر اساس تفكر «هيبريس»مى‏دانند. توفق‏الحكيم در «اوديپ شهريار»عقوبت دست‏اندازى قهرمان به حريم‏خدايان را تصوير مى‏كند تا كه اسطوره‏يونانى را به عقلانيت عربى اسلامى نزديك‏كند. غافل از اينكه بيش از پيش به تفكرلاسيك يونان نزديكتر شد.
شكى نيست كه پرداختن به تراژدى‏يونان و به خصوص نمايشنامه «اوديپ‏شهريار» سوفوكل نياز به شناخت عميق وگسترده اين تمدن كهن و احاطه كامل برمتون ادبى و اوضاع و شيوه زندگى مردم‏آن ديار دارد. آيا توفيق‏الحكيم اين شناخت‏را دارد؟
نويسنده پاسخ اين سوال را در مقدمه‏نمايشنامه به ما داده است. او نظريه ويكتورهوگو را درباره تحول ادبيات مبناى كارقرار مى‏دهد و تلاش مى‏كند »دوره فترت« راكه دوران شعر غنايى است كه جامعه‏بشرى به وسيله شور و شوق و شادكامى‏هاو ناكامى‏ها خود را در اين قالب ابرازمى‏كرده است. مرحله ديگر دوران باستان وآن دوران حماسه است كه قبيله به ملت‏تحول يافت و غرايز شخصى در قالب غرايزاجتماعى منتقل مى‏شد ملت‏ها متحول شدند،توسعه يافتند. و با يكديگر درگير شدند وآنگاه به جنگ با يكديگر پرداختند، و در اين‏وضعيت وظيفه شعر اين بود كه آن حوادث‏را روايت كند و بگويد ميان ملت‏ها چه‏مى‏گذرد و چه بر سر امپراطورى‏ها آمد.مرحله آخر يا مرحله سوم دوران تئاتراست. از نظر هوگو شعر كامل است چرا كه‏در خود همه انواع را مى‏پروراند: غنايى،حماسى، و روشن است كه منظور هوگومرحله اول است. گنجينه‏اى سرشار ازاشعار و آوازهاى فولكلوريك ملى كه‏پايه‏گذار شعر حماسى در تاريخ ادبيات‏يونان گرديد. در حماسه‏هاى هومر (حدودقرن نهم ق. م) نشانه‏هايى از اين اشعاروجود دارد اما چيزى به دست نرسيده است.
بهر حال نظر توفيق الحكيم اين است كه‏هوگو به اشتباه پينداروس را پايه‏گذار شعرغنايى مى‏داند. در حقيقت شعر غنايى يونان‏در عصر سرايش شعر حماسى قهرمانى وشعر آموزشى به قرون پنج و شش و هفت‏به شاعرانى چون آرخيلوخوس، آناكرئون،سافو، و الكاپوس باز مى‏گردد و پينداروس‏پس از اين شاعران پا به عرصه گذاشت.بيشتر محققان بر اين عقيده‏اند كه سيرتكامل ادبيات يونان طبيعى بوده و از مرحله‏كودكى (شعر حماسى) رشد كرده تا آنجاكه شخصيت فردى رشد كرده و در جامعه‏حل شده و شاعران به ستايش مجد و عظمت‏ملت و قهرمانان خود پرداخته كه هومر يكى‏از آنها بوده است. آنگاه مرحله جوانى است‏كه مرحله شعر آموزشى به شمار مى‏آيد وپس از آن شعر نيمايى. پس ادبيات يونان به‏رشد و بارورى خود و آن ظهور هنر تئاتراست و تفكر فلسفى. و مرحله آخر دوران‏پيرى و آهسته آهسته از نظر خلاقيت پا به‏مرحله انقراض مى‏گذارد.
توفيق‏الحكيم تفسيرى ساده و صادقانه‏در رابطه با تكامل ادبيات يونان و عرب ارائه‏مى‏دهد و هدف او نزديك سازى اين دوادبيات است. او مى‏گويد: «فقط در دوره‏عباسى‏ها البحترى را قبل از المتنبى والمتنبى را قبل از ابوالعلاء معرى مى‏بينيم» واضافه مى‏كند: «اگر فرض كنيم اين شعرا دريونان پا به عرصه مى‏گذاشتند بايد گفت:البحترى مساوى بنداروس. المتنبى مساوى‏با هومر و ابوالعلاء معرى مساوى راشيل‏است. » روشن است كه چنين معادله‏اى‏ناخودآگاه ما را به گذشته مى‏برد اينكه‏پينداروس چهار قرن پس از هومر پا به‏عرصه گذاشت و مطابقت المتنبى حماسه‏سراى عرب با هومر ما را به تفكر واميداردو پرسش‏هاى بى‏شمارى را پيش رويمان‏مى‏گذارد ولى تطبيق ابوالعلاء اين شاعرفيلسوف عارف با پدر تراژدى يونان كمى‏زياده روى مى‏نمايد.


نمايش اوديپ بر صحنه تئاترمصر
با وجود همه كاستى‏هايى كه در نظريه‏توفيق‏الحكيم به چشم مى‏خورد نقش تأثيرسه نمايشنامه اين نويسنده: «بجماليون»،«براكسا»، و «اوديپ شهريار» بر ادبيات‏عرب را نمى‏توان انكار كرد. به قول‏نويسنده: «مسئله آنقدر سخت و دشوار بودكه در بعضى مواقع غيرممكن بنظر مى‏آمد.مثل گرفتن شراب كهنه از انگور تازه چيده‏شده! اوديپ سوفوكل كمال هنر است،افتخار انديشه بشرى است! تقليد از اين كاربسيار دشوار است و بايد هشيارانه و باتسلط كامل صورت گيرد! شكسپير كه‏بيشتر آثارش را با الهام از اسطوره‏هاى‏يونان و لاتين و ديگر ملل نوشته است باتمام احاطه خود با توجه به مسائل وموضوع‏ها و ظرايفى كه در اين اثر وجوددارد از نزديك شدن به آن مى‏ترسيد. »
و بالفعل هر نويسنده هوشمندى با اطلاع‏از مسئوليتى كه بر عهده مى‏گيرد با ترسى‏فزاينده به اين اسطوره نزديك مى‏شود. وآنگاه كه مى‏خواهد با قلمش اين شخصيت‏نيمه الهى را بپردازد دوباره به همان‏جايگاهى كه قبلاً درباره‏اش نوشته‏اند بازمى‏گردد: اسطوره، حماسه، شاعرانه،نمايشى، داستانى، پژوهشى و منتقدانه‏بازمى‏گردد. پژوهشگران اين نمايشنامه دردرياهايى از سرگردانى‏هاى بى‏حد و مرزمى‏يابند. تا آنجا كه هر يك از آنها اين امكان‏را مى‏يابد كه درباره اين شخصيت به‏كنكاش بپردازند. ديگر اينكه پژوهشگر اين‏امكان را مى‏يابد كه شكل دراماتيك آن را كه‏به وسيله سوفوكل خلق شده است مورد نقدو بررسى قرار دهند. و تا آنجا كه در توانش‏هست به تطبيق پژوهش خود با اصول نقدارسطو در زمينه درام كه ارسطو خود ازشيفتگان اين نمايشنامه بوده و زمينه‏نگارش كتاب «فن شعر» را فراهم كرده‏است. بپردازد. براى اين پژوهشگر اين امكان‏نيز فراهم مى‏شود كه پژوهشى تطبيقى بين‏اين اثر سوفوكل و سه‏نه‏كا فيلسوف ونويسنده «عصر نقره» اروپا انجام دهد و به«دوره بيزانس مسيحى» برود و آن گاه به‏قرون وسطى و سپس به عصر نهضت وسرانجام به دوران ما برسد.
شهرت اين اثر تنها به دوران معلم اول‏ارسطو باز نمى‏گردد، بلكه ده‏ها و صدهاقصه و شعر و نمايشنامه به تقليد از اين اثرماندگار نوشته است. تنها در فرانسه 29نويسنده به تقليد از سوفوكل دست به‏نگارش نمايشنامه‏هايى زده‏اند كه‏معروفترين آنها نويسندگانى چون كورنى،ولتر، كوكتو، و آندره ژيد بوده‏اند. ديگراينكه بسيارى از منتقدان به درستى به‏حقيقتى انكارناپذير اشاره كرده‏اند كه ازميان شعرا و تراژدى نويسان يونان‏سوفوكل تفسير روح آتنا در عصر طلايى (5ق.م) است. و نمايشنامه «اوديپ شهريار»درست‏ترين و صادقانه‏ترين تفسير روح‏هلنيسم است و به همين دليل است كه‏جايگاه مقدسى بين اروپائيان دارد. پس آن‏را بارها به روى صحنه آورده‏اند چه به‏زبان اصلى و چه ترجمه. بدون شك توفيق‏الحكيم قبل از سفرش به فرانسه تحقيقات‏بسيارى در رابطه با تئاتر يونان انجام داده‏و معتقد است سوفوكل ستون مركزى‏تراژدى يونان است.
توفيق‏الحكيم شاهد اجراى اين‏نمايشنامه با بازيگرى هنرپيشه نامدارايتاليا «ارميتى نوولى» در سال 1899 برصحنه تئاتر مصر بوده است. در همين سال‏اين نمايشنامه با ترجمه فرح آنتون وكارگردانى «جورج ابيض» و بازيگرى زن‏مشهور سوريه «مريم سوماط» در نقش«يوكاستى» (جوكاستا) به روى صحنه رفت.اين نمايشنامه را يك اركستر سى‏نفره براى‏گروه همسرايان همراهى مى‏كرد. اجراى‏بعدى اين نمايشنامه با بازيگرى جورج‏ابيض و خانم ميلياديان به روى صحنه‏رفت، يكى از ويژگى‏هاى اين پيشانى بلند،دماغ هلنى و چشمان درشت بود و در ايفاى‏نقش »يوكاستى« چنان موفق بود كه‏تماشاچيان پنداشتند آنچه كه بر صحنه‏مى‏بينند واقعيت است نه نمايشى از يك‏اسطوره. از آن به بعد نقش «يوكاستى» براى‏بازيگران زن مصرى ميزان سنجشى شدبراى توانايى‏ها، قابليت‏ها، و ظرفيتهاى‏بازيگرى آنها تا آنجا كه وقتى از جورج‏ابيض سوال شد چرا اين نقش را به«رزاليوسف» بازيگر نامدار مصرى‏نمى‏دهد چنين پاسخ داد: «به دليل خيلى‏ساده. رز اليوسف از نظر فيزيك بدنى وجنس صدا بسيار ظريف و به درد نقش‏هايى‏چون افيليا و غيره مى‏خورد، در حاليكه نقش‏ملكه در نمايشنامه‏هاى تراژدى نياز به‏هيبت، صدايى قوى و فيزيكى محكم دارد. »در سال 1917 خانم دولت ابيض اين نقش راايفا كرد.
نمايشنامه «اوديپ شهريار» در طرابلس‏سوريه و اجراهاى زياد در شرق و غرب‏كشورهاى عربى داشته است. در يكى از اين‏اجراها دكتر طه حسين نويسنده مصرى‏حاضر بوده و در اين باره چنين مى‏گويد: «من تاكنون لذت زيبايى بازيگرى صحيح رانچشيده بودم مگر با ديدن بازى جورج‏ابيض در نمايشنامه «اوديپ شهريار» اوچنان شيفته اين نمايشنامه شده بود كه به‏مشاور هنرى دانشگاه فرهنگ و علوم‏اسكندريه پيشنهاد اجراى اين نمايشنامه راداد كه در سال 1943 به كارگردانى جورج‏ابيض در دانشگاه اسكندريه روى صحنه‏رفت. جورج ابيض در سال 1930 از چهارنمايشنامه مشهورى كه در آنها بازى كرده‏بود چهار صفحه گرامافون ضبط كرد كه‏يكى از آنها «اوديپ شهريار» بود و اين اولين‏ضبط از يك نمايشنامه خارجى به بازيگرى‏عرب بود!
شخصيت «اوديپ» بسيارى ازنمايشنامه‏نويسان مصرى را شيفته خودساخت كه يكى از آنها توفيق الحكيم بود. اوبه تراژدى‏هاى سوفوكل عشق مى‏ورزيد.بنظر او تعداد كمى از تراژدى‏هاى يونان‏داراى تم «ميتولوژى دينى هستند و بيشترآنها بطور آشكار به روح در انسانيت مجردپرداخته‏اند. » و بطور حتم شخصيت اوديپ‏كه در طول نمايشنامه بدنبال حقيقت است وچون نماينده‏اى به اساسى‏ترين و مسئوليت‏اول يعنى كشف حقيقت مى‏پردازد علت‏اصلى اين شيفتگى است.


نمايشنامه‏اى ذهنى
توفيق الحكيم در پى آن بود كه تراژدى‏يونان را در جامعه «عقلانيت عربى» كه براساس مبارزه انسان با نيروهاى پنهان برتربنا شده است براى تماشاچيان به نمايش‏بگذارد.
او سالهاى زيادى صرف اين پژوهش‏كرد. كه در نهايت اوديپ انتخاب شد. اومدعى بود كه در اين نمايشنامه چيز نهفته‏است كه حتى به فكر سوفوكل نرسيده است.او در اين نمايشنامه چيزى ديد كه برخلاف‏يونانى‏ها - كه تا امروز نيز ادامه دارد -جنگ بين انسان و سرنوشت نبود، بلكه عين‏نبردى است كه در نمايشنامه «اصحاب‏كهف» اتفاق مى‏افتد! نبردى كه تنها شامل‏انسان و زمانه نمى‏شود - كه خوانندگان به‏اين امر معتاد شده‏اند - بلكه نبردى پنهان ازسويى بين واقعيت و حقيقت و از سويى‏ديگر با رويا و آن نبردى است كه بين‏قهرمانان نمايشنامه «بجماليون» از همين‏نويسنده درمى‏گيرد.
بطور يقين جنس شخصيت اوديپ‏شهريار ذهنى است. او در اصل قهرمانى ازقهرمانان يونان است. نيمه الهى و نيمه‏بشرى كه پس از مرگ مقدس شده‏اند. آنهانيروهايى هستند كه سود و زيان‏مى‏رسانند. و اين تأثير فعال را از درون قبركه اطرافشان معابد ساخته مى‏شوداستمرار مى‏يابد و در جايگاه تقابل با«مشايخ» و«ولياءا... » براى مسلمان نما وقديسين مسيحيت قرار مى‏گيرند و نقش«واسطه» يا «رابط» را ايفا مى‏كنند. ولى‏اوديپ از طراز قهرمانانى است كه دست به‏كارهاى خارق‏العاده با تكيه بر قواى‏جسمانى نمى‏زند - مثل اكثر قهرمانان‏يونان - بلكه تكيه بر ظرفيت‏ها و ارزش‏هاى‏عقلانى داشت. او قهرمانى انديشمند است.
او به مدد قواى جسمانى مبارزه نمى‏كندو مانند هركول شكست‏ناپذير نيست. اوقهرمانى است كه طلسم و افسون‏لُغزگويى‏ها را بى‏اثر مى‏كند، و با انديشيدن‏مردم را از شرارت بازمى‏دارد.
نمايشنامه «اوديپ شهريار» يك‏نمايشنامه ذهنى خالص است و جز اين‏انتظار نمى‏رود. تئاتر زنده كه در آن خون‏گرم گفتگو جارى است در كتابخانه‏ها و ازصفحه كهنه و زرد كتابها متولد نمى‏شودبلكه اين تئاتر زاييده زندگى افراد وملت‏هاست و بازتاب ضربان قلب و احساس،دردها و آرمانهاى آنهاست. اين نمايشنامه‏ذهنى است و به رغم انتقاداتى كه برنمايشنامه «اوديپ» آندره ژيد واردمى‏آورد، و معتقد است كه اين اشتباه است‏كه نمايشنامه آندره ژيد را «تراژدى» بدانيم- چرا كه خود نويسنده ادعا كرده است‏هدفش خلق يك تراژدى نبوده است. با اين‏حال سرشار از زيبايى‏هاى هنرى و فنى وشكوه عواطف انسانى است. بهتر است كه‏آنرا «تعليقاتى بر اوديپ شهريار سوفوكل»يا «تراژدى ذهنى» بناميم. توفيق‏الحكيم دررابطه با نمايشنامه خود چنين مى‏گويد: »تمام سعى و تلاش من اين بوده تا عنصر«تراژدى» را در نمايشنامه‏اش محفوظبدارد، با تمام ارزشها و قوت دراماتيك آن وابعاد نمايشى‏اش. او تمام سعى خود را كرده‏است كه انديشه در گفتگو خلاصه نشود وباعث تضعيف موقعيت يا حركت نشود.همه تلاش او اين بوده كه انديشه را در شاخ‏و برگ حركت پنهان كرده و ريشه را درموقعيت و جايگاه مخفى بدارد. آيا توفيق‏الحكيم موفق بوده است؟ بايد گفت نه! هدف‏ما كاستن از ارزشى نمايشنامه‏اى كه باعث‏نزديك‏سازى ادبيات عرب و ادبيات يونان‏بوده است نيست. ديگر اينكه تئاتر ذهنى‏بدعتى تازه نبوده و نمايشنامه‏هاى سينيكامؤيد اين مدعاست. به نظر بسيارى ازمنتقدان نمايشنامه‏هاى سينيكا براى از«برخوانى» يا «سرودخوانى» يا «خواندن»نوشته شده است نه اجرا روى صحنه تئاتر،نمايشنامه‏هايى هستند كه پايه‏شان براساس تقابل انديشه‏ها بنا شده است نه براى‏نمايش كه در آن زندگى جارى است،دست‏ها و پاها حركت مى‏كنند و ميميمك‏صورت از ارزش گفتگو نمى‏كاهد. اين‏مسئله حتى شامل بعضى از آثار شكسپيرنيز مى‏شود. بسيارى از منتقدان بر اين‏عقيده‏اند كه بسيارى از نمايشنامه‏هاى او به‏وسيله خواندن قابل درك هستند نه اجرا برصحنه زنده تئاتر! و بعضى از آنها تا آنجاپيش رفته كه مدعى هستند خود شكسپيربعضى از نمايشنامه‏هايش را صرفاً باى‏خواندن نوشته است و تصور اجراى آن‏هارا هم نمى‏كرد.


اوديپ عربى مسلمان است
در اساطير يونان چنين آمده است كه‏لايوس شاه طيبه به ميهمانى شاه بيلوبس‏رفت. او را بسيار گرامى داشت ولى ميهمان‏اين عمل زيبا را با عملى شرم‏آور پاسخ دادو آن دزديدن خريسيبوس پسر زيباى شاه‏را دزديد و به او تجاوز كرد. آنگاه لايوس به‏طيبه در حالى كه بار سنگينى بر دوش‏داشت بازگشت. پس لعنت بر او وخانواده‏اش نازل شد. وقتى با يوكاستى(جوكاستا) ازدواج كرد به او خبر از دلفى‏رسيد كه روزى پسرى او را خواهد كشت. وبه همين دليل وقتى اوديپ به دنيا آمد پاهاى‏او را با سيخى آهنين سوراخ كرد (وجه‏تسميه اوديپ به معنى پاهاى ورم كرده ازاينجا ناشى مى‏شود) و او را لخت و برهنه‏در زمينى بى‏آب و درخت و يا بقولى به‏درختان كوه كيثارون آويخت تا بميرد. ولى‏يكى از رعايا او را گرفت و تحويل بوليبوس‏شاه كورنثه و همسرش ميروبى كه هر دونازا بودند داد. آنها شادمان او را پذيرفتند ومانند فرزند واقعى خود بزرگ كردند. وقتى‏بزرگ شد اطرافيان او را مسخره مى‏كردندكه فرزند واقعى شاه كورنثه نيست. پس به‏دلفى رفت تا با آگاهان و اخترشناسان‏درباره پدر و مادر واقعى خود مشورت كند.و كاهن آپولون چيزى به او نمى‏گويد ولى به‏او گفت پدر خود را خواهد كشت و با مادرخويش ازدواج خواهد كرد. او هرگز به‏كورنثه بازنگشت. هنگام بازگشت از دلفى‏به يك سه راهى رسيد. آنجا با پيرمردى‏سوار بر كالسكه كه به وسيله چند نگهبان‏حفاظت مى‏شد مواجه شد. آنها ناخواسته‏راه بر او بستند، جنگ بين آنها درگرفت وپيرمرد از كالسكه افتاد او پيرمرد و همه راكشت، غافل از اينكه آن پيرمرد پدرش‏لايوس بود. زمانى كه اوديپ به طيبه رسيدابوالهول را ديد كه بر دروازه شهر نشسته‏است. ابوالهول معمايى را مطرح مى‏كرد اگركسى پاسخش را گفت مى‏تواند وارد شهرشود وگرنه به وسيله ابوالهول خورده‏مى‏شد. كرئون نيز پس از مرگ لايوس اعلام‏كرد هر كس شهر را از شر ابوالهول نجات‏دهد فرمانرواى طيبه خواهد بود و بيوه‏لايوس را به او خواهد بخشيد. و بدين ترتيب‏اوديپ پيروز شد و با مادرش يوكاستى‏ازدواج كرد. اكنون به نقد و بررسى نگرش‏تازه‏اى كه توفيق الحكيم بر اين اسطوره‏داشته مى‏پردازيم. رويايى كه چهار سال‏تمام را صرف تحقيق و بررسى يكايك‏شخصيت‏ها و فضاى آن كرد. او به تشريح‏و موشكافى كه نياز به ارائه استدلال‏هاى‏جديد كه موافق تفكر عربى - اسلامى داشت‏پرداخت.
در اينجا توفيق الحكيم خود را در برابرمانعى بزرگ يافت، چرا كه اين نمايشنامه‏آنقدر باشكوه و ژرف است كه به كسى‏اجازه دخل و تصرف آزاد را نمى‏داد. و به‏عقيده ما توفيق الحكيم عرب - شرقى اولين‏كسى است كه با پيروزى شجاعانه خودتوانست نظرات جديدى را وارد اين‏نمايشنامه كند. به عقيده او «بايد قصه را ازلوث باورهاى خرافى كه بر تفكر عربى‏اسلامى سايه افكنده است پاك كرد و بايد براصل وحدت مكان و زمان شوريد، عناصرى‏كه گريبانگير تراژدى يونان شده است. دراين راستا «الويس دى مارينياك» درمقدمه‏اى بر ترجمه فرانسوى «اوديپ‏شهريار» توفيق‏الحكيم آورده است چنين‏مى‏نويسد: «در اين شكى نيست كه اسطوره‏اوديپ موضوع سرنوشت را مطرح مى‏كند،سرنوشتى محتوم و وحشتناك، چيزى كه‏انتخاب نشده و از آن گريزى نيست. امرى‏كه با تمام قدرت براى انسان قبل از تولدش‏رقم زده شده است. او بايد پدرش را بكشد وبا مادرش ازدواج كند. و اوديپ براى رهايى‏از اين سرنوشت محتوم مبارزه‏طاقت‏فرسايى مى‏كند، ولى موفق نمى‏شودزيرا همانطور كه در سرنوشتش آمده است‏بايد دو جنايت شرم‏آور مرتكب شود. »مارينياك اضافه مى‏كند كه انديشه‏سرنوشت محتوم قبل از خدايان انديشه‏اى‏بود كه امكان ورود آن بهر شكل در دنياى‏مسيحيت غربى و بخصوص كاتوليك رانداشت و مارينياك مى‏انديشد كه جهان‏اسلام انديشه سرنوشت محتوم را انكارنمى‏كند چرا كه امرى ناچيز و باطل است. وبه همين دليل اين نويسنده مسلمان(توفيق‏الحكيم) نوآورى ويژه‏اى در اين‏جايگاه كرده است كه موفق و پيروز شده‏است. ميدانى كه نويسندگان مسيحى مقلدسوفوكل در آن ناكام مانده‏اند. در اينجاتوفيق الحكيم به دى مارينياك پاسخ مى‏دهدو نظر غرب را كه مسلمانان به مسئله‏سرنوشت مانند يونانيان باستان‏مى‏انديشند را مردود شمرده و براى اثبات‏حرف خويش از ابوحنيفه شاهد مى‏آورد: «من سخن به ميانه مى‏گويم، هيچگونه جبرو هيچگونه تفويض و هيچگونه سلطه‏جويى‏وجود ندارد. خداوند بندگانش به آنچه كه‏نمى‏توانند مجبور نمى‏سازد و كارى را كه‏نمى‏توانند انجام دهند از آنها نمى‏خواهد وآنها را به خاطر انجام ندادن عقوبت نمى‏كندو از آنها بازپرسى نمى‏كند و در غرق شدن‏چيزى كه از آن شناخت و آگاهى ندارند راضى نمى‏شود، و خداوند بر آنچه كه درآن هستيم عالم است. »
توفيق الحكيم در كتاب «ميانه روى» خوددرباره قهرمان تراژدى در نمايشنامه‏اش‏مى‏گويد: «هر چند نيروهاى ديگرى هستندكه بر اراده‏اش تأثير مى‏گذارند ولى اين تأثيردر بسيارى از موارد منكر آزادى اراده اونيست و اگر كه اين آزادى را تقسيم مى‏كندخود مسئول است و ريشه مسئوليت درآزادى است. زنبور عسل يا مورچه در برابركارى كه مى‏كنند مسئول نيستند چرا كه‏اينگونه آفريده شده‏اند ولى انسان از آنجاكه عملى برايش مترتب نشده پس خودمسئول كارهاى خويش است. » و در ادامه‏چنين مى‏گويد: «اگر اوديپ را از عظمت‏خويش بزير كشيده‏ام در عوض عظمتى‏ديگر به او مى‏دهم كه سرچشمه گرفته ازفضيلت انسانى اوست چرا كه اين مسئله به‏روح دين اسلام بازمى‏گردد كه پيامبربزرگش انسان كامل است. » و ما بالفعل درديالوگ‏هاى اوديپ مى‏بينيم كه اينجا و آنجاسروده‏هاى اسلامى را تكرار مى‏كند. مثل‏اين ديالوگ كه اوديپ خطاب به خودمى‏گويد: «چشمان بسته تو نمى‏تواند دست‏خدا را در اين جهان هستى ببيند! اين قانون‏است، دقيق چون صراط است، هر كه بر آن‏بشورد چاهى خواهد يافت كه در آن خواهى‏افتاد... اين راهى است كه به انتخاب خودت‏مى‏روى يا مى‏ايستى، ولى نمى‏توانى آن رامحدود يا منحرف كنى» و «آسمان هرگزستمگر نبوده و نيست. ميزانى است كه‏كاستى و فزونى و انحراف و هوس رانمى‏شناسد! و آنچه را كه ما ستم مى‏ناميم‏چيزى جز ناتوانى ما از ديدن آنچه كه درقلبهايمان مى‏گذرد نيست. آزمندى ما را به‏هنگام حساب بيادمان مى‏آورد! و بر گناهان‏آشكار ما بار گناهان پنهان را نيز مى‏افزايد.
آيا توفيق‏الحكيم در ارائه شخصيتى‏عرب و مسلمان از اوديپ يونانى بت‏پرست‏موفق بوده است؟ بايد بگوييم نه. چرا كه‏اوديپ پس از ارتكاب آن دو جنايت‏چشمانش را كور كرد و اعلام كرد استحقاق‏ديدن آفتاب و اشعه‏هاى پاك آن را ندارد.طيبه را ترك مى‏كند. و براى هميشه خود رااز لذت‏هاى زندگى محروم مى‏كند. اين‏اتفاقاتى است كه در جهان كفر قديم كه‏زئوس خداى خدايان آن است اتفاق مى‏افتاده‏است. زئوس برادر و همسر «هِرا» است وعشق به هر شكلى ناپسند نيست. و دربعضى قرون ازدواج خواهر و برادر مرسوم‏بوده است همانگونه كه در عهد بطلميوسى‏در مصر اين امر رايج بوده. اما در جهان‏اسلام عربى توفيق الحكيم از اوديپ‏چهره‏اى ارائه مى‏دهد كه عاشق مادرش‏است و حتى پس از اينكه از حقيقت امر آگاه‏شد. توفيق‏الحكيم به اين قهرمان به عمدعمق مى‏بخشد و مى‏گويد: «از نظر من اوديپ‏شديداً به خانواده‏اش عشق مى‏ورزد (كه اين‏امر مورد ترديد است) عميقاً عاشق‏يوكاستى است و فاجعه اينجاست. او اين‏فاجعه را كه بر اين زن پليد روا داشته است‏بيش از حد انتظار مى‏داند! به نظر من هيچ‏چيز قوى‏تر و فراتر از عشقى كه به او داشته‏وجود ندارد. »
او از زبان نوكر اوديپ بر اين تصويرآشفته اصرار مى‏ورزد: «اوديپ ديوانه‏ديوانه شد. بر جنازه يوكاستى خم شد،گونه‏ها و سرش را به پايش مى‏ماليد وانگشتانش مثل ناخن به سوى جامه شاهى‏يوكاستى دراز شد. حلقه‏هاى زرين را كند ودر چشمان خود فرو برد و مدام فريادمى‏زد: «هرگز نخواهم گريست مگر باچشمانى خونبار! » و با حلقه‏ها لب‏ها وگونه‏هايش را مى‏دريد و خون از چشمانش‏جارى بود، گونه‏هايش را خون پوشاند،گويى كه اين رگه‏هاى خون خطوطسرنوشتى مقدر است! »
اوديپ با مادر خود ازدواج كرد و پس ازدانستن حقيقت يوكاستى خودكشى كرد واوديپ خود را كور كرد تا خون بگريد.
قبل از كور شدن گفتگويى بين آن دو ردو بدل مى‏شود، كه حكايت از جلاى وطن‏اوديپ حكيم دارد: «اين حرف را نزن‏يوكاستى... ما مى‏توانيم برخيزيم.. با من‏برخيز، انگشت‏هايمان را در گوش‏هامان‏فرو مى‏كنيم و در واقعيت زندگى مى‏كنيم،زندگى كه عشق و محبت و بخشايش درقلبهايمان موج بزند!
يوكاستى:نه اوديپ نمى‏توانم! نمى‏توانم‏با تو بمانم! عشق به خانواده تو را كور كرده!
- تو مردم را نمى‏بينى. نمى‏دانى بعدهادرباره زندگى نكبت‏بارمان چه خواهندگفت.
ديگر نمى‏توانم زندگى كنم عزيزم. هيچ‏راهى جز رفتن نمانده!
اوديپ: تو نخواهى رفت، عشق به زندگى‏را به تو باز مى‏گردانم. روز و شب از توپاسدارى خواهم كرد، به هيچ كس و هيچ‏چيز اجازه نمى‏دهم خوشبختى ما را نابودكند. تاج و تخت را رها خواهم كرد و بافرزندانمان از اين شهر خواهيم رفت. »
و در حالى‏كه يوكاستى تصميم به‏خودكشى گرفته است در پايان اين محاوره‏سرد چنين مى‏گويد:
اوديپ: يوكاستى! در چشمانت چيزى‏مى‏بينم كه مرا مى‏ترساند!
يوكاستى: نترس. رنج و درد آسانتراست. مرا تنها بگذار.
اوديپ: مى‏بينم خسته‏اى.
يوكاستى: بله.
اوديپ: كمى بخواب، يا در خواب سنگينى‏فروشوى. »
و در واقع آنكه به خواب سنگينى فرومى‏رود حوادث دراماتيك نمايشنامه است وكسى كه در آرامش فرو مى‏رود خواننده‏نمايشنامه است.
در آغاز نويسنده هدفى بزرگ رانصب‏العين قرار داد. ولى نتوانست راهى‏صحيح براى تحقق هدف خود در پيش گيرد.به همين دليل گرفتار حاشيه‏ها شد، كه درنهايت شاهد دورى هرچه بيشتر او از غايت‏موردنظر گرديد. نويسنده شخصيت‏تراژيك سوفوكل را ويران كرد و سپس‏وحدت فنى و هنرى نمايشنامه از بين رفت.توفيق الحكيم خواست از اوديپ قهرمانى‏مسلمان و عرب بسازد ولى در نهايت امر به‏تصويرى آشفته‏تر و زشت‏تر از اوديپ‏بت‏پرست و كافر منجر شد!
[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 12:22 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
المجلات والدوريات الأدبية العربية
هذه باقة من المجلات والدوريات الأدبية العربية وستتبعها باقات أخرى بإذن الله
والمجال مفتوح للجميع لإثراء هذه الصفحة بما يراه مناسباً

تحياتي وتقديري للجميع



دار الحياة
http://www.lahamag.com/

شبكة النبأ المعلوماتية
http://www.annabaa.org/

مجلة أنهار
http://www.anhaar.com/ar/index.php

مجلة أوقاف
http://www.awqaf.org/awqafjournal/portal.aspx?tabid=22


مجلة الاحياء
http://www.khayma.com/biology/

مجلة الموقف العربي
http://www.elmawkefalarabi.com/Default2.aspx?iid=34

المجلة العربية
http://www.arabicmagazine.com/inner.asp?order=2

مجلة أفق الثقافية
http://www.ofouq.com/today/index.php

مجلة العربي
http://www.alarabimag.com/main.htm

[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 18:26 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
شماره جدید مجله زبان و ادبیات عرب دانشگاه فردوسی مشهد چاپ شد


ابان بن عبدالحميد لاحقي و باز آفريني نوشته هاي پهلوي

حسین ایمانیان   ص 1
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 166KB]    


 سازوكار تعليق در مقامات حريري
محسن بتلاب اكبرآبادي ، علي صفايي سنگري   ص 17
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 266KB]    


 بررسي تطبيقي «شهرگريزي» و «بدوي گرايي» در شعر سهراب سپهري و عبدالمعطي حجازي
احمدرضا حيدريان شهري   ص 39
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 244KB]    


 دلالت رنگ ها در شعر بشاربن برد
عباس طالب زاده ، مصطفي مهدوي آرا   ص 63
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 233KB]    


 ماهيتِ الف و نگارشِ آن در عربي و فارسي
حسن عبدالهي   ص 87
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 183KB]    


 كاركرد سنت در نمايشنامه الملك هو الملك اثر سعدالله ونوس
حسين ميرزايي نيا ، عبدالباسط عرب يوسف آبادي   ص 107
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 286KB]    


 بررسي طرح نمايشي و معيارهاي دراماتيزه شدن در مقامات حريري (بر مبناي سه مقامه)
روح الله نصيري   ص 137
 چکيده   مشاهده متن    [PDF 306KB]    


تاريخ انتشار: 23/7/91
تلفن: (داخلي 257)8796830 (0511)
[ شنبه چهارم آذر 1391 ] [ 22:25 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
گونه شناسى پرستش در حجاز عصر جاهلى على غلامى دهقى

شناخت دین و باورهاى دینى ساکنان جزیرة العرب و حجاز، پیش از ظهور اسلام ضرورى و سودمند است. این آگاهى از ادیان و مذاهب عصر جاهلى مى تواند خاستگاه انحراف ها و ریشه تحریف هاى در ادیان الهى را به شناساند. این شناخت به ما کمک مى کند تا بدانیم چگونه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) توانست با آن انحراف هایى دینى مبارزه کند و در اندکى بیش از دو دهه، شرک و بت پرستى را در جزیرة العرب ریشه کن نماید. بنابر این، بدون فهمِ تاریخ ادیان عرب پیش از بعثت، رسالت اسلام را نخواهیم فهمید. تاریخ ادیان عرب پیش از اسلام، فصل مهمى از تاریخ آن قوم است و بدون مطالعه آن، جایگاه نزول وحى و ظهور اسلام دانسته نخواهد شد.443 از سوى دیگر، در صورتى مى توانیم آثار تحول و دگرگونى هاى بوجود آمده ازظهور اسلام را در زمینه هاى دینى، سیاسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى بشناسیم که از محیط پیدایش آن آگاه باشیم. از این نکته مهم نباید غافل بود که فهم درستِ بسیارى از آیات قرآن نیز وابسته به شناخت باورهاى دینى و مذهبى عرب در عصر جاهلى بوده است. دینِ عرب جاهلى، گرچه بنا بر نظر بروکلمان، مانند نظام سیاسى و اجتماعى آن ساده و ابتدایى است;444 اما در عین سادگى، تحلیل اندیشه دینى عرب از پیچیدگى خاصى بر خوردار است. آنها از سویى اعتقاد به اللّه داشتند و از سوى دیگر، دیوانه وار به دنبال پرستشِ بت هاى فراوان مى رفتند. سودمندى دیگر پژوهش در باره باورهاى دینى عرب و گونه هاى پرستش آنها این است که ما را در شناخت منشأ و ریشه هاى حیات دینى جاهلى کمک مى کند. نوشتار حاضر به بررسى گونه هاى پرستش اکثریت ساکنان جزیرة العرب (بت پرستان) به ویژه حجاز، پرداخته است. سایر ادیان موجود عصر جاهلى همچون: یهود، مسیحیت، حنفا، صابئى (Mandaism) و...خارج از موضوع این پژوهش است. پیش از بررسى موضوع یاد شده، نگاهى به منابع ادیان عرب جاهلى ضرورت دارد. یکى از بهترین و مهم ترین منابع فهم باورهاى دینى عصر جاهلى، قرآن کریم است، که از اعتبار قطعىِ سندى نیز برخوردار است. نصوص و اشعار جاهلى نیز ، که در آنها به برخى باورهاى مذهبى ساکنان جزیرة العرب و نام خدایان آنها اشاره شده است، داراى اهمیت مى باشند. برخى کتب سیره، مغازى و آثارى که در خصوص تاریخ شهر مکه نگارش یافته اند، مى توانند به پژوهش گر در این زمینه یارى رسانند. نخستین اثر مکتوب در خصوص بت هاى ساکنان مکه و جزیرة العرب و عقاید جاهلى آنان کتاب الاصنام نوشته هشام بن محمد کلبى(م 204 یا 206 هـ. ق ) است که در دهه نخستین قرن سوم نگارش یافته است. بنابر نظر جواد على، پژوهشگران تاریخ جاهلى به طور عمیق درباره ادیان جاهلى، به جز در ارتباط با اسلام در ایام نبوى و سرزمین حجاز و وفود قبایل و دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى از بین بردن بت ها، بحث نکرده اند.445 به هر حال براى پى بردن به آراء و عقاید جاهلى با بررسى در لابلاى آثار تاریخى، تفسیرى و فِرق و مذاهب مى توان به نتیجه نسبتا خوب و مطلوبى رسید. تقدم زمانى توحید بر شرک از قرن نوزدهم میلادى، جامعه شناسان دینى پیدا شدند که به دین همچون دیگر پدیده هاى اجتماعى مى نگریستند. این نوع بینش افزون بر این که باعث دنیوى ساختن دین و ایجاد تزلزل در عقاید پژوهشگران تاریخ ادیان مى گشت، خطر مهم ترى نیز بدنبال داشت و آن نگرش نسبى به همه امور، بویژه اخلاقیات بود.446 این نویسندگان که نگاه فوق طبیعى به دین نداشتند آن را در سیر تاریخى اش مورد مطالعه قرار داده و به این نتیجه رسیدند، که دین نیز همچون دیگر پدیده هاى اجتماعى سیر تکاملى پیموده و از شرک و بت پرستى به توحید رسیده است. این دانشمندان با تحلیل عقاید قبایل بدوى و با بهره گرفتن از دانشى همچون: روانشناسى و جامعه شناسى، بر این اعتقادند که عقیده توحیدى متأخر از بت پرستى و شرک است و انسان پس از رسیدن به توحید، ادراکاتش تعالى یافته است.447 بینش مذکور، شرک و بت پرستى را از حیث زمانى مقدم بر توحید مى داند. چنین بینشى افزون بر این که با عقاید کلامى مسلمانان ناسازگار است، مخالفانى را نیز میان خود آن اندیشمندان دارد. اسناد تاریخى نیز، دلالت بر عقیده اى خلاف بینش یاد شده دارند. بیشتر مورخان مسلمان تاریخ حیات بشرى را با حضرت آدم(علیه السلام) شروع مى کنند و او را نخستین انسان و پیامبر الهى مى دانند. آنان معتقدند که پس از او، در دوره شیث بن آدم، انحراف از مسیر توحید به شرک آغاز شده است.448 مسعودى مى نویسد: امت هاى گذشته منکر صانع (آفریدگار) نبوده اند; اما به سبب ترک بحث، دقّت نظر و تأمّل، شبهاتى بر آنها وارد شد و آنان را به سوى تقلید از دیگران سوق داد. بنابر این در حالى که از درون اعتقاد به صانع داشتند; اما به وسیله عبادت تماثیل به او تقرب مى جستند; چون گمان مى کردند بت ها باعث تقرب آنان نزد خدا مى شوند.449 در این باره مقدسى هم مى نویسد: انسان ها، در آغاز موحّد بودند ولى بنابر عللى به تدریج به شرک و بت پرستى رو آوردند.450 مورخان تاریخِ جاهلیت نیز بر این عقیده اند که عرب معتقد به دین ابراهیم(علیه السلام)بود و کم کم راه حق را فراموش کرد و به بت پرستى پیوست. آنان عمرو بن لُحَىّ را در رأس ترویج کنندگان بت پرستى معرفى کرده اند.451 در اشعار جاهلى نیز اشاراتى مبنى بر اعتقاد عرب به خداى یگانه و توحید وجود دارد که به وسیله عمرو بن لحى تغییر یافته است. شحنه بن خلف جُرهُمى خطاب به عمرو بن لَحَىّ مى گوید: تو بودى که خدایان متعدد را ایجاد کردى در حالى که ما معتقد به خداى واحد بودیم.452 از اندیشمندان غربى که معتقد به تقدم توحید بر شرکند مى توان به ویلهلم اسمیت (wilhelm schmidt)اشاره کرد. وى معتقد است که عقاید بدوى بت پرستى پس از تحلیل و بررسى به یک عقیده اساسى قائم بر وجود واحد قدیم بر مى گردد که همان علت و اساس عالم یعنى خداى یگانه است. نظر وى با کتب آسمانى سازگار است.453 وى در جست و جوهاى پر دامنه خود در کتابى کلان تحت عنوان بنیاد تصور خدا، معلوم داشت که اصل ادیان را باید نوعى توحید دیرینه دانست که به مرور ایام و تحت تأثیر عوامل گوناگون به صورت هایى از شرک و تعدد آلهه و عقاید دیگر تبدل تدریجى یافته باشد.454رنان نیز معتقد است، عربها همانند دیگر اقوام سامى موحّد بوده اند. دلیل رنان این است که اصل کلمه ال یا ایل در میان سامیان بود که حکایت از خداى یگانه مورد پرستش آنها است.455 منشأ و علل بت پرستى در حجاز به اعتقاد بسیارى از مورخان و نویسندگان تاریخ مکه، ساکنان این شهر پیرو دین ابراهیم(علیه السلام) و اسماعیل(علیه السلام)بوده اند; اما به تدریج و بنابر عللى دست از دین ابراهیمى برداشته و به شرک و بت پرستى رو آوردند.456 درباره نخستین بنیاد بت پرستى آراء مختلفى وجود دارد: 1. برخى معتقدند، پس از وفات حضرت آدم(علیه السلام) نخستین پایه بت پرستى نهاده شد. فرزندان شیث بن آدم او را در مناره اى قرار داده و پس از زیارت و تکریم، از او طلب رحمت مى کردند. پس از آن، یکى از فرزندان قابیل دیگر فرزندان شیث را تحریک کرد که آنان نیز جایى براى طواف داشته باشند. بدین صورت بتى تراشیده و به تعظیم آن پرداختند.457 2. برخى را اعتقاد بر این است که نخستین بار به روزگار نوح(علیه السلام) بود که مردم به بت پرستى گراییدند.458 در قرآن کریم، آیاتى که به مردمِ زمان حضرت نوح(علیه السلام) اشاره کرده، نام بت هاى آنان را نیز آورده است.459 به گفته محمد بن کعب قرظى این بت هاى پنج گانه، که به نامهاى وَدّ، یعوق، یغوث، سُواع و نسر معروفند، مردمان درستکارى از فرزندان آدم بودند که هر یک پس از دیگرى درگذشتند و نزدیکانشان همواره براى آنان گریه و زارى مى کردند تا اینکه فردى (شیطان) تصاویر آنان را ساخت تا مایه آرامشِ خاطر نزدیکانشان گردد، اما پس از گذشت قرنها این تصاویر مورد پرستش قرار گرفتند.460 در برخى اخبار آمده است که همین بت هاى پنجگانه به سبب طوفانى در ساحل جدّه، زیر شن ها مخفى مانده و پس از پیدا شدن، عمرو بن لُحَىّ آنها را در مکانها و قبایل گوناگون نصب کرد و ساکنانشان را به پرستش آنها دعوت نمود.461 3. اعتقاد سوم، که اجماع راویان را هم به دنبال دارد، نخستین بنیاد بت پرستى را در حجاز به عمرو بن لحى نسبت مى دهد. ازرقى مى گوید: نخستین کسى که دین ابراهیم(علیه السلام)را تغییر داد و بت ها را در اطراف کعبه نصب کرد عمرو بن لحى بود.462 همین مطلب مورد تایید ابن کلبى و ابن حبیب بغدادى نیز هست.463 در حدیث نبوى به نقل از ابن عباس مطلب مذکور تأیید شده است.464 به نظر مى رسد میان سه نظر پیشین تعارضى وجود ندارد و تنها سیر زمانى شرک و بت پرستى را در دوره هاى مختلف بیان کرده است. چون آن گونه که قرآن کریم استفاده مى شود بت هاى پنجگانه در عهد نوح(علیه السلام) مورد پرستش مردم بوده اند، که از نظر زمانى مقدم بر زمان عمرو بن لحى است.465 از سوى دیگر، اخبار مورخان به تواتر بنیاد بت پرستى را در حجاز به عمرو بن لحى نسبت داده اند. برخى پژوهشگران، پذیرش این نظریه که عمرو بن لحى نخستین فردى است که بت پرستى را در مکه و حجاز رواج داد را نامعقول دانسته اند.466 اما به نظر مى رسد با توجه به نفوذ عمرو بن لحى و داشتن مقام کهانت در میان مردم 467 و چیره شدن قومش (خزاعه) بر جُرهُم، توانسته است دگرگونى و تحولى در مکه ایجاد کند. از این رو اخبار در باره اینکه وى نخستین کسى بود که دین ابراهیم(علیه السلام) را تغییر داد متواتر است.468 سهیلى مى نویسد: در اخبار آمده است که پس از غلبه خزاعه (که عمرو بن لحى از آن قبیله بود) بر جرهم و تبعید آنان از مکه، عرب، عمرو بن لحى را به عنوان رهبر خود انتخاب کرده و هر بدعتى را از او به عنوان شریعت مى پذیرفتند. هم او بود که تلبیه را در ایام حج، که از زمان حضرت ابراهیم(علیه السلام)باقى مانده بود، تغییر داد و مطلبى شرک آمیز به آن افزود.469 جواد على، در باره عمرو مى نویسد: با توجه به کاهن بودن عمرو، و گزارش راویان درباره او، بایستى وى فردى مرتبط بابت پرستى اهل جاهلیت باشد و خیلى از زمان ظهور اسلام دور نبوده است. او مى نویسد من بعید نمى دانم که وى بت ها را از سرزمین هاى شام مى خریده و به حجاز مى آورده است، چون ساخت زیباى تماثیل و بت ها را در آنجا پسندیده بود. هر چند نویسنده یاد شده در جاى دیگر کتابش، به نقل از ابن کلبى و ازرقى، به ساخت بت و فروش آن در مکه به عرب هاى مناطق دیگر تصریح کرده است.470 مورخان تاریخ عرب، پیش از اسلام انتقال و نصب بیشتر بت هاى مکه و حجاز را به او نسبت داده اند. برخى اخبار، سفر عمرو به شام و فرود آمدنش در سرزمین بلقاء و دیدن بت هاى آن منطقه را نقل کرده اند، که سرانجام بت هبل را در این سفر به همراه خود به مکه منتقل مى کند.471گزارش هاى دیگرى مى گویند، هم او بت هاى پنجگانه قوم نوح(علیه السلام)را، که در ساحل جده قرار داشتند، به مکه آورد و هر یک را به قبیله اى داد و در مکانى نصب نمود و مردم را به پرستش آن ها دعوت کرد.472 اخبارى هم وجود دارد که نصب بت هاى، لات، اساف، نائله و ذو الخلصه را نیز به عمرو نسبت داده اند. نصب بت ها به وسیله عمرو باعث اعتراض برخى از معتقدان به دین حنیف در قبیله جرهم شد.473 مورخان در خصوص علل گرایش مکّیان به بت پرستى، که به طور طبیعى در مناطق هم جوار نیز مؤثر بوده است، به عوامل فراوانى اشاره کرده اند. برخى گفته اند، جمعیّت بنى اسماعیل و جرهم رو به افزایش بود و از جهت معیشت در تنگنا قرار داشتند. به همین جهت دچار جنگ و دشمنى با یکدیگر شدند و برخى از آنها برخى دیگر را از مکه اخراج کردند. اخراج شدگان، به سبب دلبستگى اى که به مکه و کعبه داشتند، براى بزرگداشت حرم، سنگى از سنگ هاى آن مکان را با خود به همراه برده و هر جا فرود مى آمدند دور آن طواف مى کردند. به تدریج این عمل به نسل هاى آینده منتقل شد و باعث فراموشى دین ابراهیم(علیه السلام)شد.474 برخى محققان معتقدند که این مردم در گذشته بت پرست نبوده اند، بلکه تنها بت ها را به تصویر کشیده یا مى تراشیدند تا رمزى براى یاد خدا و خاطره اى براى افراد صالح پیشین باشند; اما پس از گذشت زمان، اصل آن را فراموش کرده و به پرستش آنها پرداختند. به نظر مى رسد عرب ها خود را به طور مستقیم شایسته پرستش خدا نمى دانستند و به همین جهت براى تقرب به او بت هایى را پرستش مى کردند.475 برخى پژوهشگران، تأثیر پذیرى عرب ها از مناطق هم جوار را عامل مهم در بت پرستى آنها مى دانند. از نشانه هاى تأثیر پذیرى عرب از بت پرستى کلدانیان و آشوریان این که اصل کلمه صنم، صلم (salm)عبرانى یا آرامى بوده است. این واژه به همراه خودِ بت ها وارد سرزمین عرب شده است. به طور قطع عرب ها بت نمى تراشیدند چون به فنون آن آشنا نبودند; پس بایستى این بت ها از سرزمین هاى دیگر آمده باشد. مثل بت هبل که نام قبلى آن بعل بوده و لات که همان لاتوى بابلى و منات که مناتوى بابلى و عزى که عشتار بابلى بوده اند.476 روایاتى که مى گویند عمرو بن لحى، نخستین کسى بود که بت پرستى را در میان عرب ها منتشر کرد و بت هایى را از شام وارد حجاز نمود، مؤید این مطلب است که حجازى ها بت پرستى را از شامیان اقتباس کرده اند; اما برخى پژوهشگران معاصر، عکس مطلب فوق را گفته و معتقدند یونانیان برخى از خدایان خود، همچون لاتون و هرمس را از عرب جنوب (یمن) اقتباس کرده اند.477 به نظر مى رسد از عوامل مؤثر در رواج بت پرستى میان عرب، وجود آن در مکه بوده است زیرا همه نگاه عرب به آنجا بود; حتى ملت هاى دیگر نیز براى کعبه احترام قائل بودند. پرستش قبیله اى بنابر گفته ابن کلبى، عرب دیوانهوار شیفته پرستش بُتان بود. برخى از آنان بتکده اى بنا مى کردند و برخى دیگر بتى سر پا مى داشتند. هر کس که نمى توانست بتى سر پا کند یا بتکده اى بسازد، سنگى را پیشاپیش حرم یا چیزى از آنچه مى پسندید نصب مى کرد و مانند کعبه به طوافش مى پرداخت. این سنگ ها را «انصاب» مى نامیدند و اگر آن سنگ ها تندیس و تمثال مى بود آنها را «اصنام و اوثان» مى خواندند. او مى نویسد، عرب در سفرها هم، زیباترین سنگ ها را برداشته و آن را به خدائى مى گرفت. پیشاپیش همه بتانِ سنگى، شتر و گوسفند مى کشتند و به آنها تقرب مى جستند; ولى برترى را به کعبه مى دادند. هر چند طواف و قربانى براى سنگ ها نیز از روى دلبستگى به کعبه بود.478 در اینکه در جاهلیتِ عرب، بت هاى فراوانى وجود داشته است، تردیدى نیست. فراوانى خدایان به حدّى بود که نه تنها هر قبیله خدایى ویژه و بتِ مخصوص خود را داشت، بلکه مى پنداشتند آنان را از دشمنان و مکرشان مصون مى دارد و در جنگ ها مدافع آنان مى باشد، از این رو اهل هر خانه از خانه هاى مکه، بتى درون خانه داشتند و آن را مى پرستیدند. آنان در آغاز سفر و پس از بازگشت، نخستین کارشان مسح بت بود.479 ابن هشام مى گوید: فقط اشراف بت خانگى داشتند.نمونه هاى فراوانى وجود دارد که مردم جاهلى در خانه هاى خود به بتان تقرب مى جستند; اما این بت ها سنگ هاى تراشیده نبودند بلکه بیشتر آنها تصاویر کوچک و نتراشیده بودند که سمبل بت مورد پرستش به شمار مى آمدند. باید به این نکته توجه داشت همان گونه که پرستش کنندگان بت ها به دو صنف بدوى و حضرى تقسیم مى شدند، خدایان آنها نیز این گونه بوده اند: خدایان قبائل و خدایان منازل.480 پرستش خدایان فراوان به حدّى بود که وقتى حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) آنها را به پرستش خداى یگانه فرا مى خواند، شگفت زده مى شدند. قرآن کریم به شگفتى مشرکان تصریح کرده است.481 به طور قطع اوضاع و شرایط سیاسى و اجتماعى در این نوع از پرستش و تعدد خدایان دخالت داشته است. زندگى قبیله اى و اوضاع و شرایط جغرافیایى و اقتصادى چنین اقتضا مى کرد که شهرها و روستاها هم خدایان ویژه خود را داشته باشند. هم پیمانى قبایل و شهرها تحالف خدایان آنان نیز به شمار مى رفت و جنگ آنان با یکدیگر نیز چنین بود. جنگ تأثیرِ زیادى در آینده خدایان و تعداد آنان داشت. گاهى ارتباط فرهنگى با همسایگان منجر به پذیرش خدایان آنها و فراموشى خداى قبیله مى شد. رؤساى قبایل این توان و نفوذ را داشتند که خدایان را تغییر دهند و تاریخ جاهلیت از این گونه تغییرها فراوان به خود دیده است. مثل معروف عرب است که الناس على دین ملوکهم. برخى مفسران و لغت شناسان گفته اند قبیله اى از قبایل عرب نبود مگر این که بتى داشت که آن را انثى بنى فلان مى نامید.482 پرستش قبیله اى و خط کشى میان قبایل به حدّى افراطى بود که هر قبیله اى تلبیه خاص خود را داشت و بیشتر آنها در تلبیه نام قبیله خویش را نیز ذکر مى کردند. پیوند میان قبیله، باورهاى دینى و پرستش بت ها سبب مى شد دشمنان قبیله، دشمنان خداى قبیله نیز به شمار آیند و در صورتى که فردى خداى قبیله را رها مى کرد به معناى خروج از قبیله به شمار مى آمد. فرزندان قبیله، فرزندان بت به شمار مى آمدند به همین جهت از بت به عنوان پدر یاد کرده و به فرزندان، ابناء الصنم گفته مى شد. گاهى قریش اصنام قبایل دیگر را مى پرستیدند و به آنها تقرب مى جستند به شرط آنکه آنان نیز به بت هاى قریش تقرب جسته و پرستش نمایند.483 گونه هاى پرستش عرب جاهلى درباره باورهاى مذهبى و اعتقادهاى دینىِ مردمى که اسلام در میان آنها ظهور کرد سخنان فراوانى گفته شده است. برخى آنها را به دسته هاى گوناگون تقسیم کرده اند. ابن ابى الحدید در این باره مى نویسد: برخى از آن مردم منکر خالق، قیامت و معاد بودند. اینان کسانى هستند که مى گفتند: «ما هى الاّ حیاتنا الدنیا نموت و نحیى و ما یهلکنا الا الدّهر». (جاثیه: 24) برخى دیگر به خالق اعتقاد داشتند، اما منکر قیامت بودند. اینان کسانى اند که قرآن از زبان آنها فرمودِ «قال من یحیى العظام و هى رمیم». گروهى دیگر به خالق و نوعى از معاد باور داشتند; اما منکر نبوت و رسالت بودند و در عبادت بت ها را پرستش مى کردند. آنها چنان مى پنداشتند که بت ها در آخرت شفیع آنها نزد خدایند. این بت پرستان براى این خدایان ساختگى حج مى گذاردند و قربانى مى کردند. اکثریت عرب از این گروه اخیر بودند. خود این بت پرستان هم دو دسته بودند ; برخى بت ها را شریک بارى تعالى مى دانستند و به همین خاطر به آنها شرکاء مى گفتند. آنها در تلبیه حج مى گفتند: «لبیک اللهم لبیک، لا شریک لک الاّ شریکا هو لک»، گروه دوم بت ها را شریک بارى تعالى نمى دانستند; اما معتقد بودند آنها وسیله نزدیکى به خدایند; که خداوند در قرآن از زبان آنها مى گوید: «ما نعبدهم الاّ لیقربونا الى الله زلفى».(زمر: 3)484 پیش از این گفته شد که، عرب ها قبل از بت پرستى موحّد بودند و از نظر زمانى در میان آنان توحید بر شرک مقدم بود. حال مى گوییم با وجود فراوانى خدایان و وجود شرک و بت پرستى در میان عرب ها، آنان به الله اعتقاد داشته و جز او خداى دیگرى را به این نام نمى خواندند. نام الله در میان عرب مشهور بوده است.485 بنابر این، نظر ولهاوزن که الله را نام عامى دانسته که هر قبیله اى به خداى خود اطلاق کرده و به آن قسم یاد مى کردند، صحیح به نظر نمى رسد.486 ابن کلبى مى نویسد مکّیان به الله اعتقاد داشته و خدایان خود را مِلک او مى دانستند و شاید به همین سبب خداوند خطاب به پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى فرماید: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الاّ و هم مشرکون».487 ایمان به الله، با صفت عالم به اسرار، در میان اشعار عرب نیز آمده است. اوس بن حجر با احترام به لات و عزّى، از الله به بزرگى یاد کرده و مى گوید: و باللات و العزى و من دان دینها *** و بالله انّ الله منهنّ اکبر.488 قاضى صاعد اندلسى مى نویسد، تمام بت پرستان عرب نسبت به الله موحّد بودند و پرستش بت ها نوعى تدیّن به دین صابئان بود در تعظیم کواکب و بت هایى که سمبل آنها بوده اند، نه این که بت ها را خالق جهان بدانند. دلیل این مطلب آیه «ما نعبدهم الاّ لیقربونا الى الله زلفى» است.489 ابن حبیب بغدادى پس از ذکر بت هاى قبایل و تلبیه هر یک از آنان مى گوید: تمام این بت ها در سرزمین هاى عرب به همراه الله پرستش مى شدند.490 درباره اعتقاد عرب به الله دستِ کم مى توان گفت: مکّیان معتقد به یک آیین رب الاربابى (Henotheism) بودند که بر اساس آن الله در رأس خدایان همان نقشى رابه عهده داشت که مویرا (moira) در یونان و اهورا مزدا در ایران داشته اند.491 جواد على اعتقاد به الله در میان عرب ها را مربوط به اندکى پیش از اسلام دانسته که قبایل ساکن حجاز، نجد، عراق و شام با انکار تعدد اصنام به خداى یگانه اى به نام الله معتقد شدند که همان خدایى است که در اشعار شعراى قبایل عرب برتر از بت ها شمرده شده است، و همان خدایى است که پس از اسلام، در رأس خدایان قرار گرفته است، با این تفاوت که مراد از اللهِ در اسلام، خداى جهانیان و بدون شریک بود; امّا اللهِ جاهلى ربّ الارباب و خداى خدایان و برتر از خدایان قبیله به شمار مى آمد. نظریه ربّ الاربابى مورد تأیید ماکس مولر نیز است.492 همان طور که گفته شد، باور ولهاوزن این بود که الله، نام عامى براى خداى هر قبیله بوده است. با این وجود، او شواهد و قراین بسیارى جمع آورى کرده که دلالت بر رواج اعتقاد به الله در میان عرب پیش از اسلام دارند.493 افزون بر آراى مذکور در باره اعتقاد عرب ها به الله، قرآن کریم نیز بر این اعتقاد یاد شده تصریح دارد.494 باور عرب ها به الله به طورى مسلّم است که طبرى مى نویسد، مشرکان اسم بتان خود را به نام و صفات خداوند نام گذارى مى کردند. او حتى مى گوید: بت اللات از الله و بت العزى از العزیز گرفته شده است. آنان چون مى پنداشتند که بت ها دختران خدایند آنها را به صورت مؤنث مى آوردند همان گونه که عمرو را عمره و عباس را عباسه، براى نامیدن زنان بکار مى بردند.495 هر چند این رأى طبرى درست به نظر نمى رسد. شاهد دیگر بر اعتقاد عرب به الله و این که او در رأس خدایان قرار دارد اینکه، آنان صفت الرحمان را ویژه او دانسته و نام هیچ مخلوقى از عرب را هم نام او نمى نامیدند، مگر گروهى از بنى حنیفه که، مسیلمه کذّاب را که مدّعى پیامبرى بود «رحمان یمامه نامیدند.496البته از برخى آیات قرآن استفاده مى شود که مشرکانِ مکه با نام رحمان آشنا نبودند به طورى که وقتى حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) در سجده «یا رحمن یا رحیم» مى گفت، با تعجب مى گفتند: او از طرفى اعتقاد به خداى یگانه دارد و از سوى دیگر خدا را با نام هاى گوناگون مى خواند.497 اما بر خلاف مکّیان، گویا برخى عرب ها با این نام آشنا بوده اند. چون گاهى نام فرزندان خود را عبد الرحمن مى نهادند; مانند عامر بن عتواره که نام پسرش را عبد الرحمن گذاشت و یا مانند حاتم طائى که در شعرى از رحمن به عنوان رزاق یاد کرده است.498 با تمام شواهد یاد شده بر وجود باور عرب به الله برخى مستشرقان، مانند، نولدکه معتقد به انتحال در شعر جاهلى شده و مى گوید راویان شعر جاهلى اسم جلاله الله را در اشعار وارد کرده و نام بت ها را از آنها حذف کرده اند و هر جا اسم اللات آمده به جاى آن الله گذارده اند. او هم چنین مى گوید: راویان شعر جاهلى در اسلام، هر شعرى را که با عقاید آنها ناسازگار بوده یا نام بت ها در آن آمده است، حذف کرده اند. از شواهد نولدکه بر ادعاى انتحال در شعر جاهلى، ورود کلمه الرحمن در شعر هذیل است; زیرا این نام اسلامى و تازه است و ممکن نیست در شعر جاهلى آمده باشد.499 در پاسخ به ادعاى یاد شده مى توان گفت، نولدکه از این مطلب غفلت کرده است که در نصوص مستند کلمه الرحمن در عصر جاهلى آمده است، مانند: ابرهه حبشى که در نص معروف به نص سدّ مأرب آن را بکار برده است. این در حالى است که گروهى از مردم جاهلى الرحمن را پرستش مى کردند; اما در پاسخ به ادعاى جایگزینى الله به جاى اللات یا نام بت هاى دیگر باید گفت: نخست اینکه، هر شعرى صلاحیت قبول لفظ جلاله الله را ندارد، چون از جهت وزن و معنى هماهنگ نیست. دوم اینکه، بسیارى از اشعار نام بت ها را حفظ کرده اند. و سوم اینکه، چه فایده اى در حذف بت ها در شعر جاهلى وجود دارد در حالى که راویان اشعار خود مى دانند که مردم جاهلیت بت پرست بوده اند.500 برخى محققان عرب معاصر نیز نظر نولدکه را فرضیه بسیار بعیدى دانسته اند.501 افزون بر اینها ولهاوزن نیز معتقد است علت این که نام بت ها به جز موارد اندکى در اشعار جاهلى نیامده است از این جهت نیست که راویان مسلمان نام آنها را تغییر داده اند، بلکه سبب آن ادب جاهلیون و عادت آنان است که نام بتان را خیلى بکار نبرده اند و به جاى آن واژه الله را، که به معنى ربّ و اله است نه نام خداى معیّنى، بکار برده اند.502 اما همان گونه که قبلا گفته شد عمومى بودن واژه جلاله الله براى یاد بت ها نادرست به نظر مى رسد. به رغم اعتقاد به الله، پرستش بت و نصب انصاب، اصنام و اوثان از رایج ترین نوع پرستش میان عرب ها به ویژه منطقه حجاز و مکّیان بود. در قرآن کریم هر یک از واژه هاى انصاب، اصنام و اوثان چند بار تکرار شده است.503 در تعریف انصاب گفته اند، آنها سنگ هاى مورد پرستشى بوده اند که اطراف کعبه نصب مى شدند و براى آنها قربانى صورت مى گرفت. فراء هم نُصُب را آلهه اى از سنگ دانسته که پرستش مى شدند.504 ابن کلبى مى نویسد، هر کس قادر به داشتن صنم و بتکده نبود سنگى جلوى حرم یا هر جایى که مى پسندید نصب مى کرد و دور آن طواف مى کرد. این سنگ ها را انصاب مى نامیدند.505بنابراین انصاب و نُصُب هر چیزى است که بجز الله پرستش شود. برخى گفته اند، در کنار بتکده ها سنگ هایى را نصب مى کردند تا خون قربانى ها در آنجا ریخته شود. این سنگ ها را مقدّس شمرده و محل آنها را جایگاه برخى ارواح مى دانستند.506 این عمل مشرکان مورد نهى قرآن کریم قرار گرفته است.507 آن چنانکه از کتاب الاصنام ابن کلبى برمى آید پرستش انصاب ریشه در حجاز داشته و مهم ترین مناسک آن طواف دور آنها بوده است; در حالى که پرستش اصنام و اوثان آداب و مناسک ویژه اى همچون دعا و تقدیم قربانى بوده است.508 ریشه داشتن پرستش انصاب در حجاز مورد تأیید یعقوبى است که مى گوید، عدنان نخستین کسى بود که انصاب را نصب کرد و کعبه را پرده پوشانید.509 گویا میان اصنام و اوثان نیز تفاوتى وجود داشته است. لغت شناسان گفته اند صنم معرّب شَمَن یا شَنَم است و واژه عربى اصیل نیست، هر چند معین نکرده اند که از چه زبانى به عربى بر گردانده شده است.510 در تفاوت میان صنم با وثن گفته اند هرگاه بتى از چوب یا زر و یا مس و نقره ساخته شده باشد و صورت انسانى به خود بگیرد به آن صنم گویند و اگر از سنگ ساخته شود وثن نامیده مى شود. در تعریف صَنَمَهُ و نَصَمَهُ گفته اند صورتى است که پرستش شود.511 سهیلى تعریفى بر خلاف تعریف یاد شده آورده است. او مى گوید: آنچه از سنگ و غیر آن ساخته شود صنم و اگر از غیر سنگ مثل مس ساخته شود وثن گویند.512 تعریف دیگرى هم وثن را بت داراى جثّه از چوب یا سنگ و نقره دانسته که تراشیده مى شود و صنم تنها تصویر بدون جثّه است.513 ابن درید معتقد است به بت هاى بزرگ اصنام و به بت هاى کوچک اوثان مى گفتند.514 برخى لغت شناسان نوشته اند، آنچه را به عنوان خدا، به جز الله، انتخاب شود و صورتى داشته باشد صنم گویند. واژه صلم، که در کتیبه هاى شمال حجاز پیدا شده اند، نام خاص خدایى بوده که در شهر تیماء پرستش مى شده است. برخى مستشرقان، تاریخ پیدایش پرستش این بت را به حدود سال 600 ق.م. رسانده اند.515 انگیزه گزینش سنگ هاى مورد پرستش خیلى روشن نیست. حارث بن قیس وقتى سنگ زیباترى نسبت به بت هاى پیشین مى یافت آنها را رها کرده و به پرستش بت جدید مى پرداخت به طورى که آیه «أفرأیت من اتخذ الهه هواه»،516 درباره او نازل شده است.517آلوسى به نقل از بت پرستان مى نویسد، ما در جاهلیت سنگى را مى پرستیدیم. گاهى ندایى مى شنیدیم که مى گفت اى مسافران، خدایان از بین رفتند خداى دیگرى طلب کنید، ما در طلب خداى دیگر تلاش مى کردیم ناگاه صدایى مى شنیدیم که مى گفت، خدایان را یافتیم و آنگاه ما در برابر آن سنگ قربانى مى کردیم.518 ابن کلبى هم مى نویسد، در هنگام سفر، مسافر چهار سنگ بر مى داشت و زیباترین آنها را به عنوان ربّ بر مى گزید و وقتى از آنجا حرکت مى کرد آن ربّ را رها کرده و در منزل بعدى دوباره این کار را تکرار مى کرد.519برخى پژوهشگران معاصر، احتمال داده اند که میان گزینش چهار سنگ و سپس انتخاب یکى از میان آنها با نظریه عناصر اربعه امپدوکلس (390 - 430 ق.م) (Empedokles)، که معتقد به تکوین هستى از چهار عنصر آتش، آب، هوا و خاک بود، ارتباط وجود داشته باشد که سمبل قواى چهارگانه است.520 علاقه عرب به پرستش شىء محسوس خارجى چنان بود که ابو رجاء عطاردى مى گوید: ما، در جاهلیت هر گاه سنگى نمى یافتیم مقدارى خاک جمع کرده و مقدارى از شیر گوسفند بر روى آن مى دوشیدیم و اطراف آن طواف مى کردیم.521 بت هاى مشهور کعبه و حجاز فراوانى بت هاى حجاز نشانگر علاقه بى حدّ و حصر عرب به شرک و بت پرستى است. برخى مورّخان به وجود 360 بت در کعبه تصریح کرده اند.522 نولدکه، لامنس و جرجى زیدان هم تعداد بت ها را فراوان دانسته اند گر چه به 360 نرسد; اما باید گفت تعداد بت ها به قدرى زیاد بود که شمارش همه آنها از حدّ توان خارج است. این بت هاى متعدد نزد قریش از سلسله مراتب برخوردار بودند.523 هبل: کعبه از مهم ترین خانه هایى به شمار مى آمد که محل تجمع بت ها در سرزمین عرب بود. بزرگ ترین بتى که در درون آن قرار داشت بت هبل بود. این بت به صورت انسانى با دست راست شکسته، دیده مى شد. قریش دستى از طلا براى آن ساخته بودند. چون نخستین کسى که آن را نصب کرد خزیمه بن مدرکه بود، آن را هبل خزیمه نیز مى گفتند. هبل در درون کعبه یا بنابر گفته شهرستانى پشت آن قرار داشت.524 جلوى هبل هفت تیر چوبى براى فال زدن درباره سفرها، پاکى نژاد نوزادان، داورى در مورد دشمنان و دیگر امور مهم نهاده بودند. این همان بتى است که ابو سفیان در جنگ احد به همراه خود آورده بود و خطاب به آن مى گفت: أُعلُ هبل که حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) نیز در پاسخ او فرمود: الله اعلى و اجلّ.525 آوردن هبل به جنگ نشانگر اهمیّت و عظمت آن بوده است. گویا قریش هبل را خداى کعبه دانسته و گفته اند عمرو بن لحىّ این بت را از شام به مکه آورد; هر چند ازرقى گفته است عمرو، هبل را از هیت جزیره آورد و مردم را به عبادت آن دعوت کرد.526 نولدکه نیز این را تأیید کرده و مى گوید: قراین نشان مى دهند که این خدا در شمال شناخته شده، بوده است.527 برخى گفته اند این بت از سرزمین بلقاء شام، که مورد پرستش عمالیق بود، به وسیله عمرو به مکه آورده شد.528 در منابع روایى شیعه روایتى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که در آن مى گوید، سنگ هبل از منطقه مأزمین (مکانى میان مشعر الحرام و عرفه) تراشیده شده است و به همین سبب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در هنگام حج در این مکان بول مى کردند. در ادامه این روایت آمده است وقتى که بت هاى کعبه به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) و به دست على(علیه السلام) منهدم مى شدند; آن حضرت دستور دادند بت هبل را در باب بنى شیبه دفن کنند و به همین جهت ورود حاجیان از این در، سنت گردید.529 البته در برخى منابع دیگر شیعه آوردن بت هبل از شام به مکه به وسیله عمرو بن لحى تأیید شده است.530 در جمع و سازگارى میان گزارش هاى تاریخى، که هبل را بتى دانسته که از شام به مکه منتقل شده است، با روایت منقول از امام صادق(علیه السلام); نگارنده احتمال مى دهد که روایت امام(علیه السلام)اشاره به بازسازى بت هبل از سنگ هاى این منطقه باشد. درباره پرستش کنندگان هبل باید گفت افزون بر قریش، بنى کنانه، بنى بکر، مالک و ملکان نیز بت یاد شده را پرستش مى کردند. گفته اند، دست راست هبل شکسته بوده است; اما معلوم نیست شکستگى آن اتفاقى بوده یا اسطوره اى در میان آنان بوده است.531 اِساف و نائله: بنابر گفته مورخان، از دیگر بت هاى کعبه که عمرو بن لحى آنها را در صفا و مروه نصب و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد، اساف و نائله بودند. برخى روایات این دو بت را زن و مردى از قوم جُرهُم دانسته اند که در کعبه مرتکب گناه و فحشاء شده و در همان مکان مسخ و تبدیل به سنگ شدند. شاید به سبب همین روایات است که برخى مسخ را از باورهاى عرب به شمار آورده اند.532 ابن کلبى مى نویسد، این دو فرد پس از مسخ شدن، براى پند گرفتن مردم پیشاپیش کعبه نهاده شد، و پس از مدتى از معبودان عرب به شمار آمدند. یکى از این دو، به کعبه چسبیده بود و دیگرى در جایگاه زمزم قرار داشت. قریش آن دو را کنار یکدیگر گذاشت و براى آنها گوسفند و شتر قربانى کرد. اساف و نائله را افزون بر قریش، احابیش نیز پرستش کرده و هر کدام تلبیه اى ویژه داشتند.533 بنابر گفته شهرستانى، این دو بت را هم عمرو بن لحى به مکه آورده بود.534 این دو بت از خدایان دوگانه مذکر و مؤنث بودند. با اینکه احتمال مى رود که داستان فجور این مرد و زن و مسخ شدن آنها داستانى ساخته مکّیان باشد تا بدین وسیله به کعبه قداست بیشترى داده و با آفریدن معجزه هایى براى آن، منافع زیادترى را به سوى مکه جذب نمایند و برخى پژوهشگران نیز این دو بت را از تخیلات اساطیرى عرب دانسته اند;535 اما در منابع روایى شیعى نیز این مطلب از زبان امام على(علیه السلام) نقل شده که در پاسخ سؤالى درباره این دو بت فرمود: آنها دو جوان زیبا روى مذکر و مؤنث بودند که در حال طواف در خانه خدا، در مکان خلوتى دچار فحشاء شده و خداوند آن دو را مسخ کرد. پس از آن قریش گفتند اگر خداوند راضى نبود که آنها نیز مانند خودش پرستش شوند; آنها را مسخ نمى کرد و تبدیل به سنگ نمى کرد.536 با این که به طور طبیعى قریش بت هاى کعبه و مکه را پرستش مى کرد، اما آنها اصنام سایر قبایل را نیز مى پرستیدند; به شرط آنکه آنان نیز بت هاى قریش را بپرستند. قریش با این کار توانسته بود بت هاى عرب را در کعبه جمع کند. همین امر سبب شد که قبایل دیگر هم کعبه را محترم شمارند و هر ساله براى حج و عمره به آنجا بیایند. این کار سود مادى و معنوى مطلوبى براى قریش داشت و مکه به صورت بازار ثابتى براى مردم اطراف آن در آمده بود.537 لات، عزى و منات از مشهورترین بت هاى حجاز سه بت لات، عزى و منات مى باشند که نامشان در قرآن کریم آمده است.538 گویا این سه بت نزد قریش و دیگر عرب هاى مقیم مکه، داراى سلسله مراتبى بوده اند. ابن کلبى مى نویسد، قریش و دیگر ساکنان مکه، عزّى را بیش از دیگر بتان تعظیم مى کردند و پس از آن لات و منات قرار داشتند.539 همچنین بت هاى یاد شده نسبت به بت هاى پنجگانه، که نام آنها هم در قرآن آمده است و ما به زودى به معرفى آنها خواهیم پرداخت، احترام بیشترى داشتند; زیرابت هاى سه گانه به آنها نزدیک تر از بت هاى پنج گانه بودند.540 لات: یاقوت، روایت کرده است که لات انسانى از قبیله ثقیف بود که پس از مردن، عمرو بن لحى مرگ او را انکار کرد و گفت او نمرده بلکه وارد صخره شده است. عمرو، بنایى روى آن ساخت و ثقیف را به پرستشش دعوت کرد.541 بنابر این گزارش، احتمال داده مى شود که عرب به تناسخ باور داشته است.542 وجوه زیادى در نام گذارى، لات ذکر کرده اند که خیلى قابل اعتماد نیستند. سهیلى مى نویسد، سنگى که عمرو بن لحى در کنار آن به مردم اطعام مى کرد به صخرة اللات شهرت داشت. طبرى هم آن را همان الله دانسته که تاء تأنیث بر آن افزوده شده است.543 درباره جایگاه لات در گزارش هاى تاریخى اختلاف به چشم مى خورد. ابن کلبى، آن را در طائف دانسته که جدیدتر از بت منات بود. او در توصیف بت یاد شده مى گوید: پارچه سنگى چهار گوش بود که تنى چند از یهود نزد آن سبوس (سویق) مى کوبیدند. قریش و همه عرب آن را بزرگ داشته و فرزندان خود را تیم اللات و زید اللات نام مى نهادند و در اشعار به آن سوگند مى خوردند.544 طبرى روایات گوناگونى آورده که لات بتى در نخله بوده که قریش آن را مى پرستیدند. او مى نویسد، برخى گفته اند لات در طائف بوده است یاقوت، هم موضع آن را طائف دانسته است.545 بیضاوى ضمن آنکه لات را مشتق از لوى به معنى طواف دانسته جایگاه لات را همانند یاقوت، طائف معرفى کرده است.546 در جمع بین این روایات پژوهش گران معاصر احتمال داده اند که افزون بر وجود معبدى براى لات در طائف و نخله، که اولى مورد پرستش ثقیف و دومى مورد پرستش قریش بوده است، البته معابد دیگرى براى این بت در حجاز و غیر آن وجود داشته است.547 آن گونه که از وصف مورخان برمى آید، بتکده لات همطراز خانه خدا در مکه، از جهت منزلت و احترام و پرده و پوشش بوده است به طورى که هر سال پارچه آن عوض مى شد و ثقفى ها براى آن خادم و پرده دار بر مى گزیدند. قطع درختان و صید حیواناتش حرام و هر که در آنجا پناه مى گرفت در امان بود.548 برخى نام هاى افراد به این بت منسوبند مانند تیم اللات، زید اللات، عائذ اللات، شکم اللات، وهب اللات و شیع اللات. جالب توجه است که در میان این نام ها عبد اللات دیده نمى شود. هر چند برخى از پژوهش گران معاصر از چنین نامى یاد کرده اند.549 گویا بت لات رمز خورشید بوده است و ممکن است همان الهه لاتون نزد یونانیان باشد که آن را از عرب یمن گرفته اند. و شاید به همین سبب خانه اى که بر روى آن ساخته بودند بیت الربّه نامیده مى شد; چون در باور پرستش کنندگان آن، بت لات مؤنث بوده است.550قرآن کریم با استهزاء از این اعتقاد مشرکان یاد کرده است.551 ولهاوزن هم خداى خورشید را منطبق بر بت لات دانسته است. با توجه به مؤنث بودن واژه شمس در عربى، اللات که به معناى خداى مؤنث است، مى تواند بر الهه خورشید تطبیق کند.552 قبیله ثقیف، مقارن ظهور اسلام بت لات را پرستش مى کرده است، که به امر پیامبر(صلى الله علیه وآله)ویران شد. ثقیفیان از نابودى بت خود خوددارى مى کردند و از تخریب آن بسیار نگران بودند. آنان مى ترسیدند که اگر از خدایشان دفاع نکنند صدمه اى به آنان برسد. زنان ایشان گریه و زارى مى کردند. مغیرة بن شعبه به دستور حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) آن را نابود کرد و اموال و زیور آلاتش را به ابوسفیان داد تا دین پسران مسعود ثقفى را اداء کند.553 العزّى: از دیگر بت هاى مشهور حجاز بت العزّى بود، که بنابر گفته ابن کلبى، متأخر از بت هاى لات و منات بوده است. استدلال او بر این تأخّر این است که عرب ها پیش از عزّى، فرزندان خود را منسوب به یکى از آن دو بت به نام هاى زید منات ، عبد منات و تیم اللات مى کردند. با این حال، او مى نویسد، عبد العزّى قدیمى ترین نامى است که عرب به آن منسوب شده است. گویا نخستین کسى که عزى را به عنوان ربّ برگزیده است ظالم بن اسعد بوده است.554 درباره پرستشگاه عزّى، روایات گوناگونى هست. ابن کلبى، آن را در نخله نزدیک مکه دانسته، که داراى پرده دارانى نیز بوده است; اما طبرى و زبیدى ضمن نقل گزارش یاد شده، طائف را هم به عنوان جایگاه عزّى نوشته اند. با این حال، منابع آن را معبود قریش و کنانه به شمار آورده اند.555 اصل و ماهیت عزّى مجموعه اى از سه درخت در نخله بوده است و در کنار آن بتى قرار داشت که قبایل غطفان، غنى و باهله آن را مى پرستیدند و مورد احترام قریش نیز بوده است.556 ابن کلبى با بیان این که عزّى بزرگ ترین بت، نزد قریش بوده است، به طورى که به زیارتش رفته و براى آن هدیه و قربانى مى دادند، مى نویسد : آنان براى عزّى، درّه اى از وادى حراض را، که سقام نامیده مى شد، قرقگاه و حرم قرار داده و آن را همانند حرم کعبه مى نمایاندند.557 به سبب وجود سه درخت در پرستشگاه عزّى، درخت پرستى نیز از گونه هاى پرستش نزد عرب به شمار آمده است. گویا درختان این بت، مقدس بوده و قطع آنها مجاز نبوده است. خوار و خفیف شمردن پرستش عزّى از سوى حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)براى قریش به قدرى دشوار بود که ابو اُحیحه هنگام مرگ، از بیم ترک پرستش آن پس از او، گریه مى کرد.558 پیشینه درخت پرستى به نجران باز مى گردد. گفته اند در نجران درختى بوده که مردم آن را پرستش مى کردند و در هر سال به مناسبت عیدى که داشت، پارچه هاى زیبا و زیور آلات زنان را به آن مى آویختند. ازرقى هم به درختان بزرگى به نام ذات انواط اشاره کرده است که اهل جاهلیت آنها را بزرگ داشته و نزد آنان قربانى مى کردند. اعتقاد به درخت پرستى در میان عرب ها به قدرى قوى بود که پس از اسلام برخى از حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) نیز درخواست مى کردند که براى ایشان ذات انواط قرار دهد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پاسخ مى فرمود، شما از من چیزى خواستید که قوم موسى از او خواستند و آیه «اجعل لنا الهاً کما لهم آلهة» را قرائت مى کردند.559 عزّى را همانند لات رمز خورشید نیز دانسته اند. بنابر این با توجه به مذکر و مؤنث بودن برخى خدایان همچون اساف و نائله، احتمال مى رود که لات و عزى نیز از همین خدایان دو گانه باشند و هر دو یکى از جلوه هاى تشخّص بخشى به کواکب و ستارگان بوده اند. رواج گسترده نام عبد العزى در شبه جزیره، حکایت از گستردگى این باور دارد.560 در قرآن کریم به باور مشرکان در مؤنث بودن عزى و لات و منات اشاره شده است.561 بنابر تحقیقات خاورشناسان، در اشعار و آثار عرب پیش از اسلام و ساکنان نواحى گوناگون جزیرة العرب، نام این بت مشاهده شده است. براى مثال، در شعر اسحاق انتیوخ، (که در نیمه نخست قرن پنجم میلادى مى زیسته) به پرستش عزّى اشاره شده و هم او عزّى را با ونوس منطبق دانسته است. در منابع سریانى مربوط به نیمه نخست قرن ششم میلادى، همزمان با منذر، (پادشاه حیره)، نیز آمده است: منذر، تعدادى راهبه را به عزّى پیش کش کرد. بنابر بررسى هاى مذکور، پرستش عزّى، هم مظهر درخت پرستى ساکنان شبه جزیره، به ویژه مکّیان، بوده است و هم مظهر ستاره پرستى آنان; امّا در اینکه آیا معتقدان به عزّى در مکه و مرکز شبه جزیره به جنبه هاى آسمانى آن نظر داشته اند یا نه؟ محل بحث است. برخى دین پژوهان مى نویسند: شاید درست تر این باشد که اعتقاد به عزّى را اعتقادى وارداتى و مأخوذ از باورهاى بین النهرینى و بابلى و احتمالا مصرى در خصوص احترام و تکریم ستاره صبح بدانیم. به عبارت دیگر، تکریم عزّى در مناطق مرکزى شبه جزیره، بیشتر تقلیدى و بدون آگاهى از هویت واقعى این بت بوده است.562 منات: این بت از بت هاى سه گانه اى است که قرآن کریم از آنها یاد کرده است.563 بنابر گفته ابن کلبى منات نیز از قدیمى ترین بت هاى مورد پرستش عرب بوده که فرزندان خود را به یاد آن عبد منات و زید منات مى نامیدند.564 ابن دُرید به تعداد زیادى نام، اشاره کرده که منسوب به این خدایند و نشانگر اعتقاد گسترده عرب به آن مى باشد.565 منات در منطقه قُدید در ساحل دریا بین مکه و مدینه قرار داشت و افزون بر اینکه مورد پرستش هذیل و خزاعه بود، خداى اوس و خزرج نیز به شمار مى آمد. حتى اوس و خزرج بیش از دیگران منات را بزرگ مى داشتند ; به طورى که حج خود را تمام نمى دانستند مگر اینکه در کنار آن سر بتراشند و قربانى کنند. برخى نویسندگان فِرق و ادیان، منات را بت غسان نیز دانسته اند.566 با اینکه ابن حبیب مى نویسد، منات در منطقه سیف البحر مورد پرستش انصار، ازد، هذیم و قضاعه بوده; اما ابن کلبى مى گوید: عرب جملگى به بزرگداشت آن مى پرداخت و برایش قربانى مى نمود و نزد قریش نیز محترم و گرامى بود.567 بت هاى مشهور اطراف جزیرة العرب از جمله بت هاى مورد پرستش عرب ها خدایان پنج گانه (وَدّ، سُواع، یغوث، یعوق و نسر) بوده اند که قبلا به آنها اشاره کردیم و قرآن کریم هم از آنها یاد کرده است.568 گویا این بتان به عنوان وسیله، به شمار مى رفتند و هر یک تلبیه اى ویژه داشته اند. اینان هر یک در منطقه اى و از سوى قبایلى پرستش مى شدند. سواع در نعمان معبود تیره هاى بنى کنانه بوده و آنان با قربانى کردن نزد آن دورش طواف مى کردند.569 بنابر گفته برخى محققان، بت یاد شده، که به صورت زنى بوده است، در سرزمین ینبع در ساحل یثرب قرار داشته است.570 وَدّ از بتان عرب شمالى بوده که قبایل کلب آن را پرستش مى کردند. این بت در باور مَعینى هاى یمن رمز الهه قمر به شمار مى آمده است. جایگاه آن در سرزمین دومة الجندل بود که به توصیف ابن کلبى شکل مرد تنومندى، با زیور آلات و شمشیر و کمان بوده است.571 صورت مردانه این بت حکایت از مذکر بودن آن دارد. ابن درید، که آن را به فتح و کسر واو (وَدّ، وِدّ) خوانده است، مى گوید، برخى آن را مشتق از حُبّ دانسته اند. او همچنین مى نویسد، وَدّ نام کوهِ معروفى است و عبدودّ از رجال منسوب به این بت است.572 یغوث نیز مانند بت ودّ در دومة الجندل معبود تیره بنى مذحج و قبایلى از یمن بوده است. جایگاه آن در اَنعم بود که تیره غطیف آن را ربوده و به نجران بردند. نام هاى عبد یغوث و عبید یغوث به آن منسوبند.573 یعوق در اَرحَب خداى قبایل همدان و خولان بوده و برخى آن را خداى غسان و خیوان نیز دانسته اند.574 نسر معبود تیره ذو الکلاع در منطقه حمیر و غُمدان، (قصر پادشاه یمن)، قرار داشت. این بت یکى از مشهورترین خدایان عرب جاهلى است که به صورتِ پرنده کرکس بوده است.575 یاقوت مى نویسد، حمیر، این بت را در سرزمین بلخع پرستش مى کرد; اما من نشنیده ام آنان کسى را به نام عبد نسر بنامند; شاید به این دلیل که آنها به دین یهود گرایش داشته اند.576 ابن درید هم اسمى از بت نسر نبرده است. ابن کلبى از یافتن نامى که از نسر مشتق شده باشد اظهار ناتوانى کرده است.577 برخى پژوهشگران احتمال داده اند که نسر در اصل نماد پرستش ستارگان بوده است; زیرا نام آن در نقوش قتبانى و سبأیى، که رودوکاتاکیس و ولهاوزن منتشر کرده اند، وجود دارد.578 در هر حال بردن نام این بت هاى پنجگانه در قرآن کریم نشانگر رواج اعتقاد به آنها در میان عرب جاهلى است. سعد از دیگر بت هاى حجاز، بود که در ساحل جدّه قرار داشت و به صورت سنگ بلندى متعلق به مالک و ملکان، پسران کنانه بود.579 ابن درید، آن را بتى در ساحل دریا در تهامه دانسته که عکّ و دیگر تیره هاى اطراف، آن را پرستش مى کردند.580 گویا روى این صخره بزرگ به عنوان تبرّک، قربانى صورت مى گرفت. این همان بتى است که وقتى یکى از معتقدان به آن براى قربانىِ شتر نزدش آمد، شترش رمید. او سنگى به معبود خود زد و آن را به استهزاء و مسخره گرفت.581 برخى بت ها نام خود را از مکان گرفته بودند. خدایانى چون ذو الشرى و ذو الخلصه از این نمونه اند. گر چه ابن درید، الشرى را درخت حنظل دانسته و ذو الشرى را بت مشهورى معرفى کرده است.582 ذو الخلصه در منطقه عبلاء، میان مکه و یمن، قرار داشت که به وسیله تیره ها و طوائف بجیله، خثعم، حارث بن کعب، جرم، زبید، غوث بن مراد و بنو هلال بن عامر پرستش مى شد.583 ابن کلبى و یاقوت نوشته اند، بت ذوالخلصه به صورت سنگ سفید و نگارینى بود که چیزى شبیه تاج بر روى آن قرار داشت. این بت در سرزمین تباله، بین مکه و مدینه، جاى داشت و قبایل خثعم، بجیله، ازد السّرات، دوس و دیگر تیره هاى هوازن آن را بزرگ داشته و برایش قربانى مى کردند.584 بنابر گفته ابن کلبى ذو الشّرى بت بنى حارث بن یشکُر از قبیله ازد بوده است. یاقوت، هم این نکته را به نقل از ابن کلبى آورده است; اما خود یاقوت، پیش تر آن را خداى تیره دوس دانسته که براى آن قرقگاهى هم تعیین کرده بودند. جالب است که طفیل بن عمرو پس از پذیرش اسلام از همسرش خواست که از او جدا شود چرا که وى مسلمان است. همسرش گفت من هم دین تو را مى پذیرم. طفیل از او درخواست کرد که در کنار آب ذو الشّرى غسل کند. آن زن از بت بر فرزند خود احساس خطر و نگرانى کرد. طفیل ضمانت کرد که آسیبى به او نخواهد رسید.585 بت فَلس در سرزمین نجد و پرستش کنندگان آن قبیله طىء و پرده دارانش از بنى بولان بودند. گویا هم اینان نخستین پرستش کنندگان بت یاد شده بوده اند. فَلس صورت انسانى و تمثال آدمى با بینى قرمز داشته که پیروان آن پس از پرستش، برایش هدیه و قربانى مى دادند.586 ذو الکفین معبود قبایل خزاعه و دوس بوده است. بنى منهب بن دوس نیز به پرستش آن روى آوردند. ابن کلبى آن را خداى عمرو بن حممه دوسى از حکام عرب به شمار آورده است.587 این همان بتى است که وقتى طفیل بن عمرو دوسى به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى سوزاندنش رفت خطاب به آن گفت: یا ذا الکفین لست من عبادکا *** میلادنا اکبر من میلادک انى حشوت النار فى فؤادکا.588 مناف نیز از بت هاى مشهور عرب بود که فرزندان خود را به یاد آن نام گذارى مى کردند. ابن کلبى با این که از این بت و نام گذارى عرب به نام آن سخن گفته است; اما از جایگاه آن و کسى که آن را نصب کرده است اظهار بى اطلاعى کرده است.589 گفته اند، مناف نام بتى است که ریشه لغوى آن از ناف ینوف و اناف ینیف به معنى بلندى و رفعت است. ابن درید، افراد فراوانى را نام برده که به عبد مناف مشهورند.590 از دیگر خدایان عرب رضى است که فرزندان خود را به نام آن عبد رضى مى نامیدند. این بت معبود بنى تمیم بوده و به معنى خواست و اراده خوب است و احتمالا صفتى براى خداى خدایان به شمار مى رفته است. گفته اند، رضى بتکده اى بوده که مستوغر پس از مسلمان شدن آن را ویران کرد.591 عمیانس خداى دیگرى در سرزمین خولان بود که هر ساله سهم خود را از حیوانات و زراعات دریافت مى کرد. نوشته اند تیره اى از خولان به نام اُدوم، که همان اسوم است، این بت را مى پرستیدند و درباره اینان آیه «و جعلوا لله مما ذرأ من الحرث و الانعام نصیباً فقالوا هذا لله بزعمهم و هذا لشرکائنا»592 نازل شده است.593 نام این بت در ماجراى وفد خولان، که در ماه شعبان دهم هجرى به محضر حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) شرفیاب شدند، آمده است. گویند پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آنان درباره بت عمیانس سؤال کرد. آنان پاسخ دادند که ما خداى بهترى جایگزین آن کرده ایم و پس از بازگشت ویرانش خواهیم کرد. آنان پس از آموزش قرآن و سنت، بازگشته و عمیانس را نابود کردند.594یاقوت در توصیف خولان هیچ اشاره اى به این بت و وفد آنان به محضر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نکرده است.595 بت بعل از بت هاى مورد اشاره قرآن کریم است.596 معلوم نیست مقارن ظهور اسلام این بت در شبه جزیره عرب مورد پرستش بوده باشد ; اما پرستش آن در میان سامیان و اعراب شمالى رواج داشته و در شبه جزیره سینا با نام بعلو مورد تکریم بوده است.597 شرف البعل نام کوهى است در راه مدینه به شام و بعل در آیه «اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقین»598، خداى قوم الیاس بوده و بعلبک هم به نام آن شهرت دارد. این بت را یونانیان تکریم کرده و محل آن را بتکده، قرار داده بودند.599 بت ها و خدایان فراوان دیگرى در شبه جزیره عرب مورد پرستش و تکریم بوده اند که نویسنده این سطور جهت اختصار از آوردن نام، جایگاه و تیره هاى پرستش کننده آنها خوددارى کرده و خواننده علاقمند را به منابع مربوط ارجاع مى دهد.600 از مهم ترین مظاهر شرک جاهلى درخواست شفاعت از بتان بود که قرآن کریم در آیات فراوانى به آن اشاره کرده است .در تفسیر آیه هجده از سوره یونس آمده است که نضر بن حارث مى گفت روز قیامت لات و عزى براى من شفاعت خواهند کرد.601 دیگر گونه هاى پرستش جن پرستى: افزون بر اعتقاد عرب به الله و بت هاى نامبرده، انواع دیگرى از پرستش در میان ایشان رواج داشته است. از آن جمله مى توان از پرستش جنّ نام برد که در قرآن به آن تصریح شده است.602 بنابر گفته ابن کلبى، بنو ملیح از قبیله خزاعه جنّ مى پرستیدند و آیه 194 سوره انعام درباره آنان نازل شده است.603 در کتب تاریخ و تفسیر آمده است که گروهى از عرب جنّ و شیاطین را در عبادت شریک الله قرار داده و باور داشتند که آنها قدرتى همچون قدرت خداوند دارند. اگر خداوند بر امور خیر قادر است، ابلیس و دیگر جنیان نیز بر شرّ قدرت دارند.604 شریک خدا قرار دادن جنّ و پرستش آن در آیه دیگرى از قرآن کریم آمده است. گویا همین جنیان مورد پرستش بوده اند که کشتن فرزندان را براى مشرکان زیبا جلوه مى دادند.605 در تفسیر آیه «و جعلوا بینه و بین الجنة نسباً»606 آمده است که گروهى از مشرکان جاهلى معتقد بودند که خداوند با جنّ مصاهره نموده و ملائکه بوجود آمدند.607 آلوسى در زمینه باور عرب ها به جن و شیطان مى نویسد: گروهى معتقد بودند که به امر الله بر هر بتى شیطانى موکَّل است. اگر کسى بت را به شایستگى پرستش نماید شیطان حوائج او را به دستور خداوند بر آورده خواهد کرد و الاّ شیطان او را به امر خدا به نکبت مبتلا خواهد نمود.608 فرشته پرستى: گروهى از مردم جاهلى فرشتگان را داراى جاه و منزلت نزد خدا مى دانستند و به همین سبب بت هائى را به شکل آنها ساخته بودند ـ شکلى که تصور آن را داشتند ـ تا آنان را نزد خدا مقرَّب سازند.609 مسعودى مى نویسد برخى فرشتگان را مى پرستیدند و گمان مى کردند دختران خدایند. آنان فرشتگان را براى شفاعت نزد خدا پرستش مى کردند و آیات «و یجعلون لله البنات سبحانه و لهم ما یشتهون و أ لکم الذکر و له الانثى» در باره هم اینان نازل شده است.610 شهرستانى نیز به این باور یاد شده در باره ملائکه تصریح کرده است.611 شریک خدا قرار دادن فرشتگان در آیات فراوانى از قرآن آمده است. 612برخى مفسران گفته اند هر بتى که مشرکان مى پرستیدند آن را انثى بنى فلان صدا مى زدند. این سخن به استناد آیه «ان یدعون من دونه الاّ اناثا» استنباط شده است.613 ستاره پرستى: ستاره پرستى نیز در نظام دینى عرب، رواج گسترده اى داشته است. نهى قرآن کریم از پرستش شمس و قمر حاکى از اعتقاد آنان به پرستش ستارگان است.614عرب شمالى خورشید و ماه را پرستش کرده و براى هر یک بتى ساخته بودند که خانه اى مخصوص و پرده داران و وقفیات ویژه داشتند. آنان در طول شبانه روز، سه بار براى خورشید نماز مى گزاردند و براى ماه سجده کرده و چند روز معیّن را روزه مى داشتند.615عرب جنوب نیز به پرستش خورشید و ماه باور داشته است.616 گویا یمنى ها تحت تأثیر صابئان و بقایاى کلدانیان به پرستش نجوم و کواکب روى آورده و عرب شمال این باور را از جنوبى ها گرفته بود یا اینکه ستاره پرستى آنان منطبق با سه ستاره، قمر، شمس و زهره بوده که همان سه ستاره بابلى است. قمر با ودّ، شمس با اللات و زهره با العزّى تطبیق مى کرد.617 تیره هاى طىء، ثریا را و کنانه، ماه را مى پرستیدند. از برخى اسامى مرکب مانند عبد الثریا و عبد نجم معلوم مى شود که ثریا و نجم دو بت مورد پرستش بوده اند.618 برخى مفسران گفته اند، واژه النجم در سوره نجم همان ستاره ثریا است; چون عرب ثریا را نجم مى نامید.619 مفسر دیگرى، نجم را با زهره تطبیق کرده چرا که عرب ها آن را پرستش مى کردند.620 گروهى از مردم جاهلى مریخ را پرستیده و خداى خود مى انگاشتند و برخى دیگر عطارد و زحل را. آنان به اثر بخشى ستارگان باور داشتند. اسلام این عقیده را باطل اعلام کرد چنانچه در حدیث آمده است: ثلاث من امور الجاهلیه: الطعن فى الانساب و النیاحة و الاستسقاء بالانواء.621 از دیگر ستارگان مورد پرستش عرب مى توان به ستاره الشعرى اشاره کرد که خداى متعال در قرآن کریم خود را ربّ الشعرى مى نامد.622 در برخى منابع آمده است که قبایل حمیر و خزاعه این ستاره را مى پرستیدند و نخستین کسى که این ستاره را وارد خدایان آنان کرد ابو کبشه یکى از اجداد مادرى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود. برخى دیگر هر چند آن را نمى پرستیدند; اما تعظیمش کرده و به تأثیرگذار بودن آن باور داشتند.623 برخى مفسران به ستاره پرستى عرب جاهلى تصریح کرده اند.624 سعد و نحس بودن ستارگان یکى از ارکان باور مذهبى عرب ها بوده است.625 عرب و توتم پرستى پیش از هر چیز لازم است تعریف کوتاهى از توتم و توتم پرستى ارائه شود. این واژه نخستین بار در قرن هجدهم (1791 م) مطرح شد وباعث بحث هاى تازه گشت.626 این کلمه برگرفته از زبان قبایل سرخ پوست است. این قبایل ابتدایى، حیوانى را همچون نیاکان نخستین یا خداى اختصاصى قبیله خود مورد توجه قرار مى دهند و آن را توتم قبیله خود مى خوانند.627 این قبایل سرخ پوست، حیوان یا گیاه یا هر شیئى دیگر را که چنین تکریم و نیایش مى کردند، رمز خاص عشیره خود تلقى مى کردند و آن را به زبان خویش اوتم یا چیزى شبیه به آن مى خواندند که مفهوم نشانى و خویشاوندى داشت ; و این لفظ بعدها در استعمال غیر بومیان به صورت توتم شایع شد.628 پس مى توان گفت، مقصود از توتم پرستى نزدیکى و قرابتى بود که بشرِ نخستین، با حیوانات اطراف خود مشاهده مى کرد. از این رو تصور مى کرد که او یا برخى از حیوانات پیرامون وى، از یک رشته و اصل انشعاب یافته اند، یا آنکه یکى از نیاکان قدیم آنها به صورت همان جانور بوده است و یک جدّ مشترک داشته اند. همین احساس نزدیکى با سایر اشیاء، حتى موجودات بى جان، جوهر عقیده به توتمیسم است.629 درباره رواج توتم پرستى نزد عرب در میان پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد. برخى،نسبت به وجود آن در میان عرب اعتقاد داشته و براى دیدگاه خود شواهدى آورده اند. شوقى ضیف، یکى از این محققان است. او مى نویسد، اسامى قبایل عرب مانند: بنى کلب و بنى اسد و نیز نام افرادى همچون: عبد الاسد و فهد، شاهد بر وجود اندیشه توتمیسم در میان آنان دارد. آنها به نیروهاى پنهان در نباتات، جمادات، پرندگان و حیوانات باور داشتند.630 شاهد دیگر بر توتم پرستى اینکه، برخى خدایان عرب نام از حیوان گرفته اند، مانند، نسر، که مى تواند دلیلى بر قداست برخى حیوانات در میان آنان باشد.631 گفته شده که برخى از قبیله طىء، شتر سیاهى را پرستش کرده به طورى که وقتى وفد آنان نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد آن حضرت از شتر مورد پرستش سؤال کرد.632 با این که قرائن یاد شده باعث شده است که برخى متفکران قرن نوزدهم به رواج توتمیسم در میان عرب معتقد گردند، اما با توجه به اصولى که ابن درید براى نام گذارى عرب برشمرده است نادرستى توتم پرستى در میان آنان دانسته مى شود. ابن درید مى نویسد، کسانى که گمان مى کنند عرب در نام گذارى فرزندان و بردگان خود اصولى نداشته است، اشتباه مى کنند. او مى نویسد: برخى از روى جهل یا تجاهل نام هایى همچون کلب و خنزیر و مانند آنها را زشت شمرده اند; در حالى که آنان در نام گذارى شیوه هاى ویژه اى داشته اند. ابن درید همچنین پس از ذکر شیوه هائى همچون: فال نیک زدن در پیروزى بر دشمنان و آینده فرزندان، نامیدن آنان به اسم جانوران درنده مانند: اسد، لیث، ذئب، ضرغام و غیر آن را براى ترساندن دشمنان دانسته و نیز نام گذارى فرزندان به نام برخى حیوانات یا اشیاء را به سبب تقارن ولادت آنان با مشاهده آن حیوان یا شىء مثل ثعلب و ثعلبه بر شمرده است.633 نولدکه معتقد است وجود توتمیسم به معنایى که در دین شناسى مطرح است در میان عرب سابقه نداشته یا کم رنگ بوده است.634 برخى پژوهشگران نیز میان توتم پرستى با تقدیس حیوانات در میان عرب تفاوت قائل شده و مى گویند: توتمیست ها براى بزرگداشت پدرانشان آنها را پرستش مى کنند; اما عرب فقط براى بدست آوردن برکت، آنها را تقدیس مى کردند. همین تقدیس سبب مى شد که نام هاى شرّ را بر پسران و نام هاى خیر را بر بردگان مى نهادند. قلقشندى علّت این نام گذارى را از زبان عرب این گونه بیان مى کند که ما پسران را براى دشمنان و بردگان را براى خودمان نام گذارى مى کنیم.635 شاید همین تقدیس سبب مى شد که از کشتن حیوانات پرهیز کنند یا در مردن آنها اندوهناک شوند.636جرجى زیدان در تاریخ تمدن اسلام وجود توتمیسم نزد عرب را، که برتسون اسمیت ادعا کرده است، ردّ کرده است.637 جاحظ به تقدیس آتش در میان عرب جاهلى اشاره کرده و مى نویسد، در جاهلیتِ نخستین، به برکت آتش، طلب باران مى کردند. هنگامى که بحران ها به آنها روى مى آورد و دچار قحطى و نیازمندى مى شدند، گاوها را جمع کرده و در کوه ها رها مى کردند و با افروختن آتش شروع به دعا و تضرع مى کردند. آنها این کارها را اسباب بارندگى مى دانستند.638 سُست باورى هاىِ مذهبىِ عرب جاهلى همه ملت ها و اقوام نسبت به اعتقادها و باورهاى مذهبى خویش احساس و عاطفه ویژه اى داشته و دارند. با اینکه عرب جاهلى نیز، از این قاعده مستثنى نبوده است; کمى تأمل در وضعیت اجتماعى آنان، به ویژه حجاز و مکه، نشانگر آن است که آنان نسبت به باورهاى مذهبى خویش، چندان احساس و تعصب دینى نداشته اند. باور نداشتن به روز قیامت و حشر و نشر در آن نیز، در میان بیشتر اعراب جاهلى،به این سست ایمانى، نسبت به خدایان کمک مى کرده است. ممکن است در ذهن خواننده گرامى این سؤال پیش آید که، پس علت این همه مخالفت و سرسختى مشرکان در برابر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چیست؟ در پاسخ باید گفت: باورهاى دینى تنها بهانه اى بیش براى مبارزه با اسلام نبود و علت اصلى را باید در چیز دیگرى جست و جو کرد. بیش از هر چیز آنچه براى مکّیان و مشرکان مطرح بود، موقعیت اقتصادى و تجارى مکه بود و آنان به خاطر ترس از دست دادن آن، به هر چیزى دست مى زدند. آیات فراوانى از قرآن کریم به این مطلب دلالت دارند.639 براى اثبات ناپایبندىِ عرب جاهلى به باورهاى مذهبى و خدایان بى شمار، شواهد فراوانى در کتب تاریخ وجود دارد، که به برخى از آنها اشاره مى کنیم: 1. حادثه بت ذوالخلصه 10ماجرا از این قرار بود که پدر امرء القیس کشته شده بود. او به قصد انتقام گیرى و غارتِ بنى اسد حرکت کرد و در میان راه گذرش به ذوالخلصه، که بتى در تباله بود و جملگى عرب آن را بزرگ مى داشتند، افتاد. او نزد آن بت رفت و در سه نوبت با سه تیر آمر، ناهى و متربص قرعه انداخت و در هر سه بار ناهى آمد. امرء القیس تیرها را شکست و پاره هاى آن را بر سر بت کوبید و ضمن دشنام به آن گفت: اگر پدر خودت را کشته بودند، مرا از حمله به آنها باز مى داشتى؟ از آن پس دیگر کسى به داورى و قرعه کشى نزد ذوالخلصه نرفت تا اسلام ظهور کرد.640 2. حادثه بت فلس این بت از سوى مالک بن کلثوم تحقیر شد. ماجرا از این قرار بود که شترى وقف بت فلس شده بود و جایز نبود کسى در آن تصرف کند. مالک، آن شتر را پى کرد ولى بت واکنش نشان نداد. همین سکوت بت، باعث از بین رفتن قداست آن شد و تمام موقوفاتش به سرقت رفت. این حادثه سبب شد عدى بن حاتم، شاعر جاهلى، از پرستش فلس دست بردارد، چرا که او از مالک بن کلثوم هم ضعیف تر است و توان انتقام گیرى ندارد.641 3. رمیدن شتران از بت سعد روزى فردى با شتر خویش براى تبرک جستن نزد بت سعد، خداى بنى ملکان در ساحل جده رفت. با اینکه او قصد داشت شترش را قربانى نماید; اما حیوان با مشاهده خون هاى ریخته شده روى آن، رمید و فرار کرد. مرد عرب به خشم آمد و سنگى برداشت و بر سر بت کوبید و شعر زیر را سرود: اتینا الى سعد لیجمع شملنا *** فشتتنا سعد فلا نحن من سعد و هل سعد الاّ صخرة بتنوقة *** من الارض لا یدعو لغىّ و لا رشد.642 4. مونتگمرى وات جنگ هاى فجار را از جمله نشانه هاى سست ایمانى اعراب مناطق مرکزى، نسبت به باورهاى مذهبى خود دانسته است.643) جواد على هم مى نویسد، چون قبایل معتقد بودند که یارى و شکست به دست بت هاست، گاهى شکست سبب کنار نهادن آنها و روى آوردن به بت هاى قوى تر مى شد; چون آنها شکست خود را به گردن ضعف خداى خویش مى نهادند.644 5. ابن رسته آورده است که، قبیله بنى حنیفه در جاهلیت خدایى از حیس (مخلوطى از خرما و آرد و روغن) ساخته و مدت زمان زیادى آن را مى پرستیدند; اما وقتى قحطى و گرسنگى سختى بر آنان روى آورد، خداى خویش را خوردند.645 ناگفته نماند که برخى پژوهشگران مطلب یاد شده را ساخته دست دشمنان بنى حنیفه دانسته تا آنها را استهزاء نمایند.646 در واقع مى توان گفت عقیده جاهلى برخاسته از عادت و یا تقلید از دیگران بود، به طورى که به همراه سُست باورى، نوعى تعصب هم از سوى برخى از آنان، به ویژه اشراف، نسبت به خدایان مشاهده مى شد. دفاع بنى عبد ودّ و بنى عامر از بت ودّ و جنگ آنان با خالد بن ولید، که براى نابودى آن بت رفته بود حاکى از تعصب نسبت به خدایان است; به طورى که افراد زیادى در این راه کشته شدند.647 شاهد دیگر بر تعصب مشرکان نسبت به بت ها اینکه وقتى سعد بن ابى وقاص اسلام را پذیرفت، مادرش با شنیدن این خبر گفت: لب به غذا و شراب نخواهم زد مگر این که فرزندم به خداى محمد(صلى الله علیه وآله) کافر شود.648 با اینکه سادگى پرستش عرب نشانگر جهل و نادانى آنان است; اما ایشان این کار را به تقلید از پیشینیان انجام داده و آن را به مشیت و تقدیر الهى نسبت مى دادند.649 عرب و اعتقاد به معاد آنچه از قرآن استنباط مى شود این است که عرب و مردم جاهلى به رستاخیز و زنده شدن دوباره، باور نداشتند و مرگ را پایان زندگى مى دانستند. آنان زنده شدنِ پس از مرگ را نامعقول تصور کرده و از اعتقاد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به بعث و قیامت شگفت زده مى شدند. آیات فراوانى از قرآن کریم بر این مدّعا دلالت دارند.650 موضوع زنده شدن دوباره انسان پس از مرگ از موضوع هایى بود که مشرکان به شدت با آن معارضه کرده و حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) را بدآن سبب مسخره مى کردند. ایشان براى این که ثابت کنند محمد(صلى الله علیه وآله) در اثبات معاد ناتوان است، از او درخواست مى کردند که قصى بن کلاب را زنده کند تا آنان او را تصدیق کنند.651 در روایات فراوانى آمده است که افرادى چون عبدالله بن اُبىّ، اُبىّ بن خلف، و عاص بن وائل سهمى، منکر قیامت بودند و پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) پاسخ آنان را مى داده است.652 باور نداشتن زندگى پس از مرگ و افسانه خواندن آن به حدّى بود که شاعر بدوى مى گفت : حیاة ثمّ موت ثمّ نشر *** حدیث خرافة یا امّ عمرو.653 این استهزاء و انکار، مؤیدات قرآنى نیز دارد.654 و باز در رثاى کشته شدگان بدر، شاعرى گفته است: یخبرنا الرسول بان سنحیى *** و کیف حیاة اصداء و هام.655 درباره عدم اعتقاد عرب به معاد مى توان چنین گفت که، شبهات عرب منحصر در دو چیز بود; یکى انکار قیامت و دیگرى انکار نبوت. قرآن کریم درباره شبهه نخست به نقل از مشرکان مى گوید «ءاذا متنا و کنا ترابا و عظاما ءانا لمبعوثون» و درباره شبهه دوم مى گوید «و ما منع الناس ان یؤمنوا اذ جاءهم الهدى الاّ ان قالوا أبعث الله بشرا رسولا».656 بنابراین، عرب ها در باور به بعث، نشور و نبوت، مخالف نصّ قرآن بودند و بیشتر آنان موارد یاد شده را انکار کرده و به معاد و جزا ایمان نداشتند. آنان معتقد بودند جهان با اینکه مخلوق است; اما نابود نخواهد شد.657 شاهد تاریخى بر مطلب فوق اینکه وقتى حارث بن عبد العزّى، پدر رضاعى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، به مکه آمد قریش با انکار و استهزاء به او گفتند پسر تو مى پندارد که خداوند پس از مرگ ما را دوباره زنده خواهد کرد و نیز معتقد است که خداوند جهان دیگرى دارد که عاصیان را عذاب و مطیعان را در آن گرامى خواهد داشت، او با این افکار سبب تفرقه و اختلاف ما شده است. حارث نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد و از او در این باره سؤال کرد. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پاسخ داد: آرى من اعتقاد به آخرت دارم. در این دیدار بود که حارث اسلام آورد.658 به رغم شواهد موجود بر ناباورى عرب به رستاخیز، برخى نویسندگان متون کهن، که درباره اندیشه هاى جاهلى سخن گفته اند، معتقدند عرب جاهلى به قیامت و حساب و جزاء ایمان داشته اند. اینان براى اثبات نظر خود به اشعار، اعشى، اخنس بن شهاب تمیمى و زهیر بن ابى سلمى تمسک جسته اند.659 اما برخى پژوهشگران معاصر این نظر را مردود شمرده و دلیل آن را برخى آیات قرآن شمرده اند که حاکى از آن است که بیشتر ساکنان جزیرة العرب به قیامت و حساب و جزاء باور نداشته و معتقدان به آن تعداد انگشت شمارى بوده اند که اعشى، زهیر و اخنس از آن جمله اند.660 ابن عبرى و قاضى صاعد اندلسى نیز به اندک بودن باورمندان به معاد در میان عرب تصریح کرده و نوشته اند برخى از آنها معتقد بودند که هر کس ناقه اى را بر روى قبر مرده ذبح کند او سواره محشور خواهد شد و اگر از این کار سر باز زند پیاده محشور مى شود. آنان گاهى به این مسئله وصیت مى کردند.661 جواد على، قربانى کردن براى بتان را به معنى اعتقاد به آخرت ندانسته تا اینکه بت ها از ایشان راضى باشند، بلکه آنان فقط رضایت بت ها را در این دنیا خواهان بودند تا نعمت و خیراتى را عطا کند; اما آخرت و سراى دیگر برایشان قابل تصور نبود.662 نه تنها قربانى کردن براى جلب رضایت دنیوى بود; بلکه ترس آنان هم از خدایان، به جهت دور ماندن از ضرر و زیان دنیوى بوده است. شاهد بر این ادعا اینکه وقتى ضمام بن ثعلبه اسلام اختیار کرد هنگام بازگشت نزد قومش به لات و عزى ناسزا گفت. آنان او را از مبتلا شدن به برص و جذام و جنون بر حذر داشتند; اما او در پاسخ گفت: به خدا قسم این دو (لات و عزى) سود و زیانى ندارند.663 گروهى از آنان نه تنها به قیامت و حشر و نشر باور نداشتند بلکه منکر خالقیت الله هم بودند و طبیعت را محیى و دهر را مفنى مى دانستند; مطلبى که قرآن نیز به آن تصریح کرده است.664 کتاب نامه قرآن کریم. 1.الآلوسى، محمودشکرى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، تصحیح محمد بهجة الاثرى، بیروت: دارالکتب العلمیة، د.ت. 2. ابن ابى الحدید، عبد الحمید، شرح نهج البلاغه، قم، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشى نجفى، 1404. 3. ابن اثیر، عزّ الدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام وایران، ترجمه عباس خلیلى، تهران: مؤسسه مطبوعات، بى.تا. 4. ابن درید، محمد بن الحسن الازدى، الاشتقاق، تحقیق عبد السلام محمد هارون، مصر: مؤسسة الخانجى، 1378 ق/1958 م. 5. ابن رسته، احمد ابن عمر، الاعلاق النفیسة، ترجمه و تعلیق حسین قره چانلو، تهران: امیر کبیر، چاپ اول، 1365. 6. ابن سید الناس، ابو الفتح محمد، عیون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السیر، تعلیق ابراهیم محمد رمضان، بیروت: دار القلم، الطبعة الاولى، 1414 ق/1993 م. 7. ابن عبد البرّ القرطبى، یوسف بن عبد الله، الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، تحقیق على محمد معوض و عادل احمد عبد الموجود، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1415 ق /1955 م. 8. ابن العبرى، غریغوریوس الملطى، تاریخ مختصر الدول، مؤسسه نشر منابع الثقافة الاسلامیة، الطبعة الاولى، د.ت. 9. ابن کثیر، ابو الفداء اسماعیل، البدایة و النهایة، بیروت: دار احیاء التراث العربى، د، ت. 10. ـ، تفیسر ابن کثیر، تصحیح خلیل المیس، بیروت: دار القلم، د.ت. 11. ابن کلبى، هشام بن محمد، الاصنام، تحقیق احمد زکى پاشا، ترجمه سید محمد رضا جلالى نائینى، تهران: نشر نو، چاپ دوم، 1364. 12. ابن منظور، لسان العرب، تصحیح امین محمد عبد الوهاب و محمد الصادق العبیدى، بیروت: دار احیاء التراث العربى، الطبعة الاولى، 1416 ق/1996 م. 13. ابن نعمت علوى، ابو المعالى محمد، بیان الادیان، تصحیح محمد تقى دانش پژوه، تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار، چاپ اوّل، 1376. 14. ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویة، تحقیق مصطفى السقا و غیره، بیروت: دار احیاء التراث العربى، 1413 ق/1993 م. 15. الازرقى، ابو الولید محمد بن عبد الله، أخبار مکه و ما جاء فیها من الاثار، تحقیق رشدى الصالح ملحس، قم: انتشارات الشریف الرضى، الطبعة الاولى، 1411 ق. 16. اندلسى، قاضى صاعد، التعریف بطبقات الامم، تحقیق غلامرضا جمشید نژاد اوّل، تهران: انتشارات هجرت، چاپ اوّل، 1376. 17. برّو، توفیق، تاریخ العرب القدیم، دمشق: دار الفکر، 1982 م. 18. البغدادى، محمد بن الحبیب، المنمق فى أخبار قریش، تصحیح خورشید احمد فارق، بیروت: عالم الکتب، الطبعة الاولى، 1405 ق/1985 م 19. ـ، المحبر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر، بیروت: دار الآفاق الجدیدة، د.ت. 20. البیضاوى، عبدالله ابن عمر، تفسیر البیضاوى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، الطبعة الاولى، 1410 ق 1990 م. 21. الجاحظ، عمرو بن بحر، کتاب الحیوان، تحقیق عبد السلام هارون، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1388 ق/1969 م. 22. الجبورى، یحیى، الجاهلیه، بغداد، مطبعة المعارف، 1388 ق/1968 م. 23. جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت: دار العلم للملایین، بغداد: مکتبة النهضة، الطبعة الثانیة، 1978 م. 24. الحموى، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، تحقیق فرید عبد العزیز الجندى، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1410 ق/1990 م. 25. الحوت، محمود سلیم، المیثولوجیا عند العرب، بیروت: دار النهار للنشر، الطبعة الثالثة، 1983 م. 26. الزبیدى، محمد مرتضى، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت: دار مکتبة الحیاة، د.ت. 27. زریاب، عباس، سیره رسول خدا(ص)، تهران: سروش، چاپ دوم، 1376. 28. زرین کوب، عبد الحسین، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران: امیر کبیر، چاپ پنجم، 1368. 29. ـ، در قلمرو وجدان، تهران، انتشارات علمى، چاپ اول، 1369. 30. الزمخشرى، محمود بن عمر، الکشاف، قم: نشر البلاغة، 1415 ق. 31. سالم، عبد العزیز، تاریخ العرب قبل الاسلام، الاسکندریه، مؤسسة شباب الجامعة، د.ت. 32. السهیلى، عبد الرحمن بن عبد الله، الروض الانف، بیروت: دار الفکر، 1420 ق/2000 م. 33. شامى، یحیى، الشرک الجاهلى و آلهة العرب المعبودة قبل الاسلام، بیروت: دار الفکر العربى، 1993 م. 34. الشهرستانى، محمد بن عبد الکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى، مصر: شرکة مکتبة مصطفى البابى الحلبى، 1396 ق/1976 م. 35. شیخ حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، قم ،مؤسسه آل البیت، چاپ اول، 1409. 36. شیخ صدوق، محمد بن على بن بابویه، من لا یحضره الفقیه، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، چاپ سوم، 1413. 37. ضیف، شوقى، العصر الجاهلى، القاهرة: دار المعارف، الطبعة السابعة عشر، د، ت. 38. الطبرى، محمد بن جریر، جامع البیان عن تفسیر آى القرآن، بیروت: دار الفکر، 1420 ق/1999 م. 39. الطوسى، محمد بن حسن، کتاب الغیبه، قم، مؤسسه معارف اسلامى، 1411. 40. عبد الحمید، سعد زغلول، فى تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت: دار النهضة العربیة، 1975 م. 41. عبدالمعید خان، محمد، الاساطیر و الخرافات عند العرب، بیروت: دار الخلافة، الطبعة الرابعة، 1993 م. 42. الفیومى، محمد ابراهیم، تاریخ الفکر الدینى الجاهلى، القاهرة: دار الفکر العربى، الطبعة الاولى، 1415 ق/1994 م. 43. القرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار الفکر، 1420. 44. الکلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365. 45. المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404. 46. المسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیى الدین عبدالحمید، مصر: السعادة، الطبعة الرابعة، 1384 ق/1964 م. 47. معین، محمد و شهیدى، سید جعفر (زیر نظر)، لغت نامه دهخدا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373. 48. المقدسى، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، تهران، چاپ اوّل، 1374. 49. ناس، جان بى، تاریخ جامع ادیان، ترجمه على اصغر حکمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1370. 50 . الیعقوبى، احمد بن ابى یعقوب بن واضح، تاریخ الیعقوبى، بیروت: دار صادر، د.ت. 51. M. watt, mohammad at mecca , oxford university, 1953. -------------------------------------------------------------------------------- 443. جواد على، المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت: دار العلم للملایین، بغداد: مکتبة النهضة، الطبعة الثانیة، 1978 م، ج 6، ص 30. 444. ولوى، على محمد، شرک و توحید قبیله اى در جاهلیت. کیهان فرهنگى، ش 100، سال 1372، ص 87 ـ 88. 445. جواد على، همان ، ج 6، ص 13. 446. زریاب، عباس، سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، تهران: سروش، چاپ دوم، 1376، ص 10 ـ 11. 447. جواد على، همان، ج 6، ص 41. 448. ولوى، همان. 449. المسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیى الدین عبدالحمید، مصر:السعادة، الطبعة الرابعة، 1384 ق/1964 م، ج 2، ص 145. 450. المقدسى، مطهر بن طاهر، آفرینش و تاریخ، تهران، نشر آگه، چاپ اوّل، 1374، ج 2، ص 572. 451. الازرقى،ابو الولید محمد بن عبد الله، أخبار مکه و ما جاء فیها من الاثار، تحقیق رشدى الصالح ملحس. قم: انتشارات الشریف الرضى، الطبعة الاولى، 1411 ق، ج 1، 116، 117، 120 و 124; البغدادى، محمدبن الحبیب، و المنمق فى أخبار قریش، تصحیح خورشید احمد فارق، بیروت: عالم الکتب، الطبعة الاولى،1405ق/ 1985م، ص 328; ابن الکلبى، هشام بن محمد، و کتاب الاصنام، تحقیق احمد زکى پاشا، ترجمه سید محمد رضا جلالى نائینى، تهران: نشر نو، چاپ دوم، 1364، ص 149; الیعقوبى، احمد بن ابى یعقوب بن واضح، و تاریخ الیعقوبى، بیروت: دار صادر، د.ت، ص 254; جواد على، همان، ج 6، ص 80 ـ 81; السهیلى، عبد الرحمن بن عبد الله و نیز الروض الانف، بیروت: دار الفکر، 1420ق/ 2000م، ج1، ص100 ـ 101; المقدسى، همان، ج 2، ص 572 ـ 573. 452. مسعودى، همان، ج 2، 56 ـ 57; جواد على، همان، ج 6، ص 80. 453. جواد على، همان، ص 36. 454. عبد الحسین زرین کوب، در قلمرو وجدان، سیرى در عقاید، ادیان و اساطیر، تهران، انتشارات علمى، چاپ اول، 1369، ص 43). 455. الفیومى، محمد ابراهیم، تاریخ الفکر الدینى الجاهلى، القاهرة: دار الفکر العربى، الطبعة الاولى، 1415 ق / 1994 م، ص 458. 456. ابن الحبیب. المنمق فى اخبار قریش، همان ص 288 ـ 289 و 327; الازرقى، همان، ج 1، ص 116; ابن کلبى، همان، ص102 ـ 103; جواد على، همان، ص 76 ـ 77; السهیلى، همان، ج 1، ص 101; عبدالمعید خان، محمد،الاساطیر و الخرافات عند العرب، بیروت: دار الخلافة، الطبعة الرابعة، 1993 م، ص 95. 457. ابن کلبى، همان، ص 146 ـ 147; عبد المعید خان، همان، ص 95 ـ 105. 458. مقدسى، همان، ج 2، ص 572 ـ 573. 459. نوح (71)، 23. 460. مقدسى، همان; عبد المعید خان، همان. 461. ابن حبیب بغدادى، همان، صص 260، 288، 289 و 360; مقدسى، همان; ابن کلبى، همان، ص 149. 462. الازرقى، همان، ج 1، ص 116 ـ 117. 463. ابن کلبى، همان، ص 104 ; ابن حبیب، همان، ص 328 ; البغدادى، محمد بن الحبیب، المحبر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر. بیروت: دار الآفاق الجدیدة، د.ت، ص171 ـ 172. 464. السهیلى، همان، ج 1، ص 100 ـ 101; الازرقى، همان، ج 1، ص 116 ـ 117. 465. نوح (71)، 23. 466. ولوى، همان، ص 89. 467. ابن کلبى، همان، ص 149; ابن حبیب، المنمق، همان، ص 327; جواد على، همان، ج 6، ص 80 ـ 81. 468. ابن حبیب، همان، ص 288 ; السهیلى، همان. 469. السهیلى، همان، ج 1، ص 102; جواد على، همان. 470. جواد على، همان، ص 75، 80 و 81. 471. ابن حبیب، المنمق، ص 288 ـ 289 ; همو، المحبر، 171 ـ 172 ; السهیلى، همان ; المسعودى، همان، ج2، ص 238 ; جواد على، همان، ص 77 ـ 79. 472. ابن کلبى، همان، ص 149 ـ 153; ابن حبیب، المنمق، همان، ص 260 و 327. 473. ازرقى، همان، ج 1، ص 120، 124 و 125; جواد على، همان، ص 80; مسعودى، همان، ج 2، ص 56. 474. ازرقى، همان، ج 1، ص 116; ابن کلبى، همان، 102 ـ 103; سهیلى، همان; جواد على، همان، ص 76 ـ 77. 475. الجبورى، یحیى، الجاهلیة، بغداد: مطبعة المعارف، 1388 ق / 1968 م، ص 107; الآلوسى، محمود شکرى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، تصحیح محمد بهجة الاثرى. بیروت: دار الکتب العلمیة، د. ت، ج 2، ص 197; جواد على، همان، ص 68. 476. سالم، عبد العزیز، تاریخ العرب قبل الاسلام، الاسکندریة: مؤسسة شباب الجامعة، د. ت، ص 411. 477. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 171 ـ 172; عبد الحمید، سعد زغلول، فى تاریخ العرب قبل الاسلام، بیروت: دار النهضة العربیة، 1975 م، ص 340. 478. ابن کلبى، همان، ص 129. 479. جواد على، همان، ج 6، ص 42 ـ 43 ; الحوت، محمود سلیم، المیثولوجیا عند العرب، بیروت: دار النهار للنشر، الطبعة الثالثة، 1983 م، ص 40. 480. الحوت، همان، 41; جواد على، همان، ج 6، ص 67. 481. ص (38)، 5; ابن کلبى، همان، 128 ـ 129. 482. ابن منظور، لسان العرب، تصحیح امین محمد عبد الوهاب و محمد الصادق العبیدى. بیروت: دار احیاءالتراث العربى، الطبعة الاولى، 1416 ق / 1996 م، ج 7، ص 424; الزمخشرى، محمود بن عمر، الکشاف، قم: نشر البلاغة، 1415 ق، ج 1، ص 566; جواد على، همان، ج 6، صص 42 ـ 43 و 66 ـ 67. 483. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 311 ; الیعقوبى، احمد بن واضح، تاریخ الیعقوبى، بیروت: دار صادر، د.ت، ص255 ـ 256; جواد على، همان، صص 62، 65، 81 ـ 82; ابن حبیب، المحبر، همان، ص 318. 484. عبد الحمید بن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، قم، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشى، 1404، ج 1، ص 118 ـ 119. 485. ابن نعمت علوى، ابو المعالى محمد، بیان الادیان، تصحیح محمد تقى دانش پژوه. تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار، چاپ اوّل، 1376، ص 23. 486. جواد على، همان، ج 6، ص 115 ـ 116. 487. یوسف (12)، 106; ابن کلبى، همان، ص 103; ابن کثیر، ابو الفداء اسماعیل، البدایة و النهایة، بیروت: دار احیاء التراث العربى، د، ت، ج 2، ص 237. 488. الجبورى، همان، ص 104 ـ 106. 489. اندلسى، قاضى صاعد، التعریف بطبقات الامم، تحقیق غلامرضا جمشید نژاد اوّل. تهران: انتشارات هجرت، چاپ اوّل، 1376، ص 205. 490. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 315. 491. ولوى، همان، ص 90. 492. جواد على، همان، ج 6، ص 43 و 119. 493. ولوى، همان. 494. یونس (10)، 23; النحل (16)، 35 و 59; طه (20)، 16; العنکبوت(29)، 65; لقمان (31)، 31; الزمر(39)، 3; انعام (6)، 148. 495. الطبرى، محمد بن جریر، جامع البیان عن تفسیر آى القرآن، بیروت: دار الفکر، 1420 ق / 1999 م، ج 13، ص 77. 496. ابن نعمت علوى، همان، ص 23; ابن درید، محمد بن الحسن الازدى، الاشتقاق، تحقیق عبد السلام محمد هارون. مصر: مؤسسة الخانجى، 1378 ق/ 1958 م، ص 58. 497. اسراء(17)، 110; طبرى، همان، ج 9، 227. 498. ابن درید، همان، ص 58; جواد على، همان، ص 39. 499. جواد على، همان، ص 12، 114 ـ 115. 500. همان. 501. الجبورى، ص 105. 502. جواد على، همان، ص 115 ـ 116. 503. درباره اصنام رک: انعام 74، شعراء 71، ابراهیم 35، انبیاء 57، اعراف 138; در باره انصاب رک: مائده،3 و 90، معارج، 43; درباره اوثان رک: حج، 30 ; عنکبوت، 17 و 25. 504. الزبیدى، محمد مرتضى، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت: دار مکتبة الحیاة، د.ت، ج 1، ص 486. 505. الحوت، ص 38 ـ 39. 506. ضیف، شوقى، العصر الجاهلى، القاهرة: دار المعارف، الطبعة السابعة عشر، د، ت، ص 92. 507. مائده (5)، 90. 508. سعد زغلول، همان، 339. 509. یعقوبى، همان، ج 1، ص 223. 510. ابن منظور، همان، ج 7، ص 424; الزبیدى، همان، ج 8، ص 371. 511. ابن کلبى، همان، ص 149; ابن منظور، همان، ج 7، 424. 512. السهیلى، الروض الانف، همان، ج 1، ص 102. 513. ابن منظور، همان. 514. ابن درید، همان، ص 517; جواد على، همان، ج 6، ص 71. 515. جواد على، همان، ص 72. 516. جاثیه، 23. 517. ابن درید، همان، ص 122. 518. الآلوسى، همان، ج 2، ص 211; الحوت، ص 41. 519. الحوت، همان. 520. جواد على، همان، ج 6، ص 67. 521. ابن کثیر، البدایة و النهایة، همان، ج2، ص 237. 522. الازرقى، همان، ص 120 ـ 121; ابن اثیر، عزّ الدین على، کامل تاریخ بزرگ اسلام وایران، ترجمه عباس خلیلى. تهران: مؤسسه مطبوعات، بى.تا، ج 1، ص 299. 523. ابن کلبى، همان، ص 122 ; الحوت، همان، ص 40; محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 38، ص 76; ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 279. 524. الشهرستانى، محمد بن عبد الکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى. مصر: شرکة مکتبة مصطفى البابى الحلبى، 1396 ق / 1976 م، ج 2، ص237 ـ 238 ; ابن نعمت علوى، همان، ص 33. 525. ابن کلبى، همان، ص 123 ـ 124. 526. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 171 ـ 172; الازرقى، همان، ص 117. 527. ولوى، همان، ص 89. 528. مسعودى، همان، ج 2، ص 238; السهیلى، همان، ج 1، 101 ; جواد على، همان، ج 6، 78 ـ 79. 529. محمد بن على بن بابویه معروف به شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، قم، مؤسسه انتشارات اسلامى، چاپ سوم، 1413، ج 2، ص 238; شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، چاپ اول، 1409، ج 13، ص 206 و ج 14، ص 8). 530. محمد بن حسن طوسى، کتاب الغیبة للحجة، قم، مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اول، 1411، ص 123، محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1404، ج 51، ص 289. 531. الازرقى، همان، ج 1، ص 120 ; شهرستانى، همان، ج 2، ص 238، جواد على، همان، ص 80. 532. السهیلى، همان، ج 1، ص 105. 533. ابن کلبى، همان، ص 124. 534. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 311 و 318، شهرستانى ،همان. 535. سالم، همان، 408 ـ 409. 536. محمد بن یعقوب کلینى، الکافى، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1365 ش، ج 4، ص 546; شیخ حرّ عاملى، وسائل الشیعه، همان، ج 13، ص240 و ج 20، ص 322 ; على بن ابراهیم قمى، تفسیر القمى، قم، مؤسسه دار الکتاب، چاپ سوم، 1404، ج 2، ص 83). 537. ابن حبیب، همان; جواد على، همان، ج 6، ص 81 ـ 82. 538. النجم(53)، 19. 539. ابن کلبى، همان، 122. 540. معارج(71)، 23; ابن کلبى، همان. 541. الحموى، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، تحقیق فرید عبد العزیز الجندى. بیروت: دار الکتب العلمیة، 1410 ق / 1990 م، ج 5، ص 4. 542. جواد على، همان، ص 68. 543. السهیلى، همان، ج 1، ص 102 ; ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل، تفیسر ابن کثیر، تصحیح خلیل المیس، بیروت: دار القلم، د.ت، ج 6، ص 223. 544. ابن کلبى، همان، ص 112 ـ 113 ; الحموى، همان; الزبیدى، همان، ج 4، ص 55. 545. طبرى، جامع البیان، همان، ج 13، ص 77. 546. البیضاوى، عبد الله بن عمر، تفسیر البیضاوى، بیروت: مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، الطبعة الاولى، 1410 ق / 1990 م، ج 4، ص 205. 547. جواد على، همان، ص 227 ـ 228 و 232. 548. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 315; تفسیر ابن کثیر، همان، ج 4، ص 223; جواد على، همان، ص 228. 549. ـ، همان، صص 213، 327، 350، 453; ابن کلبى، همان، ص 112; جواد على، همان، ص233 ; سعد زغلول، همان، ص 249. 550. سعد زغلول، همان، ص 248; جواد على، همان، ص 228. 551. النجم(53)، 21. 552. ولوى، همان، ص 88; شوقى ضیف، همان، ص 89 ـ 90. 553. ابن سید الناس، ابو الفتح محمد، عیون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السیر، تعلیق ابراهیم محمد رمضان. بیروت: دار القلم، الطبعة الاولى، 1414 ق / 1993 م، ج 2، ص 282 ـ 283; طبرى، همان، ج 13، ص 77; ابن کلبى، همان، ص 113 و 117. 554. ابن کلبى، همان، ص 114; الزبیدى، همان، ج 4، ص 55 ـ 56. 555. ابن کلبى، همان; طبرى، همان، ج 13، ص 79; الزبیدى، همان; ابن کلبى، همان، ص 122 ; ابن نعمت علوى، همان، ص 33. 556. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 315; طبرى، همان; الزبیدى، همان; ابن کلبى، همان، ص 120. 557. ابن کلبى، همان، ص 114 ـ 115. 558. همان، ص 119 ـ 120. 559. اعراف (7)، 138، الحموى، همان، ج 5، ص 309; جواد على، همان، ص 60; الازرقى، همان، ص 130. 560. سعد زغلول، همان، ص 249 و 340; ولوى، همان ص 88. 561. نجم (53)، 21. 562. ولوى، همان. 563. نجم (53)، 21. 564. ابن کلبى، همان، ص 109. 565. ابن درید، همان، صص 131، 170، 182 و 235. 566. ابن کلبى، همان; طبرى، همان; ابن نعمت علوى، همان، ص 33; شهرستانى، همان، ج 2، 237 ـ 238; سعد زغلول، همان، ص 247 ـ 248. 567. ابن حبیب، المحبر، همان، 316 ـ 317 ; ابن کلبى، همان، ص 109 ـ 111. 568. نوح، 23. 569. شهرستانى، همان، ج 2، ص 237; ابن حبیب، همان، ص 311 ـ 315 ـ 316; ابن نعمت علوى، همان، ص 33. 570. جواد على، همان، ص 76; ابن کلبى، همان، ص 106; سعد زغلول، همان، ص 246. 571. ابن حبیب، همان، ص 316; ابن کلبى، همان، ص 107 ـ 109; شهرستانى، همان; جواد على، همان; ابن نعمت علوى، همان، ص 33; سعد زغلول، همان، ص 344. 572. ابن درید، همان، ص 110 ـ 112. 573. ابن حبیب، همان; شهرستانى، همان; ابن کلبى، همان; ابن نعمت علوى، همان; ابن درید،همان، ص 96 و 153. 574. ابن حبیب، همان; شهرستانى، همان; ابن نعمت علوى، همان; کلبى، همان. 575. ابن حبیب، همان; شهرستانى، همان; ابن نعمت علوى، همان; جواد على، همان; سعد زغلول، همان، ص 243. 576. الحموى، همان، ج 5، ص 328; ابن کلبى، همان. 577. ولوى، همان، ص 88. 578. سعد زغلول، همان، ص 343. 579. ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویة، تحقیق مصطفى السقا و غیره. بیروت ک دار احیاء التراث العربى، 1413 ق/ 1993 م، ج 1، ص 81; ابن کلبى، همان، ص 132; سالم، همان، ص 408; سعد زغلول،ص 246. 580. ابن درید، همان، ص 56. 581. ابن کلبى، همان، ص 133; شهرستانى، همان، ج 2، ص 238; ابن هشام، همان; شامى، یحیى، الشرک الجاهلى و آلهة العرب المعبودة قبل الاسلام، بیروت: دار الفکر العربى، 1993 م، ص 51. 582. الحموى، همان، ج 3، 375; ابن درید، همان، ص 503. 583. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 316 ـ 317. 584. الحموى، همان، ج 2، 438; ابن کلبى، همان، ص 130. 585. ابن کلبى، همان، ص 134; الحموى، همان، ج 2، 438; الحموى، همان، ج 2، 438. 586. ابن حبیب، همان، ص 316 ـ 317 ; سعد زغلول، همان، ص 246; ابن کلبى، همان، ص 155. 587. ابن حبیب، همان، ص 318; ابن کلبى، همان، ص 133; الفیومى، همان، ص 427; جواد على، همان، ج 6، ص 275. 588. ابن کلبى، همان، ص133 ـ 134. 589. همان، ص 127 ـ 128. 590. ابن درید، همان، ص 16، 17، 37، 47، 90، 96، 155، 156 و 474. 591. ابن کلبى، همان، ص 125; ولوى، همان، ص 89. 592. همان، ص 139; انعام (6)، 136. 593. همان، ص 139. 594. ابن کثیر، البدایة و النهایة، همان، ج 5، ص 108 ـ 109 ; الفیومى، همان، ص424. 595. الحموى، همان، ج 2، ص 465. 596. الصافات (37)، 125. 597. ولوى، همان، ص 89. 598. الصافات (37)، 125. 599. الحموى، همان، ج 1، ص 455. 600. در این باره رک: ابن حبیب، المحبر، همان، ص 317 ـ 318; ابن کلبى، همان، ص 107 ـ 155; جواد على، همان، ج 6، صص 227 ـ 289; الفیومى، همان، ص 427 ـ 431. 601. رک: یونس 18 ; زمر 3 و 43 ; الزمخشرى، الکشاف، همان، ج 2، ص 336. 602. اعراف (7)، 194. 603. ابن کلبى، همان، ص 130; زمخشرى، همان، ج 2، ص 52; یحیى الشامى، همان، ص 57 ـ 58. 604. زمخشرى، همان، ج 2، ص 52; یحیى الشامى، همان، ص 57 ـ 58. 605. انعام، 100 و 137. 606. الصافات، 158. 607. زمخشرى، همان، ج 4، ص 64 ; یحیى الشامى، همان، ص 58. 608. آلوسى، همان، ج 2، ص 197 - 198. 609. همان. 610. مسعودى، همان، ج 2، ص 126 ـ 127; ابن نعمت علوى، همان، ص 33. 611. شهرستانى، همان، ج 2، ص 235 ـ 236. 612. سبأ، 40 و 41; فرقان، 17 ـ 19; اسراء، 40; نحل، 57; یونس، 168; صافات، 149 ـ 153. 613. زمخشرى، کشاف، ذیل آیه 116 نساء. 614. فصلت، 37. 615. برّو، توفیق، تاریخ العرب القدیم، دمشق: دار الفکر، 1982 م، ص 284; الآلوسى، همان، ج 2، ص 215 ـ 216. 616. الآلوسى، همان، ص 237 ـ 239. 617. سالم، همان، ص 49; شوقى ضیف، همان، ص 89. 618. جواد على، همان، ج 6، ص 59. 619. طبرى، جامع البیان، همان، ج 13، ص 54. 620. القرطبى، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دارالفکر، 1420 ق، ج 9، ص 62. 621. جواد على، همان، ص 60. 622. نجم، 49. 623. القرطبى، همان، ص 89. 624. طبرى، همان، ص 101. 625. ولوى، همان، ص 88. 626. عبد الحسین زرین کوب، در قلمرو وجدان، همان ،ص 42 627. لغت نامه دهخدا، زیر نظر محمد معین و سید جعفر شهیدى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373، ج 5، ص 6226 628. زرین کوب، همان، ص37. 629. جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه على اصغر حکمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چاپ پنجم، 1370، ص 26. 630. ولوى، همان; شوقى ضیف، همان، ص 89. 631. ولوى، همان. 632. جواد على، همان، ص 60 ـ 61. 633. ابن درید، همان، ص 3 و 5. 634. ولوى، همان. 635. عبد العزیز سالم، همان، ص 406 به نقل از صبح الاعشى، ج 1، ص 312. 636. همان، ص 407. 637. زرین کوب، عبد الحسین، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران: امیر کبیر، چاپ پنجم، 1368، ص 576. 638. الجاحظ، عمرو بن بحر. کتاب الحیوان. تحقیق عبدالسلام هارون. بیروت: دار احیاء التراث العربى، الطبعة الثالثة، 1388 ق/1969 م، ج 4، ص 466 ـ 467. 639. رک: قصص، 57 ـ 60; مدثر، 11 ـ 16 و 26 ـ 29; مسد، 1 ـ 4; همزة، 1 ـ 7; لیل، 5 ـ 11. 640. ابن کلبى، همان، ص 143; الجبورى، همان، ص 108 ـ 109; الشامى، همان، ص 48 ـ 51. 641. الشامى، همان، ص 60 ـ 61 ; ابن کلبى، همان، ص 156. 642. ابن کلبى، همان، ص 133; شهرستانى، همان، ج 2، ص 238; الشامى، همان، ص 51; الجبورى، همان. 643. M. watt, mohammad at mecca , oxford university, 1953 , p , 23 _ 24. 644. جواد على، همان، ص 64 ـ 65. 645. ابن رسته، احمد ابن عمر، الاعلاق النفیسة، ترجمه و تعلیق حسین قره چانلو، تهران: امیر کبیر، چاپ اول، 1365، ص 264. 646. جواد على، همان، ص 72. 647. الشامى، همان، ص 51 ـ 52 به نقل از ابن کلبى ص 56. 648. الشامى، همان، به نقل از کشاف زمخشرى. 649. زخرف، 21 ; نحل 35. 650. انعام، 29; نحل، 38; اسراء، 49; تغابن، 7; حج، 5; هود، 7; مؤمنون، 82; صافات، 16; رعد، 5; نمل، 67; سجده، 10; دخان، 34; سبأ، 3. 651. جواد على، همان، ص 125; ابن هشام، همان، ج 1، ص 296. 652. طبرى، همان، ج 12، ص 38 ـ 39. 653. شهرستانى، همان، ج 2، ص 236; آلوسى، همان، ج 2، ص 197 ـ 198. 654. یس، 78; صافات، 16 ـ 17. 655. شهرستانى، همان، ص 237; جواد على، همان، ج 5، ص 37 ـ 39. 656. مؤمنون، 82; اسراء، 94. 657. قاضى صاعد، همان، ص 205. 658. سهیلى، همان، ج 1، ص 185. 659. ابن حبیب، المحبر، همان، ص 322 ـ 323. 660. جواد على، همان، ج 6، ص 131 ـ 132. 661. قاضى صاعد، همان، ص 205 ـ 206; ابن العبرى، غریغوریوس الملطى، تاریخ مختصر الدول، مؤسسه نشر منابع الثقافة الاسلامیة، الطبعة الاولى، د.ت، ص 94. 662. جواد على، همان، ص 126. 663. ابن عبد البرّ القرطبى، یوسف بن عبد الله، الاستیعاب فى معرفة الاصحاب، تحقیق على محمد معوض وعادل احمد عبد الموجود. بیروت: دار الکتب العلمیة، 1415 ق / 1955 م، ج 2، ص 304 ـ 305. 664. الآلوسى، همان، ج 2، ص 220 منابع: تاریخ در آیینه پژوهش 1382 شماره 3
[ جمعه سوم آذر 1391 ] [ 17:43 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
زندگی نامه جبرا ابراهیم جبرا

جَبْرا ابراهیم جَبْرا ، داستان نویس ، شاعر، نقاش و ناقدِ معاصر عرب . در 1299 ش /1920 در بیت لَحم * فلسطین در خانوادة فقیری به دنیا آمد (بابطین ، ج 1، ص 629؛ اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 416). در کودکی به مدرسة سُریان ارتدوکس و در نُه سالگی به مدرسة الوَطنیه بیت لحم رفت . نخستین نمایشنامة خود را در ده سالگی و اولین داستانِ کوتاهش را در چهارده سالگی نوشت . در 1311 ش /1932 با خانوادة خود به بیت المقدّس مهاجرت کرد و در مدرسة الرَشیدیه از محضر استادان بزرگی همچون ابراهیم طوقان * (متوفی 1320 ش /1941) بهره برد. از 1314 تا 1317 ش / 1935ـ 1938 به عنوان یکی از شاگردان ممتاز در دانشکدة العربیة قدس ، در کلاس بزرگانی مانند سامح الخالدی (متوفی 1330 ش /1951) شرکت کرد ( اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 416ـ417؛ حمود، ص 63ـ64). در 1318 ش / 1939 ادارة المعارف الفلسطینیه او را برای استفاده از بورس تحصیلی به انگلستان فرستاد و او مدتی در دانشگاه اکستر در مرکز
استان دونشر تحصیل کرد، سپس برای ادامة تحصیل در ادبیات انگلیسی به دانشگاه کیمبریج رفت و در آنجا نزد استادانی از جمله فرانک ریموند لیویس (متوفی 1357 ش / 1978)، ناقد معروف انگلیسی ، تحصیل کرد و در 1322 ش / 1943 با درجة ممتاز فارغ التحصیل شد ( اعلام الادب العربی المعاصر ،

ج 1، ص 417ـ 418؛ میربصری ، ج 3، ص 221). در حین تحصیل

درانگلستان به طور جدّی به شعر پرداخت وپس از بازگشت به بیت المقدّس ، استاد ادبیات انگلیسی دانشکدة الرشیدیه شد. در 1327 ش / 1948 بر اثر فشار و سخت گیری صهیونیستها، به بیت لحم مهاجرت کرد و در پاییز همان سال به عنوان استاد مدعو به دانشکدة الا´داب و العلوم بغداد رفت .

در اوایل دهة 1330 ش /1950 تبعة عراق و مسلمان شد (حمود، ص 64ـ 65؛ اعلام الادب العربی المعاصر ؛ میربصری ؛ بابطین ، همانجاها). در عراق با بدر شاکر سَیّاب * ، یکی از بنیانگذاران شعر نو عرب ، آشنا شد و این آشنایی به دوستی عمیق آنان انجامید. جبرا تأثیر زیادی بر سیّاب گذاشت و سیّاب همیشه او را استاد و برادر خود می خواند (عباس ، ص 130؛ نیز رجوع کنید بهسیّاب ، ص 175ـ176، 232). جبرا در 1331ش / 1952 ازدواج کرد و در همان سال برای تحصیل در نقد ادبی به دانشگاه هاروارد رفت . او نزد بزرگانی چون آی . آ. ریچاردز و آرچیبالد مک لیش (شاعر امریکایی )، دانش آموخت . پس از بازگشت به بغداد، در ادارة روابط عمومی شرکت نفت عراق ، رئیس بخش نشر و ترجمه شد. در 1347 ش / 1968 به انگلستان دعوت شد تا در دانشگاههای بزرگی چون کیمبریج و آکسفورد در بارة تأثیر غرب بر ادبیات معاصر عرب سخنرانی کند. در 1336 ش / 1975 نیز به مدت یک سال به عنوان استاد مدعو در دانشگاه برکلی ، ادبیات معاصر عرب تدریس کرد ( اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 418؛ جبرا، 1971، ص 76؛ حمود، ص 64ـ 66؛ ماهر شفیق فرید، ص 186). وی در 1373 ش / 1994 در عراق درگذشت ( اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 416).

جبرا فعالیتهای فرهنگی بسیاری داشت ؛ عضو گروه هنرهای معاصر بغداد و گروه هنرمندان عراق ، نایب رئیس اتحادیة نویسندگان فلسطینی در عراق و عضو اتحادیة ادیبان عراق بود. همچنین در همایشهای بسیاری در قاهره و امریکا شرکت ، و جوایز بسیاری دریافت کرد مانند جایزة دانشگاه کلمبیا (1370 ش /1991)، جایزة سلطان العویس در زمینة نقد ادبی (1369 ش /1990)، جایزة فرهنگی اروپا (1362 ش / 1983)، جایزة ریاست جمهوری عراق در داستان نویسی (1370 ش / 1989)، مدال قدس برای آثار ادبی (1369 ش /1990) و مدال درجه یک لیاقت از تونس (1370 ش /1991؛ مطبعی ، ج 1، ص 41؛ اعلام الادب العربی المعاصر ؛ بابطین ، همانجاها؛ جیوسی ، 1997، ج 1، ص 162).

جبرا از آگاه ترین نویسندگان و شاعران جدید عرب و نیز نقاشی فرهیخته بود (بَدَوی ، 1992، ص 140) و از برجسته ترین گویندگان شعر منثور در دورة بعد از جنگ جهانی دوم در فلسطین و عراق به شمار می آمد (بدوی ، 1975، ص 227؛ خالدعلی مصطفی ، ص 150). جبرا به همراه بدر شاکر سیّاب و چند شاعر دیگر به «الشعراء التموزیون » معروف اند. تموز، اسطورة احیا و تجدید حیات است و نزد شاعران معاصر عرب ، نماد بازگشت به گذشتة شکوهمند پیش از دورة واپس گرایی است (عطیه ، ص 37؛ بدوی ، 1975، ص 260؛ جیوسی ، 2001، ص 805 ـ806؛ شکری ، تعلیقاتِ روحانی ، ص 559). جبرا برای تفسیر تموز بسیار کوشش کرده و در شعر خود این اسطوره را به شکلهای مختلف به کار گرفته است . او توانسته است به شکلی هنرمندانه ، اسطوره و مسائل تاریخی و فرهنگی را در شعر به کار ببرد، چنانکه خوانندة شعر وی احساس نمی کند که این مفاهیم تصنعی و ساختگی است (خالدعلی مصطفی ، ص 155؛ جیوسی ، 2001، همانجا).

عنایت جبرا به مسئلة فلسطین ، هم در شعر هم در آثار

دیگر او، به وضوح نمایان است . به عقیدة وی ، در شعر باید کلیة ابعاد گسترده ، علل بنیادی و تأثیرات عاطفی و روانی

و به طور کلی فضایی را که نتیجة این فاجعه بوده ، در مدنظر داشت (سلیمان ، ص 196). او در دیوان تموز فی المدینة (جبرا، 1959، ص 64ـ 72)، در قطعات «قبیَّه »، «خَرزَة البئر» و «فی بَوادِی النَفی » به شکلی هنرمندانه به اشغال فلسطین ، تبعید اجباری ساکنان آن و کشتار دِیریاسین پرداخته است . همچنین

در شعرش به مظاهر منفی تمدن جدید و رشد سرمایه داری

با بدبینی نگریسته و به گسترش آنها اعتراض کرده است

( رجوع کنید به خالدعلی مصطفی ، ص 142ـ145). جبرا در دیوان یاد شده اش ، بسیار تحت تأثیر و نفوذ تی . اس . اِلیوت و شعر معروف او سرزمین ویران است ، اما در دیوان المدار المعْلق رفته رفته از این تأثیر آشکار کاسته می شود ( رجوع کنید بههمان ، ص 150ـ153). بعد از درگذشت جبرا، در 1375 ش / 1996 آخرین مجموعه شعر وی با نام متوالیات شعریة منتشر شد (جیوسی ، 1997، ج 1، ص 161).

در داستان نویسی معاصر عرب ، جبرا جزو نسل دوم



نویسندگانی است که توانسته اند با بحث در بارة شکل و مضمون و با در نظر گرفتن دو بعد زیباشناختی و محتوایی ، داستان بلند عربی را به سطحی برسانند که در جهان جایگاهی مقبول پیدا کند (شُرَیْح ، ص 80 ـ82). آثار داستانی وی عبارت اند از: صُراخ فی لیل طویل که آن را در 1335 ش / 1946 در بیت المقدّس نوشته و در 1334 ش / 1955 در بغداد منتشر کرده است ؛ عِرْق و قصص أُخری (1335 ش /1956)؛ الصیادون فی شارع ضیّق که در 1339 ش /1960 به زبان انگلیسی نوشته و منتشر شده و در 1353 ش /1974 محمد عُصْفُور آن را به عربی ترجمه کرده است ؛ السفینه (1349 ش /1970)؛ البحث عن ولید مسعود (1357 ش / 1978)؛ عالم بِلاخَرائِط (1361 ش /1982) و الغرف الاخری ' (1364 ش /1986؛ اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 418ـ419؛ حمود، ص 68ـ69؛ عواد، ج 1، ص 235؛ بدوی ، 1992، ص 140). در اولین داستان او، صراخ فی لیل طویل ، کاملاً مشخص است که جبرا کوشش خود را بر بیان گرفتاریها و مسائل روشنفکران عرب و تلاش نافرجام آنان برای تغییر وضع موجود متمرکز کرده است (بدوی ، 1992، ص 142ـ143).

قهرمانان داستانهای وی از نخبگان جامعة عرب هستند، نظیر روشنفکران ، روزنامه نگاران ، استادان دانشگاه و تحصیل کردگان غرب گرا. استفادة بسیار از شگرد بازگشت به گذشته ، تعدد راویان ، استفاده از تک گوییهای درونی برای روانکاوی شخصیتها، به کارگیری شیوة جریان سَیال ذهن و کاربرد نثری منسجم و هماهنگ با مضمون ، از ویژگیهای داستان نویسی جبراست ( رجوع کنید به همان ، ص 140ـ146؛ شریح ، ص 84، 93ـ94؛ برکات ، ص 55 ـ57؛ یاسر سلیمان ، ص 210ـ 211). اوج هنر داستان نویسی جبرا را در رمان البحث عن ولید مسعود می توان دید که به لحاظ فنی در هنر داستان نویسی فلسطین ، نقطة عطف به شمار می آید و پس از انتشار آن ، منتقدان بسیاری در کشورهای عربی به نقد و تحلیل آن پرداختند (شریح ، ص 94؛ الموسوعة الفلسطینیة ، ج 3، ص 577). داستان عالم بِلاخَرائط از این جهت که محصول مشترک جبرا و عبدالرحمان مُنْیف است ، در ادبیات داستانی معاصر عرب پدیده ای شگفت انگیز محسوب می شود (بدوی ، 1992، ص 140). رمانهای السفینة و البحث عن ولید مسعود را راجر آلن و عدنان حیدر به زبان انگلیسی ترجمه کرده اند (جیوسی ، 1997، ج 1، ص 161).

از دیگر عرصه های کار جبرا، ترجمه های اوست . مهم ترین ترجمة وی به لحاظ تاریخی و تأثیرگذاری ، ترجمة بخش اسطورة آدونیس یا تموز از کتاب شاخة زرین جیمز فریزر در 1336 ش /1957 است که تأثیر بسیار زیادی بر سیّاب و دیگر شاعران جوان عرب گذاشت ، به شکلی که تأثیر سرزمین ویران الیوت را بسیار کم رنگ کرد (عباس ، ص 130؛ شفیعی کدکنی ، ص 171؛ ادونیس ، مقدمة برگ نیسی ، ص 19؛ اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 420؛ حمود، ص 70). ناقدان عرب ، ترجمه های وی را از آثار شکسپیر دقیق ترین ، زیباترین و بلیغ ترین ترجمه از این آثار می دانند ( رجوع کنید به سیّاب ، ص 175؛ حمّاده ، ج 2، ص 63).

در نقد ادبی ، جبرا یکی از بنیانگذاران معادل گذاری در برابر اصطلاحات ادبی انگلیسی است و در چند مقاله به توضیح اصطلاحات جدید نقد ادبی پرداخته است . بسیاری از مقالات مهم وی در زمینة ادبیات تطبیقی است و شناخت عمیق وی را از ادبیات کهن و معاصر عرب و غرب نشان می دهد (حمود، ص 75ـ76، 82).

از عمده ترین آثار وی در زمینة نقد ادبی ، الحریة والطوفان (1339 ش /1960)، النار و الجوهر (1354 ش / 1975) و ینابیع الرؤیا (1358 ش /1979) است ( اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 419؛ حمود، ص 67 ـ 68). وی در کتاب البئر الاولی ' (چاپ اول 1365 ش /1986) خاطرات زندگی خود را تا سیزده سالگی شرح داده و در شارع الامیرات (1373 ش /1994) به ادامة شرح زندگی خود پرداخته است (حمود، ص 69؛ نیز رجوع کنید بهجبرا، 2001؛ همو، 1999).

جبرا دو فیلمنامه به نامهای الملک الشمس (1365 ش / 1986) و ایام العقاب (1367 ش / 1988) نوشته که فیلم بخت النصر (بنوخذ نصّر) بر اساس فیلمنامة الملک الشمس ساخته شده است ( اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 418ـ419؛ حمود، ص 69). از جبرا حدود شصت اثر در زمینة نقد، ترجمه ، شعر و داستان موجود است (برای فهرست آثار وی رجوع کنید به حمود، ص 67ـ71؛ اعلام الادب العربی المعاصر ، ج 1، ص 418ـ420؛ حماده ، ج 2، ص 65؛ رمضان یوسف ، ص 116ـ117؛ عَوّاد، ج 1، ص 234ـ 235).

منابع : ادونیس ، ترانه های مهیار دمشقی ، ترجمة کاظم برگ نیسی ، تهران 1378 ش ؛ اعلام الادب العربی المعاصر: سیر و سیرذاتیة ، چاپ روبرت کمبّل ، بیروت : الشرکة المتحدة للتوزیع ، 1996؛ سعود عبدالعزیز بابطین ، معجم البابطین للشعراءالعرب المعاصرین ، کویت 1995؛ حلیم برکات ، «تحولات اجتماعی در رمان نویسی اعراب »، ترجمة یعقوب آژند، ادبستان ، سال 1، ش 4 (فروردین 1369)؛ جبرا ابراهیم جبرا، البئرالاولی : فصول من سیرة ذاتیة ، بیروت 2001؛ همو، تموز

فی المدینة ، بیروت 1959؛ همو، شارع الامیرات ، بیروت 1999؛ سلمی خضراء جیوسی ، الاتجاهات و الحرکات فی الشعرالعربی الحدیث ، ترجمة عبدالواحد لؤلؤة ، بیروت 2001؛ همو، موسوعة الادب الفلسطینی المعاصر ، بیروت 1997؛ محمد عمر حماده ، موسوعة اعلام فلسطین ، دمشق 1421/2000؛ ماجدة حمود، نقاد فلسطینیون فی الشتات ، دمشق 1998؛ خالدعلی مصطفی ، الشعرالفلسطینی الحدیث : 1948ـ1970 ، بغداد 1986؛ محمدخیر رمضان یوسف ، تکملة معجم المؤلفین ، بیروت 1418/1997؛ خالد سلیمان ، فلسطین و شعر معاصر عرب ، ترجمة شهره باقری و عبدالحسین فرزاد، تهران 1376 ش ؛ بدر شاکر سیّاب ، رسائل السیاب ، ] گردآوری [ ماجد سامرائی ، بیروت 1994؛ محمود شریح «الروایة العربیة المعاصرة : 1945ـ 1985»، در اعلام الادب العربی المعاصر: سیر و سیرذاتیة ، همان ، ج 1؛ محمدرضا شفیعی کدکنی ، شعر معاصر عرب ، تهران 1380 ش ؛ غالی شکری ، ادب مقاومت ، گردانیدة محمدحسین روحانی ، تهران 1366 ش ؛ احسان عباس ، اتجاهات الشعرالعربی المعاصر ، عمان 1421/2001؛ جورج عطیه ، «الادب العربی المعاصر: نقدالمصادر و المراجع »، ترجمة عن الانکلیزیة : مؤمنة بشیر عوف ، در اعلام الادب العربی المعاصر: سیر و سیر ذاتیة ، همان ، ج 1؛ کورکیس عواد، معجم المؤلفین العراقیین فی القرنین التاسع عشرو العشرین ، بغداد 1969؛ ماهر شفیق فرید، «أثر ت . س . الیوت فی الادب العربی الحدیث »، مجلة الفصول ، ج 1، ش 4 (رمضان 1401/ ژوئیة 1981)؛ حمید مطبعی ، موسوعة اعلام العراق فی القرن العشرین ، بغداد 1995ـ 1998؛ الموسوعة الفلسطینیة ، دمشق : هیئة الموسوعة الفلسطینیة ، 1984؛ میربصری ، اعلام الادب فی العراق الحدیث ، لندن 1994ـ1999؛

M. M. Badawi, A critical introduction to modern Arabic poetry , Cambridge 1975; idem, " Two novelists from Iraq: Jabra ¦and Munif ", Journal of Arabic literature , XXIII, pt.2 (July 1992); Jabra Ibrahim Jabra, "Modern Arabic literature and the West", Journal of Arabic literature , II (1971); Yasir Suleiman, "[Review of] Hunters in a narrow street [by Jabra I. Jabra]", Journal of Arabic literature , XXIV, pt.2 (July 1993).

[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 12:7 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
تعرف علی سوریة

إذا نظرنا إلى الموقع المحلي الجغرافي السياسي لما يُطلق عليه حالياً اسم سورية، لوجدنا أنها تمتد من البحر المتوسط غرباً إلى العراق شرقاً، ومن تركيا شمالاً إلى الأردن وفلسطين جنوباً، ولبنان في الغرب.

وضمن هذا الإطار العام تبلغ مساحة سورية الحالية 185ألف كم2. أما إذا نظرنا إلى امتداد سورية من خلال مقياس موقعها الفلكي على خريطة العالم، فهي تمتد على نحو خمس درجات عرض من 19 َ، 32° شمالاً تقريباً، وذلك من أقصى جنوب
جبل العرب جنوباً إلى أقصى شمال شرقي الجزيرة شمالاَ، عند ملتقى الحدود الشمالية السورية-التركية مع نهر دجلة، كما تمتد على نحو ستٍ من درجات الطول من 43 َ، 35° شرق غرينتش.

ويغطي هذا الامتداد المسافة بين
رأس ابن هاني على البحر المتوسط، ونقطة التقاء الحدود الشرقية السورية مع نهر دجلة.

لا يعبر موقع سورية عن أهميته العظيمة، إلا إذا نظرنا إليه من خلال أبعاده الكاملة الحقيقية، والمدى الذي بلغه خلال التاريخ في المجالين العربي والعالمي، إذ يكاد يكون هناك إجماع عالمي على أهميته. وقد برز ذلك بشكل واضح وجدّي في التاريخ المعاصر، بعد الحرب العالمية الأولى، عندما انهارت
الإمبراطورية العثمانية، التي كانت سورية قلبها النابض، وعندما حدثت المجابهة بين حركة الاستقلال والوحدة العربية، التي اتخذت من سورية مقراً لها، وبين الحلفاء الطامعين في تلك البقعة الخطيرة من العالم، والذين كانوا أيضاً على موعد مشبوه مع الحركة الصهيونية العالمية، لتحقيق تلك الأطماع. ففي ذلك الوقت، وفي صيف عام 1919 صدر تقرير لجنة «كنغ-كرين» الأميركية، يعبر عن الأفكار التي كانت سائدة آنذاك بالنسبة إلى أهمية موقع سورية، وقد ورد في ذلك التقرير ما يلي:
«لما كانت سورية جزءاً من رأس الجسر، الذي يربط بين أوروبا وآسيا وإفريقيا ـ حيث يلتقي الشرق والغرب بصورة فريدة ـ فإن موقعها ذو أهمية إستراتيجية، وسياسية، وتجارية. كما أن له أهمية من زاوية الحضارة العالمية، لهذا يجب أن تتصف التسوية التي توضع لهذه المنطقة بالعدالة، بحيث تبقى على الأقل، ذات نتائج حسنة، لها صفة الاستمرار بالنسبة لقضية نمو حضارة خيّرة في العالم».



أبجدية أوغاريت
أول أبجدية عرفها الإنسان

سورية من أغنى بلاد الأرض بتنوع الحضارات والأثار والأوابد مثلها مثل طبيعتها المتنوعة من الصحراء الى الجبال والسهول والبحر والأنهار، ومن هذه الأرض كانت بدايات الإنجازات الحضارية الكبرى، التي صنعها سكان هذه الأرض بجهدهم وتراكم خبراتهم، إنهم أجدادنا القدماء الصيادون الأوائل، وهم من الأوائل الذين عملوا بالزراعة وأسسوا المستوطنات الزراعية الأولى. وفي أوغاريت التي قدمت أول الألوان وأول مدونة موسيقية استطاعوا أيضا أن يقدموا للبشرية العطاء الأغلى وهو أول أبجدية عرفها الإنسان.

السفينة الفينيقية


ومن أوغاريت، أبحرَت السفن الفينيقية إلى قرطاجة وإلى العالم كله ناشرة الحضارة في كل أصقاع المعمورة.

وسورية أعطت روما بعضاً من أباطرتها مثل فيليب العربي وكركلا وإيلاغابال ونبغ فيها مشاهير تركوا بصماتهم الواضحة كالمعمار أبولودور الدمشقي صاحب عمود تراجان الشهير في روما، وباني جسر نهر الدانوب، ومن سورية كانت هندسة الكنائس البيزنطية تعتمد كمرجع في العمارة الكنسية في العالم كله، مثل كنيسة سمعان العمودي وكنيسةقلب لوزة وغيرها الكثير الكثير.

تعاقب على أرض سورية شعوب وحضارات عديدة: السومريون والعموريون والأكاديون والحثيون والفراعنة، والحوريون والآشوريون والكنعانيون والآراميون والفرس والإغريق والسلوقيون والبطالمة والرومان والعرب الأنباط، والبيزنطيون، والعرب الغساسنة، ثم كان الفتح العربي الإسلامي وتتالت عليها عصور الأمويين، العباسيين، الطولونيين، الإخشيديين، الفاطميين، وتعرضت الى حملات الفرنجة "الحملات الصليبية" المتعددة في عصور السلاجقة والأتابكة والدولة النورية والأيوبيين والمماليك كما تعرضت لغزوات المغول "التتار"، ثم حكمها العثمانيون حتى جاءت الثورة العربية الكبرى، ووضعت سورية بعدها تحت الإنتداب الفرنسي، إلى أن كان الجلاء عام 1946 حيث خرج آخر جندي محتل.

وآثار هذه الحضارات المتعاقبة الماثلة للعيان في يومنا هذا هي أقل بكثير من تلك التي ما زالت قابعة تحت تراب سورية تنتظر اكتشافها، فمن بقرص، وماري، ودورا أوروبوس، وأفاميا، وتدمر، والرصافة، وبصرى، وشهبا، والقلاع العديدة المنتشرة مثل قلعة شيزر، قلعة المضيق، قلعة صلاح الدين، قلعة المرقب، قلعة الحصن، قلعة جعبر، الى المعابد والمسارح والحمامات والكنائس والأديرة والفسيفساء والتماثيل والنقوش، وأقنية المياه، والمدافن والآثار الإسلامية من فجر الإسلام الى يومنا هذا، ففيها أنشئت أول مدرسة للطب، وأول بيمارستان، وطور علماؤها الفلك والهندسة والرياضيات، والطب والفلسفة وصناعة الساعات والاسطرلابات.

وتنتشر المساجد في أرجائها وكذلك المدارس والأضرحة والمزارات من الصحابة والأولياء والصالحين إلى الخلفاء والعظماء.

مدرج بصرى

التكية السليمانية في دمشق

ساحة الأمويين من جبل قاسيون


مشقيتا

تقع سورية في الجزء الغربي من آسيا وبموقع متوسط بين آسيا وأوروبا وأفريقيا، تحوي تضاريس متنوعة جبال وبادية وواحات وسهول أعلى قمة في سورية 2800 وهي إلى الجنوب من سلسلة جبال لبنان الشرقية، عدد الأنهر 18 نهر وأكبر نهرين نهر الفرات ونهر العاصي، الفرات 600 كم ضمن سورية، 55% من مساحة سورية بادية. سهل الغاب أخصب السهول 80كم طول و12كم عرض. معدل الأمطار فيه: 1400-1200مم.

المناخ: تتمتع سورية بمناخ متوسطي معتدل تتميز فيه الفصول الأربعة. ويبلغ معدل درجة الحرارة في الصيف 32°، وفي الشتاء 10°، وفي الربيع والخريف 22°.




السكان



أطفال من ريف حلب

بلغ عدد سكان سورية المسجلين في سجلات الأحوال المدنية مع بداية 2009 نحو 23,027 مليون نسمة منهم11,567 مليون ذكوراً، و 11,460 مليون إناثا.
وجاء في بيانات للمكتب المركزي للإحصاء أن عدد السكان المقيمين في سورية بلغ في بداية كانون الثاني 2009 نحو19,880 مليون نسمة، منهم 10,162 ملايين ذكوراً، و9,718 ملايين إناثاً، فيما قُدر عدد السكان المقيمين حتى نهاية العام نفسه بنحو 20,367 مليون نسمة منهم 10,408 ملايين ذكوراً، و و9,959 ملايين إناثا.

- متوسط الكثافة السكانية في سورية 99 في كم².
- معدل الزواج ذكور 30 سنة إناث 26 سنة.


المحافظات


في عام 1971 صدر قانون الإدارة المحلية رقم 15 ولائحته التنفيذية وبموجب هذا القانون قُسمت الجمهورية العربية السورية إلى وحدات إدارية «المحافظة، المدينة، القرية، الوحدة الريفية». ولكل وحدة منها مجلس منتخب ينبثق عنه مكتب تنفيذي، حَدَد أعضاء كل منها المواد 8-18 من القانون ويمثل هؤلاء كافة فئات الشعب على أن لا تقل نسبة العمال والفلاحين والحرفيين وصغار الكسبة عن 60% .

وطبق القانون على ثلاث مراحل :
المرحلة الأولى : طبقت عام 1972 حيث جرت أول انتخابات لمجالسها .
المرحلة الثانية : طبقت عام 1983 لتشمل مجالس المدن والبلدان .
المرحلة الثالثة : طبقت عام 1999 لتشمل مجالس القرى ذات الشخصية الاعتبارية ينشط مجلس المحافظة في مجالات «الصناعة، الزراعة، التموين، التجارة الداخلية، الثقافة، الشؤون الاجتماعية، رعاية الشباب والرياضة».

تقسم سورية إلى 14 محافظة:

1. محافظة 2. محافظة ريف دمشق 3. محافظة 4. محافظة 5. محافظة 6. محافظة 7. محافظة 8. محافظة 9. محافظة 10. محافظة 11. محافظة 12. محافظة 13. محافظة 14. محافظة .


دمشق


القنيطرة
درعا
السويداء
حمص
طرطوس
اللاذقية
حماة
إدلب
حلب
الرقة
دير الزور
الحسكة

الواحة في تدمر

نداء المحافظات

دمشق 011، القنيطرة 014، درعا 015، السويداء 016، حلب 021، الرقة 022، إدلب 023، حمص 031، حماة 033، اللاذقية 041، طرطوس 043، دير الزور 051، الحسكة 052، القامشلي 053.


مواقع إنترنيت ذات صلة:

موقع وزارة الإدارة المحلية

موقع محافظة دمشق

موقع محافظة درعا

موقع محافظة حلب

موقع محافظة حمص

موقع محافظة حماة

موقع محافظة إدلب

موقع الجولان المحتل

موقع محافظة السويداء

موقع محافظة طرطوس



طلاب سوريون
في إحدى المدارس السورية الحديثة

إن نظام التعليم في سورية هو إلزامي ومجاني ولكافة المراحل التعليمية، ورغم إحداث العديد من المدارس والجامعات الخاصة إلا أن معظم الطلاب يتوجهون إلى المدارس والمعاهد والجامعات العامة التي استطاعت استيعاب الجميع، فقد استطاعت سورية توفير فرص التعليم المجانية للجميع ممن هم في سن التعليم وقد مُدِّد التعليم الإلزامي من ست سنوات إلى تسع سنوات أي من المرحلة الابتدائية إلى نهاية المرحلة الإعدادية إضافة إلى التوَّسُع ببناء المدارس حتى في أصغر التجمعات السكانية في الريف النائي وأكثرها تباعداً، وتزايد عدد الطلاب من 1282435 عام 1970 إلى أكثر من 5 ملايين طالب في عام 2007-2008 وعدد المدارس من 6981 عام1970 إلى عشرين ألف مدرسة عام 2007-2008 إضافة لتعيين الآلاف من المدرسين خلال السنوات الماضية لتلبية متطلبات العملية التربوية كما تزايد إقبال الإناث على التعليم بشكل ملحوظ بفضل انتشار المدارس وازدياد الوعي الاجتماعي حتى وصلت نسبتهن إلى نحو 50 بالمئة ووصلت نسبة التحاقهن بالتعليم الأساسي إلى 99 بالمئة.

وصل عدد طلاب الدراسات العليا في الجامعات السورية خلال عام 2008 إلى 12330 طالباً موزعين بين 2944 لدرجة الدبلوم و 8663 للماجستير و 723 للدكتوراه مقابل 205 طلاب لدرجة الدبلوم في التعليم الموازي و348 للماجستير.

وبلغ عدد الخريجين في هذه الجامعات 2648 خريجا منهم 1374 للدبلوم و 1148 خريجا ًللماجستير و126 خريجاً للدكتوراه.


مواقع إنترنيت ذات صلة:

موقع وزارة التعليم العالي

موقع وزارة التربية




الثقافة

تعود الحضارة السورية إلى عشرات آلاف السنين، إلى ، والمحطات الإنسانية الثقافية الرائدة من الصيادين الأوائل، إلى المزارعين الأوائل، وصولاً إلى حضارات الشرق القديم التي أغنت البشرية، وساهمت في خلق ثقافة إنسانية مميزة. لقد قدَّمت سورية الكثير من العطاءات الحضارية في شتى المجالات تناقلته وتوارثته الحضارات المتعاقبة على أرضها، كانت أهمها .

عصور ما قبل التاريخأول أبجدية في التاريخ

معبد بعلشمين في تدمر

وفي أوغاريت وماري وإبلا، تم اكتشاف آلاف الرُقم والمحفوظات الضخمة التي تضمنت الكثير من النصوص التجارية والسياسية والقانونية والميثولوجية، والتي تم حفظها حينئذ لتكون بمثابة بدايات التوثيق والأرشفة.

وفي الفنون، أعطت سورية فنوناً رائعة ابتداءً باللون الأقدم «الأرجواني» الفينيقي مروراً بفنون النحت والرسم والفسيفساء التي تزخر فيها المتاحف السورية، وكذلك الأمر بالنسبة للعمارة ابتداءً بالمعابد والقصور الآرامية مروراً بـأفاميا وتدمر وبصرى، وصولاً إلى العمارة الإسلامية بعهودها المختلفة، كما أن علم الفلك والميثولوجيا السورية والطقوس والموسيقى كلها أثرت الإرث الثقافي الهائل الذي عاشت فيه سورية على مدى العصور.

الجامع الأموي في دمشق

ومع الفتح العربي الإسلامي لسورية، أضحت دمشق عاصمة الأرض، فكانت مركز الخلافة الأموية، وفيها كان بناء وتصميم أوائل المساجد في الإسلام، ومنها كان أنموذج المئذنة السورية. كما وانتشرت فيها البيمارستانات، ومحافل العلم، والمدارس، وأعطت شعراء وأدباء عظاماً على مر العصور الإسلامية ولا تزال تعطي حتى يومنا هذا.


الأدب في سورية
السينما في سورية
الموسيقى في سورية
الفن والعمارة في سورية
المسرح في سورية
الفن التشكيلي في سورية


موقع وزارة الثقافة:

السياحة



تدمر
من أهم المواقع الأثرية الكثيرة في سورية

السياحة تشكل 7 % من الناتج المحلي

جاء في بيانات للمكتب المركزي للإحصاء أن عدد القادمين العرب إلى سورية عام 2008 بلغ نحو 4,475 ملايين مقابل 4,731 ملايين في عام 2007 فيما بلغ عدد القادمين الأجانب 1,516 مليون مقابل 1,272 مليون خلال العام نفسه.

عدد الأسرة 38000 ألف سرير 2004
عدد المتاحف: 47 متحف
عدد المواقع الأثرية : أكثر من 3000 موقع وأكثر من 1000 موقع ينتظر التنقيب
عدد المساجد: 5000 مسجد
عدد الكنائس 700 كنيسة
ملاحظة : عدد المساجد والكنائس معلومات من مصادر شفهية غير موثقة كتابياً.

موقع وزارة السياحة:


الساحل السوري
برج إسلام

معلومات عن السفر

إجراءات الدخول والخروج

الزوار العرب: ترحب سورية بكافة زوارها العرب وهم لا يحتاجون إلى تأشيرة دخول على أن يكون جواز سفرهم ساري المفعول. الزوار الأجانب: يجب أن تكون على جوازات سفرهم تأشيرة دخول سورية سارية المفعول ممنوحة من السفارة أو القنصلية السورية المعتمدة في بلد صاحب الجواز. وفي حال عدم وجود بعثة سورية في بلد حامل الجواز فيمكنه الحصول عليها من أية بعثة سورية في الخارج أو من مركز الحدود السوري الذي سيدخل منه إلى القطر. المجموعات السياحية: تمنح المجموعات السياحية المؤلفة من 8 أشخاص فأكثر تأشيرة جماعية مجانية تمهر على اللائحة المنظمة بأسمائهم ولكن لا بد أن يكون كل واحد منهم يحمل جواز سفر نظامياً. • على المسافر الذي تتجاوز مدة إقامته في سورية (15) يوماً أن يراجع دوائر الأمن من أجل تمديد إقامته على جواز سفره، ويتوجب عليه دفع مبلغ 200 ليرة سورية عند مغادرته القطر. • لا توجد قيود على إدخال العملات الأجنبية على أن لا يتجاوز المبلغ الذي يحمله المسافر عند المغادرة ما تم التصريح عنه عند الدخول. • يجب ألا يكون جواز السفر ممهوراً بتأشيرة إسرائيلية. • رسم التأشيرة يحسب على أساس مبدأ المعاملة بالمثل مع بلد صاحب الجواز. • لا يحتاج المسافر إلى تأشيرة خروج سورية إذا كانت مدة بقائه لم تتجاوز (15) يوماً.

الإجراءات الجمركية

• تعفى من الرسوم الجمركية الألبسة والحاجيات الشخصية التي يحملها المسافر معه دونما حاجة للتصريح عنها. • تعفى من الرسوم الجمركية المواد الاستهلاكية التالية التي يصطحبها معه المسافر والتي يجب ان يصرح عنها: ليتر كولونيا، ليتر من المشروبات الروحية، مجموعتا ورق لعب مستعملتان ، 200 سيجارة أو 50 سيجار أو 250 غراماً من التبغ). • تعفى من الرسوم المواد التالية التي يصطحبها معه المسافر بشرط أن تكون مستعملة وأن يصرح عنها وأن يخرجها معه من سورية: آلة تصوير فوتوغرافي، آلة تصوير سينمائي للهواة، منظار مزدوج، آلة موسيقية قابلة للحمل، آلة تسجيل قابلة للحمل، عربة أطفال، آلة كاتبة قابلة للحمل، أشياء وأدوات صغيرة مستعملة في المخيمات، أدوات ألعاب فردية، دراجة عادية بيسكليت، بندقية صيد مرخصة من قبل سلطات بلد المسافر ومن قبل السلطات السورية، مكواة صغيرة، الأدوات الطبية التي يحملها عادة الطبيب معه، أدوات زينة، أغطية سفر. إن أمين الجمرك في مركز الحدود مخول بإدخال أشياء شخصية مستعملة غير التي ذكرت أعلاه وفق تقديره الشخصي. أما بالنسبة لدخول السيارة فيجب أن يكون صاحبها حاملاً لشهادة سوق دولية، دفتر تصريح ثلاثي (تربتيك)، ويمكن أن تبقى السيارة في سورية 180 يوماً خلال رحلة واحدة أو عدة رحلات.

كيفية الوصول الى سورية


















طائرة من خطوط الطيران السورية

جواً: ترتبط سورية عبر مطار دمشق الدولي ومطاري حلب واللاذقية بجميع القارات بواسطة مؤسسة الطيران السورية ومعظم شركات الطيران الدولية.
وتتصل سورية براً: بلبنان والأردن وتركيا والعراق.
وبحراً: بواسطة ميناءي اللاذقية وطرطوس على البحر المتوسط.

المطارات

دمشق: يبعد مطار دمشق الدولي 32 كم عن مركز العاصمة، سيارات أجرة، باصات، سوق حرة. حلب: مطار حلب الدولي. اللاذقية: مطار الشهيد باسل الأسد.

الموانئ

اللاذقية 348 كم عن العاصمة. طرطوس 258 كم عن العاصمة. بانياس 55 كم جنوب اللاذقية.

الإقامة

توجد في سورية فنادق من الدرجة الدولية في كل من دمشق واللاذقية وتدمر وحماة وحلب ودير الزور وبصرى وصافيتا. وتتوفر أيضاً فنادق من مختلف الدرجات في جميع الدرجات في جميع أنحاء البلاد بالإضافة الى الشاليهات والشقق المفروشة.

المواصلات

تؤمن الحافلات وسيارات الأجرة والقطارات النقل بين المدن الرئيسية ويمكن استئجار السيارات السياحية والباصات من شركات عديدة كما تتوفر أيضاً رحلات جوية داخلية.










[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 21:44 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الادب فی سوریة

لابد من الإشارة في البدء إلى أن التشكل السياسي لسورية على أنها دولة إنما كان في القرن العشرين، مما يجعل الحديث عن الأدب فيها مرتهناً بهذا الزمن، مع تمهيد يكشف بعض الظواهر الأدبية التي برزت في العصور الماضية لما يُعرف بـبلاد الشام.
تشكلت، في تاريخ سورية الذي يمتد آلاف السنين، أطياف متعددة من الأدب، تمثل ذلك قديماً في نصوص تأملية، وأساطير تتعلق بالطوفان وخلق العالم، وهذا ما وجد في ماري وإبلا، وقد ذكر اسم الكاتب السوري الساخر لوقيانوس، كما ظهرت فيها أول أبجدية في العالم، ولا تزال تنفرد بوجود أقدم لغة مستعملة «الآرامية»، وقد حملت الأيقونات المكتشفة في القرن العشرين قصصاً وأشعاراً وأساطير متنوعة، مثل أسطورة دونيزيوس والخمر، وأسطورة جيو والفصول الأربعة، وتدل القلاع والمدن الأثرية على وجود المسرح، مما يدل على أثره في حياة الناس، وغلب على هذا المسرح كونه مسرحاً شعرياً.

انضوت هذه المنطقة تحت مظلة
الدولة الإسلامية، ثم أصبحت دمشق عاصمة للخلافة الإسلامية في العصر الأموي، فصارت موئل العلماء والأدباء والشعراء ورواة الشعر والأخبار، فنشطت الحركة الشعرية فيها، وبرز عدد من الشعراء، أمثال جرير والفرزدق والأخطل وغيرهم، وكما أن هذه الحركة الأدبية كانت نواة للحضارة في الأندلس. وفي العصر العباسي برز أدباء وشعراء كثيرون ينتمون إلى بلاد الشام (سورية)، وكان لهم أثرهم في الحركة الأدبية عامة، مثل: أبي تمام والبحتري وديك الجن وربيعة الرقي وأبي العلاء المعري وأبي فراس الحمداني والصنوبري والوأواء الدمشقي، وبرز في الشعر ما عُرف باسم المذهب الشامي. وكذلك ظهر شعراء وأدباء كثر في العصور اللاحقة، أمثال أسامة بن منقذ وابن الأثير وابن الساعاتي والشاب الظريف وابن حجة الحموي وشرف الدين الأنصاري وعائشة الباعونية وأمين الجندي وعبد الغني النابلسي وابن النقيب الحسين وغيرهم. وفي بلاد الشام كان ظهور مسرح خيال الظل.

أما في أواخر القرن التاسع عشر والقرن العشرين فقد حدثت تحولات كبيرة أدَّت إلى دخول أجناس أدبية جديدة، نتيجة لعوامل متعددة، مثل الطباعة التي أتاحت انتشار الكتب بين الناس وطبع الأعمال الأدبية، والصحافة التي نشرت معظم الأعمال على صفحاتها قبل أن تصدر في كتب، ووضَّحت مفاهيم الأدب، وأبرزت أعلامه، وساعدت على كتابة النقد حوله، وقد تخصصت دوريات عديدة في الأدب والنقد، كمجلات «الأديب» و«الثقافة» و«المعرفة» و«الموقف الأدبي» و«التراث العربي» و«الأسبوع الأدبي» و«الحياة المسرحية»، وأسهم انتشار التعليم في الاهتمام بالأدب، والترجمة، مما سهّل دخول أجناس أدبية جديدة، سعت إلى مواكبة التطور المتسارع للمجتمع السوري، وترافق ذلك مع إحياء التراث ونشره محققاً، ومحاولة الاستفادة منه في أعمال أدبية كثيرة، وقد أذكت حركة النضال ضد المستعمر كثيراً من الموضوعات التي كتب فيها الأدباء نصوصاً شعرية ونثرية، وكان للأحزاب والتكتلات قسطها في إثراء الحركة الأدبية من خلال تشجيعها الأدباء والاهتمام بالثقافة. وقد برز في هذه المرحلة عدد كبير من الشعراء والأدباء، أمثال
فخري البارودي وشفيق جبري وميخائيل ويردي وعبد الله يوركي حلاق وعمر بهاء الدين الأميري وعبد المعين الملوحي وبديع حقي وسلامة عبيد ومحمد البزم ومحمد الفراتي وخليل مردم بك وبدر الدين الحامد وبدوي الجبل وماري عجمي وأنور الطار وعمر أبو ريشة وخير الدين الزركلي وسليم الزركلي ووجيه البارودي ومحمد عمران ونزار قباني وسليمان العيسى.

ولاشك في أن قيام
الجمهورية العربية السورية في الثلث الثاني من القرن العشرين، ورحيل المستعمر بعد ذلك، قد أسهم في إذكاء حركة أدبية تتميز بشيء من الخصوصية، على أنها تنضوي تحت مظلة الأدب العربي المعاصر. وظهرت مؤسسات ثقافية أسهمت في تنشيط الحركة الأدبية، مثل وزارة الثقافة واتحاد الكتاب العرب بجمعياته المتعددة وغيرهما.

وتجلت حركة الأدب في سورية في العصر الحديث من خلال مجموعة من الأجناس الأدبية والظواهر الفنية؛ فالمقالة: شغلت حيزاً واسعاً في الأدب العربي السوري الحديث: بسبب انتشار الصحف وتناولها موضوعات متنوعة، فقد تعددت تياراتها من تقليدية وواقعة ورومنسية وعلمية، وتناولت العادات وشؤون الأسرة وغيرها من شؤون الحياة، وجوانب سياسية وفكرية ونقدية، واشتهر فيها أعلام كثر، مثل محمد كرد علي وشفيق جبري وسامي الكيالي وزكي الأرسوزي وسعد صائب وشكري فيصل و
عبد الكريم الأشتر وعبد السلام العجيلي وشوقي بغدادي وصدقي إسماعيل وغيرهم.
والمقالة فن نثري كانت بدايته إبداعية؛ إلا أنها صارت فناً ينتمي إلى الصحافة، ولعل ما ينسبها إلى الأدب كون كثير من كتابها من الأدباء أو النقاد.

وغدا فن السيرة الذاتية جزءاً من حركة الأدب، وشارك في هذا الفن شعراء وقاصون وروائيون ونقاد، وصاغوها في كتب خاصة كما فعل
نزار قباني، أو في رواية على نحو ما فعل حنا مينة، ولم تكن السيرة فناً ذاتياً اقتصر على الهموم الشخصية بل مزجت الخاص بالشأن العام.

وبرز في النصف الثاني من القرن العشرين أدب الأطفال بأجناسه المختلفة، وكتب فيه أدباء كثيرون، منهم زكريا تامر ودياب عيد و
وليد معماري ونزار نجار وموفق أبو طوق، وقد ساعد وجود جمعية لأدب الأطفال في اتحاد الكتاب على ترسيخ هذا الفن الأدبي.

أما الرواية فقد قرّ في الدراسات النقدية المتعلقة بها أن رواية «نهم» لـشكيب الجابري (1937) كانت الأقرب إلى الرواية الفنية، غير أن بعض الدارسين يعيد تاريخ الرواية السورية إلى
فرنسيس مراش في «غابة الحق» (1865) مع أن الدارسين أنفسهم ينبهون إلى أن نهوض الرواية السورية الفعلي كان في عقد الخمسينات من القرن العشرين، إذ أصبحت جزءاً رئيسياً مكوناً في تاريخ حركة الأدب في سورية، فقد صدر ما يزيد على 600 رواية حتى نهاية القرن العشرين.

وقد نهض بهذا الجنس الأدبي أعلام كثر منهم: حنا مينة و
نبيل سليمان وعبد النبي حجازي وعبد السلام العجيلي وفارس زرزور ووليد إخلاصي وأحمد يوسف داوود وهاني الراهب وغادة السمان وناديا خوست وخليل النعيمي وحيدر حيدر وغيرهم.

ولطبيعة جنس الرواية وما يتيح للروائي؛ فإن الروائيين السوريين عالجوا من خلاله قضايا كبيرة شائكة؛ ليقدموا في رواياتهم وجهات نظر متعدّدة في مواضيع تبدو في ظاهرها بسيطة، من ذلك ما يتعلق ببناء سد الفرات مثلاً، وحرب تشرين والسجن والريف والمدينة والبحر والوحدة العربية ونكسة حزيران ومقاومة المستعمر.

وبدا أنَّ الواقعية هي الأبرز حضوراً في تاريخ الرواية السورية، سواء أكانت انطباعية (فارس زرزور) أم انتقادية (عبد النبي حجازي وخيري الذهبي وهاني الراهب).

وحضر الجانب الرومنسي في روايات شكيب الجابري وفاضل السباعي، على اختلافهما في طريقة التناول. وعبَّرت الرواية عن هموم العمال والفلاحين أيضاً .


واصطرعت في سيرورة الرواية السورية هموم عدة تمكّنت من تقديم تاريخ غير رسمي لحركة المجتمع وصراعاته المتتالية، السياسية والاجتماعية والفكرية، مستفيدة من إمكانية إعادة قراءة الماضي ونقده وتعرية الواقع المكتظ بالتحولات والتغيرات المتلاحقة.


كما نحتِ الرواية في العقد الأخير من القرن العشرين منحىً جديداً؛ إذ برزت أسماء كثيرة راحت تتناول قضايا المجتمع بطرق فنية غير مألوفة، مستفيدة من احتكاكها بالمنجز العربي والعالمي، فظهرت رواية مفتوحة الدلالات، فيها رواة كثر للحدث الواحد، تشغلها الرؤية السردية الناظمة للعمل، وبرزت أسماء عدد من الروائيين منهم: فواز حداد ونهاد سيريس ومحمد أبو معتوق و
ممدوح عزام وعلي عبد الله سعيد وخليل الرز وعبد العزيز الموسى.

وتعاونت الرواية مع فنون بصرية عدة، إذ حوّل كثير منها إلى مسلسلات تلفزيونية وأفلام سينمائية في محاولة لمواكبة العصر والوصول إلى شريحة أوسع من الناس، مستفيدة من الإمكانات الفنية والإعلامية.


وأما القصة القصيرة فقد خاضت مخاضاً صعباً حتى تبلورت في صيغة فنية تمكنت من الموازنة بين أسسها الفنية واحتياجات المجتمع، ويكاد يجمع النقاد على أن أول مجموعة قصصية حملت بذوراً فنية تؤهلها لتكون قصصاً قصيرة هي: «ربيع وخريف» لـعلي خلقي (1931)؛ لكن المجموعة الأوفر حظاً في كونها أول مجموعة ذات عناصر فنية متكاملة هي «بنت الساحرة» لـعبد لسلام العجيلي (1948).


وتتابع صدور المجموعات القصصية في سورية ليصل مع نهاية القرن العشرين إلى أكثر من ألف مجموعة قصصية، ضمت ما يقرب من خمسة عشر ألف قصة، وقد نشر ما يزيد على هذا العدد في الصحف على شكل قصص مفردة لم تنتشر في مجموعات، إذ ارتبط هذا الجنس الأدبي بالصحافة منذ نشأته ارتباطاً كبيراً، ولم يكن من المألوف أن تنشر القصص في مجموعات قبل أن تنشر في الصحف، لكن هذه الظاهرة تغيرت في العقدين الأخيرين من القرن العشرين؛ لقلة عدد الصحف، ولجرأة القصص، ولتراجع العلاقة بين الجمهور والصحافة، نتيجة وجود وسائل إعلامية أخرى وسوى ذلك.


وبرز في تاريخ القصة القصيرة السورية عدد من الأعلام الذين ارتبطت ببعضهم ظواهر فنية وموضوعاتية، وتمكنت القصة القصيرة من نقل هموم الناس وأوجاعهم والتأريخ لحياتهم اليومية، ودارت موضوعات القصص حول قضايا اجتماعية ووطنية وقومية وإنسانية، فهناك عشرات القصص التي تحدثت عن القضية الفلسطينية والاستقلال وحرب الجزائر وحرب تشرين واحتلال جنوبي لبنان وغير ذلك. وهناك قصص تناولت قضايا المرأة والعادات والتقاليد والفساد والرشوة والقمع.. وقد اشتهر بعض القاصين بجرأتهم الاجتماعية والسياسية والفكرية، مثل سعيد حورانية وعبد الله عبد وزكريا تامر و
جميل حتمل وإبراهيم صموئيل وغادة السمان وهيفاء بيطار).

وانشغل آخرون بقضايا الموت والحياة متأثرين بالمذهب الوجودي .


كما ظهر في القصة الصورية تيارٌ اتخذ من السخرية أسلوباً فنياً للتعبير، وبرز فيه حسيب كيالي وخطيب بدلة وأحمد عمر ونجم الدين سمان.


وسعى قاصون كثيرون في حركة القصة السورية مسعى تجديدياً بهدف الغوص أكثر في أعماق الواقع والتعبير الفني الأميز، وتركوا أثراً وصل إلى تاريخ القصة العربية، من هؤلاء زكريا تامر و
وليد إخلاصي.

وأسهمت المرأة في القصة السورية بفاعلية مشهودة من خلال قصص تناولت البيئة وقصص أخرى ذات طابع رومانسي ، وقصص تعالج قضايا اجتماعية ووطنية .

وبرز في القصة القصيرة السورية نوع جديد امتد أثره إلى القصة العربية تمثل في القصة القصيرة جداً وعُرف عن القصة السورية عبر تاريخها ارتباطها بالواقع وقدرتها على انتقاده، وسعيها لمواكبة جديد المجتمع وأوجاع الناس، على الرغم من وجود قصص كثيرة مفتقرة إلى الأسس الفنية، متخذة من الوعظ طريفاً لها، ولاسيما في عقدي الأربعينات والخمسينات من القرن العشرين.

أما على صعيد المسرح فقد كان
أبو خليل القباني (1833-1902) علامة بارزة في تاريخ المسرح السوري والعربي، لكن إحراق مسرحه، واضطراره إلى الرحيل إلى مصر أوجد فجوة بين ما قام به من جهود والجهود التالية له، وقد تأخرت كثيراً، وتعد مسرحيته «ناكر الجميل» أولى المسرحيات السورية، إذ استطاع صنع مسرح يوائم بين الأدوار ورقص السماح والأشعار والحكايات الشعبية.

عاش المسرح السوري حالة خمول وانشغال بالتهريج والإضحاك إلى أن جاء عام 1959، إذ تولت الدولة الإشراف على المسرح ورعايته، لتتعايش تحت مظلته تيارات متعددة (قومية ووجودية وماركسية) وتنوعت تسميات المسرح (القومي ـ التجريب ـ الجوال)، وأسهمت المنظمات والإدارات في توطيد أركان المسرح وتقريبه من الناس (العسكري، الجامعي، الشبيبي، العمالي) ونتيجة لهذا الاهتمام برز أدباء كثر كتبوا للمسرح، ليصل عدد المسرحيات في نهاية القرن العشرين إلى نحو 400 مسرحية. وبلغت شهرة بعض المسرحيين السورين حداً أوصلهم إلى أرجاء الوطن العربي، بل العالم، مثل
سعد الله ونوس، وامتد اهتمام الدولة ليشمل الأبنية وإيفاد المتخصصين والإصدارات والاهتمام بالتقنيات وإنشاء معهد مسرحي يخرج النقاد والممثلين.

وتجاذبت المسرح في سورية ثلاثة عوامل تركت أثراً فيه لافتاً، هي الاقتباس من الغرب والعودة إلى التراث والعلاقة بالواقع، وتمكن بعض المسرحيين من توظيف الاقتباس من الغرب والعودة إلى التراث في التعبير عن هموم الواقع، كما في بعض مسرحيات
سعد الله ونوس. وحضر الهم السياسي في المسرح السوري أيضاً، من خلال تناول معظم القضايا إضافة إلى الصراع الطبقي، والريف والمدينة، وقد شكل الواقع الاجتماعي مادة ثرة لهذا المسرح ، وتمَّ التعبير عن قضايا وطنية وقومية تؤكد أهمية التلاحم كما في عدد من مسرحيات علي عقلة عرسان. وكان للمسرح الشعري وجود أيضاً تناول القضايا التاريخية، وأفاد المسرح السوري من الأسطورة في عدد من المسرحيات .
وانشغل بعض المسرحيين بقضايا العمال وزيادة الأجور والهموم الإدارية والمعاشية، كما في مسرحيات فرحان بلبل. وتَميز سعد الله ونوس في مسرحياته التي طبعها في عقد التسعينات من القرن العشرين بالمقدرة على تحليل التغيرات الحادة في حركة المجتمع السوري في تلك المرحلة، والآثار المترتبة عليها.

كما برزت في العقدين الأخيرين مجموعة من الأسماء التي حاولت التجديد في المسرح السوري، مبتعدة عن تنميط مسرحياتها بهذا الاتجاه أو ذاك، من خلال الانفتاح على مختلف الموضوعات، من هؤلاء حمدي موصللي ووليد فاضل و
محمد الماغوط وعبد الفتاح قلعه جي ورياض عصمت، الذين اعتمدوا على جهود سابقة قدمها ممدوح عدوان ووليد إخلاصي اللذين ظلت مسرحياتهم تمثَّل على المسرح، مع سواها، إلى نهاية القرن العشرين.

وأمام هذا النتاج الكبير من الإصدارات في الأدب السوري الحديث، نشأت حركة نقدية واكبت سيرورة هذا الأدب، وقد أسهم وجود الدراسات العليا في الجامعات في إصدار عشرات الكتب النقدية حول الأدب السوري بأجناسه المختلفة، وقد عرفت تجارب نقدية متنوعة غلب على بعضها الطابع الصحفي: مثل عدنان بن ذريل، وكثير منها ذو طابع أكاديمي، كأعمال شكري فيصل وشفيق جبري وسامي الكيالي وعمر الدقاق وأمجد طرابلسي و
عبد الكريم الأشتر ونعيم اليافي وسمر روحي الفيصل ومحيي الدين صبحي وقاسم المقداد وأحمد بسام ساعي وجميل صليبا وشحادة الخوري وجورج طرابيشي وخلدون الشمعة وعبد النبي اصطيف وغيرهم.

وكان للدراسات العليا في الجامعات أثر واضح في التاريخ للحركة الأدبية في سورية بجميع أجناسها وفنونها، وفي الدراسات الأدبية والنقدية العلمية حولها.

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 21:43 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
مختصری از تاریخ ادبیات عرب

قوم عرب : از ملل سامی می باشند که بیشتر تاریخ قدیم شان ازبین رفته ،فقط نقوشی مربوط به قرن نهم یا هشتم قبل از میلاد در سرزمین یمن از آنها در دسترس می باشد. وانچه از این نقوش بدست آمده نشان  دهنده آنست که زبانشان با زبان اعرابی که آثارشان به دست ما رسیده فرق دارد

بطورکلی اعراب به دوسته بزرگ : اعراب بائده واعراب باقیه تقسیم میشوند.

اعراب بائده: آنهای هستند که آثارشان از بین رفته وفقط اخباری از آنها در قرآن واحادیث از قبیل قوم عاد وثمود وطسم وجَدیس موجود است.

اعراب باقیه: که خود به دو دسته ی بزرگ  یعنی عرب عاربه و عرب مستعربه تقسیم می شوند.

الف) عرب عاربه: که نسب آنها به یعرب بن قَحطان می رسد وبه همین خاطر به آنها عرب قحطانی  نیز می گویندکه اعراب اصیل همین گروه می باشند وازآنجای که جایگاه اصلی آنها یمن کنونی بوده به اعراب جنوبی نیز معروفند

ب) عرب مستعربه:  که آنها را عدنانی نیز می گویند ونسبشان  به حضرت اسماعیل میرسد. کسانی بودن که از بلاد مجاور به جزیرة العرب کوچ  کرده بودند ودر اصل عرب نبودن اما به علت اختلاطشان با اعراب ،زبانشان عربی گردیده بود بیشتر در شمال جزیرة العرب ساکن بودند وبه همین سبب به اعراب شمالی نیز مشهور بودند.

ادیان عربی: اعراب جاهلی دارای ادیان مختلفی بودند از جمله  یهودیان که در یمن وشهر های یثرب وخیبر می زیستند . وبرخی دیگرمسیحی(نصرانی) بودند ،علاوه بر این دوکیش بیشتر اعراب بت پرست(وثنیة)بودند وبرای خود بتانی ازسنگ می تراشیدند که آنها را انصاب می گفتند وبه عنوان خداوند آنها را می پرستیدند 

دوره های زبان وادبیات عرب:

1-     العهد الجاهلی:(475-622) از اواخر قرن پنجم  تا ظهور اسلام

2-      العهد الراشدی والاموی یا عصر طلوع اسلام (622-750م / 1-132ه): که این دوره را عهد نهضة اول نیز می گویند

3-      العهد العباسی (750-1258م / 132-656ه ) که شامل حکومت بنی عباس در شرق وحکومت بنی امیّه در غرب (اندلس )بود که با  حمله تاتارها به بغداد به انتها می رسد که این دوره را عهد نهضة دوم نیز می گویند

4-      العهد الترکی (1258-1798 م / 656-1213ه ): که باین دوره عهد انحطاط وهمچنین دوره حکومت های پی در پی (المتتابعه) نیز گفته می شود که با حمله ی ناپلئون به مصر پایان یافت.

5-      عهد النهضة: که از اواخر قرن18 میلادی تا کنون ادامه دارد.

العهد الجاهلی: اکثر آثار منظوم ومنثور جاهلیه از بین رفته ، وعلت آن مکتوب نبودن آنها وهمچنین کشته شدن راویان آنها در جنگ بوده. آنچه از ادب جاهلی به ما رسیده از طریق راویان بوده که مشهور ترین آنها  مخرمة بن نوفل  و حِماد الراویة ، خلف الاحمر ، الاصمعی وابی بکر الانباری می باشد .  که از اوایل قرن دوم هجری علمای عرب به گرد آوری اشعار جاهلی همت گماشتند زیرا که آن قدیمی ترین منبع زبان عربی  ومهمترین دائرة المعارفی جهت آشنای با اوضاع واحوال  واجتماع عرب قدیم می باشد واز مهمترین مجموعه های که این ادبیات وبه خصوص شعر را در خود جای داده میتوان به مجموعه های زیر اشاره کرد.

1-المعلقات السبع : که حماد الراویه آن را  در اوایل عهد عباسی گرد آوری نموده به نظر اکثریت 2-المُفَضَّلِّات : که المفضل الضبی آن را گرد آوری نموده

3- دیوان الحماسه ابی تمّام و دیوان الحماسه ی بحتری        4- کتاب الاغانی از ابو فرج اصفهانی وکتاب الشعر والشعرا ابن قتیبه     5-مختارات ابن الشچریّ و.جمهره اشعار العرب از ابی زید قرشی

 

المعلقات السبع:  که آن المُذهّبات  والسبع الطوال والسُموط  نیز نامید اند از طولانی ترین وزیباترین قصیده های شاعران عصر جاهلی می باشد

که آنها را بر روی پارچه ای با آب ذر نوشته  وبر دیوار کعبه می آمیختند که درمورد تعداد شاعران معلقه نظرها مختلف است اکثر آنها  آورده اند که تعداد آنها هفت تا می باشد که عبارتند آز امروءالقَیس،طَرفة بن العبد، زُهیر بن أبی سُلمی، ولید بن ربیعه،عمروبن کلثوم،عنترة بن شدّاد  العبسی والحارث بن حِلّزِة برخی آنها را با اضافه کردن النابغة الذُبیانی هشت تا شمرده اند وبرخی با اضافه کردن الاعشی الاکبر وعبیدبن الابرص ده تا شمرده اند.

العهد الراشدی والاموی:که آن را عصر طلوع اسلام نیز نامیده اند ودر این دوره  بخاطر گرایش اعراب به دین اسلام اکثرقبایل  اعراب دور هم گرد آمده بودند وفکر وحدت قومی در بین آنها رواج پیدا کرده بود وپایه های دولتهای عربی در آنان شکل گرفته بود. که در دوره خلفای راشدین  فتوحات عربی اسلامی تا شمال آفریقا نیز گسترش پیدا کرده بود ودرزمان خلافت حضرت علی(ع) بعلت مخالفت معاویه وجنگ های که بین امام علی(ع)ودشمنانش صورت گرفت اعراب به حزب ها  وگروهای مختلف تقسیم شدن که در نتیجه منجر به شهادت امام علی(ع) گردید .وازین پس حکومت امویان که پایتخت را به دمشق منتقل کرده بودند شروع شد وبا قیام بنی عباس به پایان رسید.

برخی از شاعران این دوره: کعب بن زُهیر،حسَّان بن ثابت،ابو ذُؤیب الهُذَلی، النابغة الجعدی،الأخطل، فرزدق ،جریر،الکُمیت الاسدی

ودر زمینه نثر نیز بزرگانی همانند اما م علی(ع) وکسانی دیگر ازقبیل حجاج بن یوسف وعبدالحمید الکاتب   .

العهد العباسی:دولت بنی امیه درشام به دست ابوالعباس السفاح سقوط کرد وپایتخت از شام به بغداد منتقل شد وبدین صورت خلافت به فرزندان عباس عموی پیامبر رسید  . پایه های دولت عباسی برشانه های ایرانیان بطور اخص  ودیگر قبایل شعوبیه بطور عام شکل گرفت . وتاثیر ایرانیان در حکومت عباسی سخت چشمگیر بود

دوره های ادب عباسی: ادب عباسی را به سه دوره تقسیم می کنند :

الف) دوره انقلاب وتجدد: که مهمترین شاعران این دوره عبارتند از بَشّار بن بُرد(در هجا وهزل) ابو نُواس(در شراب) وابوالعتاهیه (در زهد).ودر نثر نیز کسانی مانند ابن المقفع سهل بن هارون ،احمدبن یوسف از مشاهیر این دوره بودند.

ب) دوره بازگشت (ادب المعاکسه):این دوره بازگشتی است به قدیم وسنن عربی  ولی در عین حال  این بازگشت  از جنبش تجدد ونوخواهی که پیش از آن رواج یافته بود بی تاثیر نبود.از سران این نوع از ادبیات  ابوتمام والبحتری می باشند  واز دیگر شاعران این دوره ابن الرومی ودِعبِل الخُزاعی وابن المعتز می باشند . ودر نثر نیز کسانی مانند ألجاحظ مشهور بودند.

ج)دوره استقرار وحرکت تدریجی بسوی تصنع تا حد اغراق: در این دوره بر شمار شاعران افزوده شده بود اما نوابغ  اندک بودند، از میان شاعران این دوره میتوان به  المتنبی ، ابو فراس ، ابوالعلاء المعری ابن الفارض والشریف الرضی اشاره کرد.ودر نثر نیز کسانی مانند  ابن العمید و القاضی الفاضل مشهور بودند.

العهد العباسی فی الغرب(الشعر الآندلسی):بعد از اینکه قسمتی از ازوپا بدست اعراب وبه فرمان موسی بن نُصَیر حاکم مغرب وبه فرمانروایی طارق بن زیاد فتح گردید نوعی دیگر از ادبیات که برگرفته از محیط اقتصادی واجتماعی  وسیاسی حاکم برآن بخش از اروپا بود شکل گرفت  که به ادب اندلسی مشهور گردید واز مشاهیر این دوره ابن عبد ربه ،ابن هانی ، ابن شُهَید،ابن زیدون ولسان الدین بن الخطیب وغیره....می باشد

العهد الترکی یا (عهد انحطاط): که این دوره را از نظر سیاسی  به دوبخش تقسیم می شود  :الف) دوره مغول : که با سقوط بغداد به دست هولاکو شروع  می شود  وبا استیلاء سلیم الفاتح بر شام ومصر پایان می پذیرد . ب) دوره عثمانی :که با حمله ی ناپلئون به مصر پایان می پذیرد. این دوره را از آن جهت عصر انحطاط نامیده اند  که بسیاری ازعوامل تقویت شعر وتشویق شاعران از بین رفته بود ، وقوم مغول اکثر کتابخانه ها را به آتش کشیده بودند ووشعر وشعرا وقعی نم نهادند بنابراین شاعران  برای گذران زندگی به مشاغل دیگر روی آورده بودند وهمچنیندر دوره عثمانی  به خاطر انتشار زبان ترکی در مخاطبات واحکام دیوانی،  ادبیات عربی به پست ترین مراحل خود سقوط کرده بود ودر نتیجه شعر عربی به بیماری تصنع لفظی دچار شده بود ورنگ ورونق آن کاهش یافته بود.

برخی از مشاهیر این دوره: الشاب الظریف ، البوصیری (که قصیده مهم برده در وصف پیامبر از اوست)، ابن الوردی، صفی الدین حلی  وابن نباته  از مشاهیر شعری این دوره می باشند واز علمای مشهور این دوره نیز می توان به ابن خلدون ،ابن خلکان،ابن بطوطه در تاریخ وجغرافیا وابن منظورصاحب (لسان العرب) فیروز آبادی صاحب(القاموس المحیط) والزبیدی صاحب(تاج العروس)در علم لغة وابن مالک والسیوطی در علم نحو اشاره کرد.

عهد النهضة: که با حمله ناپلئون به مصر ودر نتیجه احتکاک آداب وفرهنگ کشورهای عربی مانند لبنان ومصر  با فرهنگ  وآداب کشورهای غربی در قرن هجدهم میلادی شروع می شود. که از مهمترین عامل دخیل در نهضت عربی می توان به  عوامل ذیل اشاره کرد: 1- مدارس:که نقش بزرگی در بیداری بلاد عربی وحرکت بسوی پیشرفت وشکوفای ادب عربی داشت که مهمترین انها در لبنان وسپس مصر تاسیس گردید2-صنعت چاپ.3- روزنامه ومجلات: تاسیس چاپخانه ها منجر به انتشار مجلات وروزنامه ها شدو مصر نخستین مهد روزنامه در بلاد عربی است 4-مجامع علمی وادبی: این مجامع ادبا وعلماء را جهت تبادل آراء  دور هم جمع می کرد وطرق درس وبحث را برای آنان تسهیل می نمود5- کتابخانه ها .6- خاورشناسی( الاستشراق): که یکی از عوامل احیای ادبیات عرب توجه مستشرقین اروپایی به تحقیق ونشر کتب عربی بود.7-تئاتر (التمثیل):که یکی از عوامل نشر فرهنگ وفنون  وتهذیب عقل وذوق مردم بود

ادبیات در عصر نهضتادبیات در آغاز نهضت متاثر از عوامل انحطاط  دارای ضعف وسستی آشکاری بود که درادامه در اثر آشنای با معرف غرب واندیشه ی غربی سیر ارتقای وشکوفای را طی که کرد که به مراحل گوناگونی تقسیم می شود:

الف) مرحله سنت گرای (رستاخیزو بیداری):   که نوعی  حرکت شعری به سوی افکار وموضوعات واسالیب قدیم شعر عربی است با نگاهی رو به جلو ،واز سردمداران این دوره می توان به  علی الدرویش، شیخ حسن العطار،ناصیف الیازجی وسامی البارودی اشاره کرد

ب) مرحله نوآوری(نهضت واقعی): در نتیجه احتکاک فرزندان مشرق زمین با ادبیات مغرب زمین تحولی جدید در ادبیات عرب شکل گرفت واز قید وبندهای کهن نجات یافتند ودر یافتند که ادبیات باید آیینه ی زمان خود باشد.در این مرحله سه مکتب پدید آمد

 مکتب مخضرمین  : یعنی مکتب کسانی که  به نوآوری گرایش داشتند ولی می خواستند کارشان بر بنیان  واساس ادبیات قدیم استوار باشد واز نمایندگان این دوره می توان به عبدالله البستانی، احمد شوقی ، حافظ ابراهیم،معروف الرصافی و خلیل مطران اشاره کرد.

 دوم مکتب افراط کاران(المتطرفین):کسانی که که ارتباطشان با غرب به ویژه آمریکا ییها شدید بود ودر کل فرهنگ غربیشان از فرهنگ عربیشان قوی تر بود. وازنمایندگان این مکتب می توان به جبران خلیل جبران اشاره کرد.

 سوم مکتب  اهل ابداع:  مکتب کسانی که سعی داشتند شعر را به راه صحیح آن سوق دهند وآن را از قید فساد غزل،تملق وچاپلوسی مدح،وتقلید عمیق از قدما خارج کنند وبه جنبه های اجتماعی وانسانی شعر  اهمیت دهند واز نمایندگان آن می توان به یوسف غضوب،امین نخیله،الیاس ابوشبکه ،فوزی معلوف، علی محمود طه، احمد زکی ابو شادی وصلاح لبابیدی اشاره کرد..

[ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 8:43 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
چند مقاله در نقد ادبی
[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 10:9 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
ملخص کتاب تاریخ العصر العباسی لشوقی ضیف

الفصل الاول

الحیاة السیاسیة

 

استیلاء الترک علی مقالید الحکم :

مر بنا فی العصر العباسی الاول کیف هیّأ العباسیون لقیام دولتهم عن طریق الدعوة  السریّة لامام هاشمی یخلص الموالی فرسا و غیر فرس من حکم بنی امیة الجائر ، محققا لهم المساواة المشروعة بحکم الاسلام _ بینهم و بین العرب فی جمیع الحقوق الاقتصادیة و السیاسیة و الاجتماعیة . سرعان ما اقبلت الجیوش الخراسانیة مکتسحة کل ما لقیها من مقاومة للدولة الامویة حتی قضت علیها قضاء مبرما.اعلن العباسیون أنهم أصحاب الحق الشرعی فی الحکم و الخلافة . و بذلک استأثروا بها من دون أبناء عمهم العلویین ، مما جعل کثیرین منهم یثورون علیهم طوال العصر. ان العباسیون نکبوا وزرائهم الایرانیین نکبات متوالیة ، علی نحو مکا هو معروف عن نکبة البرامکة و نکبة بنی سهل . و نشب من جراء ذلک عداء شدید بین الفرس و العرب . فالعرب یریدون استرداد مجدهم فی العصر الاموی و الفرس لا یکتفون بما لهم من مجد حادث فی الدولة و کأنهم یریدون أن یستعیدوا مجد دولتهم الساسانیة القدیمة .

قد أخذ المعتصم حینئذ یفکر فی عنصر جدید یعتمد علیه فی حروبه سوی الفرس ، فثوراتهم لا تنقطع و أمانیهم فی احیاء مجدهم القومی لا تخمد ، و استظهارهم للشعوبیة و الزندقة لا تهدأ فورته ، و هداه تفکیره الی الاعتماد علی عنصر من الرقیق اشتهر لعصره بالصبر تحت ضلال الرماح ، مع حذقه بالرمی یمنة و یسرة و مقبلا و مدبرا و هو رقیق الترکی . و کان جمهور الرقیق الترکی بدوا جفاة فکانو یرکبون الخیل و و یرکضونها فی الشوارع فتطأ بعض الشیوخ و الاطفال و النساء ، مما اضطر المعتصم أن یبنی لهم سامراء شمالی بغداد و انتقل معهم الیها و ظلت حاضرة للخلفاء حتی اواخر عهد المعتمد سنة ۲۷۶للهجرة . و هولاء البدو الموغلون فی البداوة الذین لم یعرفوا بحضارة و لا ثقافه و لا عرفو بزراعه ولا صناعه و لا تجاره و لا بسلطان و لا بسیاسه سرعان ما قبضوا علی زمام الحکم ، و المعتصم هو الذی هیأ لهم ذلک لا بجعلهم جند الخلافه العباسیه فحسب ، بل أیضا باتخاذه لهم مدینه خاصه و جعلها عاصمه الدوله . فاتاح لهم الفرصه کی یخلی بینهم فی المستقبل و بین الخلفاء فیصبحوا مسخرین بایدیهم یصرفونهم کما یشاءون.

و لم یقف تجنی الواثق علی الخلفاء من بعده عند هذا الحد أ فقد ارتکب خطأ خطیرا فی حقهم بانصرافه عن اتخاذ ولی عهد بعده الخلافه ، و سرعان ما اغستغل فواد الترک ، اذ حملوا رجال الدوله علی البیعه للمتوکل، و کان ذلک نذیر شؤم اذ اصبحت تولیه الخلفاء فیما بعد بید الترک و یبدو ان المتوکل تنبه  - منذ استیلائه علی الحکم الی خطورة ازدیاد النفوذ الترکی و هی سیاسه تتبعها الخلفاء بعد المتوکل أن یضربوا قواد الاتراک بعضهم ببعض .إن المتوکل یرید ان یعید العرب الی الجیش و قیادته . و ترامت شائعات بانه یرید ان یفتک بحاجبیه وصیف و بغا الکبیر و غیر هما من قواد الترک فصمموا علی مبادرته و کانت الامور قد ساءت بینه و بین ابنه المنتصر ولی عهده فوضع یده فی ایدیهم و عزموا علی قتله و التخلص منه و اعدّوا لذلک نفرا من اصاغر الترک .منهم بغا الشرابی و باغر و موسی بن بغا الکبیر فدخلوا علیه هو و وزیره الفتح بن خاقان فی لیله من لیالی شوال سنه 247 للهجره ، و قتلوهما غیر مراعین فیهما عهدا و لا ذمة . و من حینئذ اصبح للترک کل شی فی الدوله و لم یعد للخلفاء شیء ، و فی ذلک یقول ابن الطقطقی :« استولی الاتراک منذ قتل المتوکل علی المملکة و استضعفوا الخلفاء ، فکان الخلیفة فی یدهم کالاسیر ، ان شاءوا ابقوه و ان شاءوا خلعوه و ان شاءوا قتلوة. »

کانت ثوره الزنج قد نشبت فی عهد المهتدی. و عبثا استطاع قواد الترک ان یجهزوا علیها ، اذ استفحل شرها و تفاقم فضعف شانهم من جهة و شغلوا من جهة ثانیة عن لعبهم المعتاد بالخلفاء و خلعهم و سفک دمائهم.ینتهی العصر العباسی الثانی بدخول البویهیین الفرس بغداد و زوال  تسلط الترک و قوادهم علی مقالید الحکم دون مآب .

تدهور الخلافة :

رأینا الترک یسیطرون علی اداة الحکم بعد مقتل المتوکل فی السنوات الثمان التی تلته ، ثم منذ عصر المقتدر إذ کانوا هم حکام الحقیقین للدوله ، و لم یکن للخلفاء حینئذ أی سلطان ،و من أین یأتیهم السلطان و الترک یولّونهم و یعزلونهم بل یسفکون دماءهم و کل ما یأتون من الأمر أو یدعون فإنما هو بتدبیرهم.فالخلیفة حینئذ کان أشبه ما یکون بببّغاء في قفص یردّ ما یقوله مخاطبه و لا أمر یملکه ، فالأمر کله لحاجبیه : وصیف و بغا ، حتی إذا دارت فکرة خلعه بذهنیهما خلعاه.

وإذا کان المکتفی أخطأ في اواخر العصر بتولی أخیه المقتدر للعهد و هو صبی  فإن المتوکل اقترف بدوره خطأ عظیما فی اوائل العصر ، اذ عقد ولایة العهد لثلاثة من ابنائه و کان حریّا به أن یتعظ بجده الرشید و تولیة العهد للامین و المامون و القاسم ، مما جرّ بلاء کبیرا ذهب ضحیته الأمین و أحرقت بغداد علی نحو ما مر بنا فی کتاب العصر العباسی الاول .فکان حریا بالمتوکل الا یعرض ابناءه للتنافس علی الخلافة و کان المنتصر اولهم فی الولایة ویلیه المعتز و المؤید ، فأوغر المتوکل صدره حتی أصبح خصما له.و إذا کانت حادثة الرشید جرت مقتل إبنه الأمین فإنّ صنیع المتوکل ادی الی مقتله و سفک دمه.و کأن المتوکل هو الذي هیّأ للترک أن یغلبوا علی الخلافة أن یصبحوا هم أصحاب السلطان الحقیقی یولّون و یعزلون و یسجنون و یقتلون  ، و تمادوا في ذلک حتی ردّ الموفق إلی الخلافة مهابتها و تبعه فی صنیعه ابنه المعتضد ، ولکن لم یلبث المکتفی أن هوی بها من الحالق ، فعاد الی الترک کل سلطانهم و کل بغیهم و عدوانهم علی الخلافة و الخلفاء .

و کان من أهم الأسباب فی تدهور الخلافة العباسیة أنّ کثرة الخلفاء إنغمست في اللهو و الترف و الاقبال علی کل متاع مادی من بناء قصور باذخة و معیشة کلفت لها کل وسائل النعیم و أدواته و أولهم المتوکل .الخلیفة لا یفکر الا فی نفسه و ملذاته و کأن لیس هناک جیوش تعد للحرب باسلحتها و عددها الکثیرة ، و کأن لیس هناک رعیة یقوم الخلیفة علی مصالحها فیبنی لها المستشفیات و یوفر لها الغذاء و الکساء ، بل الرعیة تکدح و تشفی و تذوق مرارة الشقاء و الکدح لینعم الخلیفة و یلهو و یبنی القصور و یملأها بالجواري من کل لون . و تبع الخلفاء المتوکل یقتدون بسیرته السیئة ، ما عدا المهتدی و المتقی و کانت مدة خلافتهما قصیرة .

  و طبیعی ان یقضی هذه السفه علی هیبة الخلافة و أن یستذلها الترک و خاصة حین یطلبون للجیش رواتبه  فیجدون الخزینة خالیة الوفاض . و قد فسد حینئذ الحکم فسادا شدیدا و اذا کان الوزراء یرتشون و مثلهم الولاة علی الأقالیم و کبار الکتاب و بل ذنهم جمیعا کانو یختلسون اموال الخراج و الضرائب و ما کان یصیر الی الدولة من البلدان المختلفة و قد بدأ هذه الوباء بأخرة من العصر العباسی الأول فی زمن الواثق إذ صادرفی سنة 299 للهجرة کتّاب الدواوین و استخلص منهم نحو ملیونی دینار و کلما تقدمنا فی العصر العباسی الثاني اتسع الخرق و لم یعد من الممکن رتقه و لذلک مظهر واضح هو کثرظ المصادرات لأموال الوزراء و الکتّاب ، إذ نری المتوکل یصادر أموال ابن الزیات وزیر آبائه ، و یصادر اموال کاتبه عمر بن الفرج الرُّخّجی .

معنی ذلک أنّ الوزراء و مثلهم الکتّاب و الولاة کانوا یختلسون أموال الدولة و الأمة ، و یخیّل إلی الإنسان أنّه لم یعد هناک موظّف کبیر فی الدولة لا یقترف هذه الجریمة النکراء .کأنّنا لم نعد بإزاء دولة تحکم بقوانین الشریعة الاسلامیة و إنّما أصبحنا بازاء لصوص و مختلسین و قطاع الطرق . و ما ان یجسم عصر المقتدر علی صدر الأمة حتی یفسد الحکم فسادا لا حدّ له و قد استوزر اثنی عشر وزیرا منهم من وزر له المرتین و و الثلاث .کانت اموال الدولة تختلس و تنهب و ینهبها و یختلسها الولاة و الکتّاب و الوزراء ، ینعمون و یترفون و الشعب یتمرّغ فی البؤس و الحرمان و الشقاء ، و کأنما تعطلت أداة الحکم ، بل لقد فسد فسادا لا یقف عند حد . و کان مما زاد فی هذا الفساد غلبة النساء علی الحکم .

و علی هذا النحو لم یعد الخلفاء یحکمون منذ عهد المقتدر المشئوم ، فقد اصبح الترک والنساء والجند هم الذین یصرفون امور الدولة و عمّ الفساد و انتشرت الدسائس و المؤامرات و فسدت أداة الحکم فسادا شدیدا .و هیّأ ذلک منذ أوائل العصر لا إلی نهب الأموال و الجواهر فحسب ، بل الی نهب الاقالیم و الولایات فإذا أسرة طاهر بن الحسین قائد المأمون تقیم لنفسها في خراسان إمارة تظل بها حتی سنة 259 للهجرة.

وفی سنة 247  للهجرة استطاع یعقوب بن اللیث الصفار أن ییقیم الإمارة الصفاریة فی اقلیم بلوخستان شرقی إیران . و لا نصل إلی اواخر العصر حتی یتغلب کثیر من الحکام علی ولایاتهم ، فتصبح فارس و الرّی و أصبهان و الجبل في أیدی بنی بویه ، و خراسان في ید نصر بن أحمد السامانی ، و طبرستان و جرجان فی ید الدیلم و کرمان فی ید محمد بن إلیاس و الموصل و دیار ربیعة و بکر و مضر فی أیدی بنی حمدان ، و الأهواز و واسط و البصرة في ید البریدی .ولم یبق فی ید الخلیفة سوی بغداد و استولی علیها منه البویهین و خلعوه و ولّوا المطیع لله و أصبحوا هم الذین یولّون الوزراء والقضاة و الولاة و أصحاب الشرطة و الحبسة و لم یعد للخلیفة سوی السلطان اسمی و أن یدعی له علی المنابر و خفّضت نفقاته ، و قرّرت له نفقة طفیفة .

ولیست هذه الکوارث کل ما حاق بالخلافة العباسیة فی العصر العباسي الثاني ، فقد نشبت ثورات کثیرة استنزفت موارد الدولة و خاصة ثورتی الزنج و القرامطة ، أمّا الزنج فقد استطاع الموفق لعهد أخیه المعتمد أن یقصي بعد جهاد عنیف علیهم و علی ثوراتهم قضاء مبرما ً و أما القرامطة فقد ظلوا حتی نهایة العصر ینازلون الدولة و ینزلون بها خسائر فادحة في الرجال و الأموال ، و لعل من الخیر أن نخص کلا من الثورتین بکلمة موجزة .

ثورة الزنج :

شغلت هذه الثورة الدولة أربع عشرة سنة و نحو أربعة أشهر لم تضع فیها الحرب أوزارها منذ رمضان سنة 255 للهجرة حتی صفر سنة 270 و کان الذی أعدّ لها و أشعلها رجل فارسي من ورزنین . قریة من قری الرّی بإیران ، زعم في أول الأمر أنّه من بنی عبد القیس سکان البحرین و فیهم أخذ ینشر آرائه الثوریة ضد الدولة لأوائل العقد السادس من القرن الثالث الهجري فتبعه نفر قلیل . و أحسّ کأنّ البحرین لن تتبعه ، فترکها الی البصرة لسنة 254 و أخذ ینشر فیها آراءه و ارتفع امره الی والي فطلبه ، غیر أنّه أسرع بالخروج منها الی بغداد حتی اذا استدار العام عاد بفکرة جدیدة هي أن یثیر الزنج الذین کانوا یکسحون السباخ هناک .

و مضی یثیرهم و یجتمعون الیه و رأی إحکاما لدعوته و أن یسبغ علیها صبغة دینیة فزعم أنّه یوحی الیه و أن العنایة الإلهیة بعثته و اختارته لانقاذ الزنج من الجور الملاک الظالمین .کان الزنج یبلغون ألوفا و کلهم یعملون في کسح السباخ و الزراعة و کانوا یجلبون من شرقی إفریقا ، و سرعان ما التفوا حول هذا الثائر و التفّ معهم کثیر من عبید الفرات بحیث غدت الثورة کأنها ثورة العبید علی سادة الجائرین .

یذهب بعض المورخین الی ان الزنج کان یعتنق آراء الأزارقة من الخوارج إذ کان یستحل مثلهم قتل النساء المسلمین و أطفالهم و کان یری رأیهم في أن المسلمین جمیعا کافرون و ینبغی قتالهم و استئصالهم حتی لا تبقی منهم باقیة .تولّی المعتمد الخلافة ، فأرسل الیه فی سنة 257 هـ جیشا کثیفا انتصر علی بعض کتائبه ، غیر أنّ الزنج استتروا منه بالقنوات و الأدغال . ما یلبث صاحبهم أن یهاجم البصرة . و کان یردد علی مسامع أصحابه أنّه اجتهد فی الدعاء علیها ان یصیبها الخراب من جمیع جهاتها .

و قد انقض علیها من ثلاث جهات ، معملا فیها النهب و السلب و القتل و الاشعال النار و تقول أقل الروایات مبالغة إن عدد القتلی بلغ ثلاثمأته ألف بین ذکر و أنثی و شیخ و طفل و إنّه أحرق المسجد الجامع و أحال البلدة أنقاضا . و تسامع الناس و الشعراء في بغداد و سامراء بهذه النکبة المروّعة التي حلّت بالبصرة . فبکوها بدموع غزار و في مقدمتهم ابن رومی و قصیدته :

ذاد علی مقلتی لذیذ المنام                  شغلها عنه بالدموع السجام

کأنما استجابت الدولة لصرخة ابن الرومي ، فجهزت جیشا ضخما بقیادة الموفق أخي الخلیفة المعتمد.

ثورة القرامطة :

إنّ الشیعة کانوا فرقا ، و ظلت هذه الفرق  نشطة في العصر العباسی الثانی ، و أهمها فرقة الزیدیة التی حملت السلاح دائما فی الوجوه العباسیین ، ثمّ فرقة الامامیة التی کانت تعیش علی التقیه و تعمل سراً ضد العباسیین ، و قد انقسمت مبکرة الی إثنی عشریة آمنت بأن الإمامة توالت فی اثنی عشر اماما ً و آخرهم المهدی المنتظر المتوفی سنة 260 للهجرة و إلی إسماعیلیة نسبة إلی إسماعیل بن جعفر الصادق و کان قد توفي قبل أبیه ، فقالوا إن ّ الإمامة منه الی ابنه محمد ، لأنها تنتقل حتما ً الی الابن الاکبر ، حتی لو مات فط عهد ابیه .

ما یلبث عبد الله بن میمون - و قیل بل ابنه أحمد خلفه - أن یرسل الحسین الأهوازي إلی الکوفة و سوادها لیدعو إلی الجمعیة ، فالتقی فی السواد بنبطي یحمل بعض الغلات علی أثوار له اسمه حمدان ، کان أهل قریته یلقبونه  لقبا ً نبطیا ً هو قرمط لإحمرار عینیه الدائم ، و زعم بروکلمان أن معنی هذا اللقب المعلم السري و کأنّما وجد الاهوازي فی هذه الرجل طلبته فدعاه الی مذهبه و استجاب له فی حماسة بالغة ، و أحس الاهوازی بدنو اجله ، فعهد الیه بریاسة الدعوة ، و جدَّ فیها حتی اصبحت له فرقة کبیرة دُعیت جمیعها باسم القرامطة نسبة الیه .

لمّا اطمأن الی نجاح دعوته أخذ یحل لاتباعه ترک الفرائض الدینیة و أن یتخذوا بیت المقدس قبلتهم و یحجّوا الیه و زعم لهم أن الصوم یومان فی السنة یوم عید المهرجان و یوم عید النیروز و أن النبیذ حرام و الخمر حلال ، و وضع قانونا هو أن کل من حاربه وجب قتله ، و من لم یحاربه و خالفه یجب أخذ الجزیة منه .

و أقبل علی الانضمام الی الدعوة کثیر من الفلاحین في سواد الکوفة و البصرة لما دعوتهم به من تغییر ظروفهم الاقتصادیة السیئة ، إذ کان الملاک الإقطاعیون یسومونهم سوء العذاب مع التقتیر الشدید في الأجور و إنضم إلیها أیضا کثیر من الطبقة الکادحة في المدن ممن کانوا یعیشون في بؤس مدقع ، و قد وعدهم جمیعا ً حمدان و أتباعه بأنهم سینقلونهم من الشقاء إلی السعادة و من الفقر و دله إلی الغنی و عزّة .

أحداث مختلفة : 

لعل أهم ما أمر به المتوکل في أوائل خلافته وقف القول بخلق القرآن و إنهاء حمل الناس بالقوة علیه و ما کان من العنف بجلة الفقهاء السنییّن و في مقدمتهم أحمد ابن حنبل ممن رفضوا اعتناق هذا القول .في سنة 236 للهجرة أمر المتوکل بهدم قبر الحسین (ع) في کربلاء و هدم ما حوله من المنازل و الدور و أن یحرث و یبذر و یسقی موضع قبره و یمنع الناس من إتیانه ، فحرث الموضع و زرع ما حوالیه حتّی یزول أثره ، و حلّت بذلک محنة عظیمة علی آل أبی طالب و شیعتهم  و أیضا ً في عصر المتوکل تظل الغزوات الصیفیة للروم البیزنطین و یسمونها الصائقة قائمة  .

یقول المسعودی : « کانت أیّام المتوکل أحسن أیام و أنضرها من استقامة الملک و شمول الناس بالأمن و العدل . » خلف المتوکل المعتمد في رجب سنة 256 و کان یؤثر اللذة و یعکف علی الملاهي غیر أنّه رزق حظوة بأخیه أبی أحمد الموفق و کان حازما ً مقداما ً بعید النظر عارفا ً بأمور الحرب و شئون السیاسة فغلب علی الخلافة و تدبیرها و أصبح المعتمد معه کالمحجور علیه . و کانت الخلافة العباسیة تردّت في هوّة بعیدة القرار ، فأعاد إلیها هیبتها .

و یلي الخلافة المعتضد لسنة 279 ، و کان صورة قویة للحزم اللذین لیس بعدهما جد و حزم ، کما کان فارسا ً شجاعا ً و بطل مغوارا ً أنقذ الخلافة مع أبیه الموفق من الزنج الثائرین الذین دوّخوا القواد قائدا ً تلو قائد . و في أیامه سکنت الفتن و صلحت البلدان و استقامت له الأمور و رخصت الأسعار .

و یتولی الخلافة المکتفي سنة 289 ، و کان یتوخی العدل و الإنصاف في حکمه ، فردّ المظالم إلی أهلها و مالت إلیه قلوب الرعیة . و فة عهده تمَّ القضاء علی زکرویه القرمطي و من بقی من أبنائه .

 

 

 

 

الفصل الثانی

الحیاة الاجتماعیة

طبقات المجتمع : 

کان یتوزّع المجتمع العصر العباسی الثاني ثلاث طبقات أساسیة : طبقة علیا تشتمل علی الخلفاء و الوزراء و القواد و الولاة و من یلحق بهم من الأمراء و کبار رجال الدولة و رؤوس التجّار و أصحاب الإقطاع من الأعیان و ذوی الیسار و طبقة  وسطی  تشتمل علی رجال الجیش و موظفي الدواوین و التجّار و الصناع الممتازین ، ثمّ طبقة دنیا تشتمل علی العامة من الزراع و أصحاب الحرف الصغیرة  و الخدم الرقیق ، و یأتي في إثر تلک الطبقات أهل الذمة .

و كانت طبقة الأولِِي تغرق في النعيم ، يتقدمها الخلفاء و كانت تجبي اليهم اموال الخراج من سواد العراق و اقاصي الدولة و ادانيها غير ما كان يجبي من المكوس علي الواردات والصادرات و عادة كان الوالي يرسل الي البغداد ما تبقي لديه من الانفاق علي شئون امارته وحاجاتها من المساجد و البيمارستانات و من بها من الجند و الموظفين .

قد بدأ عصر بالمتوكل ، ويقال إنّ النفقات لم تبلغ في عصر من العصور الخلفاء ما بلغته في عصره ، و خاصة في بناء القصور  و علي هذا نحو ما كان الوزراء و الخلفاء يعيشون في هذا الترف كان يعيش فيه أيضا ً القواد ، و كان بيدهم مصير الخلفاء و كانوا يفدون انفسهم منهم بكل ما يطلبون من الاموال و كانوا يقطعونهم اقطاعات كثيرة علي نحو ما كانوا يقطعون الوزراء .

كان ابناء البيت العباسي يتقاضون من الدولة رواتب ثابتة و مثلهم العلويون و الهاشميون بصفة عامة و كثيرون منهم كانوا يتولّون مناصب هامّة و كان منهم دائما ً من يهجّ بالناس في كل عام . و كان الخلفاء ما يزالون يقطعون المقربينمنهم اقطاعات و ضياعا ً كثيرة ً بالاضافة الي كثيرمن الضياع التي كانوا يرثونها عن آبائهم و أجدادهم و كان الوزراء كثيرا ً ما يتقرّبون اليهم بالهدايا و العطايا .

و أعان ذلك كله علي اتساع طبقة الارستقراطية و أن تنشأ اجيال من ابنائها غارقة في الدعة و النعيم و في مقدمتهم ابناء الخلفاء و الوزراء و القواد و الأمراء بالمثل ابناء كبار الكتاب و كثيرا ً ما كان يصل آبائهم الي الوزارة و حتي من يصل الي الوزارة كان يتقاضي احيانا ً مئة دينار في الشهر و قد يرتفع راتبه الي الخمسمائة غير ما كان يأتيهم من الهدايا و أحيانا ً من الرشوة و خاصة من عمال الخراج .

إذا تركنا الطبقة العليا الي طبقة الوسطي وجدنا كثيرين يندمجون فيها و في مقدمتهم علماء العربية و الفقه و التفسير و الحديث و كان كثير منهم يأخذ رواتب من الدولة و كان منهم معلمون يختلف اليهم الناشئة و كانوا يدفعون اليهم اجورا ً قليلة حتي لقد تكون رغفانا ً من الخبز احيانا ً و كانت هذه الرغفان تختلف اختلاف أسر الصبيان في الغني و الفقر .

يدخل في عداد هذه الطبقة المغنون و الشعراء و كان كثير منهم تتدفق عليه الاموال تدفقا ً و المهم أنّ هذا التدفق كان خاصّا ً بأفراد منهم ارتفعوا الي الطبقة الارستقراطية و عاشوا في بذخ و ترف شديد ، أمّا عامتهم فيسلكون في الطبقة الوسطي .و من هذه الطبقة أوساط الصنّاع و خاصة من كانوا يقومون علي اثاث المساكن و الازياء و الطعام و يدخل في الاثاث صناعة البسط و السجاجيد و النمارق و المقاعد و التخوت و الوسائد .

و تأتي بعد ذلك الطبقة العامّة من الرعية و هي التي كان يقع عليها عبء العمل كله في الزراعة و في الصناعات الصغيرة و في خدمة ارباب القصور ، فهي التي تعمل في الاقطاعات و الضياع و هي التي تقوم علي تقديم أسباب الحياتين للطبقتين الوسطي و العليا و عاملة تارة أو صانعة أو خادمة تارة ثانية. فكل ما تتقلّب فيه الطبقتان من النعيم إنّما هو من أيدي هذه الطبقة العامّة ، يسلبونه منها بطرق شتّي و لا يبقون لها سوي الضنك و الضيق و البؤس و الشقاء .و وسائل شتي كانت تبتزّ بها أعمال هذه الطبقة العامّة و ما بأيديها من أموال قليلة ، أما من يعملون في الارض من الاكرة و الزراع فكانوا عبيدا ً لا يُترك لهم إلا ما يسدّ رمقهم وإن سدّه كان ذلك شيئا ً كثيرا ً .

 أدّي بؤس هذه الطبقة العامة إلي أن ينشأ فيها كثير من القرّادين وأصحاب الملاهي الصغيرة الطواّفين و الحوّائين كما ينشأ فيها كثير من المهجرين الذين ينقطعون لإضحاك الطبقتين الوسطي و العليا ؛ و كان منهم من يتصل بالخليفة أو الوزير فتبتسم له الدنيا . و نشأ فيها أيضا ً كثير من راضة الخيل و السوّاس و اصحاب القنص و الصيد بالكلاب و الفهود . و نشأت طبقة من الادبا المتسولين المسمّون بالمكدين ، و كانوا حينئذ ٍ خليطا ً من هؤلاء الادباء ومن متظاهرين بالنسك و مستعملين كل حيلة من شعر أو تُقي‌ً أو رقية ، فهم يطلبون المال من كل طريق ، مستخدمين كل حيلة .

إنّ أهل الذمّة لم یکونوا مضطهدین طوال العصر و أن الأوامر التی کانت تصدر أحیانا ً بالتشدید علیهم لم تکن تنفّذ و أنّهم کانوا یعملون فی مختلف الاعمال حتی الوظائف الدیوانیة و أعمال الخراج . و کان کثیر منهم و خاصّة من النصاری یعیشون فی نعیم غدق لما یصیر إلیهم من الطب و الصیرفة و الأعمال التجاریة المربحة .

الحضارة و الترف و الملاهي

قد أفتُتح العصر بالمتوکل و قصوره الباذخة التی کلّفت الدولة ملایین الدنانیر و کل هذا من الفراغ و من الترف المفرط ، فإذا الخلفاء ینعمون بالحیاة إلی حد السفه و الهوس . و طبقات من ورائهم قُتّر علیها فی الرزق ، فهی تعیش فی الضنک و ضیق الشدید . و لعل هذا هو السبب فی أن الشعب لم یهتم أی إهتمام بما کان یجری فی القصر من التحکّم الاتراک فی الخلفاء و کأنّهم لایعنونهم فی شیء .کان فی هذا العصر أُبهة فی المسکن و الملبس و المطعم ، فکانت الستور الجمیلة تعلّق دائما ً علی حیطان المسکن ، و کانت تُفرش أرض غرفه و ممرّاته و صحونه بالبسط و السجاجید ، و تمتدّ فوقها المقاعد و النمارق ، وکانت القصور تکتظ بذلک اکتظاظا ً شدیدا ً .

کان النساء حرائر و جواري یبالغن فی أناقتهن و زینتهن ، فکن یلبسن ثیاب السندس و الاستبرق و الوشی النفیس من کل لون و کنّ یتجلین بالجواهرمن کل صنف : من الذهب و الفضة و الزمرد و الیاقوت و اللؤلؤ و کنّ یتخذن منها تیجانا ً و عقودا ً و أقراطا ً و خلاخیل و کن ّ یَضَعنَها بصور مختافة علی عصائبهن و مراوحهن .

  و تفننوا فی المطاعم الی غیر حد تدلّ علی ذلک المصنفات الکثیرة التی الفت حینئذ ٍ فی فن الطبیخ للحارث بن بُسخنّر ( من المغنیین ) و لإبراهیم بن العباس الصولی و لعلي بن یحیی المنجم و لجحنظة البرمکی و غیرهم علی نحو ما یشیر الی ذلک ابن الندیم فی کتابه الفهرست و کان الخلفاء یأکلون في آنیة الذهب و الفضة . و کان فی بیوت الکبراء شرابی یعنی بالشراب و آلته و بالفاکهة و الروائح و کان بجانبه الشّواء . الطبّاخ و الخبّاز و الخّباص و هو الذي یصنع الحلوی .

و کانوا یفضلون وقت الشراب عن وقت الطعام ، و فیه یکون السمر ، و دائما ً نجد الندماء ، و کان لکل خلیفة ندماؤه من العلماء و المنجدین و الاطباء و من یوردون النوادر و الفکاهات و من یعرفون کیف یرضونه فی ساعات صفوه و ساعات سخطه .و کانوا یُشغَفون و فی مقدمتهم الخلفاء بضروب کثیرة من الملاهی ، و یقال إنّ مجالس المتوکل کانت تمتلئ باللعب و الهزل ، و ممن کان یعجب بهم أصحاب السماجة أو کما نقول الآن التمثیل الهزلي ، الذین کانوا یقلّدون الناس فی حرکاتهم و أصواتهم .لعلّ ملهی لم یشغل الناس کما شغلهم الغناء و کثیرا ً ما کانوا یتجمعون فی تلک الحقب للفرجة علی سباق الخیل ، حتی کانت أیّامه أشبه بأیام الأعیاد .

الرقیق و الجواري و الغناء

کان الرقیق منتشرا ً في کل مکان في القصور و فی الاکواخ و فی الصناعات و فی الزراعة و کان کثیراً کثرة مفرطة ، فمنه السندي و منه الافریقی الزنجی و الحبشی و السودانی و منه الترکی و الصقلبی و منه الصینی و . . . و کأنّما تجتمع فیه کل الاجناس . و مع أنّ الاسلام قصر الرق علی من یؤخذ فی الحرب أسیرا ً کافرا ً ، فقد مضی المسلمون محاکمین شعوب العالم القدیم یفسحون للتجارة فیه و جَلبه من البلاد الأجنبیة ، و کأنّهم لم یستطیعوا أن یبطلوا هذه العادة عند الامم المغلوبة کما کان منتظرا ً بل لقد شارکوهم فیها .

معروف أن الاسلام عمل علی تحریر الرقیق بوسائل شتّی إذ جعله فداء الاعظم الجنایات مثل القتل خطأ و أخفها مثل الحنث فی الیمین ، و أباح للعبد حق التملک و أن یکاتب صاحبه علی جزء من المال یدّخره من العمل حتی إذا وفّاه رُدّت إلیه حریته .علی کل حال کان  الارقاء کثیرین کثرة مفرطة ، و کان أمم ما یقومون به المدن الخدمة ، و یقول المسعودی إنّ الخدم کانوا عادة من السودان و الصقالبة أو الروم أو الصین .

کانت الاماء و الجواري فی الدور و القصور أکثر من الخصیان و أرقاء الرجال ، إذ أباح الاسلام للمسلم أن یتملک ما شاء من الجواری و الإماء و کثیر من الرجال کانوا یفضلونها علی الحرائر . و کأنّ دار النخاس تُعد « بارا ً» کبیرا ض و جواریه ما یزلن یختلفن الی روّاده و کان کثیرات منهن مثقفات بفنون الآداب ، فکنّ یجذبن الرجال و الشباب و الشعراء بجمالهن و عذوبة حدیثهن ، بل کان منهن کثیرات یحسن نظم الشعر مثل فضل الشاعرة و مثل محبوبة جاریة المتوکل .

کانت تقابل فی الغناء حینئذ ٍ مدرستان : مدرسة محافظة تتمسک بالاصول و الاوضاع الموروثة و یمثلها إسحق الموصلي ، و مدرسة مجددة لا تزال تضیف الی التراث الفنی فی الغناءأصواتا و انغاما و الحانا و یمثلها ابراهیم بن المهدی .

و علی نحو ما کان المغنون حزبین : حزبا ً یتبع اسحق الموصلی و حزبا ً یتبع ابراهیم بن المهدی کذلک المغنیات ، و ممن کان یأخذن منهن بمذهب اسحق عریب و جواریها من أمثال تحفة الزمارة و بدعة و کان للجواری فی هذا الجو المشبع بالموسیقی و الغناء أثر کبیر فی شیوع الظرف و الرقة و اللطف ، إذ دفعوا الشباب و الشیوخ الی تمثل کثیر من العواطف و المشاعر التی تملأ قلوبهم لینا ً و برا ً و عطفاً و ودا ً ، و قد خلبوا البابهم بحدیثهن الساحر الذی یصب فی القلوب تارة رحیقا ً و تارة حریقا ً ، حدیث العشق و ما یشیع فیه من العواطف و المواجد و نور الامل و ظلام الیأس و ما یتحول الیه من حب مادي کثسر الشباک : شباک التضرع و الامل و الطلب و حب افلاطونی نقی کثیر الحجب : حُجب الطَّهر و الیأس و البراءة ، مما جعل الشعر یکتظ بمعانی الرقة و اللطف المفرطین کما یکتظ بالظرف حتی لیصبح للظرفاء تقالید خاصة فی الزي و النظر و تناول الطعام و الشراب .

المجون و الشعوبیة و الزندقة

إنّ موجة المجون إنتقلت من العصر العباسی الاول إلی هذا العصر بحدتها ان لم تکن زادت حدة فوق حدة إذ ظلّ الناس یمنعون فی شرب الخمر و إحتساء کئوسها مدمنین علیها . لایرعوون و لایزدجرون و معروف إنّ القرآن الکریم حرّمها و اجمع الفقهاء لتحریمها لمجی ذلک بنصّ القرآن. أمّا نبیذ فمسکرة أیضاً . غیر إجتهاد بعض الفقهاء العراق الأحناف أداهم إلی تحلیل بعض الأنبذة غیر المسکرة کنبیذ التمر و العسل و التین و البسر. فشرب الناس هذه الأنبذة و شربها الخلفاء.       

ابن رومي یرید بالحجازي الشافعي و بالعراقي أبا حنیفة و قد استحدث لنفسه مذهباً ثالثاً لم یحل فیه الأنبذة المسکرة فحسب بل أحلّ أیضاً الخمر و ساد هذاالمذهب لا بین اضرابه من الشعراء بل بین کثیر من الناس و الخلفاء. کان المتوکل یعقد فی قصوره مجالس کثیرة للمنادمة و الشراب و کان یحب الشرب و من حوله الورود و الریاحین .علی هذا النحو کانت القصور الخلافة فی عصور کثیر من الخلفاء کأنها مقاصف للشراب و السماع و الغناء و تورط فیها بعض القضاة عن الطریق النبیذ المحلل و أیضاً کثیر من العلماء اللغة و غیرهم امثال ابن درید و کان یعکف علیها عکوفاً شدیداً و أوغل الشعراء فیها ایغالاً.                                                                                        

و کان بغداد یکتظّ بالمقنین و کانوا منبثین أیضاً فی سامراءو تحولوا بدورهم إلی ما یشبه حانات کبیرة ففیها الخمرو فیها القیان المغنیات و فیها الجواری الظریفات الأدیبات و کان الشعرا یختلفون إلی هذه الدور.کانت البساتین حول سامراء و بغداد تمتلیء بحانات الخمر و السماع و کان الشعرا و الناس یختلفون إلیها.أما الجواری فکن من القیان الأجنبیات غالباً و کانت تعجّ بهم حانات البساتین و حانات الکرخ و دور المقنین و الشباب و الشعرا یختلفون إلیهنّ.استحالت الادیرة فی هذا الجو الماجن إلی دور للعبث و اللهو و هیأ لها ذلک أنها کانت تقدّم لروّادها الخمور المعتقه و کانت متناثرة فی ضواحی بغداد و سامراء و غیرهما من مدن العراق. فحوّلها الشعراء و الناس إلی مجالس للخمر و المجون و اکثروا من التغنی بها و وصف متاعهم بخمورها و نشؤتها و تساتها من الرهبان و الراهبات حتی تؤلف ذلک کتب مستقلة مثل کتاب«الدیارات»کانت هناک أیام سنویة یخرج فیها أهل سامراء و بغداد للهو و المجون و هی ایّام الأعیاد:أعیاد الاسلام و أعیاد الفرس و أعیاد الناصری1-أعیاد الاسلام فهی أعیاد رأس السنة الهجریة و عید الفطر و عید الاضحی 2-أعیاد الفرس فمن اهمها عید النیرور فی اول الربیع و هو اول النة الفارسیة و أیضاً عید المهرجان فی اول الشتاء  و عید السذق کانوا یوقدون فیها النیران علی الجبال و التلال.                                     3- أعیاد النصاری کان تقریباً لکل دیر عید یخرج فیه الناس إلیه للهو و المجون و الهزل  و کانت لهم أعیادعامة منها عید میلاد، عید الشعانین،عید الزیتونة، عید الفصح و عید للقدسیة أشموني هولاء المجان و الخلعاء تورطوا فی آفة مزریة هي آفة الشغف بالغلمان المرد و هی آفة ورثوها عن العصر العباسی الاول . فی العصر المهتدی أن یجعل الناس علی الحادة فحرم الشراب و نهی عن القیان و السماع إلیهن غیر أن العامة و الخاصة استطالوا حکمه و احتال علیه الاتراک حتی قتلوه بعد سنة واحدة من خلافته .                                                                                              

فی عام323للهجرة دبّر الحنابلة ببغداد حملة شعواء علی المجون و فتشو دور القواد و العامةُ و کانوا کلما وجدوا نبیذاً أراقوه أو آلة للغناء حطّموها أو مغنیة ضربوها و حرموا علی الرجال رفقة الصبیان و الغلمان . ظلّت مستعرة في هذا العصر نیران الشعوبیة علی نحو ما کانت مستعرة في العصر العباسی الاول إذ مضی کثیرون یشیدون بفضائل الشعوب القدیمة و حضارتها و مدنیتها. فی مقدمتهم الفرس بسیاساتهم و آدابهم و الروم بعلومهم و فلسفاتهم و الهند بسحر و معارفها الریاضیة و غیر الریاضیة و انضمّ کثیرون من أبناء الشعوب الأخری من النبط و السریان.                                             

کأنما ذهبت أدراج الریاح مناداة الاسلام بهدم الفوارق العصبیة بین القبائل و الفوارق الجنسیة بین الشعوب و کأنما کان هولاء الشعوبیون یبتغون أن یحدثوا صدعاً لا یلتئم و لا یمکن رأیه بین افراد الأمة.کان کثیر من العلماء قد کتبت فی إفاضة عن مثالب القبائل فی القدیم _فاستغل الشعوبیون ذلک و اتخذوا منه اسلحة لدعوتهم و حتی فضائل العرب من مثل الکرم و الشجاعة.و صّنف فی هذا العصر کتب فی  رد نزعة الشعوبیة- الجاحظ فی کتابه«البیان و التبین»فی باب طویل «کتاب العصا»صّور فیه طعن الشعوبیة علی العرب فی خطابتهم.

ابن قتیبة ألّف فی الرد علیهم منبحثاً سّماه«کتاب العرب أوالرد علی الشعوبیة» و هو فی مطالعه یذکر أن من أشد الشعوبیین عداوة للعرب قوماً من کتاب الدواوین امتعضوا لآداب أقوامهم حتی انتسب نفر منهم إلی أشراف العجم و أساورتهم.من أهم الکتاب الذین کانوا یستشعرون هذه النزعة سعیدبن حمید البختکان و کان من أبناء دهاقین الفرس و زعم أنهم من سلالة ملوکهم و له فی الشعوبیة و التعصب لقومه کتب مختلفه منها کتاب «فضل العجم علی العرب و افتخارها»و لکن حسب رأی الاسلام و نظریته التسویة بین الشعوب فلا عربی یفضل أعجمیاً و لا أعجمی یفضل عربّیاً من حیث النسب و القومیة فالناس جمیعاً سواسیة.الزنادقة الذین کانوا یبغضون العرب و کل ما اتصل من إسلام و غیر اسلام و اتسعت معناه أوسع من ذلک فشملت کل الحاد بالدین الحنیف أو بالدیانات مطلقاً و کل مجاهرة با لعصیان و الاثم و الفسق.

لم تهدأ حرکة الالحاد و الزندقة فی هذا العصر التالی بل لقد اشتداوارها و کان من اشدهم نفر بدءوا حیاتهم فی صفوفهم المتعزله و ما زالوا یبطنون الإلحاد حتی افتضح امرهم و انکشف سّرهم و فی طلیعتهم أبو عیسی الوراق.کان یعتنق فی اول الامر الاعتزال و صنّف عدداً من الکتب فی مناصرته و نشره بین الناس.و لعلّ فی هذا کلّه ما یصور نشاط الملحدین و الزنادقة فی العصر و کان لهم المتعزلة و المتکلمون بالمرصاد فنقضوا آراءهم و أوضحوا ما فیها من فساد و زیف و دحضوها دحضاً.

[ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ] [ 21:17 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
شعر رثای حسینی در ادب عربی از آغاز تا دوره ی عباسی

رثای حسینی از آغاز تا دوره ی عباسی :

رثا از جمله قدیمیترین اغراض شعری بوده است. شاید بتوان این نوع شعر را از جمله اشعار اولیه انسان دانست و قدمتی برابر با قدمت لالایی های عامیانه ی مادران نخستین برای آن قائل شد. چرا که یکی از آن دو از زندگی سخن می گوید و دیگری از مرگ که سرنوشت محتوم زندگی است

 

رثا در دوره ی جاهلی :

رثا از جمله قدیمیترین اغراض شعری بوده است. شاید بتوان این نوع شعر را از جمله اشعار اولیه انسان دانست و قدمتی برابر با قدمت لالایی های عامیانه ی مادران نخستین برای آن قائل شد. چرا که یکی از آن دو از زندگی سخن می گوید و دیگری از مرگ که سرنوشت محتوم زندگی استاما آنچه که مد نظر ما در این مقاله است بررسی این غرض شعری در آثار ادبی می باشد. از این نظر می توان یونانیان را از پیشگامان این فن شعری دانست. « رثا جایگاه بارزی در شعر یونانی قدیم داشته است و شاعران مختلفی از جمله « أرخلوکوس» ، « سافو» و « سیمونیدس» به این فن شهرت داشته اند. علاوه بر آن شایسته است به اصطلاح «إلیجی Elegy ) در یونانی اشاره شود که در  بین غربیهای جدید به مرثه اطلاق می شود. گرچه این مفهوم به این کلمه در یونان قدیم اطلاق نمی شده است و به مفهوم وزنی خاص از اوزان شعر غنایی که موضوعش سیاست و اخلاق و غیره بوده اطلاق می شده است.با این حال یونان قدیم فن رثا را به طور کامل می شناخته و این فن در بین آنان شیوع داشته است و بعدها رومیها نیز آن فن را از فنون شعری خود یاد کرده اند. »( ضیف، 1995، 10)

این فن شعری در ادب عرب جاهلی نیز جلوه ای خاص می یابد. در ادب قدیم عرب نیز با چنین جایگاهی از این فن شعری روبرو می باشیم. چرا که به طور کلی ادب و به نوع خاص آن شعر و اغراض مختلف آن در این دوره از اهمیت شایانی برخوردار بوده و به حد اعلی خود از نقطه نظر ادبی رسیده بود. به‌ گفته‌ علمای‌ تاریخ‌ ادبیات‌ عرب‌ آنچه‌ از شاعران‌ عصر جاهلی‌ بر جای‌ مانده‌ است‌، از غنی‌ترین‌ میراث‌ ادبی‌ تاریخ‌ این‌ سرزمین‌ است‌. این‌ قوم‌ به‌ شعر و شاعری‌ اهمیت‌ فراوانی‌ می‌دادند؛ به‌طوری‌که‌ هر قبیله‌ می‌کوشید، حتی‌ پیش‌ از داشتن‌ رهبر سیاسی‌، خطیب‌ و شاعری‌ داشته‌ باشد و چون‌ در قبیله‌ شاعری‌ پدید می‌آمد، جشن‌ها می‌گرفتند و مهمانی‌ها می‌دادند. در واقع‌ شاعر قبیله‌ زبان‌ قبیله‌ بود ( الفاخوری، 1361، 31)  

 اما همین ادبیات از غور در جزئیات مسائل عاجز بود .به عبارت دیگر « درعصر جاهلیت به‌ هنر و خوض‌ در مسائل‌ آن‌ توجه‌ خاصی‌ نمی‌شد؛ بلکه‌ بیشتر برای‌ احساسات‌ خویش‌ از هنر گفتاری‌ سود می‌جستند و این‌ هنر گفتاری‌ از مهمترین‌ و نیرومندترین‌ شیوه‌های‌ تحریض‌ و اقناع‌ بود » ( همان، 35)

 از طرف دیگر شاعر جاهلی علی رغم آنکه در دوره ای زندگی می کرد که دین و ایئولوژی نقش چندان در شکل گیری اندیشه و تفکر او در تلقی از جهان هستی نداشت ، اما زندگی طبیعی و تجربیات حاصل از آن  و همچنین اندک ما ترکی که از آموزه های ادیان آسمانی پیشین خصوصاً دین حنیف برای او باقی مانده بود باور پذیری مرگ را برای او مسجل کرده بود .

از این رو شاهد آن هستیم که عرب جاهلی همواره در اشعارش به یاد مرگ می باشد و حکمتهای زیبایی را در این رابطه بیان داشته که این حکمتهایی که عمدتاً در رابطه با مرگ و زندگی است در لابلای تغزلها و یا مرثیه هایش تبلور یافته است که جهت آشنایی خوانندگان با تصویر کلی مرگ در اندیشه و تخیل عرب جاهلی به چند نمونه اشاره می کنیم که برای درک محتوای شعر رثا در این دوره نیز لازم و ضروری می نمایاند:

ادیب جاهلی همواره انسان را به آمادگی و استعداد برای پذیرش فرشته ی مرگ فرا خوانده و از او می خواهد طوری به زندگی کردار و رفتار خود را کنترل نماید که هر لحظه ممکن است مرگ او را در یابد.

 برای مثال قسّ بن ساعده از خطیبان،شاعران و حکیمان دوره ی جاهلی  رابطه با مرگ اینگونه می گوید:

لمّا  رأیت موارداً                        للموتِ لیسَ لَها مصادرُ

و رأیتُ قومی نحوها                  یمضی الأصاغر والأکابر

لایرجعُ الماضی ولا                     یَبقی من الباقین غابرُ

أیقنتُ أنِّی لامَحــا                     لَة حیثُ صارَالقومُ صائرُ( نظام ، واعظ، 1378، 189)

زهیر نیز در معلقه ی خویش اینگونه از مرگ یاد می کند و آن را سرنوشت محتوم بشری می داند که هیچ مفر و چاره ای برای فرار از آن وجود ندارد.

وَ منْ هَابَ أسبابَ المنایا یَنلْنَه        وَ لَوْ رامَ أسبابَ السماءِ بَسُلَّمِ ( آیتی، 2537شاهنشاهی، 63)

او  مرگ را به شتر کوری تشبیه می کند که پیش بینی مسیر او غیر ممکن است و هر کس که به صورت تصادفی در مسیر راه او قرار گیرد کشته خواهد شد و هرکس دیرتر در مسیر او قرار گیرد عمرش دراز می شود. او می گوید:

رایتُ المنایا خَبْطَ عشواءَ مَنْ تُصبْ      تُمِتْه و مَنْ تخطیءْ یُعَمَّّرُ فَیهرَمِ(همان، همانجا)

و در جای دیگری انسانها را به ذخیره ی اعمال نیک برای مرگ و روز حساب دعوت می کند که این خود نشان از تاثیر بازمانده های آموزه های دینی و اعتقاد به معاد در اندیشه ی زهیر دارد.

َتَزوَّدْ  إلی یَومِ المَماتِ  فَأِنَّهُ   وَ َلْو کَرِهَتْهُ  النَّفْسُ آخرُ مَوْعِدِ ( طماس، 2005، 26) 

طرفه نیز زندگی را همچون گنجی تشبیه می کند که دست چپاولگر ایام روز به روز از مقدار آن می کاهد تا روزی آن به پایان برساند.او می گوید:

أرى العیشَ کَنْزاً ناقِصاً کُلّ لیلةٍ     وما تنقصُ الأیامُّ والدَّهْرُ ینْفَد(آذرشب، 1379، 82)

او نیز همچون زهیر به نوعی اندیشه ی اعتقاد به معاد را  مطرح می کند. طرفه  نیز همین اعتقاد را داشته می گوید: 

فَکیفَ یُرجّی المرءُ دهراً  مُخَلَّداً   و أعمالُهُ عمَّا قلیلٍ تُحاسِبُه  ( طماس، 2003، 14)

شخص چگونه روزگار را جاویدان می خواهد در حالی که اعمالش با مرگ به زودی محاسبه خواهد شد.

لبید نیز که از جمله ی شاعران و ادیبان مطرح این دوره است ضمن بیان حکمتی، مال و جان و خانواده را ودیعه ی الهی بر بندگانش می داند و معتقد است روزی انسانها مجبور به برگرداندن این امانت ها به دست صاحب اصلی آن هستند.

                                    وَ مَا المال و الأهلون إلّا وَدیعةً          و لابدَّ  یَوماً أنْ تُردَّ الوَدائِعُ

(آذرشب ، 1379 ،80)

و در جای دیگر می گوید: هل النفس الا مُتعةٌ مستعارةٌ    تُعارُ  فتأتی  ربّها  فَرطَ أشهرِ

( همان، همانجا) 

علقمة الفحل نیز ضمن حکمتی معتقد است که سرانجام هر انسانی عاقبت مرگ است اگرچه اقامتش در دنیا کمی طولانی شود:

            و کلُّ حِصنٍ و إِنْ طالَتْ إقامتُه   علی دعائِمِه لابُدَّ مَهدومُ  ( البسانی، 1998، مج 1، 178)

این حکمتها که در رابطه با اعتقاد ادیبان جاهلی به معاد است می تواند مبیِّن دو فرضیه  باشد: یکی اینکه این ابیات از ابیات مجعول این شاعران می باشد که بعد ها یعنی در دوره ی اسلامی  که اندیشه ی اسلامی معاد را از حتمی ترین اصول دین خود قرار داده است به آن ابیات اضافه شده است و فرضیه دوم اینکه ممکن است همانطورکه در ابتدا شرح دادیم آموزه های باقی مانده از ادیان دیگر در بین اعراب جاهلی سرمنشاء این حکمتها باشد که به نظر نگارنده قبولی این فرضیه از سندیت بیشتری برخوردار است.

با این توضیحات مشخص می شود که عرب جاهلی به مرگ به عنوان حتمی ترین سرنوشت خویش می نگریسته است و این اعتقاد نوعی وحشت از آن را نیز برای او به وجود می آورد. از  طرف دیگر مرگ عزیزان و بزرگان قوم نیز اندوه او را دوچندان می نمود به طوری که جانسوز ترین مرثیه ها را از زبان وی جاری می ساخت و با وجود آنکه قصیده ی جاهلی ، در شاکله ی خود با اغراض و تمهای متفاوت شعری همراه است،  اما در رابطه با شعر رثا در این دوره می توان با نوعی ضعیف از استقلال نسبی قصیده ، حداقل در مضمون و محتوی مواجه شد که در ادامه به شرح آن می پردازیم.

با این توضیح مختصر در رابطه با ادب جاهلی و نوع اندیشه و تلقی ادبای آن در رابطه با مرگ ، به جایگاه رثا در شعر این دوره می پردازیم .

رثا از جمله اغراض شعری است که در ادب عربی سابقه ای طولانی دارد. رثا در لغت عرب  به معانی بسیار نزدیک به هم آمده است. برای مثال در فرهنگ المنجد الطلاب در رابطه با این کلمه و معانی مختلف آن چنین آمده است: « رثا المیتَ رَثواً : گریست بر مرده و ستایش کرد و برایش شعر گفت. رَثَأَ الحدیثَ : یاد کرد آن را یا به یاد آورد . رَثَی المیِّت رثیاً و رِثاءً : گریست بر مرده و یاد کرد خوبیهای اورا .رَثی ترثِئةً :گریست و ستود.» ( سیاح، 1375 ، 443)

 شوقی ضیف این غرض شعری را در امتداد شعر حماسی در جاهلیت دانسته و می گوید: « از موضوعاتی که به موضوع حماسه مربوط است مرثیه است. زیرا در قصائد حماسی مرثیه قهرمانان مقتول را می سرودند تا قبیله را به خونخواهی بر انگیزند و صفات و محاسن کشته شدگان را می ستودند تا قبیله علیه قاتلن قهرمانان از دست رفته بسیج شود. زنان در عزا و رثای مقتولان با مردان انباز بودند و پیوسته شیون و زاری می نمودند تا قبیله انتقام کشتگان [ را ] بگیرد.» ( ضیف، 1381، 200)

در رابطه با ارزش هنری و ادبی شعر رثا در دوره ی جاهلی باید گفت : « اشعار رثا (مراثی) سخت زیبایند و از قوانین « قصیده» ، بخصوص از قیود « نسیب » رهایند.این نوع شعر غالباً آهنگی طبیعی دارد و کمتر از اشعار دیگر، از ذوق شاعرانه ی خاورزمین دور می ناماید.» ( عبد الجلیل ، 1381، 28)

نگارنده معتقد است رثا در شعر جاهلی به طور کلی سه مشخصه ی  عمده را در نظر دارد. اولین مشخصه را می توان « شیون گری» ذکر کرد.« سهم عمده ی شیون خوانی و گریستن بر مردگان بر عهده ی زنان بود که گریبان چاک کرده ، بر سر و صورت زنان و سینه کوبان و گریان و نالان سوئگواری می کردند.» ( ضیف ، 1381 ،201)

دومین مشخصه ی محتوایی در رثای این دوره ،« یادبود »شخصیتی است که مورد رثا قرار می گیرد. بدین صورت که شاعراوصاف، سجایای اخلاقی، شجاعت، جنگاوری و دیگر خصال شخصیت مورد نظر را در رثای خویش با بیانی هنرمندانه و گاه با اغراقی بیش از حد بیان می دارد.

سومین مشخصه از مشخصه های رثاهای این دوره که عمدتاً در پیرو موارد ذکر شده می آید ، «تسلیت» است. شاعر در پایان قصیده مرگ را امری محتوم و غیر قابل برگشت به تصویر می کشد و خود و دیگران را به پذیرش ما وقع و رضا به سرنوشت و مشیت دعوت می کند و صبر را به عنوان تنها داروی درد فقدان شخصیت و قهرمان از دست رفته معرفی می کند.

از این منظر می توان اشعار خنساء را از مشهورترین و زیباترین نمونه های مرثیه ی جاهلی ذکر کرد که عمدتاً هر سه مشخصه را در بر می گیرد.

نام اصلی این شاعر « تُماضر بنت عمرو از قبیله ی بنی سلیم است و خنسا لقب اوست... دو برادرش معاویه و صخر د دوره یجاهلی کشته شدند و این باعث اندوه سنگینی در وجود شاعر شد و آنقدر بر آنان مرثیه خواند و گریست تا اینکه کور شد. آن چه مشخص است اندوه او بر « صخر» بیشاز برادر دیگرش بوده است....او را از پیشگامان شعر عاطفی می دانند . چرا که شعرش به حسرت بر دو برادر کشته شده اش اختصاص داشته و از رثایی راستین برخوردار است .مرثیه ی او داری واژگانی فصیح و سبکی استوار و دیباچه ای دلنشین است .»  ( آذرشب، 1379، 134)  

برای نمونه رثای مشهور او را در رثای صخر ذکر می کنیم:

قذی بعینیک أم بالعین عــــوار                 أم ذرفت أن خلت من أهلها الدار

کأن عینی لذکــــراه إذا خطـرت                فیض یسل علی الخدین مدرار

فالعیین تبکی علی صخر و حق لها               و دونه من  جدید الارض أستار

تبکی خناس و ما تنفک ما عمرت                لـــها علیه رنین و هــی مقتـار 

بکــــاء و الهة ضلت ألیــــفتها                  لـــها حنینان :   اصغار و اکبار

ترعـــی اذا نسیت حتی اذا ذکرت                فانــما هی اقبـــال و ادبـــار

و ان صــخرا لتاتم الهـــــداة به                کــانه علــــم فی راســــه نار (ضیف، 1381، 201)

 از دیگر شاعران جاهلی که می توان در اشعار باقی مانده از آنان  شعر رثا را به شکلی بارز مشاهده کرد  لبید میباشد. او اشعاری در رثای أربد بن قیس برادر مادری خود دارد که بسیار او را دوست می داشت. ( شیخو، 1998، 114)

رثای لبید رثایی است بسیار زیبا که با چاشنی حکمت هایی در رابطه با حتمیت و ناگزیری مرگ و همچنین سفارش به نیکی جهت شعادت حقیقی در زندگی همراه می باشد. از دیگر شاعران این دوره تأبط شرا است که در رثای شنفری شعری دارد. همچنین می توان از رثای نابغه در مرگ النعمان الغسانی و رثای کعب بن سعد در مرگ ابی المغوار از نمونه های رثای جاهلی یاد کرد.

«حتی بعضی از شاعران وقتی احساس می کردند مرگشان نزدیک است برای خویش مرثیه می سرودند و کارهایی که بعد از مرگ برایشان صورت می گرفت را وصف می کردند.» ( ضیف، 1381، 202)

از جله ی این مرثیه ها قطعه ایست منسوب به ممزق عبدی ( یا: یزید بن حذاق ) که قسمتهایی از آن را ذکر می کنیم:

هل للفتی من بنات الدهر واق           أم هل له من حمام الموت من راق

قد رجلونی و ما رجلت من شعث      و ألبســونی ثیــاباً غیـر أخلاق

و أرسلوا فتیة من خیرهم حسباً         لیسندوا فی ضریح الترب أطباقی  ( همان ،همانجا )

به طور کلی رثا در ادب جاهلی علی رغم اینکه از احساسی صادق و عاطفه ای دردناک برخوردار است .اما به ندرت شاعر شخص را به خاطر مقام و منزلت و جایگاه دینی و مذهبی او مورد رثا قرار می دهد. چرا که همانطور که گفته شد ؛ اساساً دین و مذهب در جامعه ی جاهلی وجود خارجی نداشته است. شاعر اگر شخصی را مورد رثا قرار می دهد بدان جهت است که آن شخص از نزدیکان او ( جد، پدر، برادر و ...) و یا از بزرگان قوم وقبیله و یا از دوستان او بوده است. اما با عبور از عصر جاهلی و رسیدن به عصر اسلامی قضیه از بنیان متفاوت می شود.

رثا در دوره ی  اسلامی :

ظهور اسلام تحولی همه جانبه در زندگی سیاسی،اجتماعی، اقتصادی و فکری عرب ها بوجود آورد. فضای فکری جدید ،نیازهایی فراهم کرد که پاسخ بدانان متفاوت از قبل بود. شعر عربی که در عصر جاهلی تنها در خدمت قبیله و افراد آن بود در آغاز ظهور اسلام به خدمت دعوت دین جدید و نشر مبادی و اصول آن همت گماشت و در حقیقت به عنوان اسلحه ای در راستای مبارزه با دشمنان اسلام محسوب می شد.

بر اساس آیات قرآن مجید شاعرانی که ایمان نیاورده و در کفر خویش باقی مانده باشند شاعرانی هستند که دنبال رو شیطانند. از این رو شاهد آن هستیم بسیاری از شاعران دوره ی جاهلی در سالهای آغازین اسلام مطرود مانده و این وضعیت بالطبع در ادبیات این دوره نیز تاثیر گذاشت.این جو تازه برای شاعران مساعد نبود بلکه جوی بود ناخوشایند که با ذوق شاعران کهن مخالفت ورزیده و ستایش شراب و عشق را بر ایشان حرام کرده بود. با توجه به رویکرد اسلام به شعر شاهد آن هستیم که شعر عرب طی نخستین دهه های اسلام دچار رکود شد. ( عبد الجلیل، 1381، 59)

مدح و هجا نخستین صور شعر عصر اسلامی است ..در این اشعار  نیز ملاحظات دینی‏کاملاً داخل گردیده است ( همان، 60)

 علاوه بر این دین جدید برای پاگیری ،پاسداری و ادامه طریق نیاز به جانفشانی داشت و در این راه ،مسلمانان با انگیزه های اعتقادی ،فرمانبرداری ،مشارکت در جهاد و نیل به ثواب الهی جان فشانی نمودند. ازاین رو شاهد گونه ای از شعر به نام « شعرالفتوح » هستیم.( آذرشب، 1379، 113)

کعب بن مالک در تو صیف صحنه غزوه موته، جلوداری جعفر بن ابی طالب را که رایت جنگ در دست اوست چنین توصیف می کند:

اذ یهتدون بجعفر و لوانه                       قدام اولهم فنعم الاول

حتی تفرجت الصفوف و جعفر         حیث التقی وعث الصفوف مجدل.(المرضی، 2005 ،119)

بالطبع هر جهادی همواره با مرگ تعدادی از افراد جهاد گر همراه است از این رو در اشعار این دوره ، ضمن دعوت به اسلام و احتجاج با مخالفان و هجو ایشان ،رثای شهدای غزوه های رسول و فتوحات ، فخر به پیروزی مسلمانان ،مدح،حکمت و وعظ و شعر زهدی با الگو پذیری از اسلام رواج یافت. (خفاجی، 1992، 297-298)

شعر دوره اسلامی آنگاه که به مسأله جنگها ،در گیریها، و فتوحات می پردازد از یکسو اشعار حماسی و مرثیه های دینی را می آفریند و از سوی دیگر جایگاه ادبیات متعهد را در عرصه ادب عربی مستحکمتر می گرداند. حسان یکی از این شاعران است که به بهترین وجه هر دوی این وجوه را در اشعارش به نمایش گذاشته است. برای مثال به یکی از اشعار او در این رابطه اشاره میکنیم:

 حسان جنگ بدر را چنین توصیف می کند :

فلاقیناهــم منا بجمع               بجمع کاسد الغاب من مرد وشیب

امام محمد قد آزروه                 علی الاعداءفی لفح الحروب

بایدیهم صوارم مرهفات             وکل مجرب خاظی الکعوب

بنو الاوس ا لغطارف آزرتها          نبو النجار فی الدین الصلیب

فغادرنا اباجهل صریعـــا             وعتبه قد ترکنا بالجبوب

ینادیهم رسول الله لما                  قذ فناهم کباکب فی القلیب

ا لم تجدوا حدیثی کان حقا           وامرالله یاخذ بالقلــــوب

فما نطقوا ولو نطقوا لقالوا:          صدقت و کنت ذا رای مصیب (حسان، 1987، 113)

در این عرصه رثای شهدای کارزارها و فتوحات حجم عظیمی از شعر صدر اسلام را به خود اختصاص داده است.هم چنان که شیعه در شهادت امامان و اعوان و انصار و محبان اهل بیت اشعاری جانگداز سروده اند که سراسر حاکی از اندوه و محبت و اخلاص و دریغ بر حق از دست رفته و مذمت باطل مدعی حق می باشد  و به نوعی وحدت در مضمون و موضوع می اندیشیده است.

برای مثال شعر دیگری را از حسان ذکر میکنیم: زمانی که آنگاه که عبدالله بن زبعری به کشتگان مسلمانان در جنگ احد فخر می فروشد و این اقدام کفار راانتقام خون کشتگان بدر بر می شمارد . حسان ضمن مرثیه سرایی بر شهدای اوس و خزرج، صبر ایشان بر جهاد و وفایشان به دین اسلام را ارج می نهد. او می گوید:

 وقل ان یکن یوم باحد یعده            سفیه فان الحق سوف یشیع

وقد ضاربت منه بنوالاوس کلهم         وکان لهم ذکر هناک رفیع

 وحامی بنوالنجار فیه و ضاربوا         وماکان منهم فی اللقاءجزوع

امام رسول الله لا یخذلونه                 لهم   ناصر من ربهم و شفیع

وفوا اذکفرتم- یا سخین- بربکم          ولا یستوی عبد عصی و مطیع (حسان، 1987، 150)

همانطور که در این ابیات نیز مشاهده می شود  «پس از صدر اسلام قصیده ازوحدت بیت به سمت وحدت موضوعی گرایش یافت؛حجم کلمات و اصطلاحات متاثر از دیدگاه اسلامی فضایی نوبن برای اشعار فراهم آورد. وجود شعر مدح ،فخر و حماسه ی  قدیم را باز تعریف نمود و رثا به باز آفرینی خاطره شهدای اسلام پرداخت . »( فرزاد،1380، 13)

بالتبع حمایت و تشویقی که رسول خدا (ص) از شعر متعهد به اسلام و رثای شهدای این دین انجام می دادند نیز در تطور ،  بسط و گسترش این فن شعری تاثیر بسزایی داشته است.

ابن مسعوددر این رابطه  می‌گوید «رسول خدا در شهادت حضرت حمزه بشدّت گریه کرد، تا بی‌هوش شد و سپس فرمود: «ای عموی رسول خدا، ای شیر خدا، حمزه! یا فاعل الخیرات، حمزه! یا کاشف الکربات! یا مانع عن وجه‌ رسول‌الله». و دستور گریه برای عمویش حمزه را دارد.» ( حلبی، بیتا، ج2، 60)

همچنین بعد از فوت پیامبر (ص) شاعران اسلامی به رثای ایشان پرداختند که در این زمنه نیز می توان از رثای معروف حسان در رابطه با نبی اکرم یاد کرد که چند بیت آن را به عنوان نمونه ذکر می کنیم:

بطیـــبة رسمً للرسول و معهدُ                منیرٌ و قد تعفو الرسوم و تهمدُ

و لا تنمحنی الآیات من دار حرمة ٍِ          بها منبر الهادی الذی کان یصعدٌ

و واضحُ آیات و باقی معالم                 و ربعٌ له فیه مصلیً و مسجِدٌ    ( حسان، 1974، مج1، 455)

و همچنین می گوید:

ما بالُ عینک لا تنـــام کأنما            کُحِلَتْ مآقیها بکُحل الأَرمَدِ

جَزَعا علی المهدیِّ أصبحَ ثاویا         یا خیرَ من وطِیء الحصی لا تَبعُدِ

وجهی یقیک التربَ لهفی لیتنی         غیبتُ قبلک فی بقیع الغرقَدِ    ( همان، مج1، 269)

به طور کلی با ظهور اسلام و تحولی که در اندیشه اعراب پدید آمد و ادب آنان را متحول ساخت ، ارزشهای شعر رثایی نیز صبغه ی الهی گرفت و پرداختن به ملاکهای ارزشی اسلام مورد توجه مرثیه‌سرایان قرار گرفت و تسلی و تعزیت شاعر، به تامل در سرنوشت انسانها و معاد سوق یاقت .

رثا در دوره ی اموی :

 اما در دوره ی اموی وضع دگرگون می شود. جاری شدن سیل ثروتها به دمشق و انتقال بخشی از آن به مکه و مدینه،همراه با ضعف‏ایمان موجب می‏شد موسیقی و شراب و آواز و شهوترانی در عصر اموی روز به روزافزایش یابد.«به طور کلی تعهدی که اسلام در شعر و ادبیات پدید آورد در این دوره به کلی محو شد. شاعر اموی دیگر از هیچ سخنی زبان در نمی‏کشید،دقایق ناگفتنی عشق‏شهوانی، ظرافتهای زنانه و سخنان گستاخانه شرم انگیز همه را به زبان می‏آورد و در این‏وضع حتی در باب زنان خلفا و امیران نیز«نسیب‏»سروده می‏شد . «پس از عصر صدر اسلام که شعر صرفاً در خدمت اسلام بود در عصر اموی شاعران دو دسته شدند ؛ گروهی به دربار  امویان روی آوردند و گروهی به علویان پیوستند.» ( فرزاد، 1380، 13)

اما با این حال شعرای متعدی بودند که عمیقانه ایمان خود را به مکتب اسلام حفظ کرده بودند و با آزاد اندیشی خود زمانی که دیدند حکومت بنی امیه شایسته ی آن نیست که ادب اسلامی در خدمت آنان باشد رو به سوی وارثان حقیقی اسلام یعنی اهل بیت (س) آوردند.

شعر اینان بازگو کننده ی حقانیت اهل بیت در خلافت بعد از پیامبر اکرم است. علاوه بر این « مصیبتهایی که امویان به آل بیت رسول الله و یارانش وارد کردند عواطف همه ی مسلمانان که جایگاه واقعی این آل کریمه را می دانستند را جریحه دار کرده بود و این عواطف در شعر شاعران[متعهد] این عصر به طور گسترده ای انعکاس داشته است.» ( آذرشب، 1379، 171 )

در دوران حاکمیت امویان که شاعران دربار هم با سیاست بیداد و تعصبات قبیله‌ای و نژادی آنها همسو و همنوا بودند، شیعه با الهام از تعالیم ائمه اطهار (ع) و بهره‌گیری از جایگاه شعر و ادب در جامعه آن روزگار، از راه شعر و ادب ، به دفاع از حقانیت تشیع، باب «احتجاج» را بسوی ادب گشوده به تبلیغ معارف اهل‌بیت و ارشاد مردم همت گمارد.

 در باب انواع شعر هم در دوره ی اموی; رثای شیعه، بارزترین نوع شعر شیعه است که از عشق شاعر به اهل‌بیت (ع) و عاطفه حزن و غضب سرچشمه گرفته‌است و در پرتو ماتمسرایی بر شهیدان بیان اوضاع سیاسی اجتماعی و تصویر وقایع، به دفاع از اهل‌بیت (ع) برخاسته و تحریض مردم به انتقام از غاصبان را در نظر دارد و شعر رثایی را از ماتمسرایی صرف بیرون برده، پیام رسان شهیدان صدر اسلام گشته‌است ، و این ویژگیها موجب شد تا شعر رثایی شیعه در این دوران از اهمیت شایانی برخوردار شود وشاعران مطرحی را به بیان مرثیه برای اولیای واقعی دین وادارد.

 برای نمونه ابوالاسود دؤلی یار وفادار امام علی(ع) آنگاه که حضرتش به شهادت می رسد در رثایش  شعر زیبایی می سراید:

الا ابلغ معاویه بن حرب       فلا قرت عیون الشا متینا

 أفی شهر الصیام فجعتمونا     بخیر الناس طرا أجمعینا؟  (الحوفی،دون التاریخ ، 189)

ترجمه ی این شعر اینچنین است:  هان به معاویه پسر حرب بگو که هرگز دیده ملامتگرانمان مسرورمباد. آیا در ماه رمضان ما را داغدار بهترین خلق نموده اید؟

او به سرزنش معاویه می پردازد که شیعیان را در ماه صیام به عزای پیشوایشان نشانده است. در ادامه او صفات و خصوصیات حضرتش را برمی شمارد .همو که بهترین انسانها در همه عصر ها و مصرهاست.همو که شجاعترین و در عین حال متواضعترین است. قاری قرآن که از چهره اش نور می بارد و در حسب و نسب برترین است.

به طور کلی «اسلوب رثا بعد از شهادت امام علی (ع) شاهد نو عی تحول و نوآوری است چرا که شاعران مرثیه سرای این امام شهید درشعر خود نوعی احتجاج و اعتراض نسبت به غاصبان حقوق ایشان بکار می برند و در عین حال شجاعت خویش را در دفاع از ولایت وامامت ایشان ابراز می دارندو در حقیقت زمینه سازی برای جنبش اسلامی فراهم می آورند.»(حریرچی،  1991، 89)

همچنین «کثیر بن کثیر السهمی » در ثا و منقبت مولای متقیان و اهل بیت چنین شعری را می سراید:

لعنَ اللهُ من یَسُبُّ علیاً      و حسیناً من سوقةٍ و إمامِأ

یُسَبُّ المطیَّبون جدودا      والکرامُ الأخوالِ و الأعمام

یأمنُ الظبیُ و الحمامُ و لا    یأمَن آلُ الرسول عند المقامِ

طبت بیتا و طابَ أهلُکَ أهلا      أهلُ بیت النبی و الاسلامِ

  رحمة الله والسلامُ علیکُم         کلّما قامَ قائمٌ بسلامِ  ( الحوفی، دون التاریخ، 187)

همچنین آنگاه که حجر بن عدی از یاران با وفای حضرت علی(ع)که با وی در جنگهای جمل و نهروان هم رزم بوده، در حمایت از امام حسین (ع) و بیزاری از وجود انحراف در دین به شهادت می رسد.«هند انصاریه» از شاعره های این عصر ضمن قصیده ای سراسر اندوه به رثای او می پردازد .(همان، 190-191)

این زن متعهد به قصد ثبت همیشگی این ظلم و به منظور تاکید, چندین بار از« حجر» نام می برد واین همه دغدغه زنی شیعی است که با سوز گداز وبا عاطفه ای صادقه می گوید:

ترفَّـع أیـها القمـر المنیرُ                لعلّک أن تری حجـراً یسیرُ

یسیرُ اِلی معاویة بن حرب               لیقتلـه کمـا زعـم الامیرُ

تَرَفَّعَتْ الجبابرُ بعد حجـرٍ              وطاب لها الخورنق والسدیر

وأصبحـَتِ البلاد له مُحولا                ً کأن لـم یُحیهـا مزن مطیرُ

ألا یا حجرُ حجرَ بن عَدیٍ                 تلَقّتْکَ السلامـةُ والسـرور

أخاف علیک سطوة آل حرب               وشیخاً فی دمشق له زئیـر

آلا یالیت حجراً مات موتاً                   ولم یُنحَر کما نحر البعیـرُ

یری قتل الخیار علیه حقّاً                     له مِن شرِّ اُمتـه وزیـرُ

ویصلبهُ علی بابی دمشق و                     تاکل من محاسنه الطیورُ

                           فانْ تهلَک فکُلّ زعیم قوم                 إلی هلکٍ من الدُنیا یصیر ( بشیر، 1998، 279 )

به طور کلی می توان گفت«  مضامین مهم ادب شیعی در ادب عرب در عصر اموی وعباسی پاسخ گویی به افتراهای مخالفان و شرح مظالم حکام جور و ذکر مصائب و مراثی اهل بیت (ع) و دفاع از حقوق ایشان و تفصیل حوادثی چون فاجعه ی طف و حبس و شهادت ائمه (ع) و کشتار انقلابیون بنی هاشم چون محمد بن‌عبد‌الله محض و زیدبن‌علی‌بن‌حسین و یحیی‌بن‌زید و نیز شرح معجزات و مناقب امام علی (ع) و اثبات افضلیت و خلافت او و ذکر احادیثی در فضائل ائمه اطهار (ع) و بر شمردن مطاعن غاصبان درحق ایشان و تخطئه ی آراء و فتاوری بغض فقهای اهل سنت است و در همه آنها روح انقلاب و دعوت به قیام مسلحانه وحالت تعرض و حماسه به چشم می‌خورد. در حقیقت ادب شیعه در لفظ و معنی پیرو کلام علی(ع) و ائمه اطهار (ع) بوده و بر محور خونخواهی و انتقام از ستمکاران و انتظار بهبود و فرج و اطمینان از آینده‌ی بهتر یعنی پیروزی تشیع بر تسنن پیش رفته است.»  ( دایرت المعارف تشیع ، مج 36، 2)

رثای و بیان منقبت ائمه ی شیعه و یاران باوفایشان در شعر شاعران این دوره  همچنان ادامه دارد و زیباترین  و صادق ترین نمونه های رثای شعر عربی در وصف این بزرگواران سروده می شود تا اینکه به واقعه ی کربلا و شهادت امام حسین (ع) در این واقعه می رسیم.

از تاریخ بشر  تا کنون هیچ حادثه‌ای چون حادثه کربلا محور و مضمون ادب شیعه نبوده است. صدها کتاب و هزاران شعر درباره‌ی کربلا به زبان عربی و فارسی پدید آمده است. البته مسئله‌ی«غدیر» نیز جایگاه بلندی در ادب شیعه دارد و غدیریه‌های فراوانی در قرون اولیه‌ی اسلامی سروده شده‌است که علامه امینی بخش زیادی از این غدیریه‌هارا در مجلدات مختلف کتاب الغدیر گرد آورده است.

جایگاه «شعر عاشورا» در میان شعر شیعی، همچون نگینی درخشان در حلقه ی ادبیات مکتبی است. ورود حماسه ی کربلا به حیطه ی شعر و ادب، یکی از عواملی ماندگاری و پایایی آن نهضت است؛ چرا که قالب تأثیرگذار و نافذ شعر و مرثیه، میان دل ها و عاطفه ها از یک سو، و حادثه عاشورا از سوی دیگر پیوند زده و احساس های شیفتگان را به آن ماجرای خونین و حماسی وصل کرده است.

ادبیات عاشورایی، از غنی ترین ذخیره های فکری و احساسی شیعه است. از سوی دیگر، حماسه ی کربلا هم در زبان شعری شاعران تأثیر نهاده و ادبیات رثایی و سوگ سروده های مذهبی را غنا و اعتلایی ویژه بخشیده است. برخی از شاعران نیز ماندگاری نام خویش را مدیون پرداختن به توصیف و ترسیم قیام کربلایند و گاهی با یک شعر عاشورایی، شهره و جاوید گشته اند.

پرداختن به عاشورا با زبان شعر، هم توصیه ی امامان شیعه بوده است، هم مورد ستایش و تقدیر و تشویق آنان. فضیلت هایی که برای سرودن شعر برای حادثه عاشورا و احیای آن واقعه با زبان شعر بیان شده، انگیزه ی بسیاری از شاعران شیعی و علاقه مندان به اهل بیت برای سرودن مراثی عاشورا گشته است.

این در حالی است که شعر شیعی و در ورای آن شعر رثای اهل بیت همواره با موانعی نیز همراه بوده است. چرا که شعر رثا جدای از بار عاطفی که داشتند ، تهدیدی برای حاکمان جور به شمار می آمدند. « قدرتهای حاکم با وجود سیاستهای متقاوتچه در عصر اموی و چه در عصر عباسی و پس از آن به خوبی با خطر اینگونه اشعارواقف بودند ، چرا که تأثیری که اینگونه اشعار در تحکیم ارتباط دین و مبارزه و آمیختگی عاطفی و جهاد داشت بر کسی پوشیده نیست. این امتزاج بناچار مشروعیت حاکمان سلطه طلب را زیر سوال می برد. » ( شمس الدین، 1996، 140)

«از این روست کخ بسیاری از مراثی امام حسن ( ع)  در خفا و منزل به منزل راه رشد و انتشار خود را می یابدو هنگامی که سفیان بن مصعب ( 120 هـ.ق) شاعر در منزل امام صادق به مرثیه ثرایی مشغول است از شندین صدای شیون و ندبه زنان، مردم به خانه هجوم آورده و علت را جویا می شوند و حضرت برای حفظ جان شاعرپیام می دهد به مردم بگویید چیزی نیست ، کودکی حالش به هم خورده.» ( الکلینی، 1382،ج2، 263)

کمیت بن زید الأسدی ( 126 هـ.ق ) نیز نزدیک است جان خود را بر سر قصائد هاشمیاتش بگذارد ولی با تدبیر موفق به فرار از زندان می گردد و در شعری به رنج و عذابش اشاره می کند:

وَ أرمی وَ أرمی بالعِداوَةِ فیهمُ    وَ إنّی لأُوذی فیهمُ و أؤَنَّبُ

یُعَیِّرنی جُهّال قَومی بِحُبّهم      و ُبغضهم أدنی لِعارِوَ أعطبُ      أعطب : هلاک کننده

( الکمیت ، هاشمیات، 48)

او از اینکه حب اهل بیت گناه و کفر محسوب می شود و مورد پیگرد است سخن می گوید: همان شرایطی که شب روز او را با هراس و ترس مقرون ساخته است:

و طائفة قَد کفَّرتنی بِحُبّکُمْ      و طائفةٌ قالوا : مسیٌ و مُذنبُ  ( کمیت ، دون التاریخ، 53)

و در جای دیگر می گوید:

ألم ترنی من حب آل محمدٍ   أروح و أغدو خائِفاً أتَرَقَّبُ

علی أیّ جرمٍ أمْ بأیةِ سیرةٍ    أعًنَّفُ تقصرضهم وَ أُؤَنَّبُ؟   ( همان، 57)

مرزبانی نیز در «معجم الشعراء » به این جو خفقان در رابطه با رثای اهلبیت (ع) اشاره می کندو می گوید: « عَوف بن عبدا الله الأحمر الأزری ( از توابین است) قصیده ای طولانی در رثای حسین دارد که در زمان بنی امیه مخفی بوده و پس از آن دوران آشکار گردیده است.»

[ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ] [ 18:13 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الأدب العربي في السنين المائة الأخيرة

الأدب العربي في السنين المائة الأخيرة

معالم البحث:
  •  •  •  •  •

(1) الأدب العربي في عصور التخلف:
إذا أردنا أن نحدد على وجه التقريب الفترة التي تعتبر فترة الحضانة والتنشئة لهذا الأدب العربي الحديث - جاز لنا أن نحددها بالسنين المائة التي مضت فيما بين القرن الماضي ومنتصف القرن الحاضر.
والأدب العربي – كما هو معروف – أدب عريق، اجتاز من عمر التاريخ مراحل طوالاً، إذ يتواصل نسبه خلال خمسة عشر قرنًا أو يزيد، وهو إلى ذلك أدب عالمي استمدَّ من مختلف ثقافات البلاد والأمم السالفة خصائص شتى، وكان له من بعد أثر بعيد في كثير من الآداب العالمية الأخرى، على تباين اللغات، الشرقية والغربية، في عديد من العصور.
ولكن هذا الأدب العربي - مع ذلك كله - تعاورته أسباب الضعف والخمول طوعًا؛ لما أصاب الأمة العربية في عهودها المغولية والمملوكية من عوامل التخلف والتفكك والجمود، فانكمش الأدب أثناء تلك العهود المظلمة في نطاق ضيق، يدور حول أغراض تافهة؛ فلا يستجيب لما يضطرم في وجدان الحياة من جوهر إنساني صميم، ولا يُسهم بقدرٍ كافٍ في توجيه اجتماعي إيجابي، يعبر عما في نفوس الناس من آلام وآمال.
(2) انتفاضة الشرق وأثرها في الأدب:
وانتفض الشرق انتفاضته الجديدة؛ ففتح عينيه على حضارة أوربية ذات نظم في السياسة، وأوضاع في الاجتماع، وحقوق للإنسان، ومذاهب في الفكر، وألوان من الأدب، كانت كلها قد نَمَتْ وَرَبَتْ وازْدَهَرَتْ، بفضل كفاح شعبي مرير، وصراع عقلي مديد، وأفانين من التجارب والممارسات، في غضون مئات من السنين، والشرق يومئذٍ منعزل يغط في نومه العميق، تحت ضغط الظروف والملابسات التي أسلمته إلى حكم استبدادي، عانى منه ما عانى من ضروب الاضطهاد.
وقد دعمت هذه الانتفاضة الجديدة في ربوع الشرق عناصرُ كثيرة، في مقدمتها ثلاثة:
الأول ظهور المطبعة، التي يسرت للتعليم أن ينتشر، وأتاحت للثقافة أن تشيع.
والثاني: رعيل البعثات التي عادت من "أوربا"، تحمل مشاعل العلم والمعرفة في أضوائها الجديدة.
والثالث: بزوغ الوعي الشعبي الذي ساعد على تكوين الشخصية الوطنية.
وإن انتفاضة الشرق في ذلك العهد لهي بمنزلة "عصر النهضة" أو "عصر البعث" في الآداب الأوروبية، ذلك العصر الذي سُمي "الرنيسانس"، على ما بين الانتفاضة الشرقية والنهضة الأوروبية من فوارق تستدعيها مقتضيات الأحوال، واختلاف العوامل بين الشرق والغرب.
وكما حدث في عصر النهضة، أو عصر البعث الأدبي في "أوربا" من قيام تلك النهضة على دعائم من الأدب الإغريقي الذي كان يسمى الأدب الاتباعي أو الأدب الكلاسيكي - حدث في نهضة الأدب العربي أن قامت هي الأخرى على دعائم؛ من أهمها: ابتعات القديم، وإحياء التراث، وتجديد الشعر بمحاكاة الفحول من الشعراء في أزهى العصور السوالف، وتقليد الأساليب البليغة والفنون الأدبيَّة القديمة؛ مثل "المقامات"، والتعلُّق بالأحكام المنطقيَّة التي كانت تسود الفِكْرَ العربي إبان ازدهاره في حضارة العرب، والقوانين البلاغية التي تَجمَّدت على أقلام العلماء والنقاد في مراحل شتى من الزمن.
ونظرة إلى شعر "البارودي" - وهو أوَّل شاعرٍ من ثِمار النهضة - تُرينا أنَّ أكبر ما قام به هو أنَّه ارتفع بِمَوضوع الشعر عن الأغراض الهزيلة التي كان يسبح فيها الشعراء في عصور الركاكة والتَّخلُّف، وأنَّه ردَّ ديباجة الشعر وعموده وأغراضه إلى ذلك المستوى الذي كان لعباقرة الشعر العربي في ماضيه البعيد.
ويفسِّرُ هذه النَّظرة: أنَّ "البارودي" نفسه أراد أن يخدم نهضة الشعر؛ فقدَّم لطلابه "مختارات" من أروع ما قال أولئك الشعراء في العهود المواضى، فكان التجديد عند "البارودي" هو الرجوع إلى هؤلاء الشعراء، والاستمداد مما تركوه، وسبيل هذا عنده أن يستظهر الجيل الجديد نخبة الذخائر من ذلك الأدب العربي الكلاسيكي التليد.
وكما تجلى ذلك في جانب الشعر - تَجلَّى أيضًا في جانب النثر؛ فقد كان جهد ما تتطاول إليْهِ أقلام الكُتَّاب أن يصطنعوا أساليبَ البُلغاءِ من المُتقدِّمين أمثال "الجاحظ" و"الهمذاني" و"القاضي الفاضل" على تنوُّعها، واختلاف خصائصِ كلٍّ منها، وكانوا يُفاخِرُون بأنَّهم قد تدانَوا من منالها، واتَّخذوا منها مثالاً يُحتذى؛ بل لقد حاول أولئك الكُتَّاب أن يُحْيُوا فنًّا أدبيًّا قديمًا هو فَنُّ "المقامات" الذي برع فيه "الهمذاني" و"الحريري" فيما مضى، وهو لون من ألوان القصص العربي؛ فكتب "اليازجي" على ذلك الغرار كتابه "مجمع البحرين"، وهو إلى اللغة والتعليم أقرب، وكتب "المويلحي" كتابه "حديث عيسى بن هشام"؛ فكان تطوُّرًا لفنِّ الأدب المقامى، ينتحي مَنْحَى القصص الفني، ويعالج من الشؤون ما يتصل بالحياة أوثق الاتصال.
وعلى الرَّغْمِ من أنَّ العقليَّة العربيَّة قد نضجت في عهدها الراهن بخمائر من العلم الحديث والحضارة الجديدة، وعلى الرغم من أن الجهد الفكري والإنتاج الأدبي في شتى مواطن العروبة يسهم إسهامًا كبيرًا في متابعة الفكر العالمي والأدب الإنساني، وفي التأثر بمختلف التيارات التي تسفر عنها مناهج البحث وطرائق النقد في الشرق والغرب على السواء – على الرغم من هذا كله؛ فإن هناك نزعة عميقة الجذور في كيان الوطن العربي بمدلوله الواسع، وهذه النزعة لا تبرح تهفو بالمفكرين وقادة الرأي إلى الاستمساك بالأصول العريقة في أدب العروبة، وما أنتجته قرائح العرب على مد العصور الخالية، واعتبار هذه الأصول ينبوعًا عذبًا نقيًّا للتنشئة اللغوية وتربية الملكات وتقويم الشخصية في هذا الجيل وفيما يستقبل من الأجيال، وإن هذه الأصول لتحمل في التعبير عنها على ألسن الكتاب والنقاد أشرف الكلمات دلالةً وأوفرها سناءً؛ فهي تسمى تارةً "الذخائر"، وحينًا "النفائس"، وطورًا "الكنوز"، وآنًا تسمى "التراث".
وليس أدل على هذا النزوع العميق من أنك لا تكاد تجد مؤسسة ثقافية، حكومية كانت أو أهلية - إلا رأيتَها قد جعلتْ في طليعة أهدافها البحثَ عن هذه الأصول، وتحقيق نصوصها، وتقريب منالِها من الأنظار والأفكار، متَّخذهً لها في ذلك اسم "البعث" أو "الإحياء" أو "النشر"، أو ما إلى ذلك من الأسماء التي تشعر بجلالة ما ترمي إليه من هدف.
ولا ريب في أنَّ لهذا النزوع مغزًى كبيرًا في واعية الرأي العربي العام، ذلك المغزى هو أن أبناء العروبة اليوم في كل مكان حراص على أن يحتفظوا للشخصية العربية بذلك الطابع المستقل، الذي تجلَّتْ عبقريَّته فيما شاد من حضارة فكرية وعمرانية تُشرق بها صفحات التاريخ.
وقد كان في عناصر تلك الحضارة ما مهَّد الطريق من بعد للحضارة العالميَّة التي تعيش فيها البشريَّة الآن؛ فالعرب باعتزازِهم بِلُغَتِهم، وإجلالهم لما خلَّفه لهم أسلافُهم في هذه اللغة من مَدَدٍ عقْلِيٍّ غزير - يَبْغُونَ أن يقروا في وجدان كل عربي أُسُسَ هذا الاعتزاز والإجلال، وذلك إلى جانب إيمانهم بأن في هذا التراث بذورًا صالحة للانتفاع بها على تعاقب الأحقاب.
وهم من أجل ذلك، ومن أجل وحدة الفكر العربي التي شملت أوطان العروبة في عصورها المتطاولة - يَعتَبِرُون الأدب العربي والثقافة العربية خلال تلك العصور غذاء حيًّا، يَجِبُ التَّزوُّد منه للحاضر والمستقبل.

ادامه مطلب
[ چهارشنبه دهم آبان 1391 ] [ 12:41 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
ترجمه و شرح قصائد مهم عربی
[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 0:7 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
مفاهیم قرآنیة فی شعر الجواهری

مفاهیم قرآنیة فی شعر الجواهری

جعفر بهاءالدین دلشاد

المقدمة

ولد محمد مهدی الجواهری فی النجف الأشرف عام 1900 للمیلاد، و کانت هذه المدینة تعجّ بالعلماء و الأدباء، و لا نعدو الحقیقة لو قلنا أن بدایة القرن العشرین یعتبر العصر الذهبی لهذه المدینة العریقة. و الجواهری ینتمی الی أُسرة عریقة تمتاز بعلوم الدّین و الأدب، فجدُّه الأعلی هو المرجع الدینی المشهور الشّیخ محمد حسن صاحب کتاب الجواهر و الذی یعتبر من أُمّهات المصادر فی الفقه الشّیعی. و کان أبوه رجل دین(1)، تعهّد تربیة ولده.
تلقّی محمد مهدی العلوم الدینیّة فی مدینته،(2) کان منذ صباه قویّ الذّاکرة، یحفظ کلّ یوم آیات من القرآن الکریم، و خطبة من نهج البلاغة للامام علی« علیه‏السلام »، و قصیدة من دیوان المتنبّی(1) و کان ذا اهتمام بقرائة الکتب الأدبیّة الحدیثة و أعمال الشُّعراء المعاصرین أمثال الشَّاعر الشَّهیر أحمد شوقی، إیلیا أبو ماضی و غیرهما.(2)
کان الجواهری الشَّاب یرتدی «العِمَّة» زی رجال الدین، لأنّه نشأَ نشأة دینیّة محافظة، و قد شارک فی «ثورة العشرین» عام 1920 ضد الإحتلال البریطانیّ. انتقل الی بغداد و هو فی الخامسة و العشرین من عمره، و عمل فی البلاط الملکی لفیصل الأول، ملک العراق، ثم ترک البلاط، کما هجر «العِمَّة» و راح یشتغل بالصّحافة فی بغداد العاصمة، فبادر بنشر الصحف بعناوین مختلفة فی أزمان متباینة، منها: جریدة الفرات و جریدة الإنقلاب و جریدة الرأی العامّ. و قد انتخب عدة مرّات رئیسا لإتّحاد الأدباء العراقیین. یعتبر الجواهری شاعر المناسبات، و قد عدّة البعض بأنّه صنو المتنبّی، یتّخذ المناسبة للتعبیر عمّا یعرض له فی الحیاة من شتّی الخواطر. و قد وصف البعض شعر الجواهری بالصّدق فی التعبیر و القوّة فی البیان و الحرارة فی الإحساس.(3)
و خیر ما یُستشهد به عن هذه الشخصیّة العربیّة هو ما قاله بعض أقرانه، لنقرأ بعض‏ما جاء فی کتاب ماضی النجف و حاضرها لمؤلفه الشیخ جعفر آل محبوبه إذ یقول: «هو بلبل العراق الصّادح علی أغصان الأدب، و غرّید الفرات المغرّد بأنواع اللّحن و الطّرب، جری مع شیوخ النّظم فسبقهم، و ناضل فرسان القریض فأصاب الغرض و أخذ الرّهان، قرض الشعر قبل بلوغ العاشرة من عمره، و نبغ فیه قبل أوان بلوغه.
هذا الشَّاعر لعلوّ همته و شرف منبعه و طول باعه فی الشِّعر و قدرته علی نظمه و رسوخ قدمه فی قرضه، و تفنّنه فی فنونه تبوَّأ منصّة امارة الشِّعر، و زعامة الأدب....و علی کلّ فالجواهری شاعر بکلّ معنی الکلمة.(1)
بما أن للقرآن مکانة خاصّة لدی المسلمین عامّة، و العلماء و الأدباء خاصّة، فهو خیر منهل لکلّ عالم و أدیب، یستقون منه ما شاءوا. و قد نری أثر ذلک عند بعض الشُّعراء و الأدباء فی نتاجهم الأدبی. و لعلّ الدَّافع لهذا البحث هو ما ذکر آنفا أنَّ محمد مهدی الشَّاب کان یحفظ کلَّ یوم ما تیسّر له من الذِّکر الحکیم، فاستقر الرأی علی مراجعة دیوانه و استخراج ما کان فی وسعی فی الأجزاء الخمسة الأولی من الدّیوان.
المقالة هذه تتطرق الی جانبین: الجانب الأوَّل حول الإقتباس من بعض المفردات القرآنیّة. و الجانب الثَّانی یتناول الأشعار التی فیها تضمین‏للمفاهیم القرآنیة. و لعلّ هناک بحوث من زوایا أخری قرآنیة أیضا، و هذا ما یستلزم إعداد مقال آخر، یتناول هذه الجوانب.
و لابّد من التَّنویه هنا إلی أنَّ الآنسة «زهرة پورشبان» الطَّالبة بقسم الماجستیر قد أسهمت فی جزء من هذا المجهود، فلها الشکر. آمل أن یأتی البحث مستساغا، و له الحمد و المنّ وحده علی نعمائه.

1. الإقتباس من بعض المفردات القرآنیَّة

الإقتباس فی الأدب أمر قد یکون متداولاً لدی البعض من الشعراء، بأن یضمّن أشعاره بعض المفاهیم التی وردت فی الذِّکر الحکیم، أو فی المأثور عن رسول اللّه« صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ». و کما ورد فی کتاب جواهر البلاغه ما هذا نصّه: «ان یضمّن المتکلم منثوره أو منظومه شیئا من القرآن أو الحدیث، علی وجه لا یُشعر بانّه منهما».(2) و قد عثرت فی الدّیوان علی نماذج، منها:
للجواهری أبیات نظمت فی عام 1922 للمیلاد، عارض بها موشحة لسان الدین بن الخطیب الأندلسی فی قصیدته «یا زمان الوصل» و التی مطلعها:
جادک الغیث اذا الغیث همی*** یا زمان الوصل بالأندلس
وقصیدة الجواهری هذه تحت عنوان:«یا أحبّای» یخاطب أصدقاءه، ویبیِّن لهم مدی حبّه لهم، و التفاته الیهم. و کیف انّه یحترق شوقا لرؤیتهم، بقوله:(1)
لی فؤاد فیکم إنْ سُعِّرا *** بلظی الشّوق یَقُلْ: هل من مزید
أفمِن أجل حدیث مفتری*** یؤخذ المغدور بالحکم العنید
أم کذا الأحبابُ کانوا أم تری** ضاعت الأخلاق فی العصر الجدید
فعبارت «هل من مزید» التی وردت فی البیت الأول، قد أُقتبست من قوله تعالی: «و یوم نقول لجهنَّم هل امتلأت و تقول هل من مزید» (ق / 30)
و فی قصیدة تحت عنوان: «عدِّ عنک الکؤوس» و التی نُظّمت عام 1924 للمیلاد، یهنی‏ء أحد زملائه بزفافه، و هو السید مرزا بحر العلوم، بقوله:(2)
قد بلونا سَجْلَیْکَ قبضا و بسطا*** و خبرنا دَهْرَیْک نُعمی و بُؤسی(1)
فوجدناک فی الجمیع رضیّا *** و حمیدا مصبَّحا و مُمَسَّی
و هززنا فی الأریحیّة غُصنا*** و رأینا فی الدَّست رضوی و قُدْسا
فی البیت الأول ربّما استلهم الشاعر من الآیة القرآنیة الکریمة، «و لا تجعل یدک مغلولة الی عنقک و لا تبسطها کلّ البسط فتقعد ملوما محسورا». (الاسراء / 29)
و للشاعر فی قصیدة «الرّیف الضّاحک» و هو یصف ایران و المدن الإیرانیة و مصایفها، و ذلک عام 1924للمیلاد. و قد نُشرت هذه القصیدة فی مجلة العرفان الجزء السادس من المجلّد العاشر، فی آذار عام 1925 میلادیَّة، بعنوان: «خواطر الشعر فی فارس علی العراق العجمی»، منها الأبیات التالیة:(1)
ألشی‏ء غیر أنْ نقطِفَه *** ثمرا غضَّا دَنتْ منک القطوف
نزلت ضیفا بها أرواحُنا*** فقرَتْها خیرَ ما تُقری الضُّیوف
من جمال خُط معناه علی*** فارس و اختصّتِ الأرضَ حروف
ففی البیت الأول اشارة الی قوله تعالی: «و دانیة علیها ظلالها و ذُلّلت قطوفها تذلیلاً»(الانسان (دهر) / 14)
و فی قصیدة أخری للشاعر خلال رحلته الأولی الی ایران عام 1924 للمیلاد، و هو یتشوّق فیها الی العراق، و یندب حاله التی کان علیها آنذاک، و قد نُشرت هذه القصیدة فی مجلة الحریَّة عام 1925 میلادیَّة. و قد نُشرت أیضا فی جریدة المفید فی العدد 364 فی السادس من شهر نیسان عام 1925، بعنوان:«بین الغربة و الوطن»، منها هذه الأبیات:(2)
أُکسُ یا ربّ بلادی رحمةً *** و حنانا مثلما یُکسی الجنین
أُمحُ عنها ذلَّ إرهاق العِدی*** إنّها ما عُوِّدت عارا یشین
أین کانَ الوطنُ المحبوبُ إذْ*** قَلّتِ الزِّینةُ مالٌ و بنون
و قد وردت عبارة «المال و البنون» و کذا کلمة «زینة» فی قوله تعالی: «المال و البنون زینة الحیاة الدُّنیا و الباقیات الصَّالحات خیر عند ربّک ثوابا و خیر أملاً» (کهف / 46)
و للجواهری فی قصیدة «و فی الرَّبیع» التی نُظّمت عام 1924 للمیلاد، یهنی‏ء أحد أصدقائه بزواجه، منها الأبیات التالیة:(3)
ما جالَ فی حلبات(2) طِرسِکَ سابقا*** إلّا و جاءَ من النّدی بردیفه
و سمین خطب مُذعنٍ لعجیفه *** کم مُشکلٍ مُستنبط بدقیقه
تطبیقه و الرُّمح فی تثقیفه *** کالسَّیل فی تحدیره و السَّیف فی
و قد ورد فی الشطر الثانی من البیت الثانی «سمین و عجیف» و لعلَّ قد اقتبس الشاعر هذه الکلمات من الآیة الکریمة: «و قال الملک إنّی أری سبع بقرات سمان یأکلهن سبع عجاف»(یوسف / 43)
و لشاعرنا قصیدة تحت عنوان:«من لندن الی بغداد» یمدح فیها الملک فیصل الأول، و ذلک بعد عودته من لندن الی بغداد، و قد شارک فی مفاوضات مع بریطانیا، انتهی بعقد معاهدة جدیدة مع الحکومة البریطانیة، و قد عاد الی بلاده فی 15 من کانون الأوّل سنة 1927 للمیلاد، مطلعها:(1)
حیّاک ربُّک من ساعٍ بسرّاء*** یلقی الوفود بوجهٍ منه وضّاء
إن یهمزوک بإرجافٍ فقد بُلیت*** کلُّ الشّعوب بهمَّازٍ و مشّاءِ
هوِّن فما قام هدّامٌ بمعوله *** إلّا و قامَ علیه ألفُ بنّاءِ
ففی المصراع الثانی من البیت الثانی، اشارة الی ما جاء فی الآیة القرآنیة: «و لا تُطعْ کلَّ حلاّف مهین همَّازٍ مشَّاءٍ بنمیم» (قلم / 4)
و للجواهری قصیدة بعنوان «أیّها المتمرِّدون» و التی نُشرت فی جریدة العراق فی العدد 2478 بتأریخ 26 من نیسان عام 1928، یخاطب فیه الشعراء القدامی، و یصف فیها مکانته من سائر الشعراء، و کیف انّه یعانی الأمرّین فی حیاته، و کیف أن الشعب العراقی یعانی أنواع البؤس و الشّقاء. و الأبیات التّالیة بعضا منها:(2)
أساتذتی، لا توحدونی فانَّنی*** بوادٍ و کلُّ الشاعرین بوادی
و لا تعجبوا أنَّ القوافی حزینةٌ*** فکلُّ بلادی فی ثیاب حِداد
و ما الشِّعر إلّا صفحة من شقائها ***و ما أنا إلّا صورة لبلادی
قد ورد فی القرآن الکریم، و فی سورة الشعراء، ذکر عن الشعر و الشعراء، و کیف أنّهم ینعقون مع کلّ ناعق، إلّا أنَّ الجواهری یضع نفسه فی مکان متمیّز عنهم، و أنّه یعیش مع آلآم الشّعب و آماله، و انّه یکابد ما یعانیه الشّعب من الحکّام الجائرین الذین استولوا علی مقدّرات الأمَّة، و الأمّة مغلوب علی أمرها. فالآیة هی: «و الشُّعراء یتّبعهم الغاوون ألم‏تر أنَّهم فی کلِّ وادٍ یهیمون» (الشعراء / 225ـ224).
و لشاعر العراق قصیدة ألقاها فی الحفل التأبینیّ لشاعر مصر الشهیر أحمد شوقی، و الذی أقامته الدائرة العربیّة فی المدرسة الأمیرکیَّة ببغداد، فی 11 من تشرین الثانی سنة 1932للمیلاد. و القصیدة تشتمل علی 87بیتا. مطلعها:(1)
طوی الموتُ ربَّ القوافی الغُرَرْ*** و أصبح «شوقی» رهینَ الحُفَرْ
یصوغ المعانی کما یشتهی *** و یلعب باللَّفظ لعبَ الأُکر(3)
«عُکاظُ» من الشعر تحتلّه*** و یرعاه «حافظُ» حتَّی ازدهر
تلوذ الوفودُ بساحیکما *** و تأتیه من کلِّ فجِّ زُمر
لعلَّ الشاعر قد استلهم من الآیة المبارکة فی سورة الحجّ بقوله تعالی: «و أذِّن فی النّاس بالحجّ یأتوک رجالاً و علی کلِّ ضامرٍ یأتین من کلِّ فجٍ عمیقٍ» (حج / 27)
و فی قصیدة «ذکری المالکی» و التی أنشدها الشّاعر لإحیاء الذّکری الثالثة لمصرع العقید عدنان المالکی فی الحفل الذی أُقیم علی ساحة الملعب البلدی بدمشق فی شهر نیسان من عام 1957 للمیلاد. نأتی ببعض أبیاتها:(2)
مشت بمغناک أعراس الرَّبیع و لم *** یَحضُنْ عروسا کأرض الشّام آذار
أبدتْ بما وهبته الأرض زُخْرُفَها *** و ازینَّت منه أنجادٌ و أغوار
و انشق حتّی عمود الصَّخر، و افترعتْ*** حتّی الجلامیدُ بالأغصان أشجار
فالشاعر فی البیت الثانی یذکّرنا بالآیة الکریمة من الذِّکر الحکیم بقوله تعالی: «حتّی إذا أخذت الأرضُ زُخْرُفَها و ازَّیَّنَتْ» (یونس / 24)
و للشاعر أیضا قصیدة تحت عنوان:«الی الباچه چی» فی نکبته. و قد قالها بمناسبة عودة مزاحم الباچه‏چی الی میدان السِّیاسة و تعیینه مندوبا دائما للعراق فی عصبة الأمم، و وزیرا مفوّضا فی روما و باریس. هذه بعض أبیاتها:(1)
لقد سرَّنی أنَّ الزَّمانَ الّذی سطا *** علیکَ بحربٍ عاد و هو مسالم
و أنت عَضَدْتَ الملکَ یوم بدا له *** یُهدِّدُهُ قَرْنٌ من الشَّر ناجمُ(4)
تکفَّلتَه مستعصما بکَ لائذا *** و لیس له إلّاکَ و اللّهُ عاصمُ
و لم أرَ أقوی منکَ جأشا و قد عَدتْ*** علیکَ العوادی جمَّةً تتراکمُ(5)
یتبادر الی الذهن و نحن نقرأ البیت الثالث، الآیة الکریمة من القرآن الکریم من سورة هود، عندما یتحدَّث ربُّ العزّة عن نبی اللّه نوح علیه و علی نبینا السَّلام، و هو یخاطب ابنه، لیکون معه فی السفینة، یجیب الولد العاقّ أباه: «سآوی إلی جبل یعصمنی من الماء قال لا عاصم الیوم من أمر اللّه إلّا مَنْ رحم ربّی» (هود / 43)
و للجواهری أیضا قصیدة بعنوان:«الأرض و الفقر» و قد نُظّمت ببغداد عام 1956 للمیلاد، علی أثر قراءة الشّاعر کتاب « الأرض و الفقر» فی الشّرق العربی، و هو من الکتب‏التی تجرأت علی کشف ما یسود المجتمعات العربیِّة من تخلّف الی جانب ما تموج به البقاع العربیَّة هذه من کنوز دفینة مطلعها:(2)
أوقِدْ من الحقّ للداجین نِبْراسا*** و اقرعْ لإیقاظ أهل لکهف أجراسا
إنّا لنُبْدلُ کی نُعمی بصائرنا *** عن الحقائق میزانا و مقیاسا
و نستزید من الوسواس خَنَّاسا*** و نُلهب المصلحین الغُرَّ مثلبةً
أن لا نمیزَ علی الأطهار أرجاسا*** لیت الکفافَ، و مثوی الطُّهر مرجسةٌ،
البیت الثالث بیِّنٌ واضح أنّ الشاعر أتی بکلمات وردت فی سورة «النّاس» فی قوله تعالی: «من شرّ الوسواس الخنّاس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجِنَّة و النّاس»(ناس/6ـ4)
و لشاعرنا قصیدة عنوانها «تونس» نُظّمت بمناسبة الإنزال الذی قام به الحلفاء فی الحرب العالمیَّة الثّانیة، فی شمال أفریقیا، و قد نُشرت القصیدة کاملة فی جریدة الرأی العام العدد 733 فی 26 من شهر أیار 1943 للمیلاد. مطلعها:(1)
رِدی یا خیول اللّه مَنْهَلکِ العَذْبا *** و یا شرق عُدْ للغرب فاقتحم الغربا
و قَدَ خَبَّأَ السُّمَّ الزُّعافَ فَبَزَّهُ *** خبیرٌ بما أبدی، بَصیر بما خَبَّا
و لمَّا التقی الجمعان غُلبٌ أَشاوسٌ*** دَهَتْ مثلها شوسا مُدجَّجة غُلبا
فالبیت الثالث مقتبس من الآیة الکریمة: «إنّ الذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان»(آل‏عمران / 155)
و لشاعرنا الجواهری قصیده تحمل هذا العنوان:«ناغیت لبنانا»، و قد أُلقیت فی الحفل‏الرّسمی الذی أقامته أمانة العاصمة فی بهو الأمانة لبشارة الخوری، و کان رئیسا للجمهوریة آنذاک. و قد نُشرت فی جریدة الرأی العام العدد 232 فی الثالث من کانون الأول عام 1947 للمیلاد. مطلعها:(2)
ناغیت «لُبنانا» بشعری جیلا *** و ضفرته لجبینه إکلیلا
«عبدَ الإله» و لیس عابا أنْ أری *** عِظَمَ المقام مُطوّلاً فأُطیلا
نُطقا، و یدفعُ قائلاً لیقولا*** کرَّمت ضیفکَ یستثیرُ جلاله
سُوَرُ الکتاب، فرُتِّلتْ ترتیلا*** یا ابن الذین تنزَّلت ببیوتهم
فالبیت الأخیر یشیر الی آیات من سورة المزَّمِّل، حیث یقول سبحانه و تعالی مخاطبا نبیّه« صلی‏الله‏علیه‏و‏آله »: «یا أیَّها المزَّمِّل قم اللَّیل إلّا قلیلا نصفه أو انقص منه قلیلا أو زِدْ علیه و رَتِّل القرآن ترتیلا» (المزمل / 4ـ1)
و قد أنشد شاعرنا الجواهری بمناسبة الذکری الأربعینیة لاستشهاد أخیه«جعفر»، و الذی جرح فی معرکة «الجسر» الشهیرة فی 27 من کانون‏الثانی عام 1948، و استشهد متأثرا بجراحه فی الیوم الرابع من شهر شباط من العام نفسه. قصیدة تحت عنوان «یوم الشّهید» فی 197 بیتا، و قد نشرت هذه القصیدة کاملة فی جریدة الرأی العام العدد:1871 فی 28 من شهر آذار 1948 للمیلاد. مطلعها:(1)
یوم الشّهید تحیَّة و سلام *** بک و النّضال تؤرَّخُ الأعوام
بکَ و الضّحایا الغُرّ یزهو شامخا *** علمُ الحساب، و تفخر الاُیّام
الی أن یقول:
و أولاء «أشرار» لأنّ شعارهم *** بین الشّعوب محبّة و سلام
و کأنَّ «أرحاما» تُرصُّ فریضة *** و کأنَّ «أفخاذا» تُلَزّ لِزام(6)
و کأنَّ مَنْ لم یَحوِ تلک و هذه *** و إنْ استقامَ بهیمة و سوام
نُکر لو استعلی، لما استعلت یدٌ *** بالعروة الوثقی لها استعصام
و لما تمایزت النّفوس بخیرها *** و بِشَرِّها، و لما استتب نِظام
الشاعر فی البیت ما قبل الأخیر یذکرنا بقوله جلَّ و علا: «و مَنْ یُسلم وجهه الی اللّه و هو محسنٌ فقد استمسک بالعروة الوثقی و الی اللّه عاقبة الأمور». (لقمان / 22)
و فی قصیدة للجواهری ألقاها فی حفلة تأبین لعبد الحمید کرامی فی بیروت عام 1950 للمیلاد، کما نُشرت فی جریدة «الأوقات البغدادیّة» العدد 4 فی 25 من شهر شباط 1951 میلادیّة، مطلعها:(1)
باق، و أعمار الطُّغاة قصار *** من سفر مجدک عاطر مَوَّار
و خرَجَت موفور الکرامة عالقا *** من فوق مفرقک الأغرِّ الغار
بورکت خالصة الضَّمیر فانَّک الـ *** جنَّاتُ تجری تحتها الأنهار
ففی البیت الأخیر قد استلهم الشاعر من الآیة‏الکریمة: «أعدّ اللّه لهم جنَّات تجری من‏تحتها الأنهار خالدین فیها ذلک الفوز العظیم» (التوبه / 89)
و للشاعر قصیدة تحت عنوان:«أُمّ عَوْف» و قد نظّمها عام 1955 للمیلاد، و قد نزل ضیفا علی راعیة غنم تُدعی «أُمّ عَوْف» و لقی منها کرما و حسن ضیافة، و هو فی طریقه الی مدینة «علی الغربی» مطلعها:(2)
یا «أُمّ عَوْف» عجیباتٌ لیالینا *** یُدنین أهواءَنا القصوی و یُقصینا
فی کلّ یوم بلا وعی و لا سبب *** یُنزلنَ ناسا علی حُکم و یُعلینا
و لقمةٍ ردَّها ما نسترقُّ به *** و ما نُکافحُ زقّوما و غِسلینا(7)
لقد أخذ الشّاعر الکلمة الأولی من قوله تعالی: «لآکلون من شجر من زقُّوم» (الواقعه / 52) و الکلمة الثانیة «غسلین» من قوله تعالی: «و لا طعام لهم إلاّ من غِسلین لا یأکله إلّا الخاطئون» (الحاقّة / 37ـ36)
و الشاعر یستمر فی القصیدد ذاتها قائلاً:
کم لَمَّت الشَّمسُ أوراسا و کم قطفتْ*** من الأهلَّةِ عُرجونا فعُرجونا(8)
فکلمة «عرجون» قد وردت فی القرآن الکریم فی قوله تعالی: «و القمر قدَّرناه منازل
حتَّی عاد کالعُرجون القدیم» (یس / 39)
2. الأشعار التی فیها تضمین للمفاهیم القرآنیة
الشاعر قد یتَّجه فی نظمه للشعر هذا الإتّجاه بأن یستلهم من بعض آی القرآن الکریم، و یأتی بمفهوم الآیة أو الآیات، و هو ما یعرف فی علم البلاغه بـ «التَّضمین» و هناک بعض الأبیات فی شعر الجواهری التی تنحو هذا المنحی. منها ما ورد فی قصیدة «ثورة العراق» التی نظمها عام 1921 للمیلاد. مطلعها:(1)
إن کان طال الأمدُ *** فبعد ذا الیوم غدُ
ما آن أن تجلو القذی*** عنها العُیون الرَّمدُ
الی أن یقول:
حتَّی اذا ما أجلٌ *** دنا و حانَ الموعدُ
لم یُنجه من الرَّدی*** جدیدُهُ الموطَّدُ
هیهات یغنی عن *** قضاءِ زُبُرٌ مُصفَّدُ
من بعد ما قد أبرمَ*** الأمر قدیر أوحدُ
هناک لو قد وجدوا *** سَم خِیاط نفذوا
و استنجدوا و این من*** حَیْن النّفوس المنجدُ
فالآیات القرآنیة التی تشیر الی الموت کثیرة، و کیف ان الإنسان لابدّ من اُن یلاقی حتفه. منها: «قل إنّ الموت الذی تفرّون منه فانَّه ملاقیکم ثم تُردّون الی عالم الغیب و الشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون»، (الجمعة / 8)، و کذلک الآیة الکریمة: «و لکلّ أُمّة أجلٌ فاذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون» (الاعراف / 34)
و فی البیت ما قبل الأخیر إشارة الی الآیة الکریمة: «إنّ الذین کذّبوا بآیاتنا و استکبروا عنها لا تُفتَّح لهم أبواب السّماء و لا یدخلون الجنّة حتّی یلج الجمَلُ فی سَمّ الخِیاط و کذلک نجزی المجرمین» (الاعراف / 40)
و فی قصیدة اُخری للشاعر تحمل عنوان:«الثورة العراقیّة» و قد نُظّمت عام 1921 للمیلاد، فی أعقاب الثَّورة العراقیَّة، و قد نُشرت فی مجلة العرفان الجزء السابع من المجلّد السادس فی شهر نیسان 1922 میلادیة بعنوان « ثورة العراق»، مطلعها:(1)
لَعلَّ الذی ولّی من الدَّهر راجعُ*** فلا عیش إنْ لم تبقَ إلّا المطامعُ
غرور یُمنینا الحیاة، و صفوها *** سرابٌ و جنّاتُ الأمانی بلاقعُ
الی أن یقول:
فواتک کم مَیَّلْنَ من قدر مُعْجبٍ*** کما میَّل الخدَّ المصعَّر صافعُ
أتتها فلم تمنعْ رَداها حصونُها *** و لیس من الموت المحتَّم دافعُ
ففی البیت الثالث نجد أنّ الشّاعر قد أخذ «الخدَّ المصعَّر» من الآیة الکریمة: «و لا تُصعِّر خدَّک للناس و لاتَمْشِ فی الأرض مرحا» (لقمان / 18) و فی البیت الرابع قد استلهم الشّاعر من قوله تعالی: «أینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیَّدة»(النساء / 78)
و للجواهری قصیدة تحت عنوان « منی شاعر» یخاطب فیها «حمامة» فهی تقضی حیاتها بین الریاحین و البساتین، بعیدة کلّ البعد عن البشر الذی أُجبر علی أن یعیش فوق الأرض، یعانی آلآم الدّنیا و ما فیها من مصائب و حوادث، و هو یسأل الحمامة هل لهذا العناء فی حیاة الدنیا حکمة أو فلسفة؟ و القصیده تبتدأ بهذه الأبیات:(2)
حمامةَ أیکِ الرَّوض ما لی و ما لکِ*** ذُعرتِ، فهل ظلمُ البریة هالَکِ
نفرتُ و قد حقّ النُّفور لأنَّنی *** مُجسَّمُ أحزان وقفت حِیالکِ
إذا لم تکن عقباه غیر المهالکِ *** سألتک ما معنی وجودٍ مکوَّن
أم الأرض مهواة الغُواة الهوالکِ *** و هل هذه الدُّنیا سبیل لعابر

الی أنْ یقول:
إذا ما السَّما کانت دُخانا کما ادّعوا *** فلیس سوی أنفاس أهل الحسائکِ(9)
ففی البیت الرابع إشارة الی قوله تعالی: «یا قوم انّما هذه الحیاة الدّنیا متاع و أنّ الآخره هی دار القرار»، (غافر / 39) و آیات أخری وردت فی الذِّکر الحکیم. و فی البیت الخامس إشارة الی الآیة الکریمة: «فارتقب یوم تأتی السّماء بدخان مبین» (الدّخان / 10)
و فی قصیدة له تحمل عنوان:«الشّباب المرّ» نُظّمت عام 1922 للمیلاد، عارض بها قصیدة الشّاعر العراقی الشّهیر « محمدرضا الشّبیبی» عنوانها «فی سبیل الشّرق» و الذی یستهلها بهذا البیت:(1)
لم یبق لی إلّا الشّباب و انّه*** دیباجة ضمن الأسی إخلاقها
و قد نشرت فی مجلة «العرفان» الجزء الرابع من المجلّد الثامن فی شهر کانون الثانی عام 1923 میلادیة تحت عنوان: «آلآم شرقی و آماله» و قد عارضها الجواهری بقصیدة مطلعها:(2)
طوت الخطوب من الشَّباب صحیفةً*** لم ألقَ منها ما یعزّ فراقها
و مُسهدٍ راع الظّلامَ بخاطر *** لو کان بالجوزاء حلّ نطاقها
الی أن یقول:
إنَّ الذی قسم الوری جعل الحبا ** نصفا و قسَّم بینهم أرزاقها
ففی البیت الأخیر اشارة الی الآیة الکریمة: «نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدّنیا». (الزخرف / 33)
و فی قصیدة للشاعر تحت عنوان:«صورة من النجف» و ذلک بمناسبة الذکری
الخامسة لوفاة الشّاعر العراقی الشهیر معروف الرّصافی، و قد نُشرت فی جریدة الأمل التی کان یصدرها الرّصافی، فی تشرین الأول عام 1923. مستهل القصیدة:(1)
أنابغة الدّین الذی دون عِرْضه ** تدافع یُسراه و تحمی یمیُنُه
مقالُک هزَّ المشرقین و قد بکی ** لما هاجه رکن الصَّفا و حجونه
هو الدّین اما حاکمته خصومه** فقرآنه یقضی علیهم مبینه
و ما هو إلّا واحدٌ فی جمیعه ** و إنْ رجمَ الغاوی و ساءت ظنونه
أخلّایَ ما أحلی التآلف فی الهوی** إذا کثُرت عُذَّالُهُ و عُیونُه
البیت الثالث إشارة الی القرآن الکریم و أنّه کتاب اللّه المبین. فقد وردت هذه اللفظه فی آیات عدیدة من الذِّکر الحکیم، نأتی ببعضها: قوله تعالی: «الآر تلک آیات الکتاب و قرآن مبین» (الحجر / 1). و قوله تعالی أیضا: «طسم تلک آیات الکتاب المبین»(الشعراء / 2ـ1). و کذلک فی قوله تعالی: «...فعلموا أنَّما علی رسولنا البلاغ المبین»(المائده / 92)
امّا البیت الرّابع ففیها إشارة صریحة الی وحدانیة اللّه سبحانه و تعالی، و قد ورد هذا المعنی فی آیات کثیرة من القرآن الکریم، نشیر الی بعضها: قوله تعالی: «و إلهکم إلهٌ واحد لا إله إلّا هو الرَّحمن الرَّحیم» (البقره / 163)، و قوله تعالی: «و ما من إلـه إلّا إلـهٌ واحدٌ»(المائده / 73). و قوله تعالی أیضا: «قل إنّما هو إلـهٌ واحدٌ و إنّنی بری‏ءٌ ممّا تشرکون»(الانعام / 19) و کذلک قوله تعالی: «و لیعلموا أنَّما هو إلهٌ واحدٌ و لیذَّکَّرَ أُولوا الألباب»(ابراهیم / 52)
و للشاعر قصیدة تحمل عنوان: «علی ذکری الرَّبیع» و قد نُشرت فی مجلة العرفان المجلّد الحادی عشر فی کانون الأول عام 1925، مطلعها:(1)
مَواطرُ الغیث حَییِّ جانبَ الوادی *** و هدّدیه بابراق و إرعاد
أنا الحنیف و هذی الأرضُ مُعشبة *** سَجَّادتی و رقیق الشّعر أورادی
یمضی الزَّمانُ علینا نصفُه جُمعٌ *** تتری تُقضَّی بأسبات و آحاد
ما کان للّه أدیانٌ مضاعفةٌ *** لولا تعصبُ أحفادٍ لأجداد
فالشَّطر الأوَّل من البیت إشارة الی قوله تعالی: «إنَّ الدِّین عند اللّه الإسلام و ما اختلف الذین اُوتوا الکتاب إلّا من بعد ما جاءَهم العلم بغیا بینهم» (آل عمران / 19). و الشَّطر الثَّانی من البیت یشیر الی قوله تعالی: «و اذا قیل لهم تعالوا إلی ما أنزل اللّه و إلی الرَّسول قالوا حسبنا ما وجدنا علیه آباءَنا أولو کان آباؤهم لا یعلمون شیئا و لا یهتدون» (المائده / 104)
للجواهری قصیدة تحت عنوان: «شوقی و حافظ» و التی نظّمها الشّاعر عام 1925، و قد نُشرت فی جریدة «النّجف» العدد 29 فی کانون الثانی 1926، مستهلها:(2)
یا للرفاق و مثلُ ما کابدتُه *** مما أُلاقی کابَدَتْهُ رفاقی
«شوقی و حافظ» لا یُجسُّ سواکما *** نَبْضَ القریض و ما له من واقِ
إیه خلیلیَ لا ترُزْنی طامِعا *** فی منطقی فَیرَیبَکَ استنطاقی
مِمَّ التَّعجّبُ صاحبیَّ و إنَّما *** قَسَم الحظوظ مقسِّم الأرزاق
الی أن یقول:(3)
و أُرید شعرا لیس فی أبیاته*** غیر القلوب تبین للأحداق
و أجلّ ما خلقَ الإلـه لخلقه *** و حسابُ فضل اللّه غیر مُطاق
الشِّعر فی تأثیره، و الغیثُ فی*** آثاره، و الشَّمسُ فی الإشراق***
ففی البیت الرّابع استلهم الشَّاعر من قوله تعالی: «نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدُّنیا» (الزخرف / 32) ولربّما استلهم شاعرنا فی البیت السادس من قوله تعالی: «إنّ الفضل بید اللّه یؤتیه مَنْ یشاء و اللّه ذو الفضل العظیم» (الحدید / 29).
و لشاعرنا قصیدة عنوانها « ویلی لأمَّة یعرب» و قد نُشرب فی العدد الممتاز لجریدة «النّجف» الصادر فی شهر مایس عام 1926. مطلعها:(1)
جِدُّوا فإنَّ الدَّهرَ جَدَّا *** و تراکضُوا شِیبا و مُرْدا
و تحاشدوا خیرُ التَّسابق *** للعُلی ما کان حشدا
اُولستم خیرَ المواطن *** موطنا و أعزَّ جُنْدا
و لربّما استلهم الشَّاعر فی البیت الثَّالث من قوله تعالی: «کنتم خیر أمّة أُخرجت للنَّاس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» (آل عمران / 110)
و للجواهری قصیدة یرثی فیها الشَّیخ المناضل مهدی الخالصی، و قد نُظّمت عام 1926، بمناسبة الذِّکری السِّنویَّة الأولی لوفاته. مستهلّة بهذه الأبیات:(2)
سَلْمُ الزَّمان، و إنْ حَرْصتَ قلیل*** لابدَّ أن سیغول شملَک غُول
یکفی العقول جهالةً تعریفها *** للموت أنّ سبیله مجهول
اللّه یجزیکَ الجمیل فکلُّ ما*** خلَّفتَه فی المسلمین جمیل
أعمالک الغُرُّ الحسان خوالدٌ و المرءُ عن أعماله مسؤول
الشَّاعر فی البیت الثَّانی ربما استلهم من الآیة الکریمة فی قوله تعالی: «إنّ اللّه عنده علم الساعة..... و ما تدری نفس بأیّ أرض تموت إنّ اللّه علیم خبیر» (لقمان / 34). و البیت الأخیر یذکرنا بآیة من الذِّکر الحکیم، فی قوله تعالی: «کلُّ نفـسٍ بما کسبت رهینةً»
(المدثر / 38).
و للجواهر قصیدة رثی بها العلامة الشَّیخ حسن نجل صاحب الجواهر، و التی نُشرت فی جریدة الفضیلة، العدد 56 فی أیلول عام 1926 للمیلاد، مطلعها:(1)
حَذِرتُ وماذا یفید الحذر *** و فوق یمینی یمین القَدَرْ
و ممّا یهوّن وقع الحِمام *** أن لیس للمرء منه مَفَرْ
یُوَقِّع ما شاء عُودُ الزّمان *** و یبکی و یضحکُ منه الوتر
«فیومٌ علینا و یومٌ لنا *** و یوم نُساء و یوم نُسر»
ففی البیت الثانی ربما استلهم الشَّاعر من قوله تعالی: «یقول الانسان یومئذٍ أین المفرُّ» (القیامة / 11). و کذلک من قوله تعالی: «کلُّ نفسٍ ذائقةُ الموتِ» (آل عمران / 185).
و فی القصیدة ذاتها نقرأ الأبیات التالیة:
و للنّفس تزهد فی عاجل **** و ترغب فی الآجل المدَّخر
و یا نابغا حین جفَّ النّبوغ*** و ضلّت عن الفکر أهلُ الفِکر
یهشُّ لک السَّمع قبل العِیان *** و تشتاقـکَ البدو قبل الحضر
فلا تجزَعنْ، نِعم عُقبی الفتی*** تَحمّل ما لم یُطِقْ فاصطبر
ففی البیت الأوَّل یذکّرنا الشَّاعر بقوله تعالی: «الذین یشرون الحیاة الدنیا بالآخرة....فسوق نؤتیه أجرا عظیما» (النساء / 74). و فی البیت الأخیر إشارة الی قوله تعالی: «إنّما یُوفّی الصَّابرون أجْرَهم بغیر حساب» (الزمر / 10)
و فی قصیدة للشاعر أُلقیت فی مِهرجان ذکری أبیالعلاء المعرّی، الذی أقامه المجمع العلمی العربی بدمشق، و کان الشاعر ممثّلاً للعراق. نُشرت فی جریدة الرأی العام العدد
1121 فی تشرین الأول عام 1944 للمیلاد، مطلعها:(1)
قِفْ بالمعرَّة و امسح خدَّها التَّرِبا *** و استَوحِ من طوَّق الدّنیا بما وهبا
و استَوح مَنْ طبَّب الدّنیا بحکمته *** و مَنْ علی جُرحها من روحه سَکبا
آمنتُ باللّه و النور الذی رسمَتْ*** به الشَّرائع غُرّا منهجا لحِبا
و قد حمدتُ شفیعا لی علی رشَدی*** أُمّا وجدتُ علی الإسلام لی و أبا
لکنَّ بی جَنفا عن وعی فلسفةٍ *** تقضی بأنّ البرایا صُنِّفتْ رُتَبا
لعلّ الشَّاعر فی البیت الأخیر استوحی من الآیة‏الکریمة فی قوله تعالی: «هو الذی جعلکم خلائف الأرض و رفع بعضکم فوق بعض» (الانعام / 165).
و فی قصیدة للشَّاعر ألقاها فی الحفل التَّکریمی الذی أُقیم للدّکتور هاشم الوتری، و کان عمیدا للکلیّة الطِّبیَّة، و ذلک فی شهر حزیران عام 1949 للمیلاد، مطلعها:(2)
مجدَّتُ فیکَ مشاعرا و مواهبا *** و قضیتُ فرضا للنَّوابغ واجبا
بالمبدعین «الخالقین» تنوَّرتْ *** شتّی عوالم کنَّ قبل خرائبا
شرفا «عمید الدار»علیا رُتبةٍ *** بُوِّئْتَها فی الخالدین مراتبا
إیهٍ «عمید الدار» کلُّ لئیمةٍ *** لابُدَّ - واجدةٌ لئیما صاحبا
ربّما استلهم الشَّاعر فی البیت الأخیر من قوله تعالی: «الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات» (النور / 26).
للجواهری قصیدة تحت عنوان:«تنویمة الجیاع» و التی نُشرت فی جریدة الأوقات البغدادیّة، العدد 28 آذار عام 1951 للمیلاد. مطلعها:(3)
نامی جیاع الشَّعب نامی*** حرسَتْکِ آلهةُ الطَّعامِ
نامی فانْ لم تشبعی **** مِنْ یقظة فمن المنامِ
نامی یُساقَطْ رزقکِ *** الموعود فوقَکِ بانتظامِ
البیت الأخیر اشارة الی الآیة الکریمه: «ما مِنْ دابة فی الأرض إلّا علی اللّه رزقها»(هود / 6) لعلّ الشاعر أراد هنا الإشارة الی أنّ الرزق مقسوم بین العباد، و لیتسلّی الشَّعبُ بهذه الآیة من الذِّکر الحکیم، علَّ الحکام الجائرین یعودوا الی رشدهم، و یفکِّروا فی أمر هذا الشَّعب المحروم، و اللّه أعلم.
ثم یستمر الشَّاعر فی القصیدة ذاتها بأبیات أخری قائلاً:
نامی فحِرزُ المؤمنین یذُبُّ*** عنک علی الدَّوام
نامی فما الدّنیا سوی *** «جسر!» علی نکدٍ مقام
لربّما أراد الشَّاعر ان یشیر الی الآیة الکریمة: «یا قوم إنّما هذه الحیاة الدُّنیا متاع و أنّ الآخرة هی دار القرار» (الغافر / 39).
و لشاعرنا قصیدة تحمل عنوان:«أُمّ عوف» نُظّمت عام 1955 و کان الشَّاعر قد نزل و هو فی طریقه الی مدینة «علی الغربی» ضیفا علی راعیة غنم تدعی «أُمّ عوف» و قد لقی منها کرما و حسن ضیافة. و قد نُشرت فی «برید الغربة» المجلّد الأول. مطلعها:(1)
یا «أُمّ عوف» عجیباتٌ لیالینا*** یُدنین أهواءنا القُصوی و یُقصینا
فی کلّ یوم بلا وعی و لا سببٍ*** یُنزلن ناسا علی حکم و یُعلینا
یا «أُمّ عوف» سَئِمنا عیش حاضرةٍ *** تَرُبُّ سقطین شِرِّیرا و مسکینا
وحشٌ و إنْ روَّض الإنسی جامحها*** قفرٌ، و إنْ مُلئتْ وردا و نسرینا
ضحّاکةُ الثّغر بُهتانا و حاملةٌ*** فی الصّدرِ للشَّرِّ أو للبؤوس تنّینا
لعلّ الشَّاعر فی البیت الأخیر اقتبس من الآیة الکریمة فی قوله تعالی: «و مِنَ الناس مَنْ یعجبک قوله فی الحیاة الدّنیا و یشهد اللّه علی ما فی قلبه و هو ألدّ الخصام» (البقره / 203)
و للجواهری قصیدة« بور سعید» نُظّمت بدمشق أواخر عام 1956 للمیلاد، و المقاومة الباسلة للشَّعب المصری ضدّ الغزو الإستعماری الثلاثی علی أشدّها. مطلعها:(1)
یا مَعدِنَ الخسّةِ مَنْ تقاتلُ*** و فوق مَنْ تَساقَطُ القنابلُ؟
أأصیدا یذود عن أوطانه *** أمْ حُرَّةٌ عن عرضها تناضلُ؟
أمْ هم عجوزٌ ترتمی و صبیةٌ*** و مُقعَدٌ، و مُرضِعٌ، و حاملُ؟
«کنانة اللّه» و للّه یدٌ *** تلوی یدَ الطَّاغوت إذْ تُصاول
لعل َّ الشَّاعر استلهم فی البیت الأخیر من قوله تعالی فی الآیة الکریمة: «الذین آمنوا یقاتلون فی سبیل اللّه و الذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطَّاغوت فقاتلوا أولیاءَ الشَّیطان إنَّ کیدَ الشَّیطان کان ضعیفا» (النساء/ 76).
و فی قصیدة للجواهری أنشدها فی الحفل الکبیر الذی أُقیم علی ساحة الملعب البلدی بدمشق فی شهر نیسان عام 1957 للمیلاد، و ذلک لإحیاء الذِّکری الثَّالثة لمصرع الشَّهید العقید عدنان المالکی، مطلعها:(2)
ترنَّحتْ من شکاة بعدَک الدَّار *** و هبَّ بالغضب الخلّاق إعصارُ
و أرعد الوطنُ الغالی و قد ثَقُلَتْ *** علیهِ ممَّا جَنی الجانون أوزارُ
فی هذه الدار إیثارٌ و تضحیةٌ *** و فی ذُری الخُلد جَنّاتٌ و أنهارُ
هناک حیثُ یحوک الخلد سُنْدسَه *** أمّا الذی حاکت الدُّنیا فأطمارُ
البیت الأخیر یوحی بأن الشَّاعر قد اقتبس المعنی من قوله تعالی فی الآیة الکریمة: «أولئک لهم جنّاتُ عدنٍ تجری من تحتهم الأنهار یُحلَّون فیها من أساور من ذهب و یلبسون ثیابا خُضرا من سُندس و إستبرق مُتَّکئین فیها علی الأرائک نعم الثَّواب و حسُنت مرتفقا»(الکهف / 31) ثم یستمر الشاعر فی قصیدته الی أن یقول:(1)
صبرا و إنْ ملّت الأسیاف أغمدةٌ *** إنّ الأمین علی العقبی لصبَّار
ربّما استلهم الشَّاعر من قوله تعالی: «أُولئکَ یجزون الغرفة بما صبروا و یلقون فیها تحیّةً و سلاما» (الفرقان / 75)
و فی قصیدة له یحیّی الشَّاعر ثورة 14 من تموز عام 1958 للمیلاد، مطلعها:(2)
سدِّد خطایَ لکی أقول فأُحسنا*** فلقد أتیتَ بما یَجِلُّ عن الثَّنا
الیومُ یُنشَرُ للحساب کتابکم*** فی موطن جمَع الحساب فدوّنا
الشَّاعر فی هذا البیت یذکّرنا بالآیة الکریمة فی قوله تعالی: «و نخرج له یوم القیامة کتابا یلقاه منشورا إقرأ کتابکَ کفی بنفسکَ الیوم علیکَ حسیبا» (الاسراء / 14)
ثم یستمر قائلاً:
فالیوم یُدمی بالعِضاض بنانَه*** جِبسٌ و یلعق صاغرا مُرَّ الجنی
ففی البیت إشارة الی قوله تعالی: «و یوم یعضّ الظَّالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتّخذتُ مع الرَّسول سبیلاً» (الفرقان / 27)
و للجواهری قصیدة مشهورة اُلقیت فی المهرجان الذی أقامه إتّحاد الأدباء العراقیین لإحیاء ذکری الشَّاعر معروف الرَّصافی فی الشَّهر الرَّابع من عام 1959، و قد استهلَّها الشَّاعر بهذه الأبیات:(3)
لُغزُ الحیاة و حَیْرةُ الألباب*** أن یستحیل الفکرُ محضَ تُرابِ
أن یُصبحَ القلبُ الذّکیُّ مفازةً*** جرداء حتَّی من خُفوق سرابِ
فیمَ التحایل بالخلود و مُلهَمٌ *** لحفیرةٍ، و مفکرٌ لِتَبابِ
حسبی بِلَیْتَ تَعِلَّةً إذْ مِیتةٌ *** حتمٌ، و إذْ آجالنا بنِصابِ
ربّما فی البیت إشارة الی قوله تعالی: «هو الذی خلقکم من طین ثم قضی أجلاً و أجلٌ مسمّی عنده» (الانعام / 2).
و لشاعرنا قصیدة بمناسبة یوم العمّال العالمی، ألقاها فی الحفل الذی أقامه الإتّحاد العامّ لنقابات العمّال فی العراق، و ذلک عام 1959 للمیلاد، مطلعها:(1)
حُییتَ «أیّار» بعطر شذاتی *** و خصصته بالمخص من نفحَاتی
و سقیته نبعَ القصید مُضَرَّجا** * کدماء أحرارٍ به عَطِراتِ
یا أیُّها العمّال و الدُّنیا لها*** صورٌ شبیه تلوُّن المِرآة
رُدُّوا لخیرٍ شرَّها إنَّ الفتی*** بالسَّیئات یَرُدُّ للحسناتِ
لعلَّ البیت الأخیر إشارة الی قوله تعالی: «و جزاء سیئة سیئة مثلها فمن عفا و أصلح فأجره علی اللّه إنّه لا یحبّ الظَّالمین» (الشوری / 40).
و للجواهری قصیده ألقاها فی الحفل التکریمی الذی أقامته له وزارة: «الإعلام» مساء یوم الجمعة، الثَّالث من شهر کانون الثَّانی عام 1969 للمیلاد ببغداد علی اثر عودته من مغتربه فی «جیکوسلوفاکیا» بعد غیاب طال أکثر من سبع سنوات. و قد شارک فی الحفل علی الصعیدین الرّسمی و الشّعبی عدد وفیر من الخطباء و الشُّعراء، استهلَّها بهذه الأبیات:(2)
أرِحْ رِکابکَ من أیْن و من عثرٍ*** کفاکَ جیلانِ محمولاً علی خطرِ
و یا أخا الطَّیر فی وردٍ و فی صدرٍ*** کفاکَ موحش دربٍ رُحتَ تَقطَعُهُ
فی کلّ یومٍ له عُشٌ علی شجَرِ*** کأنَّ مُغبرَّه لیلٌ بلا سَحَر
طوی لها النَّسرُ کشحیه فلم یَطِرِ** خفِّض جناحکَ لا تهزأ بعاصفةٍ
سبحانَ ربِّکَ ربّ المرءِ یخُلقُه*** کمْ أرصد الموتُ أدری أنّه رصَدٌ
صلصالةً و هو من نار و من شررِ** إنْ کان فی الموت من فخر لمفتخر
فی البیت الثَّالث إشارة الی الآیة الکریمة فی قوله تعالی: «و اخفض لهما جَنَاح الذُّل من الرّحمة و قل رَبِّ ارحمهما کما رَبَّیانی صغیرا» (الاسراء / 24).
و فی البیت الأخیر فیه إشارتان، الأولی: الی الآیة الکریمة فی قوله تعالی: «إذْ قال ربُّکَ للملائکة إنّی خالقٌ بشرا من صلصال من حَمَأ مسنون» (الحجر / 28). الثانیة: إشارة الی قوله تعالی: «قال ما منعکَ ألّا تسجد إذْ أمرتک قال أنا خیرٌ منه خلقتنی من نارٍ و خلقته من طین» (الاعراف / 12).

النَّتائج و التَّوصیات

مما لاشک فیه ان شاعرنا الجواهری شاعر موهوب، فقد سمّاه البعض بـ «شاعر العراق الکبیر» و سمّاه البعض الآخر بـ « شاعر العراق الأکبر». لقد صقلت البیئة التی عاش فیها الشَّاعر هذه الموهبة، و کذلک العصر الذی عاش فیه کان له الأثر المشهود فی تنمیة قدرته و ابداعه الفنیّ، فظهرت له ثقافة متمیّزة و أدب متمیِّز.
کلّ من یطالع دیوان هذا الشَّاعر المبدع یجد آثارا لمفاهیم قرآنیة تظلّل علی بعض المقطوعات من شعره، إمّا اقتباسا من مفردات قرآنیّة، أو تضمینا لبعض الآیات و المفاهیم القرآنیّة، و هذا الأمر لیس بغریب لشخصیة فذّه ترعرع فی جوّ اسلامیّ، یهتم بکتاب اللّه العزیز، و یقتبس منه ما شاء أن یقتبس. و إنّ المجهود المتواضع هذا لم یکن إلّا مطالعة لأجزاء من الدّیوان، و لعلّ الزّمن یسعفنا لدراسة الأجزاء الاُخری من دیوانه القیّم.
و الدّیوان هذا جدیر بالدّراسة من زوایا اُخری أیضا، قد یجدها الباحث ضروریة أو أنّها تستحق الدّراسة، فالدّیوان حافل بقضایا کثیرة متنوّعة، هذا من جانب، و من جانب آخر فانّه قد احتوی علی ذکر فحول الشعراء، کالشَّاعر الشَّهیر أبی العلاء المعرِّی، و الإشادة بشعراء معاصرین أمثال حافظ ابراهیم، أحمد شوقی، الرّصافی، الزّهاوی، أو الإطراء علی شخصیّات علمیّة أدبیة أمثال السَّید جمال‏الدّین الأفغانی و طه‏حسین.
و فی الختام لابدّ من التَّنویه الی أنّ دیوان هذا الشاعر الکبیر یشبه بستانا مکتظّا بأنواع الورود و الرّیاحین، فللمشاهد ان یقتطف منه ما أعجبه و ما أبهجه، و هذه الروضة الغنّاء لاغنی عنها لکلّ دارس و متتبّع للأدب العربی الحدیث.

مصادر البحث

القرآن الکریم.
أبو حاقة، أحمد. الإلتزام فی الشِّعر العربی، دارالعلم للملایین، بیروت، الطبعة الأولی، 1979م.
آل محبوبة، جعفر الشَّیخ باقر. ماضی النَّجف و حاضرها، الطَّبعة الثَّانیة، دار الأضواء، بیروت، 1406هـ. 1986م .
بیضون حیدر، توفیق. محمد مهدی الجواهری شاعر العراق الأکبر، دار الکتب العلمیّة، بیروت، الطَّبعة الأولی، 1993م.
الجواهری، محمدمهدی. دیوان‏الجواهری، جمعه و حقّقه و أشرف علی طبعه: الدّکتور ابراهیم السَّامرائی، الدّکتور مهدی المخزومی، الدّکتور علی جواد الطاهر، رشید بکتاش، مطبعة الأدیب البغدادیّة، المجلّد الأول طبع عام 1973م، المجلّد الثانی طبع عام 1973م، المجلّد الثَّالث طبع عام 1974م، المجلّد الرّابع طبع عام 1974م، المجلّد الخامس طبع عام 1975م.
الخیَّاط، جلال. الشِّعر العراقی الحدیث، مرحلة و تطوّر، دارصادر، بیروت، الطَّبعة الأولی، 1970م.
مصطفی، ابراهیم و آخرون. المعجم الوسیط، دار العودة، مؤسسة ثقافیّة للتّألیف و الطباعة و النّشر و التّوزیع، استانبول، ترکیة، 1410هـ. 1989م.
میشال خلیل، جحا. الشِّعر العربیالحدیث من أحمد شوقی الی محمود درویش، دارالعودة و دار الثّقافة، بیروت، الطَّبعة الأولی، 1999م.
الهاشمی، أحمد. جواهر البلاغة فی المعانی و البیان و البدیع، مرکز النشر التابع لمکتب الإعلام الإسلامی، قم، الطَّبعة السَّابعة، 1418هـ.

الهوامش

1. السَّجْل: ج سِجَال و سُجُول: الدّلو العظیمة فیها ماء قلَّ أو کثر. العطاء. الرَّجل الجواد. النّصیب. یقال: أعطاه سَجْلَه من کذا، ای نصیبه. (المعجم الوسیط).
2. اَلحلْبة: ج حَلَبات و حلائب: الدَّفعة من الخیل فی الرّهان خاصّة. الخیل تجمع للسّباق. یقال: «هو یرکض فی کلّ حَلْبة من حَلَبات الجدّ» أی فی کلّ سباق للمجد. (المعجم الوسیط).
3. الأُکر جمع الأُکرة و هی بمعنی الکُرة.
4. القَرْن: القَرْن من القوم: سیِّدهم القَرْن من الزمان: مائة سنة. و یقال: إمرأة قَرْن کفٌ و نظیر فی الشجاعة. (المعجم الوسِیط)
5. الجَأْش: النّفس أو القلب. و یقال: هو رابط الجأْش: ثابت عند الشّدائد. (المعجم الوسیط).
6. لَزَّه: لَزَّا و لِزازا: شدّه و ألصقه. و یقال: لزَّ به الشی‏ءُ: لصق به. (المعجم الوسیط).
7. و قد ورد لفظ «الزّقوم» و «الغسلین» فی القرآن الکریم. فالأول بمعنی شجرة تخرج من أصل الجحیم، و الثانی یعنی ما انغسل من لحوم أهل النار. (المعجم الوسیط).
8. الأوراس: جمع ورس و هو نبت من الفصیلة القرنیة، ینبت فی بلاد العرب و الحبشة و الهند، یوجد زغب قلیل علیه، یستعمل لتلوین الملابس الحریریّة، لا حتوائه علی مادة حمراء. العُرجون: ما یحمل التَّمر. و العُرجون هو العِذق، و هو من النّخل کالعنقود من العنب. جمعه عراجین. (المعجم الوسیط).
9. الحسائک جمع الحسیکة و هی الحقد. (المعجم الوسیط).
1. أبو حاقة، أحمد. الإلتزام فی الشعر العربی، دار العلم للملایین، بیروت، الطبعة الأولی، 1979م. الصفحه 234.
2. الخیاط، جلال. الشعر العراقی الحدیث، مرحلة و تطوّر، دارصادر، بیروت، الطبعة الأولی، 1970م. الصفحة 95.
1. میشال خلیل، جحا. الشعر العربی الحدیث من أحمد شوقی الی محمود درویش، دار العودة و دار الثقافة، بیروت، الطبعة الأولی، 1999م. الصفحة 289.
2. بیضون حیدر، توفیق. محمد مهدی الجواهری، شاعر العراق الأکبر، دار الکتب العلمیّة، بیروت، الطبعة الأولی، 1993م. الصفحة 20.
3. یراجع: المصدر نفسه، الصفحه 4-14.
1. آل محبوبة، جعفر الشیخ باقر. ماضی النجف و حاضرها، الطبعة الثانیة، دار الأضواء، بیروت، 1406هـ. 1986م. ج2: 136،137.
2. الهاشمی، أحمد. جواهر البلاغة فی المعانی و البیان و البدیع، مرکز النشر التابع لمکتب الاعلام الاسلامی، قم، الطبعة السابعة، 1418 هـ. ق.
1. الجواهری، محمد مهدی. دیوان الجواهری، جمعه و حقّقه و أشرف علی طبعه الدکتور ابراهیم السامرائی و آخرون، مطبعة الأدیب البغدادیِّة، 1973م. ج 1:176.
2. الدیوان، ج 1: 237.
1. الدّیوان، ج1: 263.
2. الدّیوان، ج 1: 271.
3. الدّیوان، ج1: 277.
1. الدّیوان، ج 1، 426.
2. الدّیوان، ج 1: 439.
1. الدّیوان، ج2: 139.
2. الدّیوان، ج 4 :272.
1. الدّیوان، ج 2: 200.
2. الدّیوان، ج4: 212و 213.
1. الدّیوان، ج3: 63،66،و67.
2. الدّیوان، ج3 :245.
1. الدّیوان، ج 3: 267ـ283.
1. الدّیوان، ج 4: 39ـ40.
2. الدّیوان، ج 4: 197ـ207.
1. الدّیوان، ج1: 95.
1. الدّیوان، ج 1: 99-108.
2. الدّیوان، ج 1: 117-120.
1. الدّیوان، ج 1 :179.
2. الدّیوان، ج 1: 181-182.
1. الدّیوان، ج 1: 205-208.
1. الدّیوان، ج 1: 295-298.
2. الدّیوان، ج 1: 301-303.
3. الدّیوان، ج1: 304.
1. الدّیوان، ج 1: 325-327.
2. الدّیوان، ج1: 333-337.
1. الدّیوان، ج1: 345-350.
1. الدّیوان، ج 3: 89.
2. الدّیوان، ج3: 391-403.
3. الدّیوان، ج4: 71-80.
1. الدّیوان، ج4: 197-207.
1. الدّیوان، ج4: 251-256
2. الدّیوان، ج 4: 263-274.
1. الدّیوان، ج 4: 267.
2. الدّیوان، ج4: 297-307.
3. الدّیوان، ج 4: 341-342.
1. الدّیوان، ج 4: 343-350.
2. الدّیوان، ج5: 309-324

[ یکشنبه هفتم آبان 1391 ] [ 23:53 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الموسیقی الداخلیة فی الشعر
صلاح نيازي -
 
تتردّد في الكتابات النقدية الحديثة عبارة: الموسيقى الداخلية في الشعر، خاصّة لدى هؤلاء الذين سنحت لهم الفرص، في قراءة المؤلفات النقدية، بلغاتها الأصلية. لكنّها على كثرة تردّدها، لم تزددْ إلاّ غموضاً. التصقت تلك العبارة بالشعر الحديث في معرض درء الآتهام الموحي بخلوّه من الموسيقى.
 في الظاهر، لم يتصدّ ناقد – كما يبدو – لتحليل الموسيقى الداخلية المعنية من جهة، أو كيفية آستنباطها، والتمتّع بها من جهة أخرى. يمكن بصورةٍ ما إساغة هذا التقصير وتبريره. فالموسيقى الداخلية إحساس تختلف كميته، وكذلك نوعيّته من فرد إلى فرد، كالآستجابة إلى العطور والألوان والأصوات.
 بالمقابل فما وضعه الأقدمون من أوزان لقياس موسيقى الشعر القديم، أضرّتْ به من حيثُ قدّرتْ أنها تنفعه، وكأن الشعر لا يقاس إلاّ بالتفاعيل الفراهيدية المدرسية، وهي كالفتاة وإنْ آنطبقت عليها كل شروط الجمال، فلا يعني أنها أكثر ذكاء وفطنة. ولا حتى أحدّ فتنة، كما لا يعني أنّ ذرّيتها سيكونون موفوري الصحة، أو أنهم أكثر لمّاحية.
فوق ذلك، حاول الأقدمون كذلك، آختراع قواعدَ ذوقية للألفاظ، فقُسّمتْ إلى موسيقية وناشزة، وكأنّ الألفاظ وُلِدتْ بجينات ثابتة، ثمّ أضافوا القوافي، وخصصوا لها علماً أسموْه: علم القوافي.
هذه البحوث وما إليها، معنية بالدرجة الأولى بدراسة الموسيقى الخارجية للشعر، وهي نقرٌ على القشرة الخارجية وليستْ إصغاء لعمليّات نموّ اللبّ. إنها خشخشة الريح في الغصن، وليست إصغاء للتفاعلات الكيمياوية من نتحٍ وكلوروفيل وشمس.
 الموسيقى الخارجية بهذا المعنى صوت وصدى. رنين مهما آتسقت ذبذباته ونفذتْ. أمّا الموسيقى الداخلية فإصغاء تامّ بكلّ الحواسّ، كالإصغاء إلى فراغ ساكن. يصعد بك بيتهوفن مثلاً إلى أعلى القمم الروحية. وتحلّق وتحلّق، ومرّة واحدة تتوقّف الآلات الموسيقية وهي في أعلى طاقاتها الصوتية، فتسقط في هوّة، في صمتٍ أكثر صراخاً وهوْلاً، وكأنّما تكوّم عليك جبل.
 قيل إنّ الصمت من أكبر مخلوقات بيتهوفن المسحورة.
للصمت في مسرحية: "إيهْ يا جو"، لصامويل بيكت، مساحة أكبر من الحوار، (قيل إنّ بيكت درس التلفزة لمدة ستة أشهر قبل أن يكتب هذه المسرحية الخاصة بالتلفزيون) وهو وإن قاس حركة الكاميرا بالثواني حرفيّاً، إلاّ أنّه كغصّة طويلة آختنقتْ بشتى الانفعالات. إنها تبدو للمشاهد وكأنّها ثوان راكدة، وكلّ ثانية فيها أطول من مئات الثواني الزمنية. ربّما يُعَدّ بيكت أوّل من نقل الزمن من عقارب الساعة إلى زمن مختبري يمكن آستحضاره بمواصفات معينة.
 يُذكر أن هذه المسرحية إنّما كتبها بيكت باللغة الإنكليزية خصّيصاً للممثل الشهير جاك MacGowan، وهي تحكي قصة رجل ممزّق في أواخر الخمسينات من عمره. تترصّده الكاميرا في غرفته الصغيرة ليلاً. تحصي عليه أنفاسه حرفيّاً. يظهر جالساً أوّلاً. ينهض. يذهب إلى الشباك. يفتح الشباك. ينظر إلى الخارج. يغلق الشباك. يغلق الستائر. يقف. الكاميرا تحصيه زمناًً. "جو" لا ينبس بأية كلمة. صوتُ أنثى فقط يقرّعه. يعنّفه.
إذا كان بيكت قد آكتشف الوقت المختبري، فإنّ الممثل جاك مككاون المدهش آكتشف كنوزاً عجيبة في الوجه البشري، فقام بأكثر من ثلاثمائة حركة في عضلات وجهه كرد فعل للكلمات التي كان يسمعها من ذلك الصوت الأنثوي.
على أيّة حال، إنْ هي إلاّ بديهية، أنْ لا موسيقى بدون سلّم، سواء أكانت في لوحة رسم أم نحت أم رقص أم تأليف لفظي، شعراً أمْ نثراً. على هذا يمكن القول إنّ هناك من النثر ماهو أجود الشعر، وقد يكون بعض الشعر أردأ النثر، بحيثُ لا تجد فيه هلة ولا بلّة. على العموم لا بدّ للكاتب من معرفة التدرجات الهارمونية في اللون، في الصوت، في الحركة أوّلاً ومن معرفة توقيتها، وكيفيّة توظيفها، وهذا هو الأهمّ في التأليف الشعري خاصّة، بحيث تبدو اللفظة على أشُدِّها وقعاً وجرساً، حتى وإن كانت حروفها كامدة، وعلى أشُدِّها لألأة وإن كانت غائمة ومعتمة. فقط إذا أحسنت تصوير السكون سيكون لسقوط إبرة، زلزلة وآرتطام صخور. فقط إذا جسّدتَ صلابة الظلمة سيكون للنور طعم الماء الليّن في صحراءَ قحط.
 يعمد الشاعر لسكب عواطفه إلى إحدى حواسّه الخمس. (عموماً وثمّة آستثناءات أكيدة، يعتمد الشعر العربي على حاسّة واحدة هي حاسة البصر أكثر من أية حاسة أخرى في رسم الصورة الشعرية) لكنْ لا تتكثّف الصورة الشعرية إلاّ بتوظيف حاسّتيْن معاً، كالسمع والبصر، أو السمع واللمس، أو البصر والشمّ ...إلخ. أمّا شاعر كرامبو مَثَلاً فإنّه يعمد إلى" تدمير الحواس" أيْ إلى صهرها جميعاً، فتظهر لنا حاسة كلية جديدة بخمسةِ قرونِ آستشعارٍ أوخمسةِ مجسّات لرسم صورة شعرية متواشجة مؤثّرة وشاملة، ثمّ يختار الشاعر، لا إراديّاً، الوعاء الذي يسكب فيه العواطف. قد يختار اللون وتدرجاته، أو الصوت وتدرجاته، أو الحركة وتدرجاتها. (في فيلم "تكبير الصورة Blow –up للمخرج الإيطالي انطونيوني، توظيف مدهش لنموّ الألوان من الشحوب الذي يدلل على عدم نضج العواطف والحوادث في البداية، إلى الألوان الداكنة حينما يشتدّ الصراع وتتعقّد الأمور. "تُرجم عنوان الفيلم في النسخ العربية بـ "انفجار").
 قد تعطينا أوبرا:"مدام بترفلاي" لبوتشيني أجمل وأعمق نموّ تدرجيّ ولاسيّما في التصويتة التي تغنيها البطلة وهي تتخيّل مجئ حبيبها في باخرة تظهر في أبعد بقعة في الأفق، على شكل خيط من الدخان، ثمّ يكبر إلى باخرة. نموّ ذلك الخيط إلى باخرة يستغرق وقتاً عاطفيّاً طويلاً يقطّع النياط، ويزيد من اللهفة المتوقّدة. كذلك تبدو صورة الزوج المتخيّل. يبدو أوّل الأمر على شكل بقعة صغيرة في زحام. تقترب البقعة أكثر فأكثر فتستوي رجلاً. وحتى يزيد ناظم الكلمات من تلهفات اللقاء جعله يصعد تلاّ، فأبطأ اللقاء بينهما.
تبدأ التصويتة ARIA بصوت دقيق ضعيف كأنّه يخرج من أبعد نقطة في الأفق، ثمّ يصعد ويصعد، ويقترب مع آقتراب الباخرة الموهومة".
 هذه التدرجات هي ما يمكن أن نعني بها الموسيقى الداخلية للوحة أو النحت أو الرقص، أو النصّ اللفظي، وما همّ بعد ذلك إن كان النصّ نثراً أمْ شعراً. لنأخذْ مقطوعة قديمة، ونحاول تتبّع تدرجات الحركة وأصداءها:
"أنزلني الدهرُ على حكمه
من شامخٍ عالٍ إلى خفضِ
لولا بنيّاتٌ كزُغْب القطا
 أُجْمِعْنَ من بعضٍ إلى بعضِ
لَكان لي مضـطَرَبٌ واسـعٌ
في الأرض ذاتِ الطولِ والعرضِ
وإنّـمـا أولادنـا بينـنا
أكبادنا تمشي على الأرضِ
لوْ هبّتِ الريحُ على بعضهم
لآمتنعتْ عيني عن الغمضِ"

هذه المقطوعة التي لا تُنسب إلى أحد، مع ذلك تُنسَب إلى آحاد، هي من معجزات الشعر، في موسيقاها الداخلية. لِننْسّ للحظات أنها من مجزوء السريع (مسْتَفْعِلُنْ مستفعلن فِعْلنْ، ولنحاولْ إيجاد العلاقة الهارمونية بين الأمزجة المتقابلة المتضادّة.
حتى بقراءة سريعة لهذه المقطوعة ندرك على الفور، أن الشاعر آستحال نصفاً طيراً ونصفاً إنساناً. بكلمات أخرى أصبح لهذا الإنسان جناحان وعشٌّ وفراخ. هكذا اضاف الشاعر إلى أمزجته الإنسية، أمزجة طيورية، وإلى حركاته المقيّدة خفقات أجنحة، وإلى حناناته، حنان حوصلةٍ وهديل.
 منذ البداية، وبجملة: "على حكمه" الآعتراضية، صوّر الشاعر حالة لا مفرّ منها، قَدَراً محتَّماً. تدلّ "على حكمه" أيضاً على أن الشاعر لم يكنْ راغباً في النزول. جمع الشاعر بجملة:"أنزلني"، حالتيْن:الدرجة الآجتماعية المتدنية للإنسان، والكفّ عن التحليق لدى الطائر، بدليل قوله:"شامخ"، وهي صفة يبدو أنّ الشاعر تعمّد حذف موصوفها، حتى يتداعى إلى الذهن كلّ شامخ. عدم تحديد الموصوف زاد من سعة الغموض الذي لا بدّ أنْ يحثّ السامع على أن يكون طرفاً في النصّ بدافع الفضول. وحتى يُعطي الشاعر ذلك الشئ "الشامخ" مسافة بصرية تدقّ على النظر الحديد، أضاف كلمة:"عالٍ". بهذه الوسيلة هيّأ الشاعر مسافة يكون معها السقوط اكثر مأساوية وصعقاً.
 بكلمة: خفْضِ (فِعْلنْ) الحادة القاطعة، أصبح النزول حادّاً وسريعاً. بالمناسبة يعرف أصحاب الطيور، كيف ينزل الطيرُ البيتيّ الذَّكَر من علياء سمائه، ومرّة واحدة، وكأنّه كتلة بلا أجنحة إنْ هو رأى أنثاه على الأرض.
 هذا السلّم في الحركة، الصاعدة الشامخة، وهي تتقابل مع الهبوط المفاجئ، هو أحد مظاهر الموسيقى الداخلية للشعر، بغضّ النظر عن البحر الذي كتبت فيه. ثمّ إنّ كلمة: خفض لا تعني السقوط كلّياً على الأرض أو القاع، وإنما تعني الطيران الواطئ، أو الطيران المشدود إلى بقعة معيّنة.
مهما دار الأمر لم تنقطعِ الموسيقى الداخلية للبيت الأوّل بآنتهائه.
لننظرْ إذن كيف آستمرّ الشاعر في تقليص المسافة وكأنّها نتيجة حتمية إلى كلمة: خفّض. ففي البيت الثاني نجد كلمة: "بنيّات" مصغّرة، تدلّ على آقتراب الرائي منهنّ، سواء أكان آقتراباً ذهنياً أم واقعيّاً. وبتشبيههنّ بـ:كزغب القطا، تقلّصت المسافة أكثر، فإذا وصلنا إلى الشطر الثاني:"أجمعْنَ من بعض إلى بعضِ" فلا تدري هل يصف الشاعر البنيّات أم الفراخ؟ وما همّ؟
يتوضّح تقليص المسافة أكثر في البيت الرابع بجملتيْ:"بيننا" و"تمشي على الأرض". من ناحيةٍ أخرى، يظهر السلّم الموسيقي على أشُدّه وضوحاً وتأثيراً، إذا ما قابلنا في البداية الطيران الشامل، الشامخ العالي، بما آنتهت إليه المقطوعة من "مشي" على الأرض.
المظهر الآخر الذي يمكن الآستدلال به على الموسيقى الداخلية، هو مقدرة الشاعر المدهشة على تبعيض الكلّ إلى أجزاء، منفصلة متصلة في آن واحد. فبمجرّد تصغير بنات إلى بُنيّات إنّما نقلنا الشاعر من شئ عام، إلى تفاصيل حميمة. وحينما ذكر: "كزغب القطا"، لمس في قلوبنا الوتر الحسّاس، لا بالتجاوب مع جمالهنّ فقط، بل بإستدرار العطف، فلا ندري ما الذي نقوله:"لأفراخٍ بذي مَرَخٍ/ زُغْب الحواصل لا ماء ولا شجرُ"، فنقف مكتوفي الأيدي، وكأننا مع الحطيئة:"في قعر مظلمة". وبشطر:"أُجمعن من بعض إلى بعض"، أضاف الشاعر إلى جمال البنات ومسكنتهنّ، صفة جديدة هي الهشاشة، وكأنّ جمعهنّ من بعض إلى بعض، ما هو إلاّ شئ شبيه ببناء عشّ، محكم وواهٍ في الوقت نفسه.
يبدو أنّ أهمّ ما جاء من تبعيض في المقطوعة أعلاه، هو ما ورد في البيت الرابع:"أكبادنا تمشي على الأرض".
المشي للطير كما هو للإنسان. لكنّ توقيته هنا يثير القلق والخوف لدى الأبويْن خشية أن يدرج الأطفال، بعيداً فلا يُروْن، وكأنّ الشاعر كان يمهّد بهذا البيت، إلى القلق والخوف في البيت الأخير:
لو هبّتِ الريحُ على بعضهم
لآمتنعتْ عيني عن الغمضِ

آمتناع العين عن الغمض، حنوّ لا ريب. لكنّه عملٌ آنعكاسي هذه المرّة، وهو أسرع من أيّ عمل إرادي. بهذه المثابة عزل الشاعر حاسّة البصر عن بقيّة الحواس، وكأنّ لها آستقلالاً خاصاً عن بقية جوارح الجسد. يمكن بالطريقة نفسها مقارنة الفعل:"أنزلني"، في أوّل المقطوعة الذي يدلّ على الإكراه والإجبار، من قبل قوّة غامضة هي الدهر، بفعل:"آمتنعت" الذي يدلّ على ردّة فعل غريزية لا إرادية، حتى كأنّ الريح ‘إذا هبّت لا تهدّد أطفالاً حسب بل تهدّد فراخاً، إنْ هي أودتْ بعيدان أعشاشها الهشّة.
 من نافلة القول إننا بالعراق، وخاصة النساء، يكنّين عن الآبناء بالأكباد، أو فلذات الأكب
[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 23:58 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
التغییر و التحول فی الشعر العربی و الفارسی

دراسة: سماهر أسد صادقیان نژاد



لقد مرت مراحل مختلفة علی الشعر الفارسي و العربي. بحور الفراهیدي لم تظل هکذا جامدة بل خضعت لعملیة الإضافة و التطور و التجدد، بدءا من الأخفش الصغیر الذي أضاف بحر « المتدارک» إلی قول أبي العتاهية الشهير: « إنني أکبر من العروض» إلی  ظهور الموشحات و المسمطات و المزدوجات و البند، وصولاً إلی الشعر العربي الحديث بنمطيه: التفعيلية و قصيدة النثر.  التطور و التغییر في المفاهیم السیاسیة، الإجتماعیة و الثقافیة في المجتمع أنتجا التجدد في الشعر الفارسي و العربي؛ الشعراء لضرورة هذا التغییر، خرجوا لیظهروا اداة جدیدة لإبراز المشاعر الجدیدة؛ فجاء الشاعر المجدد« نیمایوشیج» لیصنع اسلوباً جدیداً لأداء محتویات العصر المتحضر. نیما هو المجدد الأول في الشعر الفارسي الحدیث و هو الذي کسّر أوزان الشعر الفارسي القدیم و المعروفة باسم أوزان الفراهیدي و قام بنشر أول قصیدة له علی وزن التفعیلة؛ أیضاً ظهر شعراء متجدّدون کثیرون کبدر شاکر السیاب و نازک الملائکة  في الشعر العربي و أنشدوا أشعاراً علی أوزان جدیدة و کسّروا الأوزان الکلاسیکیة و جاءوا بالشعر الجدید مسمی ب«الشعر الحر». وصل  الحال إلی تطور جدید جداً  في الشعر المعاصر الفارسي و العربي و خُلِقت قصیدة النثر. قد تأثر أحمد شاملو باالشعر الجدید غیر أنه طور أسالیبه الشعریة فیما بعد و خلق شعر جدید باسم « شعر سپید» . إذ یمکن نقارنُ أحمد شاملو في هذا المجال بالشاعر العربي محمد الماغوط الذي کتب  أجمل قصائد النثر و أسس مدرسة شعریة جدیدة فی العالم العربي.

تعریف قصیدة النثر و ظهورها

تُسمی قصیدة النثر في الشعر الفارسي ب« شعر سپید» و هي قصیدة لا توجد فیها بحور الفراهیدي و لا أي أوزان خاصة ، و هي أشعار دون أي وزن و قافیة؛ بل نجد فیها الموسیقی و الإیقاع عن طریق تکرار الحروف صامتاً و مصوتاً، مجيء الکلمات المقفاة في أول المصراع، وسطه و آخره. ینشد هذا النوع من الشعر علی حسب الإیقاع الداخلي للکلمات. خلقت قصیدة النثر عن طریق الترجمة للأدب الغربي کما نری في إیران تأثرت حرکة « شعر نو» و بعده« شعر سپید» من الغرب.

موافقین ومخالفین قصیدة النثر

فتحت قصیدة النثر آفاقاً کبیرة أمام الشعر العربي الحدیث برمته. إنها أثارت جدلاً واسعاً في الأواسط الأدبیة. قد واجه هذا نوع من الشعر بالتیارین:المخالفین و الموافقین. مخالفون اللذین منهم «نازک الملائکة» في الشعر العربي و«نصرت رحماني» في الشعر الفارسي یعتقدون بأن قصیدة النثر لیست شعراً بل نثراً طبیعیاً مثل أي نثر آخر. لایوجد في قصیدة النثر، بیت، لا شطر، لا قافیة، لا وزن، لا ایقاع و لا أي میزة من میزات الشعر و لیس فیه أي شيء یخرجه عن النثر؛ إذن هي نثر اعتیادي. في المقابل، جبهة الموافقین منهم «آدونیس» في الشعر العربي  و« شفیعی کدکنی» و«أحمد شاملو» في الشعر الفارسي. هم یعتقدون بإن النثر نثر و الشعر شعر و الفارق بینهما أالإیقاع و الموسیقی. الوزن و القافیة في العروض الخلیلی إحدی من علاقات الإیقاع. نحن نری في قصیدة النثز  نوع من الموسیقی الخاص. لکنها لیست موسیقی الخضوع للایقاعات القدیمة المقننة بل الموسیقی الداخلي هم یقولون أن قصیدة النثر شعر لأن الشعر لا یحدد بالعروض، و هو أشمل منه.

 الأهواز ایضاً صارت ملجأ ترحیب للقصیده النثریة و أصبح هذا النوع الجدید و المتمیز متواجد في کتابات بعض الشعراء الأهوازیین و خاصة الشباب منهم کسید سعید خجسته و یوسف السرخی و حمزه الکوتی و ... و خصّصت ندوات في مجال نقد القصیده النثریة فی المحافظة. نموذج غنی بالصور و الموسیقی الداخلیة للشاعر سید سعید فی قصیدته الرائعة" رصاصة الخلاص"

سئمت  أمي من إصفراري المفرط

و بدأت لا تنشدُ أنشودةَ الأمومة

أمي بدأت تنامُ قبلي

ترکتني أمي في هوجاءِ المدینةِ الیابسةِ الشفاه

و بدأتُ أرضعُ من ثدي قارورةِ الحبر

و کبرتُ علی صدرِها الإفریقي الحزین

و أبي صار القلمُ.

و في قصیدة أخری یقول:

تعالي یا دافئة الیدین

فعرابةُ الإلهِ تنتظرنا خارجَ بوابةِ الوطن.

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 23:56 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
دروس فی موسیقى الشعر العربی

مقدمة

    الشعر العربی شعر غنائی قائم على أصول موسیقیة مضبوطة ضبطا محكما ، وقیم صوتیة متكاملة تكاملا تاما لم تتوافر لأی شعر بلغة أخرى.وقد كان الشعراء العرب یعلمون أسس الشعر وقواعده وأوزانه وقوافیه بالطبع والسلیقة ، ولم یكونوا بحال یزنون التفعیلات أو یعدونها أو یساوون الأشطر ، بل كان ذلك طبعا وسلیقة وفطرة متأصلة فی نفوسهم كما هو حال لغتهم المعلومة لجمیعهم بالفطرة دون دراسة ، وحتى دون وعی.

    ولا بد للشعر من موسیقى ؛ لأن الموسیقى من أبرز علامات الشعر ، وهی التی تمیزه عن الكلام المعتاد ، وعن غیره من الفنون الأدبیة ، ولها أثر كبیر فی تنسیق البناء العام للنص الشعری.

    ولاختیار القالب الموسیقی للشعر وتوزیعه أثر كبیر فی الدلالة على انفعالات الأدیب ومشاعره ، بل إن هذا الاختیار هو جزء أساسی من الشخصیة الفنیة للشاعر.

    -2-
    أقسام الموسیقى

    وتنقسم موسیقى الشعر – كموضوع دراسة – إلى نوعین :

    الأول : الموسیقى الداخلیة ، وهی موسیقى خفیة لا تدرك للوهلة الأولى ، وتقوم على عدة أشیاء منها : اختیار الشاعر لألفاظه ، وتفاعل الألفاظ مع بعضها – وهو ما ینتج عن إهماله حدوث التنافر – واتساق الصور الفنیة فی النص، وتناسب الأسالیب المستخدمة وتكاملها ، وترجع الموسیقى الداخلیة إجمالا إلى عدة أسباب ، كالملكة الشعریة للشاعر ومدى نضجها، واستغراق الشاعر فی تجربته الشعوریة من عدمه، وصدقه الفنی ، ومدى تمكنه من أدوات الشعر الفنیة.

    الثانی : الموسیقى الخارجیة ، وهی الشكل الخارجی للقصیدة المعتمد على الوزن والقافیة ، وهی فی شعرنا العربی أنواع كثیرة ، منها قدیم أصیل ، ومنها جدید محدث ، ومنها الجید والردیء ، والمرتفع والساقط ، والمتتبع لنتاج الشعراء على اختلاف عصورهم ومذاهبهم یخرج من تتبعه بأن الموسیقى الخارجیة للشعر قد اتخذت إحدى عشرة صورة مختلفة ، وهذا تفصیلها:

    الصورة الأولى: الشعر المعتمد على أحد الأوزان الخلیلیة (العروضیة) الستة عشر ، [الطویل – البسیط – الكامل – الرمل – المتقارب – الخفیف – الوافر – المنسرح – المدید – الهزج – المقتضب – المتدارك – السریع – المجتث – المضارع – الرجز] بصورها المعروفة ، وبقافیة موحدة فی القصیدة كلها ، ویمثل هذه الصورة أغلب الشعر العربی القدیم ، وهو ما اصطلح على تسمیته بـ(الشعر العمودی) ، وأمثلته كثیرة جدا ، منها قول شوقی (من الكامل) :
    عیسى ، سبیلك رحمة ومحبة***فی العالمین وعصمة وسلامُ
    ما كنت سفاك الدماء ولا امرءًا***هان الضعاف علیه والأیتامُ
    والیوم یهتف بالصلیب عصائبٌ***هم للإله وروحه ظُلاَّمُ
    خلطوا صلیبك والخناجر والمُدى***كلٌّ أداةٌ للأذى وحِمامُ

    الصورة الثانیة : الشعر المعتمد على بحر واحد ولكنه متعدد القافیة ، فهو یقسم إلى مقطوعات ، كل مقطوعة منها بیتان أو ثلاثة أو أكثر لها قافیة واحدة تختلف عن المقطوعات الأخرى، ومن أمثلة هذه الصورة قول میخائیل نعیمة فی قصیدته (النهر المتجمد) (مجزوء الكامل) :
    یا نهر هل نضبت میاهك فانقطعت عن الخریر؟
    أم قد هرمت وخار عزمك فانثنیت عن المسیر؟
    بالأمس كنتَ مرنَّمًا بین الحدائق والزهور
    تتلو على الدنیا وما فیها أحادیث الدهور
    بالأمس كنت إذا أتیتك باكیًا سّلّیتنی
    والیوم صرت إذا أتیتك ضاحكًا أبكیتنی

    الصورة الثالثة: ما یسمى بـ(المشطور المزدوج)، وهو أن تكون القصیدة من بحر واحد ومصرعة فی جمیع أبیاتها بحیث یكون كل بیت متحد القافیة فی شطریه مختلفًا عن بقیة أبیات القصیدة، وأكثر ما یكون ذلك فی الرجز، كأرجوزة أبی العتاهیة المشهورة والتی سماها (ذات الأمثال) ویقول فیها:
    إن الشباب حجة التصابی***روائح الجنة فی الشبابِ
    حسبك مما تبتغیه القوتُ***ما أكثر القوت لمن یموتُ
    هی المقادیر فلمنی أو فذرْ***إن كنتُ أخطأتُ فما أخطا القدرْ

    وقد تكون هذه الصورة فی غیر الأراجیز، كما فعل أحمد زكی أبو شادی فی قصیدة (الشرید) [من بحر الرمل]، قال:
    جُنَّ قلبی فی التیاع المضطربْ***وبكى قلبی بصمت المنتحبْ
    وتولَّتنی من الحیرة ما لا***یعرفُ الإیمان صلحًا أو قتالا
    فإذا بی كدتُ لا أعرفُ نفسی***وكأنَّ الرزء تكوینی وحسِّی
    وإذا الإیمانُ عبءٌ لی جدیدْ***حینما الإیمان ملكٌ للسعیدْ

    الصورة الرابعة : ما كان على نظام الموشحات ، بأن یتكون من مطلع وقفل وغصن ودور وسمط وبیت وخرجة على النظام المخصوص فی ذلك، كقول إبراهیم بن سهل الإشبیلی [من بحر الرمل] :
    هل درى ظبی الحمى أن قد حمى*قلب صبٍّ حلّه عن مكنسِ
    فهو فی حرٍّ وخفقٍ مثلما*لعبت ریح الصبا بالقبَسٍ
    یا بدورًا أطلعت یومَ النوى*غررًا تسلك فی نهج الغرَرْ
    ما لقلبی فی الهوى ذنبٌ سوى*منكم الحسن ومن عینی النظَرْ
    أجتنی اللذات مكلوم الجوى*والتذاذی من حبیبی بالفِكَرْ
    كلّما أشكوه وجدی بسما*كالربى بالعارض المنبجسِ
    إذ یقیم القطرُ فیها مأتما*وهْی من بهجتها فی عرسِ
    الصورة الخامسة : ما كان على وزن واحد ولكن مع اتباع النظام الغربی فیما یُعرف بـ(تعانق القوافی) ، وهو أن تكون القصیدة مقسمة إلى وحدات ، كل وحدة أربعة أشطر (أو أبیات) یتفق الأول منها مع الثالث فی قافیته ، والثانی مع الرابع ، وفی شعر إبراهیم ناجی الكثیر من القصائد على هذه الصورة ، كقوله فی (عاصفة) [من الرمل] :

    صورة للموج أم صورة نفس**حینما النفس من الیأس تثور
    قد علا الموج وقد عزَّ التأسّی**لم یعد إلا عبابٌ وصخور
    زلزل البحر على راكبه **مثلما زلزل قلبٌ ضجِرُ
    سفرٌ صار على طالبه**ركبَ ضنكٍ .. والمنایا سفرُ

    فهذه صورة تعانق القوافی فی الأشطر ، ومن صور تعانق القوافی فی الأبیات قول ابراهیم المازنی [من الخفیف]:

    لا تزر إن قضیتُ قبری ولا تبكِ علیه كسائر الأصحابِ
    خلِّ عنك الوفاء واسمع لداعی الغدر فینا فلات حین وفاءِ
    وقبیحٌ أن تسحب الذیل مختالاً وتمشی على رقاب الصحابِ
    مزعجًا بالسلام روح كریمٍ .. أنت غیَّبتهُ بجوف العراءِ
    الصورة السادسة : ما اعتمد على تفعیلة بحر واحد ولكن مع نظام معین مبنی على تساوی الأشطر وتقابل القوافی فی نظام منسجم محكم ، كقول حسن كامل الصیرفی [وقد استعمل تفعیلة الرمل (فاعلاتن)] :

    لیتنی البسمة تعلو شفتیكِ ... مثلما تعلو طیورٌ فوق أیكِ
    تتنزَّى وهی تشدو ........... فی السكون
    تختفی حینًا وتبدو ........... فی الغصون

        الصورة السابعة : الشعر المسمط ، وهو أن تتألف القصیدة من أدوار ، كل دور یتألف من أربعة أشطر أو أكثر متفقة فی قافیتها ما عدا الشطر الأخیر منها الذی یجب أن یوافق قافیة العمود ذی القافیة الثابتة التی بدأ بها الشاعر غالبًا ، ویمثل لها البعض بمسمطة أبی نواس المربعة التی یقول فیها :

        سلاف دنٍّ .. كشمس دجنٍ .. كدمع جفنٍ .. لخمر عدنِ
        طبیخ شمسٍ .. كلون ورس .. ربیب فرسٍ .. حلیف سجنِ

        وهی محتملة أن تكون مسمطة ، والأقرب فی نظری أن تكون قصیدة عمودیة من مخلع البسیط لكنها اعتمدت فی جمیع أبیاتها على الترصیع ، بمعنى تعمد تقسیم البیت إلى مقاطع مسجعة ، ومما هو مسمط بلا خلاف مخمسة أبی نواس التی یقول فیها : [من السریع]
        ما روض ریحانكم الزاهرُ .. وما شذى نشركم العاطرُ
        وحقِّ وجدی والهوى قاهرُ .. مذ غبتمو لم یبقَ لی ناظرُ
        والقلب لا سالٍ ولا صابرُ
        قالت ألا لا تلِجنْ دارنا .. وكابد الأشواق من أجلنا
        وصبر على مرِّ الجف والضنا .. ولا تمرَّنَّ على بیتنا
        إن أبانا رجلٌ غائرُ

[ سه شنبه هجدهم مهر 1391 ] [ 20:43 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
ما هو المسرح؟!!

أعتقد من الصعب الإجابة على مثل هذا التساؤل من خلال مجموعة من العبارات قد لا تفي بالغرض أو قد تؤدي إلى صورة مهزوزة فالمسرح يختلف باختلاف المجتمع ولهذا نجد أن للمسرح تعريفات مختلفة سواء في العالم الغربي أو الشرقي (العربي) لأن كل منهم مرتبط بثقافة عصر معين أو مجتمع يشري معين و لا شك أن كل مجتمع محكوم بظروفه الاجتماعية و السياسية و الاقتصادية و التي تؤثر في صياغة فنونه.
فالمسرح بالنسبة للمصريين الأوائل (الفراعنة) و الإغريق كان عبارة عن نص ديني يتم تقديمه من خلال تمثيل بسيط و ظل كذلك لمئات السنين إذا فالمسرح ولد من رحم الطقوس الدينية ولكنه سرعان ما نما و تطور على يد البعض من العباقرة من الشعراء بالتحديد و تحول بعد ذلك إلى مؤسسة تعليمية مهمتها تطوير التفكير القومي و تعميقه.
ورث الرومان المسرح إلا أنهم حولوه إلى لون من الإمتاع الحسي الفج فقط و هذا يلائم طبيعة الحضارة الرومانية القائمة على حكم عسكري بلا خلفية ثقافية عالية على العكس من الحضارة الإغريقية أو الفرعونية، و في العصر المسيحي الأول هاجم القسس و الرهبان المسرح و وصفوه بأنه عدو من عمل الشيطان يجب محاربته و القضاء عليه، ولكن بعد أن رسخت المسيحية في أوروبا بدأت الكنيسة في التقرب من المسرح و تتبناه لخدمة أغراضها من خلال تقديم عروض لحياة المسيح و قصص الكتاب المقدس و أعمال القديسين.
ماذا يعني المسرح للمجتمع؟!
يرى البعض المسرح ما هو إلا وسيلة ترفيهية و البعض يراه ما هو إلا طريقة لكسب لقمة العيش و آخرين يرون أن المسرح وسيلة من وسائل الكشف عن طبيعة الإنسان و التعرف عليه كما قد يكون لعلماء الاجتماع هو مجموعة من وسائل التعليم و كشف خفايا المجتمع لعمل تطهير غير مباشر للنفس البشرية لعمل التوازن داخل المجتمع.
من هنا نرى أن هناك وجهات نظر كثيرة تؤدي إلى مفاهيم و تعريفات مختلفة حول كينونة المسرح إلا أن المنظور الموضوعي لا يمكن أن ينكر أن الحصيلة الدرامية التي خلفتها العصور تعتبر من أرقى الإنجازات الذهنية التي حققتها الإنسانية، فالمسرح يتميز عن باقي مظاهر الحضارة المادية أنه لا يشيخ مثلها و يهزم و يندثر كالمباني الضخمة مثلا ولكنه بنصوصه و يتخطى حدود الزمان و المكان ليعيش أبديا وهو في خلوده لا يعترف بحدود الجنس أو القوميات أو اللغات أو الديانات فنحن في عالمنا العربي نتقبل و نستمتع بكتابات نيتشة وشكسبير و راسين و أبسن و أونيل و بيكيت بالرغم أنهم يكتبون بلغات أخرى و في مجتمعات مختلفة و في أزمنة متباينة إلا أن كتاباتهم تساهم في أرواء عطش الإنسان إلى المعرفة.

نظرة تاريخية و تأثير الطقوس البدائية والدينية على المسرح


مقدمة توضيحية: -

الدراما أو الحدث علافها الإنسان البدائي في صور عديدة إلا أنها كنت غاية في البساطة من خلال ألعاب بسيطة تعتمد في مجملها على محاكاة الطبيعة، و كانت طبيعة تشكيله في قدرته على الحركة المنتظمة وتقليد لأصوات كذلك موهبة الخيال التي يتميز بها الإنسان عن كل الحيوانات حتى التي تقترب منه ن نفس المرتبة فالإنسان يمكن أن نضيف إلي تعريفه أنه كائن قادر على التخيل إن لك يثبت العكس علميا حتى الآن.
الإنسان البدائي كما ذكر علماء الاجتماع كان مثل طفل هذا الزمن في تصرفاته يعيش على الرغبات التي تشكل الدافع الأكبر لحياته إن لم يكن الأول على الإطلاق إلا أنه فشل في التعبير عن كثير من رغباته خاص التي يفشل في تحقيقها فبدأ بالتعبير الحركي محاكاة رغباته بالرقص تارة و بالتمثيل الصامت مرة أخرى (pantomime ) وكانت هذه هي بداية أرقى أنواع التمثيل على الإطلاق.
و عندما أحس الإنسان إلى وجوب وجود قوة خارقة لتنظيم هذا الكون بدأ في اصطناع الأديان ليحيل مشكلته الأزلية إلى قوى خارقة لديها صفات قوية ولابد من التقرب من هذه القوى العظيمة و بدأ نظــــم الطقوس للتقرب لها وبدأ و التعبير عن رغباته و أمانيه لهذه الآلهة وبدأ يربط بين هذه القوى الطبيعية و العوامل المؤثرة عليها لتتطور الفكرة أكثر لينشأ في هذه المرحلة الحاجة إلى شخص يكون وسيطا بينه وبين هذه القوى العظيمة التي تنظم الحياة من حوله فظهرت شخصية الكاهن، لتبدأ الطقوس تأخذ شكلا أكثر تعقيدا و أصبح من الضرورة وجود عقلية قادرة تنظيم هذه الطقوس بعد أن أصبحت أكثر تعقيدا كما ذكرت من قبل و أصبحت تأخذ أشكالا رمزية و كان على هذا الكاهن أن يكون يتمتع بموهبة خلاقة قادرة على تنظيم هذه الطقوس و الشعائر و ابتكار الأدوات و المناظر بالإضافة إلى التصميم الحركي و التمثيلي الصامت لتظهر لنا شخصية المخرج لأول مرة بشكلها المعروف في تاريخ البشرية.......
من المعتاد دائما القول أن الإغريق هم أول من عرفوا المسرح إلا أن هذه المقولة خاطئة فالفراعنة عرفوا المسرح قبل الإغريق و تشهد آثار ببلدة بني حسن بمحافظة المنيا على العديد من اللوحات الفرعونية المليئة بالنصوص ذات الشكل الدرامي المتكامل وربما أشهر هذه القصص – إيزيس و أوزوريس – والتي كانت تقدم عادة في معابد الإله آمون في عيد الفيضان، كذلك العديد من قصص الآلهة... لن استرسل في سرد تاريخي فالغاية توضيح ماهية الفن المسرحي الذي بدء ينحدر في عالمنا العربي ليتحول إلى صالة رقص و فاترينة لعرض الأجساد
أعود لمتن الموضوع نرى من خلال السطور السابقة أن المسرح نشأ على الأسطورة وفي أحضانها، وولد من رحمها فنجــد أن الدراما المسرحية تدور دائما في الصراع بين الخير و الشر مثل غالبية الأساطير القديمة ولكن علماء الأنثربولجي يذكرون أن الإنسان لم يتعرف على الخير و الشر دفعة واحدة بل من خلال مجموعة من الخبرات المتراكمة من خلال صراعه مع الحياة كذلك اختلطت هذه الخبرات مع تصورات الإنسان عن الأرواح و الأشباح لتظهر النزعة الميتافيزيقية بضررها و نفعها كذلك سيطرة فكرة "الطوطم" التي تقدسه القبائل البدائية إلى غير ذلك من التصورات الدينية لتبدأ بزوغ وظيفة للآلهة في الكون وهو تنظيم هذا الصراع، ولكن حدث تطور أكثر غرابة في التاريخ الإنساني هو الدمج ما بين الدين و السحر خاصة بعد التصنيفات التي وضعها الإنسان للأرواح فهناك أرواح شريرة وأرواح طيبة و بدأ يربط بين بعض الظواهر الطبيعية و معاناته معها بأفكار ميتافيزيقية فشبه البراكين و الزلازل بغضب الآلهة لتظهر بالتبعية "شخصية الساحر" و الذي يستطيع أن ينبئهم بالأحداث المستقبلية ثم تطورت شخصية الساحر ليعطي لنفسه المقدرة على التحكم قهر قوى الطبيعة وإجبارها بدلا من استرضائها لنرى صراعا عنيفا بين الكهنة و السحرة و في بعض الأحيان كنا نجد اندماج بين الشخصيتين إلا أن في أغلب الحضارات القديمة كان الصراع عنيفا بين السحرة و الكهنة و مع ظهور الأديان السماوية شنت حرب عنيفة ضـد السحر خاصة المسيحية و الإسلام اللذين نبذوا السحر و كفروا كل من يتعامل به........


فأصبحت لهذه الشخصية دورا متوازيا مع دور الكاهن وأصبح الصراع عنيفا بين ساحر يؤمن بقدرته على التحكم و التي تقترب من الـتأليه و الكاهن الذي يمثل الآلهة بين البشر، ولكن في كثير من الأحيان تندمج الشخصيتين في شخصية واحدة ذات وجهين.

" الدراما" كلمة ولكن ما هي معناها: -
العديد يستخدم كلمة دراما استخدام خاطىء فكلمة " دراما " هي كلمة مشتقة من كلمة يونانية قديمة بمعنى الحدث أو الفعل إلا أن الكثيرين من العامة يخلطون بين كلمة دراما و كلمة " تراجيديا " و التي تعني المأساة و هذا خطأ شائع.
الدراما في شكلها الكامل يجب أن تتضمن عنصرين هامين هما "الفعل" و " المشاهدة" و معنى هذا إن الدراما تتألف من محتويين هامين هما الأول التأليف المسرحي و الثاني عملية التجسيد (العرض المسرحي) فلا تكتمل حياة المسرح بلا نص مسرحي.
يزعم بعض دراسي الأدب الدرامي أن النص الجيد ليس في حاجة إلى تجسيد على خشبة المسرح لأنه يكون مكتفيا بذاته كعمل فني للقراءة فهو يتألف من أحاديث وإرشادات مسرحية تصور للقارىء المكان و شكل الديكور و الزمن و الحركة لذا فإن القارىء الحساس أو المدرب على قراءة المسرحيات قادرا على تصور عالم النص المسرحي تصورا خاصا و قد يتفوق بخياله على صورة النص المسرحي إذا عرض على خشبة المسرح و الذي قد يتعرض لرؤية إخراجية سيئة قد تسيء للنص المسرحي المكتوب فيفقده تأثيره الحقيقي و يسلبه من معناه الأصلي.
والرد على ذلك هو أن النص المسرحي بالرغم من وجود التوضيحات و الشروح إلا أنه لا يجب أن يصير كائنا حيا له خصائص مسموعة و مرئية و جو انفعالي عام يشترك في صنعه مجموعة المشاهدين، بالإضافة إلى أن قراء النص المسرحي ليس جميعهم على نفس الدرجة من القدرة التخيل و خلق عوالم متكاملة الصورة و الحركة، كذلك يعجز القارىء (الفردي) أن يخلق جوا انفعاليا عاما الذي تحدثه استجابات جماهير العرض المسرحي ولا يستطيع أن يتصور مناخ الأحداث و لا أسلوب التنفيذ و تأثير الإلقاء للمثلين في طبقات صوتهم و تلوينات الأداء المسرحي.
لذا فهناك فنون يمكن أن يستمتع الفرد بها بمفرده مثل قراءة الشعر أو يتأمل لوحة تشكيلية أو تمثالا منحوتا أو قطعة معمارية، فالمسرح يزاوج بين الكلمات المسرحية و عناصر التجسيد و لا يحيا الحياة الصحيحة إلا بوجود النظارة اللذين من أجلهم كتب النص و أخرج و بنيت دار العرض.

المسرح أبو الفنون

لا يعرف الكثيرين أن المسرح هو أبو الفنون جميعها ليس بسبب مكانته التاريخية و لكن بسبب احتوائها على جميع أشكال الفنون مجتمعة فالفنون تقسم عادة إلى ثلاثة أقسام و المسرح يجمعها جميعا في شكل فني متكامل: -
1- فنون مكانية تعتمد في صياغتها على التشكيل في الفراغ و على هذا فهي فنون بصرية لأنا تتوسل بالعين الإحساس بها و الوصول إلى العقل كي يدرك ماهيتها و من هذه الفنون ... التصوير ، الزخرفة ، العمارة، النحت .... و كافة أشكال الفنون التطبيقية التي تعتمد على إبراز الكتلة و الخط و اللون بالإضافة إلى استخدام عناصر الظل و النور
2- فنون زمنية و هي تعتمد في صياغتها على التشكيل في الزمن و على فهي فنون سمعية لأنها تتوسل إلى إذني الإنسان كي يدركها و الموسيقى بلا شك هي من أنبل و أهم الفنون على الإطلاق فمعطياتها تعتمد على عنصرين أساسيين هما اللحن و الإيقاع أي مدى الامتداد اللحني في البعد الزمني و يضيف دارسي الموسيقى عنصر الصمت إذا ما استخدم بين النغمات، كذلك تعتبر الفنون الأدبية كالملاحم الشعبية و الرواية و القصة و النص المسرحي و الشعر فنونا سمعية.
3- فنون تعتمد على التشكيل في الفراغ و الزمن في آن واحد وهذا أكثر افنون تعقيدا و يقف العرض المسرحي على قمة هذا النوع من الفن و معه فن الباليه (الرقص الكلاسيكي) فالدراما المسرحية تتألف من عناصر سمعية و بصرية هي الأدب، الشعر، النثر، كذلك تضم العمارة (الديكور)، الموسيقى (المؤثرات السمعية و الصوتية)، الرقص، لهذا أطلق على المسرح أبو الفنون جميعها.

جوهر الدراما ........ الفعــــل: -

ذكر الفيلسوف اليوناني أرسطو بأن الدراما عبارة عن محاكاة للفعل البشري و الحقيقة أن المسرحية في أوسع معنى لها عبارة عن فعل يؤديه إنسان و لا يعني هنا الفعل مجرد حركات الممثل التي يصور بها الشخصية و أنما تشمل الجوانب النفسية و العقلية التي تحرك سلوكه الظاهري.
و على العموم فإن للفعل المسرحي يتمثل في أربعة وجوه هم كالتالي: -
1- حركة الممثلين أثناء تأدية أدوارهم و تعبيراتهم الجسمية و دخولهم إلى المشهد و خروجهم منه و غير ذلك من الأفعال الخارجية الظاهرة لإكساب المسرحية معنى مجسما
2- الكلام المنطوق فهو الذي يوصف و يحدد الأفعال وردودها و يعبر عن الانفعالات و الأفكار و يساعد في أن تؤثر شخصية على أخرى .... أي أن الشخصية المتكلمة على المسرح ما هي إلا شخصية في وضع فاعل يؤدي فعلا.
3- كما قد يكون الفعل المسرحي نفسيا و ذلك عندما يعبر عن ما يحدث داخل الفرد ذهنيا و انفعاليا.
4- و في النهاية النص المسرحي عبارة عن فعل يتألف من سلسلة من الأحداث المتتابعة لها بداية ووسط و نهاية و يجب أن تكون المسرحية بهذا الفعل تامة في ذاتها.

عناصر تركيب النص المسرحي


النص المسرحي كعمل كلي يتألف من عناصر أو أجزاء معينة فإذا نظرنا إليه كأساس كمي لوجدناه يتألف من عناصر و أجزاء معينة، فإذا نظرنا إليه كأساس كمي وجدناه يتكون من عدد من الفصول، و التي قد تتألف هي الأخرى من عدد من المشاهد، و كما تقع المسرحيات في فصل واحد فقد تقع أيضا في عدد متتابع من المشاهد و اللوحات.

إلا أن الأجزاء الكمية ليست في أهمية الأجزاء الكيفية التي حددها أرسطو منذ حوالي 23 قرنا بستة عناصر و ترتيبها حسب أهميتها هي كالتالي: -
1- الحبكة
2- الشخصية
3- الفكر
4- اللغة
5- الغناء
6- المنظورات المسرحية
وسوف نتناول أهم تلك العناصر كل على حدى بالتعريف: -
1- الحبكة: هي تعد الجزء الرئيسي في المسرحية و يصفها أرسطو بأنها حياة التراجيدية وروحها، فالحبكة لا تعني فقط القصة الذي يرويه النص المسرحي ولكن المقصود بها التنظيم العام للأجزاء المسرحية في شكل موحد ....... فبناء الحبكة الدرامية كالبناء الهندسي بهدف تحقيق تأثيرات و انفعالات معينة فلا يوجد نص مسرحي بدون حبكة درامية و هي ببساطة ترتيب الأجزاء التي يتكون منها العمل المسرحي.
- أنواع الحبكات الدرامية: الحبكات الدرامية أنواع فمنها المبني بناء محكما و منها المفكك،و البسيط، و المعقد و أجودها التي يتوفر فيها مصداقية الأحداث من حيث منطقيتها أي يتولد كل حدث من سابقه دون افتعال أو تصنع أو الاعتماد بشكل كبير على الأحداث القدرية و المصادفات الغريبة
( أ ) البرولوج و أحيانا يسمى ألـ Overture وهو المشهد الافتتاحي للعمل المسرحي و فيه يقدم الكاتب معلومات عن زمن الفعل الدرامي و علاقة الشخصيات ببعضها و فكرة عن موضوع العمل الدرامي بشكل سريع بالإضافة إلى بعض الإشارات عن الأحداث السابقة و اللاحقة
( ب) نقطة الانطلاق و هي نقطة بداية الحدث
( ج) الحدث الصاعد و هي تتابع الأحداث بشكل متصاعد تصل بنا إلى ذروة العمل الدرامي
( د ) المكاشفة و هي عملية كشف خبايا الأحداث الدرامية مثل كشف الزوجة عن خيانة زوجها من خلال المكاشفة تبدأ الشخصيات في الظهور بشكلها الحقيقي كما يريد أن يرسمها الكاتب الدرامي و ردود أفعالها مما يزيد التشوق للمتلقي سواء القارىء أو المشاهد
( هـ ) التلميح وهو تقديم كلمة أو إشارة إلى حدث معين لتهيئة المتفرج أو القارىء لما سيحدث في المستقبل
( و ) التعقيـد وهو المزج بين أكثر من خط درامي للوصول بالبطل الدرامي إلى قمة أزمته الدرامية
( ز) التشويق هو إثارة اهتمام الشاهد عن طريق استثارة إحساسه بالقلق من خلال استغلال تعاطفه مع البطل الدرامي ثم يعقب ذلك كشف الحدث للوصول إلى الراحة النفسية للوصول إلى درجة من الإشباع الفكري تصل بالمشاهد أو القارىء للمتعة الفكرية التي يريدها الكاتب
( ح ) الأزمة و الذروة هي قمة التوتر الانفعالي و من الممكن أن نطلق عليها عملية التحول من حالة عدم المعرفة إلى حالة المعرفة
( ط ) الحدث الهابط و هنا بعد أن وصلنا إلى الذروة و انتهت عملية المكاشفة وهي أما وصول البطل إلى قمة نجاحه أو فشله في معالجته للأحداث التي مرت به خلال زمن العمل المسرحي
( ي ) النتيجة أو الحل وهو وصول الفعل أما للفاجعة – بالنسبة للمسرحيات التراجيدية – أو النهابة السعيدة – للملهاة – و يجب أن يكون الحل منطقيا نتيجة للأحداث الدرامية السابقة.
مصادر و مراجع: -
* أشهر المذاهب المسرحية .............. تأليف دريني خشبة الناشر – هيئة الكتاب –
* تشريح المسرحية ................. تأليف مارجوري بولتون الناشر – مكتبة الأنجلو –
* المدخل للفنون المسرحية ........ تأليف فرانك هواتينج ..... الناشر – دار المعرفة –
* الأدب و فنونه ................ تأليف محمد مندور ......... الناشر – نهضة مصر –
* نظرية الدراما ............. رشاد رشدي ............ الناشر مكتبة الأنجلو –
* معجم المصطلحات الدرامية والمسرحية ............. إبراهيم حمادة ..... الناشر – دار الشعب

[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 1:0 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الأدب القصصي منذ الحرب العالمية الثانية

  إن القاص في قصص هذا الاتجاه، وهو يصور بطله الذي يتصف بصفات غير مألوفة كثيراً في الحياة العامة، وهو في موقف معين، يحرص على أن يعرض قصته في الأكثر، من خلال بطله معتمداً طريقة تيار الوعي، مستعيناً على هذا بالوصف الخارجي، الذي يتولى القاص سرده، والذي يحدد الكثير من مسار تداعيات البطل الذهنية. وقد أشرنا في حديثنا عن التقنية الفنية في القسم الأول من هذا الباب، إلى أن هذه الطريقة في التعبير أصبحت الطريقة الرئيسة التي اعتمدها معظم القصاصين في العراق، في الخمسينات، اعتماداً تاماً، أو اعتماداً جزئياً، حين استخدموها في عرض أقسام من قصصهم. وهي طريقة سوف تتوضح طبيعتها أكثر، عندما ندرس في الباب الثاني قصص أفضل من استخدمها من القصاصين وكان لقصصهم الأثر الأكبر في شيوعها، عبد الملك نوري، وفؤاد التكرلي. كما سنبين جانباً من طبيعتها عند وقوفنا على بعض النماذج القصصية التي استخدمت هذه الطريقة، توضيحاً لبعض خصائص وصفات هذا الاتجاه الواقعي المتعددة الأخرى في هذا القسم من البحث. على أنه يهمنا هنا أن نشير مؤكدين، إلى أن هذه الطريقة لم يحسن استخدامها معظم القصاصين، وقد شاب استخدامهم لها، لذلك، الكثير من العيوب، بسبب عدم إدراك واضح لطبيعتها، وما تقتضيه من شروط فنية، مما أشرنا إلى بعضه عند حديثنا عن التقنية الفنية. كما يهمنا أن نشير هنا إلى عيب آخر، برز واضحاً في قصص هذا الاتجاه الواقعي، نتيجة عدم إحسانهم استخدام هذه الطريقة في التعبير. ويتضح في أن القاص من كتاب هذا الاتجاه الواقعي الذي استخدم هذه الطريقة منهم، بسبب انشغاله في رصد ما يدور في ذهن بطله من أفكار، وهموم- وهو ما تقتضيه هذه الطريقة في التعبير كما فهمها –اغفل، متأثراً بعبد الملك نوري كما سنبين، العناية برسم ملامح بطله، أو توضيح أبعاد شخصيته، على نحو يشعرنا أننا نعايش إنساناً حقاً، نعرفه، مما يزيد من عدم تعاطف القارئ معه. كما أن القاص بسبب انشغاله في رصد ما يدور في ذهن بطله أيضاً، أغفل توضيح ملامح المكان، الذي تجري فيه أحداث قصته، فهذا المكان يبدو في الأكثر غائماً غير محدد السمات، لا يمكن تميزه بوضوح. ومن هنا فقدت هذه القصص رغم تناولها فئات شعبية، وحرصها على أن تجري أحداثها في أماكن شعبية، الكثير من سماتها المحلية الحقة، ففقدت بذلك نكهتها الخاصة، التي تعمق من أثرها في القارئين(37).‏

3- ورغم أن القاص في قصص هذا الاتجاه، يبدو في الأغلب متطوراً يتسم عمله بالفنية رغم ما ذكرناه عن نواحي ضعفها، فهو لا يقرر ولا يشرح، ولا يخرج بالحكمة والنصيحة في قصصه شأن ما لمسناه في القصص الساذج، وإنما يحاول أن يصور حدثه، ويترك للقارئ أن يخلص إلى ما يريد أن يوصله له. إلا أنه في كثير من الأحيان لا ينجح في تقديم قصة يتوفر فيها بناء فني متكامل وإنما يكون ما يقدمه فيها مجموعة من الصور تعرض مظاهر البؤس في الحياة. وهي مظاهر يحرص القاص عليها، حرصاً كبيراً، ويتفنن في وصفها تفنناً، فيسعى إلى إبرازها بحيث تبدو كأنها غاية العمل القصصي. وهذا الأمر يعود سببه في اعتقادنا، إلى أن القاص من هؤلاء لا يحسن تمثل عمله القصصي، ورسم ملامح أبعاده، فيروح تحت تأثير حرصه على تصوير مظاهر البؤس، وبسبب عدم تمكنه من أدواته الفنية، يفرغ جهده في تصوير هذه المظاهر التي لا يشدها إلى بعضها رابط كبير، فيجيء عمله القصصي لذلك، مهشم البناء لا يصمد كثيراً لنقد فني.‏

ولتوضيح هذه الناحية في قصص هذا الاتجاه الواقعي، التي نراها على جانب كبير من الأهمية، سنحاول أن نقف عند إحدى قصصه وقفة تحليلية طويلة، توضح ما نريد أن نقوله في هذه الملاحظة، كما تلقي بعض الأضواء على ما ذكرناه في الملاحظات السابقة. والقصة التي سنختارها لتوضيح ذلك هي قصة "بائع الدوندرمة" لسافرة جميل حافظ(38) فنحن في بداية القصة نشهد "بائع الدوندرمة"، وهو يدفع عربته الصغيرة المهشمة، التي تحرص القاصة على وصفها بدقة: كانت عبارة عن صندوق مربع مرتفع قليلاً عن الأرض، قد وضع بداخلها علبة "الدوندرمة" الأسطوانية الشكل المغطاة بطبقة لا بأس بها من الصدأ، وعلق في عمود دقة على جانب منها ملعقة عريضة يسحبها من حين لآخر ليتذوق من محتويات العلبة"(39). وهذا الوصف للعربة جزء من الصورة، التي تعنى بها القاصة، وتحرص عليها، وتشكل إحدى أهدافها من كتابة القصة، ذلك أن بؤس العربة من بؤس صاحبها، الذي لا بد أن يكون مظهره على نحو غير مألوف كثيراً في الحياة العامة فهو "لم يكن يرى من خلف تلك العربة الصغيرة، كان قزماً ذا عين واحدة وشارباه المتدليان ربما بعث (كذا) الضحك إلى وجوههم القذرة وربما نعتوه "بأبي شوارب"..(40) والذين ينعتونه "بأبي شوارب" هم الأطفال القذرون الذين يتحتم وجودهم حول بائع "الدوندرمة" لاستكمال ملامح الصورة. وهم أطفال لا بد يشتهون "الدوندومة"، والبائع يسعى إلى إغرائهم بشرائها، لكنهم لا يستطيعون ذلك، لأنهم لا يملكون نقوداً. لذلك نراهم يغالبون حسرتهم وهم ينظرون إلى "الدوندرمة"، "ثم يعودون إلى ألعابهم خائضين حتى ركبهم في المياه الفائضة من البالوعة وسط الشارع"(41). وذكر القاصة للمياه الفائضة من البالوعة التي يخوض فيها الأطفال جزء آخر أساسي من الصورة الكالحة التي تريد أن ترسمها.‏

وليس لدينا ما نعترض به كثيراً على أطراف ملامح الصورة التي رسمتها القاصة، فكل شيء في القصة يسير سيراً حسناً حتى الآن، فها نحن أمام صورة مستمدة من واقع حياتي معاش، قد يكون فيها بعض المبالغة، إلا أنها صورة مستقاة من الحياة المألوفة لا شك، وتصلح أن تكون ممهداً لحدث قصصي، بدأنا نمسك بأطرافه فيها. ولكن ذلك لا يحدث. فما سنقرؤه بعد ذلك صور أخرى جديدة، حشرت هكذا، بعضها إلى جانب بعض وليس من صلة كبيرة بين بعضها و"البعض" الآخر. فنحن نكتشف بعد ذلك أننا في سوق، وأن هناك حول بائع "الدوندرمة" باعة آخرين يبيعون حاجات أخرى، كما أن هناك حمالين، وثمة بائعة خبز تأخذ منه "كلاص بسكت" مقابل رغيف خبز يبدأ بأكله. وتستغرق عملية "التبادل" هذه التي تتم بين بائع "الدوندرمة" وبائعة الخبز في القصة صفحتين من صفحاتها السبع. ثم بعد ذلك يأخذ بائع "الدوندرمة" يفكر في بيته، بعد أن يئس من إغراء الأطفال بالشراء، كأنما العادة أن يلازم الباعة الدوارون أماكنهم فلا يبرحونها. ثم يتذكر ابنه الوحيد الذي قتله في ساعة غضب "نعم لقد قتله؟ هو أبوه بيديه هاتين، ورفع يديه عن العربة ونظر إليهما طويلا، نعم بيديه هاتين هكذا رفعه إلى أعلى والصغير يتراجف كالعصفور ثم ضربه أرضاً بكل ما يملك من قوة فسحق عظامه جميعها"(42)هكذا وبهذه البساطة يقتل ابنه، هو القزم، ولأي سبب؟ لأنه كان يشاغب ويصيح دون انقطاع بينما كان هو يقرأ "القرآن"!!. ثم بعد ذلك تأتي سيدة نظيفة ومعها طفلتها، ولا بد أن تكون السيدة نظيفة، فذلك رمز ثرائها، بعد أن رأينا الأطفال الفقراء قذرين. ثم لا بد أن تشتري هذه السيدة "الدوندرمة" لابنتها بعد أن عجز الأطفال الفقراء عن الشراء رغم رغبتهم الشديدة في ذلك، ليتعمق إحساسنا بفقرهم وبالتمايز الطبقي، بين عالم الأغنياء والفقراء. ثم بعد ذلك تنتهي القصة فجأة بهذه العبارات دون تمهيد، غير ذكر بطلها لنفسه أنه لا يدري لماذا يفكر هذا اليوم بطفله القتيل: "وفيما كانت عربته تجلجل في سكون الشارع كان الأطفال "يمصمصون أقداح البسكت بلذة وهدوء.."(43).‏

4-وهذه النهاية التي تفاجئنا بها القاصة في ختام قصة "بائع الدوندرمة" حين يقرر البائع توزيع "الدوندرمة" على الأطفال الفقراء حوله دون مقابل، ولم تحسن التمهيد إليها، هي سمة أخرى من سمات قصص هذا الاتجاه الواقعي. فهذه القصص في الأكثر تختم بنهاية تفاجئ القاريء، وهي في هذا تكون على نوعين:‏

أولهما : على هذا النحو الذي لمسناه في قصة "بائع الدوندرمة" نهاية تكشف عن نفس خيرة رغم ما ارتكبته في حياتها من أعمال تشير إلى غير ذلك. أو نهاية تضع أمام البطل أملاً جديداً، حين تتفتح له فجأة مغاليق مشكلته التي يعانيها طيلة القصة ولا يجد مخرجاً منها إلا في ختامها. أو نهاية نرى البطل فيها يتخذ فجأة قراراً بتغيير حياته، وهو قرار سيتمسك به في الآتي من أيامه كما يبدو، لأن في التمسك به ما يقوم من حياته، ويزيل ما ينكده فيها.. الخ.‏

وثانيهما : على هذا النحو الذي لمسناه في هذه القصص التي انتهجت طريقة موبسان في بناء قصصه. كضياع درهم الحمال الذي قرر أن يدفعه لقاء استحمامه في قصة "وجه القمر" لصالح سلمان، والذي يكتشف ضياعه فجأة في ختام القصة بعد أن يكون البطل قد أنهى استحمامه وعزم على الخروج.(44) وفي كلا نوعي هذه النهايات، يبدو الأمر للقارئ متعسفاً غير مقنع، لأنها تتم هكذا دون أن يحسن القاص التمهيد إليها، كما رأينا في قصة "بائع الدوندرمة" أو متكلفة، فيها الكثير من الافتعال، كما نراها في قصة "وجه القمر".‏

5- وبالإضافة إلى ذلك فإن المتأمل عميقاً في طبيعة المضامين التي تناولتها قصص هذا الاتجاه الواقعي، يجدها في كثير من الأحيان مضامين سبق أن تعرف على مثيلاتها في قصص المضمون الاجتماعي الساذج، الذي وقفنا عند قصصه في "نشأة القصة.." ولم نر ضرورة للوقوف عند مثيلها من القصص الذي نشر منذ الحرب العالمية الثانية، في دراستنا لاتجاهات الأدب القصصي الواقعي الساذج، في الكتاب الأول، لاحتفاظها بالخصائص والصفات التي لمسناها في قصص هذا المضمون التي نشرت بين الحربين. وليس ذلك غريباً، فالقاص في كلا الاتجاهين يصدر عن ذات المجتمع، ويتأثر بذات المؤثرات الفكرية التي سادت فيه، ولا بد أنه يهدف إلى الغاية ذاتها. إلا أننا رغم ما نلمسه من صلة بين هذين الاتجاهين في الأدب القصصي في العراق، نلمس فرقاً بينهما، يرجع إلى هذه الفنية في طريقة تناول قصاصي الاتجاه الواقعي الأخير الذي ندرسه في هذا الباب لمضامينهم، والتي جعلت من قصص هذا الاتجاه نقلة في واقع الأدب القصصي في العراق، رغم عيوبها العديدة التي وقفنا على جانب منها فيما مر من بحث، وضعف لغة كتابها عامة الذي يواجه القارئ في معظم ما يقرأ من قصصهم، على نحو لا نحتاج معه إلى أن نمثل له. وهو ضعف لغة، يعود أساساً إلى أن معظم كتاب هذا الاتجاه من القصاصين الناشئين من جيل الوسط الضائع، الذين لم يستقروا بعد على نهج أو أسلوب في التعبير يميزهم، ويتيح لهم في الوقت ذاته تمكناً من لغتهم.‏

ولأهمية هذا (الفرق) الذي يميز بين قصص هذين الاتجاهين، والذي بسببه وحده اكتسب أدب قصاصي الاتجاه الأخير على ما فيه من نواحي ضعف كبيرة، أهميته في تاريخ الأدب القصصي في العراق، ولحاجتنا إلى ما يوضح للقارئ مدى ما حققه قصاصو الاتجاه الأخير من تطور ونضج في طريقة معالجتهم لمضامينهم، سنقف عند عمل قصصي منه، يعالج مضموناً سبق أن عالجه عدد من قصاصي المضمون الاجتماعي الساذج. وهذا المضمون يتصل بالبغي، التي اجتذبت اهتمام عدد كبير من القصاصين منذ فترة مبكرة بين الحربين. فالقصاصون من كتاب المضمون الاجتماعي الساذج، يصورونها بشكل يكاد يكون واحداً، تأثراً بالرومانسية، التي من نماذج قصصها البارزة رواية "غادة الكاميليا" لاسكندر دوماس الابن، التي أثرت في الأدب القصصي في العراق تأثيراً واضحاً، والتي كانت ترى في "البغي" ضحية لظروف اجتماعية قاهرة، ساقتها إلى مصيرها التعس، فنشهد القاص منهم لذلك، يذهب إلى المبغى، لا ليتصل بالبغايا، وإنما ليسألهن عن الظروف التي ساقتهن إلى مصيرهن التعس هذا، فتقص عليه "البغي" قصتها، هازلة أو صادقة، ثم ينهي القاص قصته بعد سرد ما روته عليه البغي، بذكر ما يريد أن يخلص إليه من إدانة للمجتمع، والرجال "الذئاب" الذين يسوقون الفتيات البريئات العاجزات إلى هذا المصير المؤلم. أما القصاصون من كتاب الاتجاه الواقعي الأخير، فهم يصورونها على نحو مختلف تماماً، إذ يحرصون على تقديمها نموذجاً إنسانياً، من خلال تصويرها في موقف معين ينطوي في كثير من الأحيان، على الكثير من الدلالات الإنسانية المؤثرة، مما يتضح جلياً على سبيل المثال، في قصة "كانت مثلهم" لصالح سلمان(45) فبطلة القصة عندما نلتقي بها، نراها "تشيل" جسدها مرة واحدة وتدفع به إلى جوف "الباص" وتقف في داخله، ممسكة بالعمود البارد حذر السقوط. والباص مزدحم لا محل للجلوس فيه. وتنتظر أن يتخلى أحد الجالسين عن مكانه لتجلس فيه. ولكن لا أحد يفعل ذلك . فقد كان منظرها يدل عليها، إذ كان "يعطي للوهلة الأولى، حقيقة كونها، مكشوفة بلا إعلان، ولا أدنى إغراء.. المساحيق الرخيصة تراكمت بوحشية على وجهها فأحالته إلى مجموعة من الملامح البائسة المشوهة، المدفونة تحت ألوانها الصارخة الثقيلة"(46).‏

لقد كانت بقايا امرأة، استنزفها البغاء، فلم يبق لديها رواء "ولم تستطع أن تلف عباءتها على جسدها المهزول أكثر مما هي ملتفة، فبرزت عظام صدرها المعرى وبدا نصفان من ثدييها وكأنهما رمانتنان مشويتان (كذا). وعلى معظم الصدر المكشوف انتشرت بقع شوهاء كأنها فتحات القبور وحول عينيها استدارت هالتان دكناوان أبرزتا شحوب وجهها البائس الذي "كان" قبل أن تشوهه دموع الأيام وآلام الجوع والمهانة"(47). والقاص من خلال هذا الرسم الكالح المبالغ فيه، للبغي، يريد أن يصل إلى ما يبغي أن يحركه في القارئ من مشاعر التعاطف معها. ويروح القاص هنا، يجري في ذهنها، بعد أن استفزها موقف الرجال الجالسين في الباص منها، استعراضاً لحياتها، فنقرأ المضمون المألوف الذي تعرفنا عليه في القصص الساذجة، عن أسباب سقوطها. الزوج وشراهته في الجنس، وقسوته، ثم أخيراً سقط مضرجاً بالدماء، لقد قتل. ولم تجد أمامها، بعد أن تركت وحيدة لا معيل لها، غير هذا الطريق فسلكته. وركاب الباص ينظرون إليها بقسوة، ورفض، وليس بينهم من يشفق عليها. وتحس بحاجة لأن تجلس، وكانت ترى الوجوه أمامها، تشغلها أمور مختلفة، ومنهم من يغمز لها محركاً حاجبيه "بينما راح أحد الواقفين خلفها يلتصق بها كثيراً كثيراً جداً.. وضاق بها المكان وشعرت أنها حبيسة مقيدة فمن يتنازل لها عن مكانه- أن قدميها ما تزالان ترتجفان وجسدها يهتز ولكنها لم تعد تحس بالبرد –لم تعد تحس بالبرد مطلقاً إن شيئاً من العفونة بدأ ينتفض في جسدها، ومن تحت ثوبها راحت الأقذار في جسدها تتمطى فتحس لها وقع الأبر ويعرق فخذاها وتستيقظ فيهما البثور وتود- سعاد- لو أغمض الراكبون عيونهم لتحك فخذيها ولو لمرة واحدة"(48) ولكنها لا تستطيع، ولا أحد يقوم لتجلس مكانه، وتلوم نفسها لأنها ركبت هذا الباص، ولكن ماذا تفعل وموعد السينما التي تقف عند بابها لعرض جسدها قد أزف. وتحس بالعذاب الذي يتفاقم حين ترى فتاة جميلة تصعد إلى الباص، فيهب غير واحد من الجالسين، ليفسح لها مكاناً للجلوس. وعندما يقرر أحد الراكبين أن يسمح لها بالجلوس، ترفض ذلك وتصمم على مغادرة الباص "واستدارت نحو الباب في اللحظة التي توقفت فيها السيارة واستطاعت بمشقة أن تفلت من الرجل اللاصق بها من الخلف وتجد طريقها إلى الباب وما أن وضعت قدميها على أرض الشارع حتى بدأت تتقيأ"(49). ولقد كان ذلك "الفعل" الذي أنهى القاص قصته به أبلغ إدانة للمجتمع، الذي يقود المرأة للسقوط ثم يمارس احتقارها.‏

[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 ] [ 3:45 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
المرأة والحنین في شعر الابوذیّه

للأدب فنونه وأشكاله، وهی موزعة على النثر والنظم، واذا تعاملنا مع فنون النثر فنجد التشاكل من حیث المؤدى فی بعضها، ولا یتخلف فن النثر عن هذا الأمر، ومثل هذا التشاكل نجده بین فنی النثر والنظم وإن كان من الندرة.
ومن صور التجانس من حیث النتائج العامة هو التشاكل القائم بین فن القصة القصیرة وشعر الأبوذیة، فالقصة القصیرة تختلف عن الروایة والقصة الطویلة مع إنها تضم أركان القصة كافة إذ تحبك ببضعة أسطر أو بضعة وریقات، وحتى الروایة أو القصة الطویلة لها أن تتمدد وتتشعب وهی بحاجة إلى الأدیب الذی یصوغ كلماتها ویشبك حوادثها بحیث تتحول القصة التی نراها فی فیلم سینمائی من ساعتین إلى مسلسل من ثلاثین أو خمسین أو مائة حلقة أو أكثر أو أقل. وشعر الأبوذیة بالنسبة إلى ألوان الشعر هو شبیه من حیث المؤدى إلى القصة القصیرة، فالأبوذیة حدث متكامل ینتظم فی أربعة أشطر له جناس ثلاثی ذات كلمة واحدة مختلف المعانی، لكن المتمیز فی الأبوذیة أنها حدث تراجیدی فی معظم الأحیان تتفطر كلمات أشطره وجعا، وإذا نظمها الشاعر على لسان الحال، فانه یضع نفسه مقام المصاب فیستنطق عصارة كبده ویعزف الأبوذیة لحنا جنائزیاً على أوتار الفؤاد المكلوم.

وعندما یكون الحدث بحجم حدث واقعة كربلاء حیث استشهاد الإمام الحسین (ع) والثلة الطیبة من أهل بیته وأنصاره، بتلك الصورة الفجیعة، فإن الأبوذیة تأخذ نشیدها ونشیجها من سویداء القلب الدامی الذی لم یر یوما بأمضّ من یوم الحسین فی كربلاء كما یصفه الإمام علی بن الحسین السجاد (ع)، حیث نظر ذات یوم إلى عبید الله بن العباس بن علی بن أبی طالب (ع) فاستعبر ثم قال: "ما من یوم أشد على رسول الله (ص) من یوم اُحد، قتل فیه عمه حمزة بن عبد المطلب أسد الله وأسد رسوله، وبعده یوم مؤته، قتل فیه ابن عمّه جعفر بن أبی طالب، ثم قال (ع): ولا یوم كیوم الحسین (ع) ازدلف إلیه ثلاثون ألف رجل یزعمون أنهم من هذه الأمة، كلّ یتقرب إلى الله عز وجل بدمه، وهو بالله یذكّرهم فلا یتعظون حتى قتلوه بغیاً وظلماً وعدواناً. وفی باب الحسین فی الشعر الدارج یواصل المحقق الشیخ محمد صادق الكرباسی تنضید عقد الأبوذیات التی أنشدت فی النهضة الحسینیة، وتنظیم حركات مفرداتها وشرحها وإرجاعها إلى أصولها، لیسهل على القارئ استساغة قراءتها واستیعاب معانیها والاستعبار بها عَبرة وعِبرة لكون الشعر الدارج أیسر للفهم سماعا منه قراءة، وقد صدر حدیثا (2008م) الجزء السادس من "دیوان الأبوذیة" الذی اختص بقافیة النون، وهو أحد إصدارات المركز الحسینی للدراسات بلندن فی 414 صفحة من القطع الوزیری، مع عشرات الفهارس الثرّة بالمعلومات التی لا غنى عنها، وقراءة نقدیة باللغة الكردیة بقلم الكاتب العراقی الدكتور میثم شمّة. المرأة حاضرة وما یلاحظ فی مجموع الأبوذیات التی نظمت فی واقعة كربلاء أنها قیلت على لسان إمرأة حضرت كربلاء وقاست أهوالها واكتوت بنار الأسر من كربلاء إلى الكوفة ثم الشام والعودة إلى المدینة المنورة عبر كربلاء، فالشاعر یغیّب حضوره ویستحضر شخصیة نسویة شاهدة وشهیدة على الحدث فیجری الأبوذیة على لسانها، فی محاولة من الشاعر لیُسمع رواده تفاصیل الحدث ممن عانوه مباشرة، فهو أوقع فی القلب وأشد مضاضة، فأنین المرأة وبكاؤها یفجر الصم الصیاخید دموعا ودماءاَ، وكما یقول الشاعر الشیخ كاظم بن محمد التمیمی البغدادی الشهیر بالأزری (ت 1212هـ) فی رثاء الإمام الحسین: أی المحاجر لا تبكی علیك دماً ... أبكیت حتى مَحْجِرِ الحَجَر ولذلك فان تسعة أعشار الأبوذیات الحسینیة هی رجالیة النظم نسائیة لسان الحال، كأن یكون النظم على لسان السیدة زینب بنت علی (ع) أو الرباب بنت امرئ القیس الكندیة زوجة الإمام الحسین (ع) وزوجته الأخرى لیلى بنت أبی مرة الثقفیة، أو السیدة رملة أم القاسم بن الحسن بن علی (ع)، وغیرهن من الهاشمیات ونساء الهاشمیین والأنصار. واذا كانت الخنساء تماضر بنت عمرو بن الحارث السلیمیة (ت 24هـ) مضرب مثل للنساء الباكیات على فقد الأخوة، فإن السیدة زینب (ع) فاقت نساء العالمین فرقا على فقدان الأخوان والأبناء وأبناء العمومة والأهل والمنتجبین من كرام المسلمین، ویحق لها أن تبكی بدل الدموع دماً، فأی مصیبة عاصرت وأی نحر مذبوح شاهدت، وأی جسم طرق سمعها سنابك خیل العدا وهی ترض أضلعها، فالخنساء بكت معاویة وصخر عن غیب وزینب (ع) بكت عشیرتها كلها عن حضور، والخنساء كانت عزیزة بین أهلها لكن زینب (ع) سبیت بین علوج أجلاف، ولذلك أنشد عبد الصاحب بن ناصر الریحانی أبوذیته: أنَه چَفّی آبزمانی ماتِحَنَّه آو كِثُرْ حَنِّی آلْخَنْسَه ماتِحِنَّه ضِلِعْها مِثِل ضِلْعی ماتِحَنَّه آبْفَرِد یومِ آفْگدِتْ گومی سِوِیَّه والجناس فی "ماتحنه"، فالأولى أصلها تحنى من الحناء وهی الخضاب، والثانیة من ما للنفی وتحنه من الحنین والبكاء الشدید، والثالثة ما للنفی وتحنه من الإنحناء. وعظیم الأسر هو الذی جعل الشاعر العراقی محمد علی بن محمد الأسدی الشهیر بآل كمونه (ت 1865هـ) ینشد: مَن مبلغ عنی سرایا هاشم ... خبراً یدك الشم من بطحائها الى أن یقول: حسرى وعین الشمس أوضح آیة ... فی صونها بسفورها وخفائها سبیت وأعظم ما شجانی غیرة ... یا غیرة الإسلام فقد ردائها اللیل مسهّد یقابل اللیل الظلام، ویقابل الظلام السكینة والهدوء، وهذه الدائرة التی یسبح فیها المرء هو الشیء الطبیعی حیث یتفاعل الجسم مع الظلام فتسترخی أعصابه، فعلى سبیل المثال تحرص صالات (الیوغا) على وضع أضواء خافتة تساعد الریاضی أو المرتاض على الاسترخاء جسدیا ونفسیا وترك العنان لأحلامه ومناماته أن تسبح فی فضاءات مفتوحة غیر متناهیة. ولكن عسعسة اللیل قد تطول وتطول، فتصبح على النفس همّا وحزنا لا ینقضی، فلا الصبح یتنفس الصعداء ولا النجوم تؤوب إلى مثواها خلف ستار ضوء النهار، ولذلك یعبّر النابغة الذبیانی زیاد بن معاویة بن ضباب (ت 18 ق هـ) عن معاناته مع اللیل وسهره فینشد: كلینی لهمٍ یا أمیمة ناصب ... ولیل أقاسیه بطیء الكواكب تطاول حتى قلت لیس بمنقضٍ ... ولیس الذی یرعى النجوم بآیب ولذلك یكثر فی الأبوذیات الحسینیة ظلام اللیل وظله الثقیل، ولكنه ثقل تزول منه الجبال ولا یزول، فبدلا من أن یصبح اللیل جُنة ووقایة كما هو وظیفته لم یكن كذلك على نساء أهل البیت فهنّ أسرى بید الجیش الأموی یراهنّ كل وضیع، وهذا ما تحكیه أبوذیة الشاعر العراقی المعاصر عباس الحمیدی وهو ینظم على لسان السیدة زینب (ع) مخاطبة أختها السیدة أم كلثوم (ع) مبدیة معاناتها إذا جنّ علیها اللیل وقد ضمّت تحت جناحها الحرم والأطفال:
زَینب حاچَت آمْ چَلثومْ لاجَنْ
عَلینَه آّللیلْ وآلنسوانْ لاجَنْ
آنه آو إنتی آلْنِنَطْر آلنِعَمْ لاجَن
أحَدْ یَخْتی یِگلَِّه حَرَمْ هیَّه
فالجناس واقع فی "لاجن"، فالأولى محرفة لو جنَّ اللیل، والثانیة من البحر إذا التج أی اضطرب وهاج، والثالثة مخففة لو جاءنا. وننطر أی نحرس.
ویحفل هذا الدیوان بذكر اللیل وسهره وآلامه فی أبوذیات كثیرة من قبیل أبوذیات الشاعر المعاصر جابر بن جلیل الكاظمی وعبد الحسن بن محمد الكاظمی ومحمد علی بن راضی المظفر وموسى الصیادی وعبد الأمیر بن نجم النصراوی وغیرهم.

غلاء الوطن
یشتاق المرء إلى صدر الوطن الرؤوم اشتیاقه إلى صدر أمه الحنون مهما طال به الزمن وكبر أو أصبح أبا وجداً، ولذلك إذا ما أصاب المرء مكروها وبخاصة لدى الشارع العراقی فأول آهة یطلقها من حنایا صدره "آخ یُمَّه" أی "حنانیك یا أماه لما ألمّ بی من مصاب"، فحضن الأم موقده فی اللیل القارص، والوطن مأواه إذا انقطعت به السبل، وخیر البلاد ما كان المرء فیها عزیزا، ولذلك قال الإمام علی (ع): (لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِكَ مِنْ بَلَدٍ خَیْرُ الْبِلادِ مَا حَمَلَكَ)، لأن الخیر كل الخیر فی بلد الخیرات حیث تتوفر فیه النعمتان المغیبتان فی معظم بلدان هذا الزمان "الصحة والأمان"، ولذلك كان مما أوصى به النبی محمد (ص) الإمام علی (ع): (یا علی: لا خیر فی الوطن إلا مع الأمن والسرور)، واذا اتخذت النعمتان من مجلس الأمة صدرها، تجلى حینئذ قول الإمام علی (ع): (عُمِّرت البلدان بحبَّ الأوطان)، هذا الحب الذی ربطه الأثر بالإیمان: (حبُّ الوطنِ من الإیمانِ)، كما یرویه الحر العاملی الشیخ محمد بن الحسن (ت 1104) فی أمل الآمل (ج1 ص11)، واذا كان البعض قد ضعّف الحدیث فإن البعض الآخر لم ینف سلامة مضمونه، وفی الأمثال العربیة: "میلك إلى مولدك من كرم محتدك"، بل إن: (من كرم المرء بكاؤه على ما مضى من زمانه، وحنینه إلى أوطانه، وحفظه قدیم إخوانه) كما یقول الإمام علی (ع).
وهذا الحب وهذا الولاء للوطن هو الذی جعل النبی محمد (ص) یلتفت إلى مكة فی هجرته منها ویناجیها: (والله إنك لخیر أرض الله، وأحب أرض الله إلى الله، ولولا أُخرجت منك ما خرجت) وعلى روایة: (.. ولولا أهلك أخرجونی منك ما خرجت منك)، وإن كنت أمیل للنص الأول لأن الرسول یبخع نفسه أسفا حتى یؤمن قومه بالرسالة الإسلامیة، وكان یدعو لهم بالخیر: (اللهم اهدی قومی فإنهم لا یعلمون)، ولذلك حینما قدم أبان بن سعید على رسول الله (ص) قال له: یا أبان كیف تركت أهل مكة؟ فقال: تركتهم وقد جیّدوا وتركت الإذخر – كزبرج نبات عریض الأوراق طیب الرائحة- وقد أعذق، وتركت الثمام وقد خاص، فاغرورقت عینا رسول الله (ص) وصحبه. ولما اشتاق النبی محمد (ص) الى موطنه مكة وهو بالجحفة فی مسیره إلى المدینة لما هاجر إلیها، جاءه جبرائیل (ع) فقال له: أتشتاق إلى بلدك ومولدك، فقال (ص) نعم، قال جبرائیل (ع) فان الله یقول: (إن الذی فرض علیك القرآن لرادُّك إلى معاد) القصص: 85، أی مكة. وصارت الآیة الكریمة فی صدر كل مسافر یقرأها لسلامة العودة.
وفی الوطن یقول الشاعر ابن الرومی علی بن عباس بن جریح البغدادی (ت 283هـ):
مآرب قضاها الشباب هنالكا ... وحبب أوطان الرجال إلیهمُ
عهود الصبا فیها فحنوا لذالكا ... إذا ذكروا أوطانهم ذكرتهمُ
ولذلك كان شوق إبن الرومی إلى مدینته بغداد كبیرا، فإذا ما خرج منها فترة عاد إلیها سریعا، ففیها عاش حیاته كلها وفیها مات.
أو قول الشاعر المصری أحمد شوقی (ت 1932م):
وطنی لو شُغلت بالخُلد عنهُ ... نازعتنی إلیه فی الخلدِ نفسی
أو قول الشاعر العراقی الدكتور زكی بن عبد الحسین الصراف (ت 1996م) وهو یناجی الوطن فی غربته:
حاشای .. إنّی لا أفارقه
أنّى أفارق من به سَكَنی
یحیا معی، فی القلب أحمله
إن ضاق بی یوما وأبعدنی
أطویه حشو حقائبی فانا
أسری به ما زرتُ من مدن
ما راق لی فی غیره سكنٌ
أو صفو عیشٍ طیّب وهنی
هذا الوطن والحنین إلیه یكثر فی شعر الأبوذیات بعامة والحسینیة بخاصة، والخصوصیة نابعة من كون نساء أهل البیت (ع) وصحابة الإمام الحسین (ع) نزلن على العراق غریبات وزادت الغربة حینما أخذن أسرى إلى الكوفة والشام، بعد أن قتل الزوج والأخ والعم والأب والجد. ویحن الرجل المفتول العضلات الممتلئ الجیوب الواسع الأردان فی غربته إلى موطنه حنین الناقة إلى فصیلها، فكیف بالمرأة الضعیفة البأس المنقطعة عن المحامی والكفیل فی بلدان عزّ فیها الأهل والأصدقاء بین وحوش بشریة تنهشها بعیونها وألسنتها، فإنهنّ إلى الوطن أحن من الناقة، وهذا الحنین الطافح على سطح المعاناة، یترجمه شاعر الأبوذیة على لسان النساء، فیقطع نیاط القلب، ومن ذلك أبوذیة الشاعر المعاصر عباس بن علی الحزباوی، وهو ینظم على لسان السیدة زینب (ع) تناشد أخاها العباس بن علی (ع) حتى یقوم من رقدته ویردها إلى المدینة المنورة حیث مسقط رأسها وموطن جدها النبی محمد (ص):
یَسیفِ آللّی رِدَیتِ آلأهَلْ رِدْنی
نِهَلْ حَیلی آوْ عِثَرْتِ آبْطَرَفْ رِدْنی
إهْنا یَلّی جِبتْنی گومْ رَدْنی
إلوَطَنْ جدّی یهلْ مِلْتَزِمْ بِیَّه
ووقع الجناس فی "ردنی"، فالأولى مخففة أردنی من الردى وهو الهلاك، والثانیة من الردن وهو أصل الكم، والثالثة أرجعنی.
ونجد الوطن والحنین إلیه فی أبوذیات كثیرة وشعراء كثّر، منهم عبد الصاحب بن ناصر الریحانی، عبد السادة بن حبیب الدیراوی، وجمعة بن سلمان الحاوی.

فطام نادر
هناك ملازمة شدیدة بین الحبل السری والجنین، فالحبل هو حبل نجاة الجنین ینقله من عالم الرحم إلى عالم الحیاة، ومثله بل أقوى منه رباطا وانشداداً هو حلیب الأم الذی یتناوله الرضیع حتى الفطام، فالفطام وإن أذن للإنسان الدخول فی مرحلة عمریة جدیدة وعالم جدید، لكن أثره یبقى حتى مماته، بل وهو ینشر الحرمة بین الرضیعین أو أكثر لآباء وأمهات مختلفات، فتتشكل بین الرّضّع على أثر الرضعات المعتبرة رابطة أخویة لا تنفصم عراها.
وبلبن الأم یكرم المرء أو یهان، فإذا أحسن التصرف مع الغیر مدحوه وأثنوا على الثدی الذی ارتضع منه، وإذا أساء ذموه وعیّروه بالحلیب نفسه، فحلیب الأم مضرب الأمثال فی خیر الإنسان وشرّه، ولذلك ینبغی على الإنسان عدم الإساءة إلى حلیب الأم بالإساءة إلى الآخرین، وأن یكرمها بالإحسان إلى الآخرین، وكف ألسن الناس عنها وعن أبیه، وكما یقول الشاعر العراقی معروف الرصافی (ت 1945هـ):
أوجب الواجبات إكرامُ أمّی ... إن أمّی أحقُّ بالإكرامِ
حَمَلتنی ثقلاً ومن بعد حَملی ... أرضَعَتنی الى أوان فطامی
إنّ أمّی هی التی خلقتنی ... بعد ربّی فصرتُ بعضَ الأنامِ
فلها الحمدُ بعدّ حمدی إلهی ... ولها الشكر فی مدى الأیامِ
أو قول ابن الرومی:
أقول: وقد قالوا: أتبكی لفاقد ... رضاعا وأین الكهل من راضع لحلم؟
هی الأم یا للناس جزعت فقدها ... ومن یبك أماً لم تذم قط لا یذم
ولا یخرج الرضیع من دور الرضاعة حتى یفطم عن الحلیب، ولكن كربلاء شهدت فطاما من نوع آخر، فالرضیع عبد الله بن الحسین جاء به أبوه (ع) إلى القوم یطلب له جرعة من ماء بعد أن جف الحلیب فی ثدی أمه الرباب الكندیة، لكنّ حرملة بن كاهل الأسدی فطمه بنصل سهمه، وكما یقول الشاعر ابن الرومی فی وصف الخراب الذی حلّ بالبصرة بعد واقعة الزنج:
كم رضیع هناك قد فطموه ... بشبا السیف قبل حدِّ الفطامِ
ومن الأبوذیات فی فطام الرضیع بسهم حرملة أبوذیة الشاعر جابر بن علی هادی أبو الریحة (ت 1405هـ):
مِیاتِمْ للحِزِنْ نِنْصُبْ وَنَبْنی
فِجَعْنی حَرْمَله بِسَهْمَه وَنَبْنی
إلطِّفِلْ عادَه یِفْطِمونَه وَنَبْنی
إنْفُطَمْ وَیلاه بِسهامِ آلْمِنِیَّه
والجناس فی كلمة "ونبنی"، فالأولى من البناء، والثانیة مخففة نابنی أی اصابنی، والثالثة مخففة ومركبة من أنا وابنی. وكلمة میاتم أصلها مآتم.
ومن الشعراء الذین نظموا الأبوذیة عن الحلیب وعن فطام عبد الله الرضیع على غیر العادة، جابر بن جلیل الكاظمی، عبد السادة بن حبیب الدیراوی، وإبراهیم بن موسى السایر، وغیرهم.

فریدة من نوعها
لقد مرت على واقعة كربلاء أربعة عشر قرنا، ومر على نشوء شعر الأبوذیة نحو قرنین فی أحسن الفروض، ولكن بالنظر إلى محتواه تجد شعر الأبوذیة یمد جذوره إلى عمق التاریخ، وكأن هذا الشعر وضع أصلا لواقعة كربلاء، وكما یقول الدكتور میثم شمة فی قراءته: "ومن الأبواب المطروقة فی هذه الموسوعة هو شعر الأبوذیة الذی درج فی العراق، وبخاصة فی الجنوب منه، والذی هو لون من ألوان الشعر الشعبی الذی یوصف بأنه وُضع للحزن أو وُضع الحزن له، وكأن القضیة الحسینیة كانت تبحث عنه، وهو یبحث عنها، حتى تقمّصها بشكل عام".
ویضیف شمّة: "قدم نفسه الزكیة ونفوس أهل بیته الأطهار وجماعة من خیرة أنصاره الذین رافقوه ضحیة لعقیدته وهدفه، ولأنه كان كذلك، فقد خلّده التاریخ واستهوته القلوب واتخذ منه الأحرار قدوة ومناراً، فأصبح بذلك المثل الأعلى للثائرین، ورسم للأباة منهاجاً یتبعون خطاه ویستلهمون منه تلك المعانی السامیة التی تضرب بها الأمثال، وقد وجد الشعراء والأدباء فی حركة الحسین النهضویة أرضیة خصبة لنظم الشعر فأنشدوا فیه وأكثروا، كما وجدوا فی أهدافه ما یوقظ الشعوب ویوعیهم على كرامتهم وحقوقهم، فأخذوا ینشرونها عبر ما ینظمونه".
وحتى لا یذهب هذا التاریخ الزاخر سدى بین دهالیز النسیان وزوایا الضیاع، شمّر المحقق والبحاثة الدكتور محمد صادق الكرباسی عن ساعد الجد لجمعه والتحقیق فیه فی أبواب ستین من أبواب دائرة المعارف الحسینیة فی أكثر من ستمائة مجلد صدر منها 46 مجلداً، وبتقدیر شمّة: "ومن هنا جاءت أهمیة هذه الموسوعة الفریدة من نوعها فی الترتیب والتحقیق والتخصص. وقد شدّنی إلى ذلك حُسن الإختیار ودقة المعلومات وسلاسة التعبیر، وهی تحتوى على مجموعة من الفنون والعلوم جمعت فیه هذه الموسوعة ضمن ما یتعلق بالحسین".
[ دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391 ] [ 5:18 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
دراسة عن القاص العراقي عبد الملك نوري في كتاب جديد

يبين الباحث مؤيد الطلال في كتابه (عبد الملك نوري ريادة فنية وسيكولوجية في القصة العراقية) أن القاص مبدع ورائد للاتجاه السيكولوجي داخل المدرسة الواقعية الاجتماعية النقدية في القصة العراقية رغم مرور أكثر من نصف قرن على صدور مجموعته القصصية الأولى (رسل الإنسانية) وبعد مرور أكثر من عشر سنوات على وفاته حيث أثار كثيرا من الإعجاب والنفور في الأوساط الثقافية العراقية.

ويوضح الباحث أن السيد هاتف الثلج حرر الأعمال القصصية الكاملة لعبد الملك نوري بعد وفاته ونشر فيها قصصا كثيرة لم تكن منشورة من قبل لأن الأديب نوري انقطع عن الساحة الثقافية فترة طويلة أصبح خلالها في جعبته كثير من الأعمال المتطورة غير المنشورة.

ويكشف الطلال مدى أهمية النوري عند النقاد والكتاب العراقيين فالكاتب فؤاد التكرلي يصف نوري بأنه القاص الحقيقي الأول في العراق حسب ما أورد في تقديمه للأعمال القصصية الكاملة مشيرا أنه لا وجود لقاص حقيقي قبله مظهرا بعض التطرف بقوله: "إن النتاج العراقي القصصي كله ما عدا نتاج عبد الملك نوري يجب أن يرمى في مياه دجلة لأن منتجيه ليسوا بأدباء إطلاقا".

ولفت الباحث إلى أن نوري هو الخيط الرابط بين الإبداع الفني والسمو الإنساني بغض النظر عن درجة متانته وقوته والذي هو المتطلب الأساسي في كل أدب يسعى للسمو والخلود حيث جعل للروح والنفس والأحاسيس والتأملات الفكرية والفلسفية والنور في أعماق نماذجه وشخوصه الذين يلتقطهم من بين شاطئي الواقعية فجعل لكل هذا أهمية بالغة إضافة للموضوعات الأساسية كالحق والعدل والخير والعمل وضرورة العلاج والسيطرة على الثروة النفطية.

ويضيف الطلال أن يحيى عارف الكبيسي تابع أغلب ما كتب نوري وذلك في مقالته (عبد الملك نوري في الخطاب النقدي العراقي) بدءا من كلمة الشاعر السياب في مجلة الآداب عام /57 / الذي وصفه بخير القصاصين وأغناهم فنا وشاعرية وانتهاء بقول الناقد عبد الجبار عباس بأن تقليد النقد القصصي في العراق إنما بعث على يد عبد الملك نوري مستندا إلى الملاحظات والخواطر النقدية التي كان يكتبها القاص نوري.

ويتعرض الطلال في بحثه لكشف الوجه الآخر في أدب عبد الملك نوري حيث أن الدكتور علي جواد حسب ما أورد في البحث يؤكد وجود بعض المنتقدين لقصص النوري حيث يرون في قصصه فتورا اجتماعيا لأنه ينظر إلى المجتمع من وراء زجاج مقهى البرازيلي الترف كما ورد في مجلة الأقلام ص111 حيث أعرض عن ذكر المنتقدين للابتعاد عن أجواء الحروب الصحفية.

ويأتي البحث بإشارة الدكتور شجاع العاني إلى أن هناك فريقاً من النقاد يعيب على قصص نوري سطوه على القص الغربي وانتزاع بعض شخصيات القصص وتقليدها كما هو الحال بالنسبة لبطل قصة (نشيد الأرض) الذي أشار محي الدين اسماعيل إلى أنه هو نفسه بطل (حلم رجل) لدوستويفسكي أو يستثمر الأجواء والأحداث في هذه القصص ليجعلها مدارا لأحداث قصصه وأجوائها كما هو الأمر في قصة (الصديقان) التي أشار الشاعر كاظم جواد إلى أنها محاكاة حرفية لقصة (وداعا كورديرا) للكاتب الإسباني ليو بولدوا لاس.

ويرى الطلال أن هناك قصصا لعبد الملك النوري ما هو متعثر وآخر جيد ففي مجموعته الأولى أربع قصص منه اثنتان جيدتان كبداية أو كمرحلة تأسيسية وهما (مأساة الفن) و(نهاية الدكتور عزمي) أما الأخريان فلا تستحقان الوقوف عندهما إذ أن الأولى (رسل الإنساني) لا تقع ضمن تجنيس القصة وهي أقرب للطابع المسرحي منها إلى القصة والثانية (عمر بك) إذ يحاول القاص أن يرسم بها صورة كاريكاتيرية لشخصية غربية مصابة بمرض السادية مع ازدواجية في الشخصية وهذه الشخصية تنتمي لطبقة الإقطاع موضحا أنه برغم كل شيء يعتبر النوري علامة أدبية بارزة في أدب جيل الرواد.

يذكر أن الكتاب من منشورات اتحاد الكتاب العرب ويقع في 123 صفحة من القطع الكبير.

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 0:53 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
عبد الملك نوري ومهنية القص

جهاد مجيد
عثر القاص فؤاد التكرلي صدفة وهو يعد مجموعة صديقه عبد الملك نوري ( ذيول الخريف ) بين أوراقه قصة لهذا الأخير لم تنشر من قبل بعنوان ( معاناة ) فأستأذنه التكرلي بنشرها فوافق .وعند قراءة القصة تتكشف لنا " معاناتان " الأولى معاناة إبطالها والثانية معاناة كاتبها ، ويلمس التكرلي جانبا من هذه المعاناة فيقول ( إنها محاولة لرصد تطور عملية الخلق لدى الكاتب .. كيف تبدأ أو تتقدم ثم تتردد وتعاود التقدم حتى تكمل أو تبقى ناقصة ، وهي محاولة فذة لأنها تعبر بقوة عن القلق المأساوي الذي يسيطر" يسيطر دائما "على نفس عبد الملك وهو يعاني أزمة الكتابة القصصية ، ومن هنا الأهمية القصوى لهذا النص ) .

 هذا تأشير جانب من المعاناة يتعلق بالبعد الداخلي لعملية الخلق ، أما الجانب الأخر الذي نسعى إلى تأكيده هنا هو البعد الخارجي ، بعد يتعلق باجرائيات الكتابة ، بمهنيتها وتمكن الكاتب منها احترافا .
في البدء يستهل الكاتب القصة بمشهد البيت والأب والابن والخال ، اندفاعة الابن بلهفة نحو الأب ..الخ ثم نتلقف أجزاء المشهد السردي شيئا فشيئا ، وفجأة تعترضنا إنثيالات ذهنية الكاتب وتفكيره الحرفي في كتابة القصة ( هذه هي البداية ) هكذا أفضل أن تكون ، لان الأب في حالة ترقب مستمر، ثم يعود لإتمام مشهد الاستهلال ( ما هي إلا لحظة حتى تراكضت على ارض المجاز غمامة صغيرة بيضاء على قدمين صغيرتين واتجهت مسرعة نحوه ...
بابا ... بابا صاح الطفل ...الخ )
وهذه ( الخ ) من عند كاتب القصة وهي مرسومة بمختصرها الإملائي التداولي ( الخ ) ، إمعانا في تصوير لحظته الحرفية مع لحظته الإبداعية ويكررها ..كان البيت الذي دخل إليه الطفل .. الخ ثم التفكير المهني المحض يقطع سرد الأقصوصة ( الترتيب الزمني للقصة اخذ بالتكون الآن .. اظنها طريقة جيدة وطريفة هذه التي اتبعها لأول مرة في كتابة الأقصوصة ، إنني أريدها أن تكون أقصوصة صغيرة جدا ، قد لا تتجاوز أربع أو خمس صحائف ، وأريد أن اكتبها في جلستين أو ثلاث ، كيما ابرهن لنفسي ولأصدقائي على إن هذه الطريقة في الكتابة مجدية وسريعة ) .
هنا تبدأ قصة أخرى ، قصة تصور مسعى كاتب يريد أن يقرر إجراءات عمله ، وحرفيته المهنية تأكيدا لسيطرته على عناصر العمل ومواده الخام ومراحل صيرورته ، تأكيدا لحرفية أستاذ في الكتابة ، بعيدا عن تشعبات وتشظيات امكانات المبتدئين أو الهواة ، قد تصلح هذه المحاولة لعبد الملك نوري لان تكون فصلا في كتاب ( كبار الكتاب كيف يكتبون ) للأستاذ كاظم سعد الدين الذي كشف لنا فيه عن طرائق مختلفة يزاولها الكتاب الكبار عند الكتابة ، نقول قد تصلح لو أن عبد الملك نوري أراد أن يمنحها وثائقية هذا الغرض ..ولكن ما يبعدها عن ذلك إنها محاولة أبداعية في كتابة قصة بطريقة كتابية من نوع خاص .. أو طريقة جديدة كما يقول كاتبها ، فتتمازج فيها أجزاء القصة الأولى مع أجزاء الحرفة القصصية ... أي مع القصة الثانية التي وضح ، هي الأخرى ، بطلها وغرضها ومسارها ... أحيانا ينفك هذا التمازج ، وتنفرد أجزاء القصة الأولى بالظهور ( نظر الأب متسائلا إلى الخال " بينما كانت القدمان الصغيرتان تصعدان الدرج في طبطبة سريعة " الخ .
. هذه ( الخ ) من عندي لا من القاص هذه المرة .. ثم تقطعها أفكار بطل القصة الثانية ، كاتب القصة الأولى ( لماذا أبالي ألان بقواعد اللغة ! فأكتب خطرا جسيما ثم أمحوها وارفع الكلمتين ، لست أريد أن اعيق جريان تفكيري بشيء ، المهم هو أن أبقى واعيا تسلسل القصة وخطوطها الأساسية ، بعض الوعي ، واترك قلمي يسيل بما يريد ) تتبلور معاناة الكاتب وتطغى على المعاناة في القصة الأولى، فحين يدخن ينصرف تفكيره عن القصة ( لم أفكر في الأقصوصة بل فكرت في سبب تمردي على هذا النوع من الكتابة ، الواقع أني اعتدت طريقة أخرى ، مجهدة جدا ، طريقة الشطب وتمزيق مسودات كثيرة ، وإعادة الكتابة حتى تتكون نتيجة كل ذلك بضعة سطور كاملة لا تحتاج إلى تنقيح ) . هنا تتجلى رغبة الكاتب في التمكن من الحرفية ، والمهارة المهنية ، والوصول السريع والتلقائي في مزاولتهما ..
وهذه الرغبة ليست مطلبا غريبا ، بل مطلب سعى إليه آخرون كما يكشف لنا كتاب كاظم سعد الدين ( كبار الكتاب كيف يكتبون ) طرق كتابية متعددة هذه واحدة من بينها ، يقول اوكونور شارحا الحاجة إلى السرعة في إنجاز العمل ( ضع الأسود على الأبيض حسب نصيحة موبسان ، وهو ما أفعله دائما ، ولا يهمني نوع الكتابة ابدا ، أكتب أي شيء يملاء المخطط العام للقصة ثم ابدأ النظر في ذلك ) .
ويقول وليم شتيرن ( يبدو أني أحس بحاجة عصبية إلى إكمال كل فقرة وكل جملة وأنا سائر في عملي ) .
بينما تقول دوروثي باركر ( إن العمل يستغرق ستة أشهر لكتابة قصة واحدة ، أفكر بها أولا ثم أكتبها جملة جملة ، بلا مسودة أولى ، لا أستطيع أن أكتب خمس كلمات ، ولكن أبدل سبعا ) .
أما ترومان كابوت فيقول ( إني دائما امتلك اللعبة الخادعة ، إن اللعبة الكاملة للقصة ، ببدايتها ووسطها ونهايتها ، تحدث في فكري في وقت واحد أي أراها في ومضة واحدة ) .
ونعود إلى محاولة عبد الملك إيجاد طريقة كتابية جديدة ، كما يعود هو وببراعة وبتساؤل مشروع وذكي إلى مسرح القصة الأولى ( وألان ماذا جد في القصة ؟ ) ثم يبدأ بمعالجة وتجهيز أجزائها ( اعتقد يجب أن يبدأ المطر كيما تكون هناك حجة لذهاب الخال بسرعة .. الخ ) وبذلك يداخل عناصر القصتين بعضها ببعض ، فالتفكير بتهيئة ومعالجة أجزاء القصة الأولى يجسد فعل البطل " الكاتب " بطل القصة الثانية ، ويكشف عن تواصله في مشهده الكتابي ... هنا تندمج القصتان مرة أخرى ، وتظلان في افتراق واندماج ، وتظل تتجلى رغبة الكاتب في أن يسيطر على موضوعة القصة الأولى ومسعاه في طريقته الكتابية الجديدة في القصة الثانية .. والتي تتدرج في التنامي القصصي كأية قصة .. هذا ما يترشح من سؤاله ( أن اعتياد طريقة جديدة ليس بالأمر السهل ) ويقترب من الاخفاق ، وهذا تدرج نحو النتيجة أو النهاية ( أنني أحس بالتعب ألان ولا تكاد تمر كلمة واحدة أو صورة واحدة في رأسي ، أظن إنها العادة القديمة أيضا ) .
ولكن هل نجح عبد الملك في مسعاه ... الجواب نتلقاه منه ( إن الحلم الذي راودني لكتابة هذه الأقصوصة في جلسة أو جلستين قد تبخر اليوم ، ولم يترك سوى حسرة أليمة في صدري ، إنني تعس ، تعس جدا ، هذا الصباح ، وأفضل أن أنسى هذه الأقصوصة اللعينة وكل ما يتعلق بها ) .

[ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 ] [ 0:51 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
پیدایش داستان کوتاه در جهان عرب (لبنان)

نوشتة حاضربرگرفته شده از کتاب داستان کوتاه در لبنان اثر دکتر علی حجازی است.

دکتر حجازی استادِ دانشگاه و قصه نویسی برای مخاطبان بزرگسالان، جوانان و نوجوانان است. نیز پژوهشگر میراث قومی عربی است؛ و مقالات و نوشته های گوناگون در حوزه ادبیات عرب دارد. از کتابهای او می توان به القبضه و الارض و العیون الفاربه و وفاء الزیتون ، که به فرانسه و چینی ترجمه شده اند، اشاره کرد.

او عضو اتحادیة ادبا و نویسندگان عرب و عضو اتحادیه نویسندگان عرب، و نیز رییس امور خارجی اتحاد نویسندگان لبنانی است.

پیدایش داستان کوتاه از تأثیرات خارجی جدا نیست؛ تأثیراتی که نقش اساسی در پیدایش این هنر، شکل جدید، و شخصیت مستقل آن، بازی کرده اند. آن تأثیرات کدام اند، و گسترة کارکردشان در ظهور داستان کوتاه تا کجاست؟

برای پاسخ به این سؤالات ناچاریم در مورد یک عامل اساسی که نقش بزرگی در این جریانات دارد، یعنی ترجمه بحث کنیم.

● ترجمه، هدف آن، ارزشهای آن و عوامل مؤثر در حرکت آن:

ترجمه به طور کلی یک شیوة شناخته شده قدیمی است. به طور یقین در زمان منصور، خلیفة عباسی، کتابهای قدیمی یونانی، رومی فارسی و سریانی به عربی ترجمه شد و در اختیار مردم قرار گرفت.

همچنان که مشهور است، قبل از آن نیز، در ایام حکومت عبدالملک ابن مروان، دیوانهایی به عربی برگردانده شده بود؛ و در زمان هارون الرشید و مأمون، کار ترجمه اوج گرفت.

بعد از این مقدمه، شایسته است به برخورد دوبارة غرب با دنیای عرب در سال 1798 میلادی اشاره کنیم؛ یعنی زمان حملة فرانسه به مصر. و نیز اشاره کنیم به عنایت قوی و زنده به فرهنگ اروپایی، فرهنگی که با واژگان اروپایی اش از فرانسه، انگلیس، روس و ایتالیایی در اقصا نقاط جهان عرب، همراه با اروپاییان که بخشهای گوناگون از جهان عرب را اشغال کرده بودند، پخش شد.

فتحی الابیاری با اشاره به اشغال جهان عرب به وسیله اروپا می گوید: این اشغال با فرهنگ عربی ارتباط مستقیم داشت و به تغییر نشانه های عامه و چرخش و دگرگونی ذوق ادبی و هنری منجر شد. تغییری که با طبیعت و سرشت دولت مستعمره ای که به وسایل نشر (روزنامه ها و مجلات و چاپخانه ها و ...) اشراف دارد، تناسب داشت. و این تأکید است بر اینکه تجربه و آگاهی ارجحیت شاخه های فرهنگ عربی تضمینی نیست. و به خاطر همین هم به ادب عربی ما که جوانب گوناگون (مثبت و منفی) غث وسمین داشت اضافه شد.1

▪ هدف ترجمه

بعضی از صاحبنظران می گویند، هدف ترجمه خدمت به امت عربی بود، و از خلال نقل کارهای بزرگ ادبی، نیروی مثبتی برای ادب عربی حاصل شد. اما اگر همین قضیه را بنابر همین نظریه، دنبال کنیم، حتماً به نتیجه ای عکس خواهیم رسید. نظر به اینکه به طور کلی مترجمها، هر چه را که به دستشان می رسیده، با درجه ارزشی متفاوت (اعم از کارهای ضعیف و قوی) به عربی برگردانده اند، توجه به گفته یوسف اسعد داغر، که ده هزار قصة ترجمه شده تا زمان جنگ جهانی دوم را، نگاه کرده است ـ و این رقم هراس آوری است ـ بسیار مهم خواهد بود.2 اولاً بیشتر این قصه ها از زبان فرانسه ترجمه شده اند، و ثانیاً اکثر آنها قصه هایی سطح پایین و منحرف است. و اغلبشان هم با سلامت و به درستی ترجمه نشده اند.

از جانب دیگر، با این آمار وحشت آور، امکان اینکه قصه های نخبگان جهان نویسندگی برگزیده شود، وجود ندارد.

گاهی مجلات ادبی ای بودندکه جایی برای قصه نداشتند و گاهی این قصه های ترجمه شده، صدها بار دیده می شدند، و روزنامه ها غالباً از ذکر نام مترجم، و مؤلف غافل می ماندند. هنگامی که ما شیوه ها، موضوعات و شخصیتهای قصه های ترجمه شده را بررسی می کنیم، بسیار به اشتباه می افتیم؛ چرا که گاهی اسم مؤلف نیست و گاهی اسم مترجم افتاده است. و ما اصلاً نمی دانیم آیا این، یک قصه ترجمه شده است یا یک قصه تألیفی.

این اشتباه، به خصوص، در قصه های لبنانی که بر روی شخصیتهایشان نامهای بیگانه می گذارند و حوادث در خارج از کشور جریان می یابد، بیشتر به چشم می خورد. و همین امر باعث می شود تا خواننده نسبت به قصه هایی هم که ناشر به نویسنده آن اشاره می کند، با شک و تردید نگاه کند. علاوه بر آن درک حال نوعی خودباختگی نویسندگان عربی است که ناگهان خود را در برابر دنیایی از واژگان بیگانه، ونعمتهای سنگینی از اصناف گوناگونی که سابقه ای در دنیای آنها نداشته، و طعم و رنگ و شکل و شیوه های حاصل شدنشان همگی برایشان تازگی داشته، یافته اند؛ نعمتهایی که معده های آنها در هضم آن دچار سختی و مشکل شده اند.

در کنار این نگرانی حاصل از کار ترجمه، نباید از هدفهای مادی مترجمین نیز غافل باشیم. طبیعی است که بعضی از آنها به هنری بودن متن اهمیتی نمی دهند، و به همین خاطر در آغاز فنِ ترجمه، بسیاری از قصه هایی که جامعه نیاز اساسی به آنها نداشته است، ترجمه شده اند. از قبیل قصه های پلیسی و رمانتیک، قصه هایی که حوادثشان در سرزمینهای اروپایی روی می دهد و شخصیتهایشان ابداع خیال نویسندگان بیگانه است و به آداب و عادات و سنتهای ما اصلاً مربوط نمی شوند. علاوه بر اینها، مسیله در متنهایی که به طور مستقیم به عربی برگردانده نشده اند، بسیار خراب می شود. بسیاری از این آثار که با واسطه از زبانی به زبان دیگر، به ویژه به فرانسه ترجمه شده اند و از فرانسه به عربی برگردانده شده اند، ترجمه های ابترو مشو ّه دارند.

در نتیجه برای هنر داستانی، در چنین متنهایی که با این راهها به عربی برگردانده شده اند، فرصت کافی برای رسیدن و پخته شدن وجود نداشته است. و از آنجا که مترجمان شیوه های ادبی متقن و جاافتاده ای برای کار خود نداشتند، شیوة ترجمة اکثر این متون با سستی، بیماری و ضعف بنای هنری همراه است؛ بگذریم از تصرفاتی که بسیاری از آنها در ترجمه و عربی سازی متون انجام داده اند.

همین مسیله باعث شده است که بعضی از نویسندگان، صدایشان را نسبت به چنین انتقال مطلبی بلند کنند. و این انگیزه ای شده است برای اینکه آنها خودشان بعضی از حوادث انقلاب عربی را در جنوب لبنان، با قهرمانهایی جاودانه به تصویر بکشند، و طبیعت را در روستاهای لبنان تصویر کنند و شخصیتهای وطنی و محلی را از روستاهای لبنان اختیار کنند. و نیز همین امر باعث شده است که نویسندگان قصه های ما، از تأثیرپذیری از قصه های بیگانه ـ آن تأثر افراطی و زیاده ای که نویسندگان مرحلة ابتدایی در آن واقع شده اند ـ دور شوند.

در عین حال نباید فضل و اهمیت کار بعضی از مترجمانی را که تلاش کرده و با اطمینان به نقل متن پرداختند و ما را بر قصه های محدودی از ادبیات بیگانه، واقف کرده اند و نهضتی را ایجاد کرده اند که نقش آن در تطور و کیفیت شکل گیری هنر داستان کوتاه، قابل انکار نیست، از نظر دور بداریم.

در این خصوص، میخاییل نعیمه می گوید: علی رغم سنگینی هضمی که ادبیات ما با آن روبه رو بوده است، می بینیم که روزگار وابستگی و گدایی و شاگردی، با قدمهای سریعی دور می شود. همچنین می بینیم کسانی که بر سفره های نعمتهای ادبی غربی چهار زانو نشسته بودند و یا پیوسته می نشینند، شناخته اند که چه غذاهایی و چقدر از آنها را باید بخورند، و چگونه آنها را هضم کنند، و با چیزهای لازم آغشته سازند تا به یک غذای طیب و سالم برای خود و دیگران برسند.3

با توجه به این سخن باید گفت که شکی نیست که مترجمان در آشنا سازی ذوقها با هنر داستان و داستان کوتاه، سهمی در خور تقدیر و تشکر داشته اند، و راه را برای اینکه قصه، جایگاه بلند خود را در میان انواع ادبی دیگر پیدا کند، آماده ساخته اند.

● عوامل مؤثر در کیفیت حرکت ترجمه

جریان ترجمه، اقتباس و تألیف نمی توانست شکوفا شود، مگر با شکوفایی عوامل عصر نهضت بیداری که نقش بزرگ و بارزی را در آسان کردن ارتباط ادبیات بیگانه با ادبیات عربی و نشر و تعمیم آن بازی کرده است. مهم ترین این عوامل عبارت اند از:

1) مدرسه های تحصیلی که مبلغان مذهبی بیگانه در لبنان ایجاد کردند؛ مدارسی که به نشر علم (و خواندن و نوشتن) که عاملی اساسی از عوامل انتشار قصه می باشد پرداختند، و بدین وسیله بر تعداد گروههایی که از قصه کوتاه استفاده می کردند، افزودند.

2) روزنامه ها؛ که نقش بزرگی در نشر قصه، به شکل دنباله دار و کامل، داشته اند. روزنامه ها و مجلات با انتشار قصه ها و ... نقشی اساسی را در نشر فرهنگ بیگانه بازی می کردند. و ظهور آنها یکی از اساسی ترین عوامل رشد سیاست و فرهنگ به حساب می آید.

مطبوعات سفرة پاکیزه ای برای خوانندگان قصه و نویسندگان آنها در لبنان و سایر نقاط جهان عرب ایجاد کردند. اما بهره لبنانیها از آن سفره بیشتر بود. بسیاری از مطبوعات در بیروت به دو زبان چاپ می شد. هفت روزنامه روزانه به نامهای: لسان الحال، الاحوال، الاتجاد العثمانی، المحبه، الوطن، الثبات و حدیقه الاخبار، و ده هفته نامه به نامهای: بیروت الرسمیه، ثمرات الفنون، بیروت الاقبال و المصابیح، البشیر، النشره الاسبوعیه، البرق، المراقب، المفید، و نیز چهار مجله علمی ـ ادبی به نامهای: المشرق، الطبیب، روضه المعارف، و البزاس وجود داشت و همه اینها به زبان عربی منتشر می شد.

همچنین در بیروت در آن زمان ده چاپخانه، هفده کتابخانه، سیزده جمعیت خیریه و تحت جمعیت علمی به کار مشغول بودند.4

در نیمه دوم قرن بیستم، مجلات و روزنامه ها با یک جهش بزرگ، به یک پیشرفت اساسی در نشر و گسترش قصه دست یافتند. از نشریات این دوره می توان به این اسامی اشاره کرد: المکشوف، الحکمه، الادیب، العرفان و الآداب، النور، المناره، و المورد الصافی، الدهور، النهار، لسان الحال، الانوار و المحرر، السفیر، البیرق، العمل و ...

شریک بودن نقش نشر در چاپ مجموعه های قصه، امری آشکار است؛ و همین به مجلات کمک کرد تا قصه را در بین همه خوانندگان عربی، جاری کنند؛ همچنان که ترجمه به ادای رسالت بیداری کمک کرده بود. علاوه بر این عوامل اساسی، می توان به عوامل مؤثر دیگری هم اشاره کرد که دست به دست هم دادند، و با عصر بیداری همکاری کردند. آن عوامل می تواند کتابخانه ها، گروههای علمی و آزادی زن باشد.

همه این اسباب، با هم در برگرداندن ادبیات بیگانگان به زبان عربی مؤثر افتادند. بدیهی است که عرصة ترجمه گسترده شد و از زبانهای فرانسه، انگلیسی، آلمانی، چینی و ... ترجمه هایی انجام گرفت. اما بیشترین رقابت در میدان ترجمه از آنِ زبان فرانسه و انگلیسی بود و در جهان عرب، به ویژه در مصر و شام غلبه با زبان فرانسه بود،. بعد از فرانسه، در لبنان گرایش به سوی زبان روسی؛ بود که لبنانیها با آن، در خلال جنگ جهانی اول آشنا شده بودند.

از این معبر قصه کوتاه ترجمه شده به سراغ ما آمد. اما طبیعت چنین ترجمه ای چگونه بود؟ در واقع ترجمه در ادب عربی، از سه محور می گذرد:

1) مرحلة خواندن ادبیات خارجی و اطلاع از آن.

2) مرحلة شروع اقتباس و برداشت از قصه های خارجی.

3) مرحلة تألیف (تولید داخلی).

البته انور جندی به این مراحل سه گانه جور دیگری می نگرد. او مرحله اول را یک مرحله علمی خالص اما مرحله دوم را یک مرحلة منحرف، سطحی و هیجان انگیز، می داند. در این مرحله، هبوطی آشکار در مفهوم و مضمون قصه ترجمه شده و اسلوب ادای آن به چشم می خورد. اما مرحله سوم، با برگشت مکتب محکمی به سوی زندگی شکل می گیرد و آن با ظهور گروه جدیدی از مترجمان، که خود در میدان قصه نویسی و یا میدان ترجمه علمی و تاریخی و ادبی تجربه داشته اند شروع می شود.

شکی نیست که در این مرحله، محصولی فربه، ضخیم، نیرومند و مفید، از کاری مثبت و نافع، پدید می آید. محصولی که باور یاران خود را به غنی بودن زبان عربی، سبب می شود.

به طور خلاصه می توان گفت: ترجمه در ابتدا ضعیف و لاغر و سودجو بود ـ چیزی که اکثر منتقدان به آن اعتراف می کنندـ ؛ و انور جندی بر این انحراف هدف ترجمه به سمت فراهم آوردن سرگرمی و ترویج قصه های هیجان انگیز محض، تأکید می کند.

همین جهتگیری، باعث انحراف طرق و شیوه های ترجمه و مفهوم آن شد و در نتیجه ترجمه امری بی ارزش شد که عوامزدگی و تصرف در نص و اضافه کردن و حذف بعضی از ستونهای کامل بر آن مسلط شد.

درست به همین دلیل هم ترجمة قصه، بر ترجمة کتاب دربارة موضوعات و فنون و اقسام دیگر غلبه کرد. و این واقعاً وحشت آور است که ده هزار قصه به زبان عربی ترجمه شده باشد، آن هم قصه هایی که جامعه هیچ نیازی به آنها نداشته است.

از مترجمان یادی کنیم: طلانیوس عبده، نقولا رزق الثه، اسعد داغر و ... که فقط عبده به تنهایی ششصد قصه و کتاب شعر و رمان ترجمه کرده، در حالی که زبان عربی و فرانسه را به درستی بلند نبوده است، و همچنان که منتقدان گفته اند ترجمه برای او وسیلة امرار معاش بود نه یک کار هنری. و همه می دانیم که ترجمه های او و نقولا رزق الثه ترجمه هایی سست و ضعیف اند. همان طور که الیاس الحویک این موارد را دیده و به مترجمان هشدار داده است.

● فضل ترجمه

با این همه، ترجمه نقش مهمی را در انتقال قصه های اروپایی و آمریکایی به زبان عربی بازی کرده است، و نیز مترجمان در آشناسازی ذوقها با روش هنری قصه کوتاه سهیم هستند، و راه را برای اینکه قصه جایگاه بلندش را در میان انواع ادبی دیگر بیابد، آماده کرده اند. هر چند که بعضی از قصه های ترجمه شده به شوایبی آلوده اند، اما امروزه ترجمه به درجه بزرگی از یقین و اطمینان دست یافته است. چرا که مترجمان زبانی را که از آن ترجمه می کنند به خوبی و محکمی می دانند، و بر قواعد زبان عربی که به آن بر می گردانند مسلط اند.

● مرحله آغاز

بیشتر روایت کنندگان قصه کوتاه در لبنان، ادبیات کشورهای دیگر را مطالعه کرده اند. همچون میخاییل نعیمه، جبران خلیل جبران، توفیق عواد، فرح النطون، جورج شامی، الیاس الدیری، لیلی بعلبکی و یوسف حبشی الاشقر و ... برای مثال، میخاییل نعیمه به عظمت نویسندگان روسی اشاره می کند و در صحبت از داستایوفسکی می گوید: اگر سپاهی از مردان دین، روانشناسان و جامعه شناسان و استوانه های قانون با هم جمع شوند، نمی توانند برای ما، رمانی همچون رمان برادران کارامازوف داستایفسکی را بنویسند. در این رمان یگانه با پدر زوسیما به درجه ای از اشراف روحی بالا می رسی و برای لحظه ای نور خداوند در قلبت تجلی می کند، و با شمیر دیاکوف به یک حالت حیوانی سقوط می کنی. با پدر کارامازوف و پسرانش دیمتری ایوان ، آلیوشا در دنیایی از شهوات سرکش و احساست مبهم و نگرانیها و ایمان و آرامش و الحاد افراطی، گام بر می داری. و همه آنچه که از تردیدها، احترامها، حیرتها، اطمینان، انقباض و انبساط و تلخی و شیرینیِ آن دنیا (دنیای رمان) تو راه همراهی می کند، دنیای ماست. همین نقل قول، ما را به بزرگی عشق نعیمه به ادب روسی، هدایت می کند.5

کما اینکه دیگران بر شیفتگی توفیق عواد از عده ای نسبت به نویسندگان تأکید می کنند. با این همه، توفیق عواد برای خود، نقش پیشکسوتی را در ساختن و بنیان نهادن شیوة داستانی متمایزی، حفظ می کند. فرج کرباج یادآوری می کند که توفیق عواد در ادب اروپایی و فکر جامعه شناختی غربی، متبحر است.

فؤاد سلیمان به میزان تأثر عواد از ماکسیم گورکی در قصه االرفیق کامل اشاره می کند و می گوید: دربارة ماکسیم گورکی و رفیق استاد عواد، تأثیر گذاری در کتابش الرفیق کامل ، که جو ساده و انذار دهنده انقلاب گورکی کاملاً در آن دیده می شود، وجود دارد. اما در توفیق عواد، در کنار اعتقادش به کمونیسم (اشتراکی بودن مالکیت) حس بیشتری نسبت به تصوف و جذب محبت الهی و تسلیم شدن به مشیت ـ مشیتی که مشیت دیگری در ورای آن وجود دارد ـ دیده می شود. و او به این آیة نبوی که و قل لن یصیبکم الا ما کتب الله لکم ایمان دارد.

اما ویکتور حکیم در مورد عواد رأی دیگری دارد. او می گوید: عواد از شیفتگان و علاقه مندان موپاسان است، و قصه هایش را بر یک طرح قوی که به وسیله آن به نتیجه معلومی خواهد رسید، بنا می کند.

توماالخوری در توجیه کار تقلید که گاهی آن را دورة دانش آموزی می نامد، می گوید: بدون شک بدون تقلید در آغاز و یا بدون تلمذ و یادگیری، ابداع و خلاقیت تازه نمی تواند وجود داشته باشد...

آندرهید از پوشکین نقل می کند که: او مقلد بایرون بوده، و بدون قطع و پیوسته از او تقلید کرده است. و آشکار است که شادی بزرگ تری از اینکه شخصیتش را گم کند و از دست بدهد، برای او نبوده است. الفرد دوموسیه هم با انکار کسانی که به او اتهام تقلید از بایرون را زده اند می گوید: می گویید که من از بایرون راهنمایی گرفته ام، اما نمی فهمید که او خود مقلد بولسی بوده است.

این الگوبرداری میخاییل نعیمه را مجبور می کند به اینکه بگوید: اگر حرکت نشانة حیات و زیستن باشد، شکی نیست که امروزه در ادبیات عربی ما زندگی هست؛ اما آن حیاتی است که همواره در ذاتش غریب است و اصیل نیست، و ریشه های آن حیات (ادبی) در خاک غرب نهفته است. و آن قدرتی که بر آن مسلط است در آنجا (غرب) است.

بر این مطلب همین امر شاهد است که عالی ترین آرزوی شاعر عربی آن است که بگویند فلانی در شعرش به فلان شعر یا به فلان شاعر فرنگی نزدیک شده است. قصه نویسان و منتقدان هم مانند شاعران هستند، و آن مثال عالی ای که ادبای ما به آن توجه دارند، همان مثال غریبه با آنها و زندگی آنهاست. و هنوز ادب عربی ما به آن اندازه از توانایی و شدت و قدرتش نرسیده است که برای ما آن مثال (شکل) عالی باشد.

قصه نویسی، سیرت و روش خود را در لبنان و جهان عربی، به دست راویان اولیه اش، که آن را از غرب گرفته بودند، این گونه آغاز کرده است؛ و با دانش آموزی دستهایی ضعیف و ناتوان که آن را به دامن تقلید کشانده اند، شروع به حرکت کرده است.

این سحن ما را به یاد دکتر ولیم خازن، کسی که روزگار قصه کوتاه را به سه دوره تقسیم می کند، می اندازد:

1) روزگار اولیه؛ که در آن فقط بیان کردن، از این شاخه به آن شاخه پریدن، شناختن و مقید به قوانین و قواعدی بودن ـ و لو قواعدی دور از قواعد کلاسیک قصه هنری ـ به چشم می خورد، و از ناصیف الیازجی تا جبران خلیل جبران ادامه می یابد.

2) روزگار دوم؛ که تولید هنری قصه، از جبران تا توفیق یوسف عواد پیشرفت می کند.

3) و روزگار سوم؛ که ابداع، خلاقیت و آزادی هنری در آن متجلی می شود و آن را داستان نویس معروف، توفیق یوسف عواد، آغاز می کند.

پس آغازهای اولیه، چیزی جاودانه ندارند. همچنان که در مرحلة دوم، آغاز رشد به چشم می خورد، و در مرحلة سوم، ما به یک نضج و کمال می رسیم.

در نظر من داستان کوتاه در لبنان در بین سالهای 1935 و 1950 به درجة بزرگی از کمال رسید. دوره ای که در آن المکشوف و الف لیله و لیله و کارهای دیگر نقش بزرگی را ایفا کردند. در این مرحله، قلمهای قصه نویسان لبنانی به حرکت در آمدند، و توفیق یوسف عواد کتاب الصبی الاعرج را و بعدها خلیل تقی الدین مجموعه دوم عشر قصص را و بعد از او فواد کنعان قرف و سهیل ادریس اقاصیص اولی را به چاپ سپردند و بعدها سعید تقی الدین و کرم ملحم کرم، و دیگران و دیگران .... که از این مرحله در فصل ظهور داستان کوتاه، صحبت خواهیم کرد.

و اما در خصوص مرحله دوم که به دنبال مرحله اول پیش آمده بود، باید گفت: نسل جدیدی از تولید کنندگان ادبی به وجود آمد، که فرزندان این نسل، ادبیات غربی را اندیشمندانه خواندند، همچنان که ادبیات عربی را یاد می گرفتند. اینان، روش دیگری را در ترجمه در پیش گرفتند. اینان از اسلاف خود، به اصل نسخة خارجی بسیار نزدیک بودند، و انتقال مطلب را با امانتداری و دقت انجام می دادند.

یکی از اینان فرح انطون می باشد که سالامه موسی در مورد او معتقد است: او رویکرد ادب عربی را دگرگون کرده است، و بسیاری از آثار را از ادبیات فرانسه و قصه های جهانی، به عربی برگردانده است. او را به خاطر ترجمه هایش به عنوان یک نوآور در ادب عربی می شناسند و گفته اند در واقع هر آنچه که آن را تجدید و نوآوری به حساب می آوریم، به او برمی گردد.

در کنار همه این حرفها، منتقدان در برابر تقلید کردن موضع جداگانه دارند: عده ای از آنها دعوت به اخذ مفاهیم غربی می کنند، عده ای آن مفاهیم را رد می کنند و به ابداع مفاهیم تازه ای که با جامعه عربی، آداب و سنتهای آن مناسب باشد، تشویق می کنند، و عده ای از آنها به اقتباس از مصادر میراث ادبی دعوت دارند.


صابر امامی پی نوشت 1 الجندی انور تطور الترجمه فی الادب العربی المعاصر مطبقه الرساله ص 3 2 مراجعه کنید به م ن ص 8 و الأ طرش د محمود اتجاهات القصه فی سوریا فی النصف الاول من القرن العشرین 3 نعیمه میخاییل م س ص 4 4 زیدان جرجی النهضه الادبیه العلمیه فی مدینه بیروت ص 496 5 علاءالدین ماجد الاقصوصه السوفیتیه دمشق دارالجلیل ص 7 6 رشدی رشاد فن القصه القصیره صص 12 و 13 و 14 7 ا 1615 ادریس د سهیل محاضرات عن القصه فی لبنان ص 15 زیدان از آغاز سال 1891 م تا مرگش هر سال یک رمان نوشته است و رمانهای تاریخی او بیست و یک نسخه را شامل می شود
[ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ] [ 1:16 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
عبد الملك نوري رائد الاتجاه الفني السايكلوجي في القصة العراقية
المصدر
1 مجلة اتحاد الكتاب والأدباء في العراق { الأديب المعاصر عدد49 / خريف 1998- مقالة الأستاذ يحيى عارف الكبيسي } .
2  الانترنيت / منتدى الدكتور كريم الوائلي - مقالة بعنوان ( بدر شاكر السياب ناقداً قصصيا ) . 
 مدخل :
 مسوغات إعادة قراءة عبد الملك نوري  
كثيرة هي مسوغات إعادة قراءة عبد الملك نوري باعتباره مبدعاً ورائداً للاتجاه السايكلوجي داخل المدرسة الواقعية الاجتماعية النقدية في القصة العراقية ، رغم مرور أكثر من نصف قرن على صدور مجموعته القصصية الأولى ( رسل الإنسانية ) ، وبعد مرور أكثر من عشر سنوات على موته (( * )) إذ لم يحدث في تاريخ القصة العراقية ، أن أثار قاص عراقي من الإعجاب والنفور ما أثاره عبد الملك نوري. هذا ما كتبه دكتور شجاع العاني في الملف الخاص الذي أعدته مجلة اتحاد الكتاب والأدباء في العراق [ مجلة الأديب المعاصر - العدد 49 - خريف 1998م - ص 93 ]. وبالطبع فإننا سنقف طويلاً عند هذا المقال والملف , وعند أهم الكتاب والأدباء الذين أشادوا بأهمية عبد الملك نوري باعتباره رائداً من رواد القصة العراقية , ومن المجددين المبدعين فيها.. كما سنقف عند الكتاب الذين عدهم الدكتور العاني " خصومه " ؛ أو بشكل أدق سأقف طويلاً عند النقاد الذين أبدوا بعض الملاحظات السلبية في أدبه ـ [خاصة من الناحية الشكلية أو ما اصطلح عليه ببناء القصة ، واستعارته من القصص العالمي أو تأثره بهذا القصص] ـ حتى وإن كان بعضهم من المعجبين بمجمل إنتاجه وإبداعه.. غير أن الملاحظة المذكورة آنفاً للدكتور العاني تشير إلى أهمية عبد الملك نوري في مجمل الحياة الثقافية العراقية عامة ، وفي تاريخ القصة العراقية خاصة ، بغض النظر فيما لو كان المرء  من المعجبين أو من الخصوم أو بين بين كما يقال أحياناً.
بالنسبة لي كثيرة هي مسوغات إعادة قراءة عبد الملك نوري : مسوغات موضوعية تتعلق بأهمية القصة العراقية ـ وخاصة اهتماماتها الاجتماعية والسياسية ـ في مجمل النشاط الثقافي العراقي والعربي بقدر ما تتعلق بمكانة عبد الملك نوري ليس كرائد من رواد هذه القصة فحسب، بل باعتباره من المجددين الحقيقيين فيها أولاً وباعتباره رائداً من رواد الاتجاه السايكولوجي [ الذي سنقف عنده طويلاً لأنه النقطة المركزية / المحورية المفصلية / في هذه الدراسة ] داخل إطار المدرسة الواقعية الاجتماعية النقدية في القصة العراقية من جهة ثانية.. هذا بالإضافة إلى انقطاع عبد الملك نوري عن النشاط الثقافي خلال ربع قرن كما يشير السيد هاتف الثلج في الصفحة الأولى من مقدمته للأعمال القصصية الكاملة , ثم عودته مجدداً إلى الساحة الثقافية مما خلق مستجدات بحثية وحيثيات جديدة تقتضي من الباحث أو الناقد الموضوعي إعادة الدرس، إعادة القراءة ، والوصول إلى نتائج واستنتاجات موضوعية لا نقول إنها كاملة أو مكتملة بقدر ما نقول إنها تسعى بهذا الاتجاه الصحيح*. وقد ارتبطت هذه المسوغات الموضوعية بمسوغات ذاتية مثلما ارتبط انقطاع عبد الملك نوري بانقطاعي أو ابتعادي عن الساحة الثقافية لعشرين سنة خلت [ ما بين عام 1983 وعام 2003م ] ، ولذا كنت قد ركزت على الجانب السايكلوجي في قصص عبد الملك نوري المنشورة في أربعينات وخمسينات القرن الماضي وذلك في مقالة الأقلام (( العدد الثاني عشر من سنتها الحادية عشر - أيلول1976)) واعتبرته رائداً للتيار السايكولوجي الذي كان يسعى للتبلور آنذاك ضمن أُطر المدرسة الواقعية الاجتماعية النقدية... وحتى حين توسعنا في دراسة قصص عبد الملك نوري في كتابنا [ الواقعية الاجتماعية النقدية في القصة العراقية / منشورات وزارة الثقافة والإعلام 1982ـ بغداد ـ سلسلة دراسات رقم 328 ] فإننا لم نكن مطلعين على مجموعته الثالثة ( ذيول الخريف) الصادرة عام 1980م. وهكذا تداخل انقطاع الرائد عبد الملك نوري مع انقطاعتي الثقافية وأصبح هذا الأمر من المسوغات الذاتية التي دفعتني لإعادة قراءة عبد الملك نوري ، لاسيما وأن السيد هاتف الثلج قد حرر مشكوراً الأعمال القصصية الكاملة لعبد الملك نوري بعد وفاته ونشر فيها قصصاً كثيرة لم تكن منشورة من قبل ، وأصدر طبعتها الأولى عام 2001م ( دار الشؤون الثقافية / بغداد).  
الجزء الأول:
 أهمية عبد الملك نوري 
من نافلة القول إن هذه الأهمية ستختلف من كاتب لآخر، من أديب وناقد لآخر، ولها درجات مختلفة أيضاً تتأرجح بين درجة الحماس القصوى الساخنة أو الدرجة الباردة الموضوعية التي تسعى لأن تكون حصيفة. غير أنني سآخذ هذه الأهمية من مكانة المشيرين لها أو القائلين بها ؛ ولذا سأبدأ  بفؤاد التكرلي ليس لأنه رفيق حياة عبد الملك نوري لخمسين سنة كما هو واضح من إهداء عبد الملك لقصة ( جولة صغيرة المكتوبة عام 1997م) إلى الأخوين نهاد وفؤاد التكرلي " ذكرى صداقة خمسين عاماً ومع حبي أبداً " ـ  بل ولأنه  أيضاً واحد من أهم الشخصيات الأدبية في تاريخ الإبداع العراقي والعربي على حد سواء.. هذا بالإضافة إلى أن قولته بعبد الملك نوري قوية جداً ، قوية إلى حد الصدمة ، حيث يقول في متن كلمته التي تقدم للمجموعة الثالثة من قصص عبد الملك نوري والمعنونة بذيول الخريف وهو يصف عبد الملك نوري بأنه (( القاص الحقيقي الأول في العراق - ص 205 من مجلد الأعمال القصصية الكاملة / السطر العاشر )). وهنا يتحتم علينا أن نقف عند هذه الصفة أو المقولة القوية حد الصدمة.. والتي تعني فيما تعنيه وبوضوح شديد أن لا وجود لقاص حقيقي قبل عبد الملك نوري [ لأنه الأول كما يفيد الاستنتاج المنطقي من الكلمة ].. لا قاص اطلاقاً ، أو أن قصصهم في أحسن الأحوال من القصص الساذج أو السطحي الذي تحدث عنه أو حاول أن يتجاوزه أستاذنا المرحوم عبد الإله أحمد في كتابيه المشهورين ( نشأة القصة العراقية ) و(( الأدب القصصي في العراق 1977م - بغداد)). هذا إن خففنا من وطأة أو قسوة المقولة كجبر للخواطر كما يقال , أما إذا أردنا تأويلها فإنها تعني أن لا معنى لذلك العدد من القصاصين والقصص المنشورة لأنها تفتقد إلى الروح أو لأساليب الصنعة الفنية التي ابتدعها عبد الملك نوري. هذا ما هو  واضح من قولة التكرلي , غاضين النظر عن مقولة أقسى وأصعب ـ وأكثر تطرفاً ـ  تفيد : " إن النتاج العراقي القصصي كله خلا نتاج عبد الملك نوري يجب أن يرمى في مياه دجلة لأن منتجيه ليسوا بأدباء إطلاقاً ".. ومع إننا لا نريد التمسك بهذه المقولة لأن الأستاذ يحيى عارف الكبيسي كان قد نقلها عن د.عمر الطالب ، كما أننا غير راغبين في النقل عن المنقول ؛ لكننا فقط نحاول أن نشير إليها ليس إلا. والمقولة موجودة في ص 98 من مجلة الأديب المعاصر ( مصدر مذكور سابقاً ). وهكذا فإن الحب الزائد يؤدي إلى التطرف ، والتطرف يؤدي أحياناً إلى المغالاة والابتعاد عن جادة الصواب , وإلغاء حقوق الآخرين. لكننا سنشير لاحقاً إلى آراء الكثيرين من الكتاب والنقاد في نظراتهم السلبية لفنية وشكلية القصة عند عبد الملك نوري بقدر ما سنحاول نحن البرهنة من جهتنا على أن أهمية عبد الملك لا تكمن عند تجاربه الفنية [ تجريبيته] , أو محاولاته لخلق قصة عراقية قريبة من النماذج الغربية , بقدر ما تكمن في اهتماماته الروحية والنفسية والإنسانية العالية.. مما أعطى للقصة العراقية بعداً فكرياً وسايكولوجياً كان غائباً عنها بسبب اهتماماتها بالمباشر الآني الضاغط والحاد في القضايا الاجتماعية والسياسية التي كانت تضرب البلد من الشمال إلى الجنوب، وتهزه الهزات العنيفة في كل مناحي الحياة حيث تنهب خيراته بوضح النهار ويكبل بأحلاف استعمارية بغيضة ويرسل جيشه دون عتاد ليذبح في فلسطين ، في حين يمتص الإقطاع جهود الفلاحين كما تمتص البرجوازية الصغيرة الناشئة آنذاك دماء العمال وعرق جبينهم مع إطلاق جشع التجار والمستوردين مما اقتضى تحرك القوى الإنسانية والسياسية التقدمية لمحاربة هذه الظواهر ومعها الرشوة والفساد الإداري وضعف التعليم وقلة الرعاية الصحية.. والقائمة تطول أن لم نقل لا نهاية لها ؛ مما استتبع انفجار الوضع الاجتماعي/ السياسي وزيادة المصادمات وامتلاء السجون بالمعتقلين وإعدام القادة الثوريين والمناضلين المنافحين عن حقوق الشعب العراقي . 
الخيط الرابط بين الإبداع الفني والسمو الإنساني 
في المشهد العام لمثل هذه اللوحة الدرامية الشاملة  ذات الطابع التراجيدي المتفجر بعناصره المأساوية الدامية.. في مثل هذه اللوحة الدرامية القاتلة تصبح قضية الخبز والبطالة والحاجة لأمور أساسية كثيرة هي الأولى : هي الأكثر أهمية ـ وهذا ما كان يعالجه جيل الرواد الأُوّل في قصصهم الواقعية. غير أن عبد الملك نوري ، ودون أن يبتعد كثيراً عن ضفاف المدرسة الواقعية الاجتماعية النقدية التي كانت سائدة آنذاك ، كان قد رفد القصة الواقعية بالعنصر السايكلوجي وجعل للروح والنفس والأحاسيس والتأملات الفكرية والفلسفية والغور في أعماق نماذجه وشخوصه الذين يلتقطهم من بين شاطئي الواقعية.. الخ  جعل لكل هذا أهمية بالغة إضافة للموضوعات الأساسية كالحق والعدل والخبز والعمل وضرورة العلاج والسكن والسيطرة على الثروة النفطية.     وهنا تكمن الأهمية الحقيقية لعبد الملك نوري وليس بالأشكال الفنية التي اجترحها وسعى إلى بلورتها فقط ، إذ أن جوهر الموضوع / المضمون غالباً ما يحدد الشكل الأدبي , ولا يمكن لأي شكل أو صنعة أو قالب [ كتلوك ، باترون ، نموذج ، نمط.. الخ ] أن يولد مضموناً جوهرياً مهماً . لذا فقد أوضح عبد الملك لمحاوره هاتف الثلج قائلاً " لا يمكننا إهمال الجانب الاجتماعي . وإذا ما حصل ذلك ، فإننا نكون قد كتبنا قصصاً شكلية / الأقلام ص 103 ـ مصدر مذكور سابقاً ". ذلك هو الخيط الرابط بين الإبداع الفني والسمو الإنساني .. الخيط الذي لمسناه في أدب عبد الملك نوري ـ بغض النظر عن درجة متانته وقوته ـ والذي هو المتطلب الأساس في كل أدب يسعى للسمو والخلود. غير أن مخطط بحثنا هذا يقتضي مني التوقف عند هذا الحد ، وتناول هذه القضية بمزيد من الإستفاضات التفصيلية عند معالجة الفقرة الفنية. ولذا يتحتم علي الآن العودة إلى سطور كتبها فؤاد التكرلي عن صديق عمره تؤكد أهميته , لكنها جاءت بنفس موضوعي بارد وهادئ لا اعتراض عليه , حيث كتب ما يلي في مقدمته لمجموعة ذيول الخريف: (( قبل أيام قلت لعبد الملك أن ما طبع حياته بشكل أساسي هو حبه غير المتناهي للقصة ولكتابة القصة ، كأن هذا الحب كان قدراً مقدراً عليه ، تزول أمامه كل التفاصيل الأخرى للحياة.. العائلة والزواج والوظيفة والمال.. ويبقى هذا مفسراً للحياة ومانحها المعنى الحقيقي الوحيد.. ومقابل هذا القدر لم يجد متسعاً من الوقت لكي ينصف نفسه ، أو يفتش عن الإنصاف لدى الآخرين. أيحق لنا، بعد هذا، أن نفترض أن عبد الملك نوري يريد ، بازدرائه لكل ما يمت للشهرة بعلاقة ما أن يضع الفن فوق كل شيء وأن يعتبر الإخلاص له حتى النهاية هي الغاية المثلى لكل فنان أصيل ؟ / الأعمال الكاملة ص 205 ـ مصدر مذكور)). نعم يحق لنا إذا ما برهنا أننا فعلاً نضع الفن فوق كل شيء ( مع الإخلاص له حتى النهاية).. يحق لنا أن نعتبر - ولا نفترض - أن عبد الملك نوري أراد ذلك من خلال إنجازه القصصي/ الفني وليس من مجرد سلوكه الشخصي أو مواقفه من الحياة ، رغم نظافة ذلك السلوك وأهمية هذه المواقف من الحياة . 
أهمية عبد الملك نوري بالنسبة لشيخ النقاد "علي جواد الطاهر"  
شارك الدكتور علي جواد الطاهر بالاحتفاء الذي أعدته مجلة الأقلام [ العدد العاشر من سنتها الرابعة والعشرين/ تشرين أول 1989م ] من خلال الملف الخاص عن عبد الملك نوري فكتب الآتي: (( أول معنى لعبد الملك نوري ، يتبادر إلى الذهن، مكانته في الريادة الفنية للقصة العراقية وقد صارت له تلك المكانة حقاً مكتسباً لا يناقش فيه اثنان.. ومن شك فليقرأ  له مجموعة نشيد الأرض ليرى المرحلة التي تقررها في التاريخ ، ويرى الخطوة التي خطتها قدماً قياساً إلى ما كان بارزاً آنذاك في الساحة - ص 109)). وكل ما ورد في هذه المقالة الانطباعية كان ايجابياً ولصالح عبد الملك نوري ، كما يشير الدكتور إلى بحثه السابق بمجلة الأقلام - العدد العاشر / عام 1986م الذي كان قد أشاد فيه بفنية عبد الملك نوري وأمل أن يكون قد كفر عن خطأ غير مقصود لعدم ذكره في كتابه ( في القصص العراقي المعاصر)  الذي صدر ببيروت عام 1967م .  
أهمية عبد الملك نوري بالنسبة للقاص المبدع محمد خضير 
مع أن مقالة محمد خضير عن ( الأب عبد الملك) - التي أعتبرها قطعة أدبية نادرة خاصة في استعاراتها وتعبيراتها الرمزية والبلاغية على حد سواء - حاولت أن تجول في كل أرجاء مملكة عبد الملك نوري ، غير أنها وقفت طويلاً عند قصر الأشباح الذي وصفه الأب في قصة (الحياة ، الغرباء.. والليل العميق)* وأدخلت في جوهر بلاغتها الغنائية مكونات وأجواء ونماذج قصص عبد الملك نوري الأساسية خاصة نشيد الأرض وقصة ( العاملة والجرذي والربيع ). جمع القاص " محمد خضير" كل مكونات ومفردات صياغة كلمته البليغة قبل أن يطلق مدفعيتها الضاربة في الأعماق: في أعماق عبد الملك نوري وأثر الأب ، موت الأب ، في مجمل حياته.. وكيف اختار أن لا يموت من خلال تحوله إلى أب رمزي لنماذجه وأبطاله حتى وإن كان حكم الزمن يسير وينطبق على الجميع ؛ على الأنبياء والآباء والمبدعين فتجعل عبد الملك نوري (( يتقدم أبناءه ، يتقدم الجوقة الليلية المتسكعة في ليل بغداد ، وهي تهدر بنشيد الأرض ، وهي تهبط إلى القبو)) على حد تعبير القاص الفنان محمد خضير [ مجلة الأديب المعاصر ص92 - مصدر مذكور ] . هذه "الحلمية" المتمثلة بنشيد الأرض ـ أو ببطل القصة الحالم فايق ـ وهذه " القبوية " التي أنزل إليها محمد خضير جوقة عبد الملك نوري كان قد كتب عنها ( باختين) منذ عام 1929 كتركيبة متناقضة في أدب دوستويفسكي قائلاً: (( من هنا فقد ظهر في إبداع دوستويفسكي "الحالم" و" الإنسان من داخل القبو". ومن هنا أيضاً فإن "الحلمية" و"القبوية" هما ملامح اجتماعية وتشخيصية للناس، إلا أن هذه الملامح تخدم الفكرة الفنية المسيطرة عند دوستويفسكي/ باختين: قضايا الفن الإبداعي عند دوستويفسكي - ترجمة د. جميل نصيف التكريتي دار الشؤون الثقافية ص71 ـ بغداد عام 1986م)). لابد أن محمد خضير مبدع " كراسة كانون " كان قد لمس في قصة ( الحياة ، الغرباء.. والليل العميق) الظلال الفنية الإبداعية التي عبرت عن رغبة [ الأب الروحي ] في خلق " تكنيك جديد لم يخلق من قبل في العالم " مثلما لمس العلاقة الروحية الأبوية بين المبدع ونماذج/ شخصيات قصة ( العاملة والجرذي والربيع ) التي أعاد محمد خضير من خياله الخصب رسم سيناريوهات كتابتها في خمسينات القرن الماضي ، ذلك الزمن الذي لن يتبدل ، زمن الواجهة الزجاجية لمقهى ( السويسرية ) حيث كانت بطلة القصة فتاة تشتغل عاملة في المقهى الذي كان يرتاده رواد الأدب العراقي آنذاك. وهكذا فقد أشاد القاص محمد خضير من خلال قطعته الأدبية النادرة هذه بمجمل كتابات [الأب الروحي] ولكن بلغة غنائية لماحة إستعارية  رمزية , وليس بلغة نقدية مباشرة ليعطي قطعته الأدبية تلك = أو أفكاره = البرودة الموضوعية المحببة التي ستخلد هذه الشهادة ولا تجعلها كالشهادات العابرة التي نقرؤها كلما احتفي بأديب أو عند موته.
 أهمية عبد الملك نوري بالنسبة للناقد الحصيف شجاع العاني 
ربما كانت حصافة الأخ الصديق شجاع العاني هي التي جعلته يبتعد عن إعطاء حكم نقدي مطلق حول أهمية عبد الملك نوري في تاريخ القصة العراقية , أو محاولة بناء قصة حديثة. ولذا فإنه لم يتسرع في إطلاق الأحكام النقدية في قراءته لمأزق عبد الملك , بل حاول دراسة وجهات النظر المختلفة ، وإن كان قد مال باتجاه توكيد هذه الأهمية رغم ملاحظاته السلبية خاصة فيما يتعلق بشكل قصص عبد الملك نوري , الشكل الفني الذي سنقف عنده ونعيد التذكير فيه حين يجيء الحديث عن فريق خصومه أو نقاط الضعف في أدبه.

[ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 ] [ 1:3 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الشعر القصصی فی دیوان ایلیا ابی ماضی شاعر المَهاجَر الاكبر
الشعر القصصی فی دیوان ایلیا ابی ماضی شاعر المَهاجَر الاكبر

تتناول هذه الدراسة ادب المهاجَر و القصة الشعریة فی هذا الادب عامةً و القصة الشعریةعند اَبی ماضی خاصةً. یُعْتَبُر ادب المهاجر مِن اَغنی الآداب قیمةً، و یُعتبر ایلیا أبی ماضی مِن أحد اكبر شعراء القصه المهاجرین ومن اَشهر الشعراء المعاصرین. اِنَّ دراسة وتحلیل القصة الشعریة ـ التی هی مِن اَروع فنون الادب ـ لها اَهمیة كبیرة. حیثما ندرس القصة الشعریة حقیقةً نری شیئین متلازمین: الشعر و القصة و هماكانامِن اَغنی فنون الادب فی تاریخ البشر كله مِن البدایة حتی الان. دراسة القصة فی شعر اَبی ماضی دراسةً شاملةَ فی الواقع ستنكشف آفاقاً جدیدةً فی الادب و ستزود محبی الادب عامةَ و اِلی دارسی الشعر و القصة خاصةً بمعلومات مفیدة.

إن السبب فی اختیار هذا الموضوع للدراسة هو شخصیة هذا الشاعر المعاصر الكبیر و كثرة الشعر القصصی فی دیوانه الذی یصل اِلی حوالی اَربعین قصیدة اَواكثر.كما أن الدراسات لم تتناول شعره القصصی بالدراسة مثلما تنازلت قضایاأخرﻯ كالتفاؤل والتساؤل. إنَّ الهدف فی هذه الدراسة هو: 1. تحدید مفهوم الشعر القصصی، 2. نظرةٌ عامةٌ اِلی اَدب المهاجَر و شعراء القصة فی المهاجَر، 3. خلفیة القصة الشعریة فی الادب العربی 4. وعرض تصویراً واضحاً مِن الشعر القصصی فی دیوان اَبی ماضی و شرح وتحلیل بعض مِن اشعاره القصصی، إذ لایمكن تحلیل كُلِّ أشعاره فی مقالة واحدة.

ماهو الشعرالقصصی؟

الشعرالقصصی، هوالذی یعتمد فی مادته علی ذكر وقائع و تصویر حوادث فی ثوب قصة تساق مقدماتها، و تحكی مناظرها و ینطق أشخاصها. فالشاعرالقصصی قد یطوف بحیاته حادث مِن الحوادث تنفعل به نفسه و تتجاوب له مشاعره و یهتزإحساسه، فیعمد اِلی تصویر هذا الحادث كما تمثل لدیه فی قصة ینسج خیوطها و یرسم ألوانها و یطرز حواشیها.(1) كل مافی الامرأنّ القصیدة القصصیة صارت تكتب الان علی أنها نوع ادبی متمیز، تحكی بأجمعها قصة، هی بطبیعة الحال، قصة خیالیة اكثر منها واقعیة و لا یعد هذا عیبا فطیبعی أن یعتمد الشاعر علی عنصر الخیال و قد یبنی مِن تجربة خیالیة عملاً فنیاً كاملاً. فماذا نقرأ نحن فی القصیده القصصیة أنقرأ شعراً اَم قصة؟ و دون أن نستغرق فی التفكیر نرى أنّ التسمیة نفسها تحمل الجواب عن هذا السؤال، فبحكم أنها قصیدة، لابد أن تَكون شعراً و بحكم أنها قصصیة لابد أن تنقل إلینا قصة. فهی شعر و قصة فی آن واحد، و بمقدار متساوٍ. اِنّما تستفید القصة مِن الشعر التعبیر الموحی المؤثر و یستفید الشعر مِن القصة التفعیلات المُثیرة الحیة. فهی بنیة متفاعلة، یستفید كل شقِ فیها مِن الشق الآخر و ینعكس علیه فی الوقت نفسه.(2)

الشعرالقصصی فی‌الادب العربی:

قاریء الشعر العربی یقع علی كثیر مِن الحكایات التی تؤكد النزعة القصصیة عند بعض شعرائنا القدامی كامریء القیس الذی تبدو هذه الظاهرة فی شعره (عند وصفه للصید) حدیث یبدو الموضوع ذا مقدمة وعقده وحل، و غالباً ماتكون المقدمة وصفاً للفرس اَوالناقة و تنسب العقدة عندما یعن لسرب مِن البقرالوحشی فیطارده و یكر ویفرّ حوله حتی یعود و قد اوقع طریده او عدّة طرائد(3). والفرزدق عرض لحادثة وقعت بینه و بین الذئب فی قصیدة تكاد تخرج عن طبیعة الوصف النقلی التقلیدی للذئب لانه التفت فیها اِلی الجانب القصصی، و أفاض علیها شیئاً مِن‌الرقة الوجدانیة، اِذقال:

ولیلةٍ بتنا با لفریین ضافنا علی الزاد ممشوق الذراعین أطلسُ تَلَمّسنا حتی أتانا ولم یزلْ لَـــدُنْ فطمتـْــه امـــــّه یتـــلمّـــسُ(4) ویرى الدكتور احمد امین أنّ عمربن ابی ربیعه هو مبتكر فن القصص الشعری ،و كان حریاً بتجربته أن تسهم فی تطویر القصیدة العربیة و تخرجها عن ما رأى لتقلید القصیدة الجاهلیة(5).

اِنّ ما تقدم عن الظاهرة القصصیة فی شعری امرؤ القبس و الفرزدق ماهواِلاّ حكایة لحال، كان یمكن لها أن تكون خطوة علی طریق الفن القصصی الشعری بما تنبی عنه مِن جیشان العواطف و صدق الانفعالات اِلاَ اَنّ العنایة بها لم تتجاوز هذا البوح الوجدانی. لم تعرف العربیة اذن الشعر القصصی بمعناه الغربی و انّما عرضَتْ ضروباً مِن نظم التاریخ تشبه اَن تكون متوناً للحفظ و التسمیع و مازال هذا شأننا حتی اتصلنا بأورباو آدابها فی القرن التاسع عشر و لم یلبث سلیمان البستانی أن نقل إلیاذه هومیروس اِلی لغتنا شعراً و بذلك رأی شعراءنا تحت أعینهم هذااللون من الشعرالقصصی ورأوا مایجری فیه مِن حروب و حوادث مثیرة تدورحول أبطال الیونان و طروادة. إذن القصص الشعری بمفهومه الغربی لم یظهر اِلاّ فی العصر الحدیث(6).

ادب المَهاجَر(7): هو أدب المهاجرین العرب الذین تركوا بلادهم فترة الحكم العثمانی للعالم العربی و استقروا فی الأمیریكیتین الشمالیة و الجنوبیة و أنتجوا ‌أدباً و ابدعو شعراً و أصدروا صحفاً وكونوا جالیات و جمعیات و روابط ثقافیة، و كان إبداعهم الادبی له صفة التمایز عن أدب الشرق بما یجمع مِن ملامح شرقیة و ملامح غربیة(8).

وباستقرارهم فی الأمیركییتین الشمالیة والجنوبیة أنشاؤارابطتین ادبیتین،إحداهما فی المهجرالشمالی و الثانیة فی المهجر الجنوبی، و هما الرابطة القلمیة و العصبة الأندلسیة. أهم أعضاء الرابطة هم: جبران خلیل جبران، میخائل نعیمة، نسیب عریضة، رشیدایوب، ایلیا اَبوماضی و … اما اعضاء العصبة فأهمهم رشید الخوری، الیاس فرحات، شكرالله الجر، جبران سعاده، امین الریحانی، سعید الیازجی …(9). القصة فی شعرالشعراء المُهاجَریین:

كانت القصة فی شعرالشعراء المهاجریین مِن أهم فنون شعرهم، فهی التی تتناول كل احداث الحیاة، و تصور كل مادقّ و جلّ مِن امور الوجود. و لعلّ الشعرالقصصی هو مما أخذه المهاجریون عن أخوانهم مِن شعراء لبنان و الأقطار العربیة الثانیة، كما یعترف بذلك البعض منهم. حیث ‌تری فریقاً ینسب الفضل فی ذلك اِلی شاعر الارزشبلی ملاط و آخر یعود به الی خلیل مطران. القصة الشعریة التی نظم فیها مِن شعراء المشرق: مطران (1872- 1949)، و الرصافی (1875- 1945)، و حافظ ابراهیم (1871- 1932)، والیاس ابوشبكه (1903- 1947) و بشارة الخوری (1889- 1968)، نظمها شعراءالمهجرو صوروا فیها حیرتهم و تساؤلهم و ألمهم و أملهم و بكاء هم و فرحهم. نظمها إلیاس فرحات (1893- 1977)، و رشید ایوب (1871-1941)، و ابوشادی (1892- 1955). والشاعر القروی (1887- 1984)، و فوزی المعلوف (1899- 1930)، وایلیا ابوماضی. اِذن القصة الشعریة كثیرةٌ فی دواوین الشعراء المهاجریین، منها: لإلیاس فرحات قصة شعریة بعنوان «احلام الراعی» و قصة «الاحتجاج علی مذهب داروین» و كذلك قصة الراهبة. و لفوزی المعلوف قصتُةُ المشهورة: آدم و حواء. و لنسیب عریضة مسرحیة شعریة عنوانها: «احتضار أبی فراس»(10). و اَشهر مَنْ برع فی القصة الشعریة، هو إیلیا ابو ماضی، و كثیراً مایعتمد اَبو ماضی علی أسلوب القصص فی شعره ،اَو القصص الأسطوریة و یستخرج منها دروساً إنسانیة ذات قیمة، یعتمد فیها علی عنصری المفاجأة و التشویق. و مهما یكن من أمر یظلّ أبو ماضی مِن الرواد الذین فتحوا صدر الشعر لغیر الغنائیة الذاتیة فزرعوا فیه مواسم جدیدة لموضوعات شعریة جدیدة تتناول الإنسان، فی شتی صوره و تتناوله فكرةً وجوهراً، نفساً و عقلاً. و مثل هذا الغنی فی الطاقة الشعریة، مجموعاً الی القدرة علی التمثل الجماعی لنفسیة الاُمَّة، هوالذی یجعل مِن أبی ماضی شاعراً كبیراً(11).

ترجمةُ حیاة ایلیا أبی ماضی:

یُعْتَبر ایلیا ابو ماضی أحداكبرشعراءالمهاجرومِن اكبرالشعراء العرب المعاصرین(12). وُلِدَ فی قریة «المحیدثة» القریبة مِن بكفیا فی لبنان، سنة 1889(13). حیث تلقی علومه الا بتدائیة ، ثم رحل اِلی مصر و نزل الاسكندریة حوالی (1900)، حیث مكث فیها اِحدى عشَرْسنة. أصدر دیوانه الاول «تذكار الماضی» قبل أن یهاجراِلی أمیركا الشمالیة، عام 1911. ففی مصر بدأت موهبته الشعریة تتفتح و كان للأدیب اللبنانی أنطون الجمیل، الفضل فی اكتشافها و نشر بعض قصائدة فی مجلة «الزهور» المصریة (1910-1913). عمل ابوماضی فی حقل التجارة و الصحافة، قبل أن یهاجر اِلی مدینة «سنسناتی» فی أمیركا حیث أمضی خمس سنوات فیها، ثمّ اتجّه نحو نیویورك سنة 1916. لیواصل عمله فی نظم الشعر و الاتصال بالأدباء و الكتاب فی بعض الصحف التی كانت تصدر هناك. ثم أصْدَر دیوانه الثانی «دیوان ایلیا ابو ماضی» سنة 1918، مما حقق له شهرة واسعة فی عالم الاغتراب و كذلك فی المشرق العربی. ثم صدر دیوانه الثالث «الجداول» سنة 1927 و فی سنة 1929 أصدر مجلة السمیر، و فی سنة 1946 صدر دیوانه «الخمائل» و ظلّ مقیماً بنیویورك اِلی أن توُفّی سنة 1957(14).

القصة الشعریة عند ایلیا أبی ماضی:

فی قراءَ تنا للقصص الشعریة التی تحفل بها دواوین اَبی ماضی، نجدها قصصاً تفیض ألواناً شتی مِن واقع الحیاة و خیالها و رمزها و تشعبات مذاهبها فی الرومانسیة و الرمزیة و الأسطوریة. و قدخاف أنْ یؤخذ علیه حصر قصصه بأبناء وطنه، فعمد اِلی ابراز واقع الشرق ممزوجاً بجوانب الغرب و معطیاته الرمزیة و الرومانسیة، التی تستمد عناصرها مِن خیاله تارة، اَومِن الاساطیر القدیمة طوراً و حرص أیضاً أن یجعل تلك العناصر تتلوّن بألوان الوحدة المعبّرة عن الوحشیّة، الألم الموحی بالعصر، كما أنّه اهتمَّ اهتماماً بالغاً بالحوار القصصی المعبر عن الضیاع المحیط بالمجتمع الغربی و الشرقی فی آنٍ واحد. و هو فی كل ماذكرنا كان ملماً اِلماماً ناجحاً بفن القصة الشعریة و أصول نظمها المعبّر(15). إذن قد تنوعت هذه العناصر القصصیة عند اَبی ماضی، فهی تاره: عناصر قصصیة واقعیة،‌و تارةً اُخری حكایات خیالیة، و تارة ثالثة حكایات رمزیة(16).

مِن قصصه الواقعیة:

«حكایة حال»: و هی قصة رجل مسن أخلص لزوجته، ولكنها غدرت به لِكبرسنه. «أنت و الكاس»: و خلاصتها أن الحب لایدوم، و آفته أنّه كالنار فی الهشیم… «قتل نفسه»: و هی قصة شاب أضاع غناه، فتخلی عنه صحبه، فانتحر بعد افتقاره «العاشق المخدوع»: و هی تحكی حب فتی لفتاة، تزوجت مِن غیره، فلّما مات الزوج تزوجها الحبیب الاول، فشیبتهُ باسرافها، و نزواتها، فخرج منها بتجربة خلاصتها (لاتمدح حتی تجرب). «أناهو»: و هی قصة فتاة تعطلت سیارتها فی الصحراء، و باتت فی رعب مِن قاطع طریق معروف فی المنطقة، و فی النهایة اتضح ‌لها أنه اخوها الذی افتقدته… و هكذا مع العسر یسر، و مَنْ یصبر ینل خیراً.

«الشاعر والامة»: و مغزاها أن الشعوب النائمة یستبد بها الظالمون. «طبیبی الخاص»: و هی قصة فتی ادعی المرض، و ادّعَتْ حبیبتة أنها الطبیب فجاءَت لزیارته. «بائعة الورد»: و هی تحكی حال فتاة غدربها حبیبها بعد أن خدعها فقتلتْه، و انتحرت. «ضیف ثقیل» و فیها نقمه علی رجال الدین. «ذكری و عبرة»: وخلاصتها أنّه أسكر حبیبته حتی اعترفَتْ بحب غیره فأعرض عنها و هجرها… «حكایة حا ل» و له قصیدة اُخری بهذا العنوان، و لكن هذه القصیدة تحكی قصة شاب كان ثریاً، ثم عضه الدهر بنابه فقررالانتحار، و لكن امرأة محسنة انقذته مِن كبوته.

«وردة و إمیل» و هی قصة شبیهة بقصة رومیو و جولیت، فقد مات الحبیبان شهیدی الحب . «حكایة حال» و هذه قصة اُخری بهذا العنوان، و فحواها ینطبق علیه قول الشاعر:

اذا كان رب البیت بالدف ضارباً فشیمة اهل البیت كلهم الرقص

«الشاعر و الملك الجائر» و خلاصتها أن افكار الشاعر و نصائحه و حكمه باقیه خالدة ، و أنه أبقی علی التاریخ مِن أی سلطان ظالم(17). و منِ حكایاته الرمزیة: دودة و بلبل، رؤیا، الضفادع و النجوم، الغدیر الطموح، الصغیرالصغیر،السجینة،الغراب والبلبل،التینة الحمقاء، الابریق، ابن اللیل، العیر المتنكر، العلیقة، الكنارالصامت و…

و من حكایاته الخیالیة: الاسطورة الأزلیه… أمنیة إلهة … و الشاعرفی السماء(18) و… و سنكتفی فیما یلی بدراسة نماذج لهذه العناصرالقصصیة من حیث المضمون و الأسلوب .

شرح و تحلیل نماذج من قصصه الواقعیة:

الف: الشاعر و الملك الجائر(19):

مضمونها: تندید جورالحكام

ملحض القصة أن ملكاً ظالماً معتداً بنفسه یری حدود العالم و ما فیه مِن شؤون و شجون ینتهی فی حدود سلطانه الذی تمثّل فی مملكة واسعة حوت القصور الفخمة و الجنائن المعلقة و العزّ البراق و مظاهر العظمة و الفخامة التی شُیّدت بدماء المساكین و علی حساب حیاتهم و بالمقابل جعل ابوماضی مِن شاعر موهوب، حرّ و طلیق یتغنی بسّر الكون و یتحلی بفكر جّم و بنفس عالیة المثال… جعله نقیضاً للملك، فالشاعر مثال للحكمة الأزلیة الشاهدة علی بقاء القیم، و الملك نموذج للمغترّین الذین نظروا لآنهم و كأنه دیمومة، و صدروا عن أحكامهم و كأنهم خُلقوا وحیدین فی هذا العالم.

تبدأ لحظة الصراع بالاحتكاك بین هاتین الشخصیتین النقیضتین… اِذ یستدعی الملكُ الشاعر و یطلب منه أن یصف جاهه و سطوته و ملكه…

قال: صِفْ جاهی، ففی و صفك لی للشعرجاهُ اِنّ لـی القصر الذی لاتبلُغ الطیُرذُراهُ

ولــــی الروض الـــذی یعبَقُ بالمســـك ثراه ولــی الجیش الذی ترشحُ بالموتِ ظِباهُ

فماكان مِن الشاعر اِلاّ أن سخر مِن الملك و مِن طلبه … و أجاب بأبیاتِ لاذعة تنم عن هزء و استخفاف، تصور مجد الملك الباطل و قوته المصطنعة الزائلة و عرشه المزعوم المشاد مِن جماجم البشر و قال اَبو ماضی متابعاً وصف الموقف(20):

ضـــحك الشــاعرُ ما سمعتهُ اُذناهُ و تمنـــی أن یُــــداجی فعــصتهُ شفتاهُ

قال: اِنیّ لاأری الأمرَ كما أنت تراه اِنّ ملكی قدطوی ملكك عنی و مَحاهُ

فا لشاعر ضحك مِن كلام السلطان و لم یطاوعة قلبه و لسانه علی أن یحابی اَویتملق، فإنّ لَهُ منِ نفسه ملكاً یتضاءل أمامه اَی سلطان آخر. و لذلك أجابَ السلطانَ بقوله:

القصر ینْبیء عن مهارة شاعر لبق، و یخبر بُعْدَه عنكـــــــــا

هو لـــلالی یَدرون كُنه جماله فـــــإذا مضوا فكأنه دُكــــــــا

ستزول أنت ولایزول جلاله كالفُلكِ تبقی، إنْ خَلَتْ، فُلكا

ثمّ تحدث عن الروض و الجیش، والبحر، و الجبل التی یدعی السلطان أنّه یملكها، و ختم حدیثه بقوله:

و مررتُ بالجبلِ الأشْمَّ فما زوى عنی محاسنََه ولستُ أمیراً

و عند ذاك احتدم غیظ السلطان علیه فأمرالجلادَ أن یدحرج رأس الشاعر عن كتفیه، فلما. سقط رأسه یتدحرج علی الأرض، غضب السلطان و قال: "ذوجنة، أمسی بلاجنتهْ"(21). فانظر اِلی هذه الصورة التی یحشد فیها ابو ماضی جملة مِن الشروط الفنیة للعمل القصصی:

فاحتدمَ السلطانُ ایَّ احتــــدام ولاحَ حـــُبُّ البطش فی مقلتیهْ

وصاح بالجلاد: هاتِ الحسام فـــأسرعَ الــجلّادُ یسعــــی إلیهْ

فقال: دحـــرجْ رأسَ هذا الغلام فــــرأسُهُ عبءٌ علـــــی منكبیه

سمعاً و طوعاً، سیّدی: وانتضی عَضَباً یموج الموتُ فی شفرتیهْ

نشیر فی هذا المقطع الی جملة مِن الامور:

اولها: الموقف الانفعالی للملك… و هو تتبع لحركة نفسه الداخلیه التی استثارها الشاعر بحدیثه المطول حتی نال مِن الملك و بلغ عمقه النفسی البشْع، ولعلّه یعرفه مسبقاً و یعرف اَی مورد یورد نفسه… و هو موقف فیه مِن التزواج و الانسجام بین ظاهر الملك و باطنه. أماثانیها: فهوا الحوار السریع الذی رافق المشهد: احتدام الملك و توجیهه الاوامر للجلاد و اسراع هذا الآخیر للتلبیة… ثالثها: میّزات الشخصیات التی تتحرك أمامنا: فالملك مغتّر بنفسه و الجلاد عبدٌ مطواع ینفذ من دون اعتراض، بطبعه و بحكم مهنته خاضع مسیر(22).

أكدّ الشاعرفی هذه القصیدة أن الجاه الحقیقی هو فی غنی النفس و ترفعها عن السفاسف. فلم یَرفی الملك اِلاّ عظمة مفتعلة واهنة و فی العرش كرسیاً مِن حطام خشب(23).

یعتمد ابوماضی اذاً علی الزمن اعتماداً كلیاً لیرینا نتائج موعظته… فإذا المغتر بقوته یدور علیه هذا الزمن و یفقد عرشه و تتحول مملكتهِ إلی هشیم. و یزحف إلیه سلطان الموت لیلتقی بالشاعرفی العالم الآخرلقاء مواجهة اُخری تظهر عظمة الفكر و انتصار الشاعر بآرائه التی عمّت العالمین و خلدت صاحبها، بینما المجد الباطل و السؤدد المصطنع ینهار ویندثر مع الزمن و لایعود ذكر فی الآفاق، علی عكس اقوال الشاعر التی لاتزال حیّة یتوارثها الناس مِن جیل اِلی جیل و یردد و نها حكمة اُزلیة(24). و فی النهایة: فی لیلة طامسة الانجم تسلّل الموتُ اِلی القصرِِ

بین حراب الجند و الأسهَمِ و الأسیفِ الهندیه الحمرِ

اِلی سریر الملكِ الأعظم اِلـــــــــی أمیر البَّروالبحرِ

فی حومة الموتِ و ظلِّ البلی قــــد التقی السلطانُ و الشاعر

لایجزع الشاعرأن یُقتلا لیس و راء القبر سیفٌ و رمحُ

و الشاعر المقتول باقیةٌ أقــــــــواله فكانــــــــها الأبَـــد

الأسلوب:نجد أبا ماضی تارةً ینظم القصیدة الواحدة متعددة البحور و القوافی منها: هذه القصیده یعنی «الشاعر و الملك الجائر». هذه القصیده، قصیدةٌ طویلة نسبیاً، فی نحو سبعین بیتاً، مقسمة اِلی ستة مقاطع، و اختلفت فیها البحور و القوافی (نّوع ابو ماضی فی اوزان القصیدة الواحدة و قوافیها)،‌المقطع الأول بحرهُ الرمل و قافیتهُ «ها» المضموم و فی المقطع الثانی، بحرهُ الكامل و المقطع الثالث، والرابع و الخامس، بحرهُ السریع و المقطع السادس بحرهُ الرمل. ونری اختلاف القافیة فی المقاطع المختلفة أو فی الأبیات التی جاءت فی مقطع واحد. ب: الشاعر والامُة(25)

(مضمونها: الحكمة: مَنْ یَعْرَف حقَّهُ لَنْ یُظْلَم)

فی قصیدة «الشاعر و الأمة» و هی تتألف مِن 59 بیتاً ـ یتحدث الشاعر عن اُمَّةٍ كانت تعیش فی رخاء و منعةِ و حریةِ، فی كنف ملكٍ عادلٍ یُحِبّ شعُبه ویتفانی فی خدمته، حتی اوصل شعبه اِلی اَفضل ما تتمناه اُمّةٌ مِن العیش و الرغید. (26)

كان فی ماضی اللیالی اُمَّةٌ خلـــع العِزُّ علیها حـِبَرَهْ

یجِدُ النازلُ فی أكنافها اُوجهاً ضاحـکــَةً مستبشرهْ

كان فیها ملكٌ ذوفطنة حازمٌ یصفحُ عندالمقدره

ثم مات الملك و خلفه ملك طائشُ الراُی، أفسدتْهُ حاشیة سوءٍ لاتُحب الخیر للشعب، و زینت له آثامه و شروره فركب رأسه و مضی فی طرق البغی، لایلتفت اِلی مصلحة شعبه ولایعتنی بمملكته، وسكت الشعب علی شروره فلم یحاسبوه، حتی استفحل فیهم ظلمه و بطشْهُ، فراحوا یبكون علی قبر سلفه العادل الأمین.

مات عنها، فأقامت مَلِكاً طائش الرأی كثیرَ الثَرثَرَه

حولَهُ عُصْبةُ سُوءٍ كُلّما جاءَ إذاً اَقبَلـــَتْ مُعْتــــَذَرَهْ

و فی أحد الایام مرّشاعرٌ بمقبرة البلدة، فرأی شیوخها یبكون عند قبرالملك السابق. فلما سألهم عن سبب بكائهم،‌أجابوه بأنهم یبكون العدل و الرحمة و الحریة و العزة فی ذلك القبر، و شكوا مِن جور ملكهم الحالی وطغیانه و فجوره.

مرَّیـــــوماً فــــرأی أشباهَ جـــلسوا یبكون عندالمقبره

قال مالكم؟ … ما خطبكم اَیُّ كنزٍ فی الثَری اَوجوهَرَهْ

قال شیخٌ منهم مُحْدَودِبٌ ودموعُ الیَأسِ تْغشَی بَصَرَهْ

اِنّ مَنْ نبكیه لو أبْصَرَهُ قیصــــرٌ أبصر فیه قیصَرَهْ

كلّما جاءَ إلیه خائــــن و اشیــــاً قَرَّبَهُ و استـــَوْزرهْ

وعند ذالك:

هزأ الشاعر منهم قائلاً بلغ السوسُ أصولَ الشجرة

رحمةُ اللهِ علی اسلافكُم إنهـــــّم كانــــــوا تُقاةً بَرَرَهْ

إنّ من تبكونَه یاسادتی كالـــذی تشكون فیكم بَطَرهْ

لوفعلتم فِعْل أجدادكـــم ماقضی الظالمُ منكم و طرَه والعبرة مِن هذه القصة الشعریة واضحةٌ جداً، فطغیان الحاکم وبغیه لا یمکن أن یسود شعباً یعرف حقوقه و واجباته، و یعمل لرفا هیة نفسه و عزة بلادِه و یوقف الطغیان و الفساد و الفجور عند حدودها(27).

الأسلوب:اِنها قصیدة طویلة نسبیاً فی نحو ستین بیتاً، علی بحرالرمل و روی واحد وهؤ«الراء»، مقسمةً إلی اَربعة مقاطع ویبدو تغییر المقاطع یرتبط بالتغییرالزمنی والمكانی و الموضوعی.

ج: هی(28) مضمونها: تمجید الأم

هذه قصة محفل مِن الاخوان عندأحدسراتهم، تدورعلیهم الكؤوس، و تغمرهم امواج المرح و البشر، و یدعوهم صاحب الحفل اِلی أن یشربوا نخب صاحبته، ثم یدعوهم اِلی أن یشربَ كل منهم نخب صاحبته فی الحفل.

قام أمیرالقصــرِ فــــی كفّهِ كأسٌ أعارنهُ مــعانیها

و قال: یا صحبُ علی ذكركم أملأها حبّاً و أحسوها

ولكن فتی ظل ساكناً دون أن یرفع كأساً اَویشارك فی نخب فسأله صحبه:وأنتَ؟

قال: أجل، اَشرب سرالتی بالروح تفدینی و أفدیــــــــها

صورتها فی القلب مطبوعة لاشیء حتی الموت یمحوها

قد وهَبَتنی روحــــها كلــــها و لم تخف أنی أضحیــــها

ولكن السیدات استشطن غضباً، و تحفر الرجال اِلی الانتصاف منه لهذه الإهانة الموجهة لسیدات فی مجلس أنس و شراب.

و هكذا یتاُزم الموقف و تتعقدالقصة و حینئذٍ یتقدم صاحب الدعوة و یقول

فصاح رب الدار: یاسیدی وصفتها لم لاتسمیها

أتخجل باسم من تهوی أحسناء بغیــر اسم؟

و عندها تصل لحظة «التنویر« اِلی غایتها:

فاطرق غیر مكترث وتمتم خاشعاً … اُمی

تمتاز هذه القصه بالحركة و الحیویة. و ممالاریب فیه أن الحوارالذی سیطرعلی مواقفها هوالذی أضفی علیها هذه الصفة الواضحة، حتی قد بدت القصة فی جملتها تصویراً لمجلس شراب جری فیه هذا الحوار الحیوی. فقد بدأ الشاعر بروایة القصة دون مقدمة و تمهید و انتهی كذلك بانتهاء الحدث، بل بآخر كلمة تتضمن الفكرة العامة فی القصة، و هذا بلاریب یكشف عن براعة فی السبك. و أصالته. فقد ظل یماطل القاری و یشوقه حتی النهایه، ثم فاجأه بهذا النتیجه غیر المتوقعة، و قد بلغت براعة الشاعر فی تصویر تلك العادة، اَن جعلها فذة فریدة. و القصة فی جملتها مركزة، موجزة و قدعینت با براز الفكر المجردة و تجیدهادون الالتفات اِلی النواحی الفنیه الاُخری(29) الأسلوب:قصیدة «هی» مقسمة علی مقطعین اِثنین ، بحره السریع و قافیته «ها»فی نحو سبعة و ثلاثین بیتاً.

شرح و تحلیل نماذج مِن قصصه الرمزیة:

لیس المقصود بالرمزیة هنا تلك الرمزیة التی یفهمها الغربیون فی‌الادب، لكن المقصود بها ذلك اللون الموضوعی الذی یرمز بالقصیدة كلها مثلاً، اَوبالعمل الادبی كله اِلی شیء معین،كالرمزفی حكایات كلیلة و دمنة و خرافات لافونتین الفرنسیة الدالة علی مصیر الظالم و جزاء الواشی، اَوعاقبة المغرور فی مساق حكایة علی لسان البهائم و الطیور و اذاكان اَبو ماضی یوحی فی كثیرٍ مِن قصائده بأفكار، فلیس ایحاؤه ایحاء الرمزیین، لأنّ هؤلاء ینتقلون أحیاناً فی قصائدهم مِن فكرة اِلی فكرة علی أساس الإحساس و الشعور النفسی مع ضعف الرابطة المنطقیة بین الفكرتین، ولكن أبا ماضی بجانب عنایته بالاحساس و الشعور النفسی فهوأ یضاًً یعنی بالرابطة المنطقیة فی قصائده الرمزیة.(30).

التینة الحمقاء(31) مضمونها: عاقبة التكبرهى الفناء

التینة الحمقاء التی و هبها الله الأفنان الباسقة، والجذع القوی، و الثمرالذكی، و لكنها رغم جمال منظرها، فقد اعتراها الكبر و الحمق حین قالت لِأترابها لا اُرید أن اَمتع الناس بثمری اَو جمالی، و لا اُعطی الطیر منِ ثمری و أغصانی. و فی سبیل ذلك سأجعل حجمی مفصلاً علی مایحتاجه جسمی(32)و فی ذلك یقول:

اِنی مفصلةٌ ظلی علی جَسَدی فلایكـــون به طولٌ و لاقِصَرُ

ولستُ مثمرةً اِلاّ علــــی ثِقَةٍ أنْ لیس یطرُقُنی طیرٌ ولابشرُ

وعندماجاءَ الربیع، وقدزین الدنیا بالأخضرالسندسی من الورق، والطیب الزّكیّ مِن الثمر، ظَهَرَتْ التینة الحمقاء عاریة، لامنظرَ یجملّها ولاكساءَ یكملها، فكانت النهایة الحزینة التی قال عنها الشاعر:

ولم یُطِقْ صاحـبُ البستانِ رؤیتها فاجتثها فهوتْ فی‌النار تَستعر

مَن لیس یسخو بما تسخوالحیاة به فإنّه أحمقٌ بالحـــــرص یَنتَحِرُ

هذه التینة هی نقیضُ "الحجرالصغیر"(33) لِآنّ الطبیعة فاضَتْ علیها بكل خیرٍ فیها، توهم «الحجرأنّه عاطل منه كل عطلٍ. و كلاهما انتحر بوعی و اختیار. الشجرة ساقت الموت الی نفسها سوقاً، إذا امتنعت بذل ماسخت علیها الطبیعة به،وعطلت فی ذاتها وظیفة الحیاة. لِكل موجودٍ مبررٌ لوجوده فیما یهبه للحیاة، والعطاء هو كالدم الذی یُغذی عروقها، فإذا ضنّ كلّ من ابنائها بخیره یبسَتْ شجرتها و ماتت. العطاء هو الفرح و التجدد، و فی هذه القصیدة، أیضاً، تنساق المعانی و توقع لتخدم الخاتمه الحكمیة التفاؤلیه.

وقد لانعثر فی‌الحیاة علی مایشابه هذه التینة إذیعمد المرء اِلی البطالة خموداً اَوكسلاَ اَولهواً و مجوناً ولایطالعنا امروٌ یكف عن العمل لیمنع خیره عن الآخرین.

اِلاّ أن لَأبی ماضی مَرمیّ آخر،یقصد فیه القتل والانتحار المعنویین اَواِلی افتقاد السعادة اِذا لاسعادةَ بلاعمل و عطاء(34) و أخیراً: فی قصیدة «التینة الحمقاء» یرینا الشاعر أن مالا ینفع الناس لایسمح له الناس بالبقاء، و المنطوی علی نفسه لانفع منه و لافائدة فی بقائه(35) الاسلوب:قصیدة قصیرة نسبیاً فی أحدعشربیتاً،وروی واحد وهو حرف "الراء"فی البحر البسیط.

الضفادع و النجوم(36):

مضمونها: الهجاء السیاسی

قصیدة «الضفادع و النجوم» فهی اسطورة ساخرة mockepic صوّر فیها ابو ماضی زعیمة الضفادع،و قدت تطلعت اِلی النجوم ذات لیلة،وهی تلقی ظلالها فی السماء، فخیل إلیها، و متی كان للضفدع قدرة علی التفكیر و التمییز، أنّ النجوم قد نزلت من سمائها و أغارت علی الماء، فصاحت الضفدعةفی رفاقها:

یا رفاقیا! یا جنـــودی! احتشدوا عَبَرَ الأعداءُ فی الیل التخوم

فاطردوهم، واطردوا اللیل معاً إنـــــه مثلــــــهم بــــاغٍ أثیمْ

ولاشكَّ أنّ زعیمة الضفادع و جنودها رغم ضآلة أجسامها و حقارة شأنها، قدملأت الدنیا ضجیجاً، و أرسلت فی الفضاء، أصواتاً مدویة مفزعة:

فی أدیم السماء مِن أصواتها رعدة الحمی، وفی اللیل وجومْ

واحتشد الجنود وظلتْ تنق و تضج حتی طلع الفجر، و ماذا تستطیع أن تصنع الصنفادع حیال النجوم غیر الضجیج و النقیق، و ما أن بزغت أنوار الفجر حتی ارتفعت ظلال النجوم،فظنتْ زعیمةالضفادع، أنّها قد أرعبت النجوم فطارت خوفاَ وفزعاَ إلی السماء(37). فماذا صنعت زعیمةالضفادع؟ مشت فی سرها:

أیها التاریخ سجَّل أننا اُمّةٌ قد غَلَبَتْ حتی النجومْ

هذه صورة رمزیة للحقیرالذی یدعی أنه صنع شیئاً عظیماً، ثمّ یتفاخر بمالم یفعل دلالة علی حقارته وادعائه، یسخربها الشاعر مِن طبائع صنف مِن الناس طغت علیهم الكبریاء، علی الرغم من فشلهم و تقصیرهم و قداستعان الشاعر فی ابراز هذه الفكرة بمظهر طبیعی وهواللیل و النجوم و الضفادع…(38)و فی الحقیقة «الضفادع و النجوم» تفسیر لفكرة الغرور والخداع النفسی(39).

الاسلوب: قصیدة قصیرة نسبیاَ فی أحد عشربیتاً، فی بحرالرمل و روی واحد و هو میم الساكنة. دودة و بلبل(40)

لأبی ماضی قصیدة بعنوان «دودة و بلبل » یرمز فیها اِلی أن الحقیر یلتزم الخنوع دائماً، یرضی بالذل، لان طلب المجد یتطلب سلاح المغامرة و الاقدام… و الحقیر خلوٌ منِ هذا السلاح فها هی دودةٌ نقمت علی حیاتها و شكت لأنها لم تخلق طائرة كالبلبل، فقالت لها زمیلتها النملة: لاتتمنی أن تكونی طیراً یصاد فالأرض لمثلك طیبة والخنوع مریح، و طلب المجد مغامرة لیست مأمونة العواقب…

(و هذه لفتة لتبریر عدم طموح الوضیع و ایثاره السلامة) و هی فكرة تذكرنابقول المتنبی

واذاكانت النفوس كباراً تَعِبَت فی مُرادها الأجسامُ

و شاعرنا استخدم الطبیعة الحیة فی ابراز هذه الفكرة وزج العظة التی یبغیها مِن ورائها(41).

نَظَرَتْ دودةٌ تـــدبُّ علـــی الأرض إلی بلبل یطیرُ و یصـــــــــدَحْ

فمضَتْ تشتكی اِلی الورق الساقط فـــــی الحق أنها لم تجنـــــــّحْ

فَأتَتْ نمـــــلةٌ إلیــــها و قالَــــــــتْ اقنعی و اسكتی فمالك أصلجْ

مــــــــــا تمنیـــــْتِ اِذا تمنیــــتِ اِلاّ أنْ تصیری طیراً یُصادُ و یُذبَح

فالزمی الارض فهی أحنی علی الدودِ و خلّی الكلامَ فالصمــتُ أریح

الاسلوب: قصیده قصیرة جدا فی خمسه أبیات، فی بحر الخفیف و روی واحد و هو الحاء الساكنة، استفادالشاعر فیها من اسلوب التهكم.

دراسة و تحلیل نماذج من قصصه الخیالیة:

الشاعر فی السماء(42): مضمونها: حُبُّ الوطن

فی قصیدة «الشاعر فی السماء» یفترض مشهداً خیالیاً، فیزعم أنَ الله رقّ لبؤسه علی أرض الشقاء، فأرجعه اِلی السماء، و شید له ملكاً علی الفضاء و جعل الضیاء و الشهُب مِن دونه و سلّطهُ علی الصبح و المساء،و الغیوِم والریح. اِلاّ أن ذلك لم یُجْدِه عزاءً، وأقام علی وجومه و همومه، فخیل اِلی الله أنّه مازال یحِنّ اِلی الغید و الخمرة، فاستل مِن قلبه حبهما، فطلب منه أن یتمنی فیحوله اِلی مایشاء، نجماً اَو طیراً اَوذا ثراء و قصور، لكن الشاعر أبی ذلك كله و أجاب الله(43):

فقُلْتُ: یاربُّ فصــلَ صَیْفٍ فی أرض لبنانَ اَوشتــــــاءْ

فإنّنی مهــــــنا غـــــــریبٌ ولیـــــس فی غُربة هنـــــاء

فاستضحك اللهُ مِن كلامی و قــــــال: هذا هُوَ الغَبــــَاء

فقال: ما أنـــــــــت ذوجنون وَاِنّمــــــــا أنـــــــتَ ذووفـــاء

فإنَّ لبنانَ لیــــــــــس طَوْداً و لابــــــــلاداً، لكنْ سمــــاء!

انهّا القفلة المدهشة ذاتها فی نهایة القصیده، إلا أنَّ القصیدة بمجملها ذات شفافیة و رقّة إذتمثل مطامع الإنسان و تورد شریطاً مِن الصوروالبهجة فی مثل أجواء الاسطورة(44)

هذه القصیدة الوطن الذی یؤثرهُ الشاعر علی الجنة، و قد جاء بمعانیها علی ایقاع السرد، حیناً و اِلی النجوی التی یتنفس فیها حلم الحریة و تسقط شهوات النفس و نزواتها ولایصمد فیها اِلاّ حب الوطن و الحنین إلیه حیناً آخر.(45).

الاسلوب: قصیده مطوسطة الطول نسبیاً ، فی نحو سبعة و ثلاثین بیتاً، فی بحرالمنسرح و روی الهمزة الممتدة المسبوقه بحرف المد(اء) مقسمة علی ثلاثه مقاطع و یبدو تغییر المقاطع مرتبطً بتغییر الموضوع.

الأسطورةالأزلیة(46) (مضمونها: كل شیء فی مكانه أجدر)

تتلخص هذه الحكایة فی أنّ الناس قد ضجّوا مرّةً بالشكوی اِلی اللهِ، وودّوا لوأعاد تكوینهم مِن جدید، فنزل دوالجلال علی مشیئتهم، و هبط إلیهم فی‌لبلة قمراء، یستمع اِلی شكایاتهم و یتساءَل عن مصدرهیاجهم، فتقدم إلیه كل منهم بشكواه، و اول المتقدمین شاب ناقم علی حظه مِن الحیاة، لأنّ الله قد جعله شاباً یعیش بین جماعات مِن الشیوخ لایرون فی ‌الشباب اِلاّ طیشاً و رعونة و حمقاً فهولذلك یرید اَن یسرع به الزمن لیغدو شیخاً حكیماً، فیتخلص مِن احلام الشباب التی یشقی بها كثیراً:

عِبٌ علی نفسی هذا الصبّی الجائش المستوفزُ الطّامی

ولایكاد الفتی ینتهی من شكواه، حتی یقف بین الجمع شیخ «مشتعل اللمة، بالی الإهاب، فیصرخ سائلاً خالقه أن یأخذ كل حكمته و یرّد علیه الشباب، فقد ذبلت حیاته بذبول أمانیه، و هو یریدالمنی اَمامه لاوراءه، و لوزادت بها متاعبه:

مُرْتقِف الأیامُ عن سیرها فإنها تركض مثل السحاب

و نهضت بعده فتاة حسناء، تعاتب ربها لانها خلقها جمیلة، و الجمال لایورث اِلاّ الفضائح و الأقاویل:

وجهی سنیٌ مشرقٌ، اِنّما مرعی عیون الخلق هذا السَّنی

فهی لاتسلم من ثرثرات الألسنة، ومِن خیانة الأعین التی تلاحقها لِغمزات الحنیةو الریبة. ثمّ تسكت الحسناء، فهبت الجاریة الدمیمة، حانقه ناقمه علی قسمتها القبیحه فتقول:

ذنبی اِلی هذا الوری خلقتی فهل أنا المجرمة الجانیة؟

فهی تعلم أنّ للجمال الرتبة العالیة،فلوكانت جمیلة و تری أنّها تعیش فی عالم أحكامه جائرةً، من جور هذه الأحكام أنه:

لیس لذات القبح مِن غافِر وفیه مَن یغفر للزّانیة

وقد ذكر التاریخ أن السید المسیح قد غفرللزانیة، و اَنقذها مِن الرجم، فمن هوالذی غفر لفتاة دمیمة دمامتها؟ و لِمَ لایهبها الله الحسن، و هوالذی خلق نفسها علی صورته و مثاله ؟

وهكذا یأتی دوراالصعلوك الفقیر و الغنی، والأبله و العبقری اللبیب و…

قال الغنی: اِننی فی‌القصر الرفیع الذرا كطائـــــــر فی قفــص میت

اِن كنـــــــت اِنسانــــــــاً فلم یــــــاتری لست بادراكی كباقی العباد؟

قال الفقیر: یصرخ یا ربّاهُ حتّی متــــی تُحَكَّمُ المِـــــوسرَ فی نفسی؟

و تضــــــــعُ التــــــــاجَ علــــــی رأسه و تضعُ الشوك علی رأسی؟

و أخیراً:

تنتهی الشكایات كلها ویقف الجمیع فی‌انتظار حكم الكائن الأعلی … و…

لمّا و عی اللهُ شكایا الوری قال لهم: كونوا كماتشتهون

فكانوا كمایشتهون، ویطلع الصباح علی الكون، فإذا الحیاة هی مِن جدید: فیها الشاب و الشیخ، الحسناء و القبیحة و الفقیر و الغنی، والأبله(47) و اَما الحقیقه التی لاتتغیر ـ كمایراها ابوماضی ـ فهی أنه:

ولیسَ مِن نقص ولا مِن كمال فالشوك فی التحقیق مثل الاقاح

و ذرة الرمل ككلّ الجبــــال وكالّـــــــذی عَزّ الـــــــذّی هانا

و هكذا الحقیقة لمن أمعن فیها: لانقص و لاكمال، و الشوك كالزهر، و ذرة الرمل كالجبل الاشم، و العزیز كالمهان و الناس یتمردون علی كل واقع.

و قد قال «ایلیا ابوماضی» فی مقدمة نشره لهذه القصة الخیالیة اول ما نشرت فی مجلة «السمیر» سنة 1933: «اِنّ یوماً یرضی فیه الانسان عن نفسه لهو الیوم الذی تنتهی فیه مهمة الانسان علی الأرض(48).

الاسلوب: قصیده طویلة نسبیاً فی نحومئة و أربعین بیتاً مع تنوع القوافی و وحدة البحور، مقسمة علی عشرة مقاطع و فی كل المقاطع البحر هو السریع ولكن القوافی تختلف. فی المقطع الاول، حرف الروی هو«الهاء» الساكنة،و فی الثانی المیم،و فی الثالث، الباء الساكنة، و فی‌الرابع،«النون»، و فی الخامس «الیاء»،و فی السادس، «السین»، و فی السابع،«ة»،و فی‌الثامن،"الدال الساكنة"و فی التاسع،"الباء الساكنة"ویبدوا تغییر المقاطع مرتبط بتغییر الموضوع. حین تكلم كلٌّ مِن الفتی، الشیخ، الجاریة، الغنی، الفقیر، الأبله، الأدیب و… نظرة عامة اِلی القصائد الثمانیة المدروسة:

وأخیراًفقد رأینا أن دواوین أبی ماضی تحتوی حوالی 40 قصیدة شعریة قصصیة

أکثرها واقعیٌّ ورمزیٌ ثّمّ خیالیٌّ وقد حاول ابو ماضی اَن ینوع فی اوزانه و قوافیه و كان تنویعه محموداً جدّاً. ففی مجال تنویع أبی ماضی فی الاوزان والقوافی، نجدهُ ینظم القصیده الواحدة متعددة البحور و القوا فی، كما ینظمها متنوعة القافیه فقط، و علاوةً علی هذا لم یحاول ابوماضی اَنْ ینتَقض علی أسالیب التعبیر العربیة وظلّ فی معظم أشعاره یتبع عمودالشعرالعربی ویلتزم بقوا فیه واوزانه(49). رُعم أنَّه فی فاتحة دیوانه «الجداول» یقول:

لست منی اِن حسبتَ اﻟَََﺷ ﻌرألفاظاً و وزنا

فهو لایعترف ـ رغم أنه شاعرـ باللفظ والوزن(50). الخاتمة:

1. بحثنا و فهمنا اَنّ القصیدة القصصیة بحكم أنها قصیدةٌ لا بد اَن تكون شعراً و بحكم أنها قصصیة لابد أن تنقل إلینا قصةٌ.فهی شعروقصةٌفی آن واحدو بمقدار متساوٍ.

2. تطَرَّقنااِلیاَدب المهاجروشعراءالقصه فی‌المهاجروفهمنااَن للقصةالشعریةجذورٌعمیقة فی ادب المهاجر إذلم یكن فقط ابوماضی شاعر القصة بل شعراء القصة فی‌المهاجَر كثیرون.

3. العنصر القصصی فی الشعر مِن سمات التجدید فی الشعر العربی الحدیث و لیس معنی ذلك خلو الشعر العربی مِن نوع ما مِن القصص،ولكن كل هذه الالوان لم تكن قصصیة بالمعنی الدقیق، لأنّ القصة شیء و الحوار الذی یرد خلال القصه شیء آخر. اِذن الشعر القصصی بالمعنی المصطلح علیه فلم یكن من طبیعة العرب و لاهومِن مقتضیات اجتماعاتهم.

4. توجدحوالی اَربعین قصیدة شعریة قصصیة فی دیوان اَبی ماضی، اكثرها واقعیٌّ و رمزیٌ، ثمّ خیالی. عناصر القصه و الشعر كلتاهما موجودة فی‌هذه القصص الشعریة. لِكلٍّ منها وزن و قافیةٌ و فكرة ولِكل منها بدایة، وعقدة وحل.

5. بعث ابوماضی فی قصصه الواقعیة عظةً و تنبیهاُ،فهو یدعو اِلی جعلها عنواناً لما یصیب المجتمع مِن مفارقاتٍ قد تصبح مواجع اجتماعیه قاتله. و قد تجنّب ابوماضی فی رمزیته الاسراف و الغموض، و قد تنوعت أشكال الحكایات الرمزیه التی تناولها ابوماضی فی ایحاءات افكاره المختلفه ولكن اكثرها یدخل فی نطاق «الطبیعة» بقسمیها «الحیة و الجامدة»..

الهوامش

. محمد عبدالمنعم خفاجی: دراسات فی‌العصر الجاهلی. ص 90.

.2 عزالدین اسماعیل: الشعر العربی المعاصر. ص 301 - 300

3. ایلیا الحاوی: فن الوصف و تطوره فی الشعرالعربی. ص 181 و یوسف الصمیلی: الشعر اللبنانی، اتجاهات و مذاهب ص 111

4. یوسف الصمیلی: الشعر اللبنانی، اتجاهات و مذاهب. ص 112 ـ 111

5. المصدر نفسه: ص 112.

6. شوقی ضیف: دراسات فی‌الشعرالعربی المعاصر، ص 44.

7. قد استفاد شوقی ضیف فی‌كتابه«دراسات فی الشعر العربی المعاصر» كلمة المهاجَر بدلامِن المهجَر. جدیرٌ بالذكر اِنَّ فی الاستفادة مِن المهجَر و المهاجَر اختلافٌ لكن یقول الشاعر القروی فی قصیدیة «الوطن البعید»:

ما البرازیلُ مَهجَری لیس لبنان لی حمی (شوقی ضیف: دراسات فی الشعر العربی المعاصر، ص 279).

8. صادق خورشا, مجانی فی‌الشعر العربی الحدیث و مدارسه، ص 164 - 163

9. أمین ودیع دیب: الشعرالعربی فی المهجر الامریكی. ص 18

10. محمد عبدالمنعم خفاجی: قصة الأدب المهجری. ص 315.

11 . اكدكتوران احسان عباس و محمد یوسف نجم: الشعرا العربی فی المهجر امیر كا الشمالیه. ص 158والجامع فی تاریخ

12. میشال خلیل جحا: الشعرا العربی الحدیث. ص 112

13. هناك اختلافٌ غیر قلیل فی مولده، فجریدة «السائح» فی عددها الممتاز عام 1927 تذكر بأنه ولدسنة 1889، غیر أنّ الاُستاذ محمد قرة علی فی جریدة «الحیاة» اللبنانیة یقول أنه ساله مولده حین زار لبنان، فأجابه اَبو ماضی باُنهُ ولد عام 1890، اما الاستاذ جورج صیدح فی كتابه «أدبنا و أدبا ؤنا فی المهجر، فقد ذكر أنَّ أبا ماضی ولدعام 1891(عیسی الناعوری: ادب المهجر، ص 375)

14. عیسی الناعوری: ادب المهجر، ص 382 و جاء فی الادب و النصوص: ابراهیم عابدین و آخرون ، ص 334، سنة موته 1958.

15. عبدالمجید الحر: ایلیا ابو ماضی باعث الأمل و مفجر ینابیع التفاؤل . ص 100

16. محمود سلطان: ایلیا ابو ماضی بین الروما نسیة و الواقعیة. ص 258.

17. محمود سلطان: ایلیا ابوماضی بین الرومانسیة و الواقعیة ص 258

18. المصدر نفسه؛ ص 259

19. ایلیا ابوماضی: الدیوان. ص 770

20. سالم المعوش: ایلیا ابوماضی بین الشرق و الغرب فی رحلة التشردو الفلسفة و الشاعریه. ص 352.

21. عیسی الناعوری: ادب المهجر. ص 177 ـ 176.

22. سالم المعوش: ایلیا ابو ماضی بین الشرق و الغرب فی رحلة التشرد و الفلسفه و الشاعریة. ص 356.

23. المصدر نفسه: ص 353.

24. المصدر نفسه: ص 354.

25. ایلیا ابوماضی الدیوان ص 427

26. عیسی الناعوری: ادب المهجر. ص 175

27. عیسی الناعوری: ادب المهجر، ص 176

28. ایلیا ابوماضی: الدیوان، ص 811

28. عزیزة مریدان : القصه الشعریة فی العصر الحدیث. ص 303

29. محمد غنیمی هلال: النقدالأدبی الحدیث. ص80

30 ایلیا ابوماضی: الدیون ص 337

31. عبدالمجید الحر: ایلیا ابوماضی باعث الأمل و مفجرینا بیع التفاول ص 101

32. ایلیا ابوماضی: الدیوان، ص 121.

33. ایلیا الحاوی: ایلیا ابوماضی شاعر التساؤل و التفاؤل، ص 78

34. عیسی الناعوری: ادب المهجر. ص 178

35. ایلیا اَبو، ماضی: الدیوان. ص 667.

36. عبدالمجید عابدین: بین شاعرین مجددین ایلیا ابوماضی و علی محود طه المهندس، ص 104 - 103

37. محمود سلطان: ایلیا ابوماضی بین الرومانسیة والواقعیة. ص 270.

38. الدكتوران احسان عباس و محمد یوسف نجم، ص 254

39. ایلیا ابو ماضی: الدیوان، ص 242

40. محمود سلطان: ایلیا ابوماضی بین الرومانسیه و الواقعیة ص 268- 267

41. ایلیا ابوماضی: الدیوان، ص 125

42. ایلیا الحاوی: ایلیا ابوماضی شاعر التساول و التفاول ص 338 ـ

43. المصدر السابق ، ص 40

44. یوسف عید: المدارس الادیبه و مذاهبها، ص 169 و ایلیا الحاوی: ایلیا ابوماضی، شاعر التفاؤل و التساؤل . ص 178

45. ایلیا ابوماضی: الدیوان، ص 829

46 عیسی الناعوری: ادب المهجر ص 285- 280

47. محمود سلطان: ایلیا ابوماضی بین الرومانسیة و الواقعیه ص 265

48. عبداللطیف شراره: ایلیا ابوماضی ص 53

49. ایلیا ابو ماضی: الجد اول، ص المقدم

فهرس المراجع و المصادر:

1. اَبوماضی، إیلیا: دیوان إیلیا أبوماضی، دارالعودة، بیروت، د. تا.

2. اَبو ماضی، إیلیا: الجداول، دارالعلم للملایین، بیروت، 1986 م.

3. اسماعیل، عزالدین: الشعرالعربی المعاصر، دارالعودة، بیروت، الطبعة الخامسه، 1988.

4. الحاوی، ایلیا: فن الوصف و تطوره فی‌الشعر العربی، دارالكتاب البنانی، بیروت الطبع الثانی ، 1967.

5. الحاوی، ایلیا: ایلیا ابوماضی شاعر التساؤل و التفاؤل، دارالكتاب اللبنانی، بیروت، 1981، م.

6. الحر، عبدالمجید: ایلیا ابو ماضی باعث الأمل و مفجرینا بیع التفاؤل، دارالفكر العربی، بیروت الطبعة الاولی، 1995.

7. خلیل حجا، میشال: الشعرالعربی الحدیث، درالعودة، بیروت، المطبعةالاولی، 1999.م.

8. خفاجی، محمد عبدالمنعم: قصة الادب المهجری، دارالكتاب البنانی، بیروت، 1986.

9. خفاجی، محمد عبدالمنعم: دراسات فی الادب العربی الحدیث و مدراسه، دارالجیل، بیروت، الجزء الاول، 1992 م.

10. خفاجی، محمدعبدالمنعم: دراسات فی‌الادب الجاهلی و الاسلامی، الطبعة الاولی، قاهرة، دارالجیل، 1992م.

11. خورشا، صادق: مجانی الشعرالعربی الحدیث و مدارسه، سازمان سمت، تهران، چاپ اول، 1381.

12. سلطان، محمود: ایلیا ابو ماضی بن الرومانسیه و الواقعیه، منشورات دارالقبس، الكویت، 1979.

13. شراره، عبداللطیف: ایلیا ابوماضی دراسة تحلیلیة، دار بیروت للطباعة و االنشر،بیروت، 1982.

14. الصمیلی، یوسف: الشعر اللبنانی… اتجاهات و مذاهب، دارالوحدة، بیروت، الطبعة الاولی، 1980.

15. ضیف، شوقی: دراسات فی‌الشعر العربی المعاصر، دارالمعارف، مصر، الطبعة السابعة.

16. عابدین، ابراهیم و آخرون: ألادب و النصوص، وزارة التربیة الكویت و ادارة المناهج و الكتب المدرسیة, الطبعة الثالثه عشرة، 1993ـ 1994.م.

17. عابدین، عبدالمجید: بین شاعرین مجددین، ایلیا ابو ماضی و علی محمود طه المهندس دارالمعرفة الجامعیه، اسكندریه، الطبع الثانی.

18. عباس، إحسان و نجم، محمد یوسف: الشعرالعربی فی‌المهجر، امیر كا الشمالیه، دارصا در، بیروت، الطبعة الثالثه، 1982.

19. عید، یوسف: المدارس الأدبیه و مذاهبها، دارالفكرالبنانی، بیروت، الطبعة الاولی. 1994. م.

20. غنیمی هلال، محمد: النقد الادبی الحدیث، بیروت، دارالثافة، 1973 م.

21. الفاخوری، حنا: الجامع فی‌تاریخ الأدب العربی، الحدیث، دارالجیل، بیروت، د.تا.

22. مریدان، عزیزه: القصه الشعریه فی العصر الحدیث، دارالفکر،دمشق، 1984.

23. المعوش، سالم: ایلیا ابوماضی بین الشرق و الغرب، فی‌رحلة النشرد و الفسلفه و الشاعریة، مؤسسة بحسون للنشر و التوزیع، بیروت، الطبعة الاولی، 1997م.

24. الناعوری، عیسی: ادب المهجر، دارالمعارف، مصر، قاهره، 1959.

25. ودیع دیب، اَمین: الشعر العربی فی‌المهجر الأمریكی، دار ریحانی للطباعة و النشر، بیروت، 
[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 1:20 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
الأدب العربي في بلاد الاغتراب والمهجر.

ها أنا ذا أقدم وبنفس الحماس والجدية أدب أخر متعارف عليه وله بصمته ولونه الخاص... انه الأدب العربي في بلاد الاغتراب والمهجر. وقد فضلت تطعيم "تزويج" التسمية القديمة المتفق عليها لهذا الأدب والمعروفة تحت اسم (الأدب المهجري) بصفة أخرى هي (الاغتراب) لتصبح التسمية الجديدة لهذا الأدب أكثر واقعية وشمولية من الاسم القديم وتتناسب مع وجهه الجديد. خاصة مع تغير مواطن الهجرة وأسبابها ونوعية الكتاب الذين يكتبون ويعبرون عن مشاعرهم –ربما عن غير قصد من خلاله- في مواطن اغترابهم ومصدر رزقهم الجديد، دون أن يتحولوا إلى مهاجرين رسميين. ودون أن يتجاوزوا المحيطات ليستقروا في الأوطان المهجرية التقليدية المعروفة في الأمريكيتين.   فإذا كان اسم أدباء وشعراء المهجر يطلق عادة على نخبة من أهل الشام المثقفين الذين هاجروا إلى الأمريكيتين ما بين أواخر الثمانينات من 1800 وحتى أواسط 1900 وكانوا بحكم الطبيعة الجغرافية لمواطن الهجرة ينقسمون إلى أدباء المهجر الشمالي (وهم الأدباء العرب الذين هاجروا إلى الولايات الأمريكية المتحدة والى مناطق أخرى من أمريكا الشمالية. وهم مجموعة الرابطة القلمية التي تأسست عام 1920 على يد جبران خليل جبران ورفاقه). وأدباء المهجر الجنوبي (وهم من هاجر إلى مناطق أمريكا الجنوبية كالبرازيل والأرجنتين والمكسيك وفنزويلا. وأسسوا هناك ما سمي بالعصبة الأندلسية). بالإضافة إلى قسم آخر لم يكنوا أعضاء في أي من تلك الروابط (ولم تنالهم الشهرة المطلوبة لتفرقهم في مواطن هجرة غير معروفة نسبيا كاستراليا وأوروبا وإفريقيا وبعض البلاد العربية.   فان الأجيال التي تلتهم في الهجرة في أواخر القرن التاسع عشر وخلال القرن العشرين -رغم تنوع انتماءاتها الوطنية والثقافية والجغرافية- لم تبتعد كثيرا في رحلة اغترابها وهجرتها عن بلدانها. وتميزت بثقافة ثورية حديثة قائمة على محاربة الديكتاتورية والظلم والاضطهاد والاستبداد الذي عشش ونما في بلدانها الأصلية. وتبنت أفكار جديدة تتعلق بحرية الرأي وحقوق الإنسان، بدلا من تلك التي عرف بها الأدب المهجري التقليدي والذي كان ينادي بمحاربة الفقر والجهل ويطالب بالاستقلال. واتخذت من الأشكال الأدبية الأخرى (كالرواية والقصة والمسرح والمقالة والنثر) -بعد انتشارها في الأوساط الأدبية والثقافية- وسيلة للتعبير عن هواجسها ومطالبها بعد إن كانت محصورة فقط بالشعر.   وذلك بعد أصيبت بخيبة أمل كبيرة. وطال انتظارها لأي تغير حقيقي وملموس -على هذه الصعد- من قبل الحكومات والأنظمة العربية المتعاقبة منذ الاستقلال.   وبعد أن فشلت سياسة الخنوع والتبعية والمراءاة (النفاق الثقافي) التي مارسها بعض المثقفين -بحكم الأوضاع الإقليمية التي رافقت تواجد الدولة اليهودية على أجزاء من ارض فلسطين التاريخية. والنكسة التي رافقتها وما تبعتها من خسائر وانتكاسات متكررة للجيوش العربية في استعادة الأراضي العربية المغتصبة-  وكانت مكافئتها الوحيدة -في الغالب- على مواقفها الوطنية ضد المشاريع الاستعمارية التي غزت المنطقة (كمشروع روجرز والهلال الخصيب وكيسنجر وتوطين الفلسطينيين في البلاد العربية التي هجروا إليها) الملاحقة والاضطهاد والسجن وفي بعض الأحيان القتل. رغم كل ما بذلته من دعم معنوي وسياسي لتلك الأنظمة وتلك الحكومات وبما قد لا يتفق مع تطلعاتها وقيمها وفهمها لموضوع الاستقلال والحرية، حتى لا يتهموا بالعمالة والخيانة لأوطانهم.   وهكذا فلقد شهدنا هجرة من نوع جديد تتفق في بعض أوجهها إما مع انتماءات عدد من الكتاب والمثقفين السياسية أو مع حاجة البعض الآخر للابتعاد عن المواجهة والصدام مع أنظمة لا خير فيها ولا أمل.   وتغيرت وجهة المغتربين والمهاجرين التقليدية باتجاه القارة الجديدة (أميركا) -مع توفر وسائل الاتصالات والنقل الحديثة واكتشافهم لقوانين جديدة تحميهم (اللجوء السياسي) وتؤمن المأوى والأمان والاستقرار لهم ولعائلاتهم في بلاد الهجرة الجديدة-  لتشمل معظم أنحاء المعمورة. وخاصة أوروبا وإفريقيا واسيا والبلاد العربية جميعها تقريبا !؟. حيث كانت تستقطب -بحكم خلافاتها فيما بينها- المثقفين المعارضين لكل منهما !؟.   هذا بالإضافة إلى ظهور نوعيات جديدة من الأدباء والشعراء والمثقفين المغتربين الذين اتخذوا من البلاد العربية النفطية مكانا لغربتهم يؤمن لهم الأمان والاستقرار العائلي والمالي. وغلب عليهم الوجه الأنثوي الذي لم يكن معروفا من قبل.   وتحول مركز الاهتمام الثقافي والإبداعي للمثقفين العرب من البلاد العربية التي عرفت تاريخيا باحتضانها النخبة المثقفة كلبنان ومصر إلى البلاد العربية النفطية لما أولته تلك الأخيرة من اهتمام بوسائل الاتصال والإعلام والمكتبات والمعارض والمطابع ودور النشر الحديثة.   ومن سخرية الأقدار أن يتحول الجيل الجديد من رواد المثقفين والأدباء في المهجر من موقف المعارض لسياسة الدول الاستعمارية التقليدية كأمريكا وأوروبا إلى لاجئ لديها يدافع -بحكم حاجته للتخلص من الظلم والاستبداد في بلاده- عن مفاهيمها في الحرية والديمقراطية وحقوق الإنسان !!!؟؟؟. مما أوقعهم في ورطة كبيرة قد لا يجدوا خلاصا منها إلا بعد زمن طويل جدا يدفعون خلاله الثمن باهظا من سمعتهم وأخلاقهم وتمسكهم بمبادئهم السامية. لما تحتويه من تعارض صارخ مع القيم الدينية والأخلاقية والإخلاص للوطن !؟.   وأخيرا فان كل ما أتمناه وارجوه هو أن أكون قد وفقت باختياري... ووفقت بما أوردته وجمعته وصنفته وقدمته عن هذا الأدب (الأدب العربي في بلاد الاغتراب والمهجر) رغم شحة المعلومات والمصادر حوله.   وأنا وكما عودت قراء وأصدقاء موقع القصة السورية سأتابع رفده بالوثائق والمعلومات والدراسات والأمثلة التي كتبت حوله. وكما كانت حالي مع كل ما قدمته من أصناف الدراسات الأدبية وبالأخص منها أدب المرأة وأدب الطفل والأدب الفلسطيني حيث لازلت أطور العمل عليها بما يتفق مع طموحاتي بجعل الموقع مصدرا ثقافيا هاما لا يمكن تجاهله.   ويكفيني فخرا بان الموقع وبأعوامه القليلة التي لا تتجاوز العامين، قد أصبح قبلة لطلاب المعرفة والعلم والباحثين في المجالات الثقافية والأدبية، لما يضمه بين صفحاته من غنى واضح في كل المجالات التي قدمها بما يتجاوز -وبشكل صريح- المواقع المتخصصة في أي منها. يحيى الصوفي جنيف في 01/06/2006        يطلق اسم أدباء وشعراء المهجر عادة على نخبة من أهل الشام المثقفين الذين هاجروا إلى الأمريكيتين ما بين أواخر الثمانينات من 1800 وحتى أواسط 1900 وهم ينقسمون إلى ثلاث أقسام: 1-أدباء المهجر الشمالي وهم الأدباء العرب الذين هاجروا إلى الولايات الأمريكية المتحدة والى مناطق أخرى من أمريكا الشمالية. وهم مجموعة الرابطة القلمية التي تأسست عام 1920 على يد جبران خليل جبران ورفاقه. 2-أدباء المهجر الجنوبي وهم من هاجر إلى مناطق أمريكا الجنوبية كالبرازيل والأرجنتين والمكسيك وفنزويلا. وأسسوا هناك ما سمي بالعصبة الأندلسية. 3-بالإضافة إلى قسم آخر لم يكنوا أعضاء في  أي من تلك الروابط. أدباء المهجر الشمالي / الرابطة القلمية            رشيد ايوب  نسيب عريضة إليا أبو ماضي مخائيل نعيمة جبران خليل جبران عبد المسيح حداد ندرة حداد وليم كاتسليف  وديع باموط  الياس عبد الله                     أدباء المهجر الجنوبي / العصبة الأندلسية            الياس فرحات  شفيق المعلوف   رشيد الخوري / القروي فوزي المعلوف ميشيل نعمان معلوف عقل الجر شكر الله الجر  جرجس كرم  توفيق قربان إسكندر كرباج نضير زيتون  مهدي سكافي                 أدباء المهجر / آخرون من خارج الروابط            جورج صيدح  أمين معلوف  عيسى إسكندر المعلوف نعمة الله الحاج   أمين الريحاني محمود شريف        أدباء عرب سوريون (معاصرون) في بلاد الاغتراب أو المهجر           د. محمد الدروبي د. أسد محمد غالية قباني زكريا تامر  يحيى الصوفي غادة السمان سوزان خواتمي علي احمد ناصر لبابة أبو صالح عزت عمر سامية الدروبي أنعام الجندي عبد الرحمن حلاق محيي الدين مينو د. محمد يونس  ثائر زكي الزعزوع رشا المالح محمود زعرور نزار ب. الزين صبري يوسف ريان الشققي صبري  رسول جاكلين سلام سليم أبو جبل غيداء الطباع د. موسى الحالول نسرين طرابلسي د. حميد الحاج حسان الحسون يوسف طبّـاخ سامر خالد منـى لطفي حداد منهل السراج لبنى محمود ياسين أدهم مطر عبد الكريم مقداد غمار محمود   صبحي عطري أمان السيد  صباح الحواصلي سمر روحي الفيصل حسام المقداد حسام سفان    فواز الجبر     نماذج قصصية وشعرية لأدباء في بلاد الاغتراب والمهجر1           اختطاف عين صابتنا الوردة الجورية الحمراء لنـا وطن كِفِّنُوهُ كن بلسما النهر المتجمد أمام عرش الجمال فسيفساء هاربة من منبع الشمس نظيران في موسم القتل المنفى عند درجة الصفر النمور في اليوم العاشر زمن آخر أحلام سمكة سَلْمُون رحلة امرأة مع الغروب الوداع الأخير فراخ العصافير  في انتظار ما لا يأتي الوقوف على الجمر ما يشبه الحنين وأكثر شعرتُ أنَّ الثَّلجَ يسقطُ واستمرت الجميلة بالبكاء القتلُ هوَ القتل  موكب ومشاعل تخطي الجسر حنين حين يعرش الألم نماذج قصصية وشعرية لأدباء في بلاد الاغتراب والمهجر2             حميد ميتشكو نسمة الغرب مناجاة الريحاني للأرز الموت في غرناطة أنا ابن الأرض صلوات في هيكل الحب أين وطني؟ زهر البرتقال رحلة إلى مجدل شمس شبح الماضي مع مسز روبنسون سنضحك.. سنضحك كثيرًا مواجع الصبا وأحزانه مدينة لوبيز لم يكن أبدا ورقة تقويم  حُلُم   المتشرد حمار أبي ألحان عاشقة نصٌ منفرد على آلة الحنين   أبانا الذي في الفاتيكان عودة غائب أنا ياسمينة دمشقية الميت الذي عاد  ديريك يا شهقة الروح المرأة في صياغتها البغداديَّة     دراسات ومقالات في الأدب المهجري1 أدباء المهجر أرواح ترسم النجاح من أعلام الأدب المهجري أوراق مهجرية مهاة فرح الخوري مسيرة نبل وعطاء  مقاربة أولية لدور الاغتراب في الأدب العربي السوري المعاصر  فرنسيسكو فيلاسباسا على بساط فوزي المعلوف   وقفة مع الحب السماوي بين مي زيادة وجبران خليل جبران        دراسات ومقالات في الأدب المهجري2 كثيرون يكتبون خارج بلادهم فهل يصح الحديث عن أدب مهجري خواطر في الأدب العربي المهجري المعاصر من هو محمود الشريف ؟ المصري الوحيد في الأدب العربي المهجري الأدب المهجري ورائده إليا أبو ماضي حول نشأة الأدب المهجري في استراليا قراءة أولى في الأدب المهجري الأدب المهجري: تأّثره بالغرب وتأثيره فيه2  الأدب المهجري: تأّثره بالغرب وتأثيره فيه1 الأدب المهجري: تأّثره بالغرب وتأثيره فيه3    الأدب المهجري: تأّثره بالغرب وتأثيره فيه4     دراسات ومقالات في الأدب المهجري / كتب الحرية في الإبداع المهجري  الأدب العربي المهجري المعاصر روح الحقبة الأدب العربي القديم سفر برلك الأدب المهجري في أوائل القرن العشرين  الإنسان أو البحث عن الذات الصغرى والكبرى  خصائص الأدب المهجري نصوص مختارة الاحتياطي الثقافي التاريخي للعراق من الصحافة المهجرية أنثولوجيا الأدباء العرب باللغات الأجنبية العبودية على مّر العصور معضلة الأقلية بين الخطيب والريحاني الدولة والفرد في المذاهب السياسية
[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 1:11 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
حیات در اندیشه متنبی و احمد شوقی

حیات در اندیشه متنبی و احمد شوقی

 

 

متنبی و احمد شوقی دو شاعر پرآوازه قدیم و جدیدند که عنوان امیرالشعرایی، آن را با یکدیگر قرین ساخته و هماره ژرف‏نگران نقاد را مفتونانه یا منفورانه به این تلاقی مشغول داشته است. این دو شاعر در هر وادی از ادب که گام نهاده‏اند همانند یک روح در دو پیکره عمل کرده‏اند، با این تفاوت که سرشاخه‏های درخت تنومند اندیشه متنبی، روی به زمین و میل به خودنمایی بر فراز تپه‏های «صلصال من حماء مسنون» را دارند اما شاخساران برافراشته حکمت احمد شوقی، روی به آسمان و آرزومند طیران با روح الهی‏اند.

این تحقیق بر آن بوده است که به نقل و تحلیل مقایسه‏ای اشعار حکمی این دوبزرگ‏حکیم بپردازد، تا از این رهیافت، علاوه بر تبیین دیدگاه‏های هردو؛ این نتیجه به دست آید که اندیشه احمد شوقی تا چه میزان متأثر از افکار و اندیشه‏های متنبی بوده است.

سپاس و ستایش مر خدای را که نوع بشر را از دو نشئه بیافرید؛ نشئه‏ای از روح قدسی ملکوتی که نمادی از بی‏نهایت شکوه و جمال و جلال است!! و نشئه دگر از لجن بدبوی متعفن که نشانی از بی‏نهایت زشتی و پستی است!!

حمدو ثناء خاص حکیم خدایی است که در میانه این دو بی‏نهایت راه، از سر حکمت و رحمت، شاه‏چراغ خود را فراپیش آدمی بنهاد تا ره ز چه باز شناسد و عقال عقل را بر توسن گریزپای خشم و شهوت زده(امیال زمینی) را سر به طاعت (اراده سماوی) درآورد و حکیمانه در راه وصول به سر منشأ همه خردها و خوبی‏ها، پای به ره نهد.

 

هر از گاهی که بستری مناسب برای به بارنشستن نهان استعدادهای آدمی مهیا شود؛ به نکو جلوه‏ای، شکوفه‏های عاطفه و خیال و خرد به بار نشسته و شعف و شعور و شهود بنی‏آدم شادخواره را بر سر سفره وهم و دل و عقل نشاند و طعم جاودانه خویش را بر مذاق آنان می‏چشاند.

از این رهیافت، متنبی و احمد شوقی هر یک بزرگ نمادی ازجلوه‏نمایی استعدادهای به بار نشسته زمینه و زمانه خویشتند. بارز قرابت این دو ابر ادیب، در این است که در هر وادی از ادب که گام نهاده‏اند، بر گستره آن نکونهالی از حکمت بنشانده‏اند و پاک آب زلال خرد را به بن شکوفه‏های عاطفه و خیال روانه ساخته‏اند، آبی که سراچشمه‏اش یافته‏های زمینی شاعر، یا آموخته‏هایی از گزاره‏ها و آموزه‏های سماوی است.

 

مقاله حاضر تحت‏عنوان «کنکاشی در اندیشه متنبی و احمد شوقی پیرامون حیات» این شاعران حکیمی است که هر یک در عصر خویش پیشوای شعر عربند و محمل نزاع ناقدان ادبند.

بشر هماره از منظرهای مختلفی بر حیات نظر افکنده و این اختلاف منظرها با خود، همیشه اختلاف‏نظرهایی در پی داشته است. برخی از منظری حیوانی به تماشای هستی نشسته و هرچه می‏بینند مادیتی است که کانون تزاحم و تنازع است و برخی دیگر از منظری انسانی بر گستره هستی می‏نگرند به نحوی که، ریگستان‏های مادیت را در کنار قله‏های رفیع معنویت با هم می‏بینند. یکی منبع الهام او در شناخت هستی، تجربیات شخصی اوست و دیگری، یافته‏هایی از گزاره‏ها و آموزه‏های وحیانی است.

متنبی و احمد شوقی، هر یک از منظری متفاوت به حیات‏نظر افکنده‏اند متنبی بر روی تپه‏های پهن دشت مادیت به ملک هستی می‏نگرد و احمد شوقی در بلندای ربذه، نگاه خویش را از ملک خاکی می‏گذراند و به ا فق‏های آبی ملکوت می‏افکند.

حال به تبیین اندیشه‏های هر دو شاعر پیرامون حیات، می‏پردازیم:

 

حیات از منظر متنبی

در اندیشه متنبی «زندگی» صحنه تنازع بقا و عرصه جنگ و نزاع است؛ زندگی‏ای که مردمانش چونان درندگانی بی‏رحمانه به جان هم افتاده‏اند و یکدیگر را می‏درند، در منطق او شعار چنین زندگی‏ها این است که (بکش وگرنه کشته بمان) بر همین مبناست که سراید:

«انما انفس الا نیس سباع

یتفارسن جهرة و اغتیالا» (1)

 

در چنین عرصه‏ای، او «خواهش و تمنا» را برای زنده‏ماندن و کام گرفتن توصیه نمی‏کند بلکه معتقد است که، باید در چنین زمانه‏ای با رقیب از موضع قدرت هم‏سخن شد، از اینرو می‏گوید:

 

«من اطاق التماس شی‏ء غلابا

و اغتصاباً لم یلتمسه سوءالا» (2)

 

با توجه به نوع زندگی‏ای که متنبی به تصویر می‏کشاند «ضعف و قدرت» نقش تعیین‏کننده‏ای در بقا و فنای آدمی بازی می‏کنند. در چنین شرایطی، لازمه ماندن و بهره‏بردن و حکم راندن، تنها در ظل و ذیل «قدرت» میسر است و برترین آرزوی هرگام نهنده بر این حیات این است که چون شیرقوی پنجه باشد:

 

«کل غاد لحاجة یتمنی

أن یکون الغضنفر الرئبالا» (3)

پس به همین خاطر است، که «ضعف و ناتوانی» در چنین سرایی دل‏آزار و نفس‏گیراست و آدمی را ذلیلانه بر مخروبه‏های ذلت و حقارت می‏نشاند.

 

و اذا الشیخ قال اف فمام

ـل حیاة و انما العضف ملا (4)

 

در این نوع زندگانی که انسان لحظه‏ای از ستیز باز نمی‏ایستد و مرگ سایه سهمگین خویش را بر گستره حیات بی‏رحمانه افکنده، با این وجود، چنین زندگی از دید شاعر تهی از لذایذ نیست لیکن بهره‏مندی از آن کار ناتوانان نیست بل این قوی پنجه‏گانند که با گذر از دره‏های هولناکی که بوی مرگ‏در سراسر آن پیچیده، بدان دست می‏یابند.

 

لذیذ الحیاة انفس فی النف

س و أشهی من أن یمل و أحلی (5)

 

و در جای دیگر گوید:

 

دون الحلاوة فی الزمان مرارة

لا تختطی الا علی أهواله (6)

 

در دیدگاه فلسفی متنبی برای رسیدن به این لذایذ به ناچار باید از روی اجساد ضعفا و بینوایان گذر کرد و بساط عیش را بر استخوان‏های شکسته آنان گسترانید و به شادخوارگی کام گرفت.

 

«بذا قضت الایام ما بین أهلها

مصائب قوم عند قوم فوائد» (7)

 

ولی شاعر، ایام عیش قوی پنجه‏گان را نیز چند صباحی بیش نمی‏داند زیرا روزگار غدار در کمین نشسته، تا بی‏خبر نیزه خویش را از جان آنانی که تازه به نوایی رسیده‏اند، سیراب ساخته و آنان را ناباورانه به کام مرگ سپارد.

 

«أفاضل الناس اغراض لذالزمن

یخلو من الهم أخلاهم من الفطن»(8)

«اظمتنی الذنیا فلما جئتها

مستسقیاً مطرت علی مصائب» (9)

 

سپس او می‏گوید، که انسان بعد از دیدن این همه مصائب و لذایذ تازه به خود می‏آید که چنین زندگی چیزی جز فریب نبوده و درمی‏یابد که این دنیا مأمنی آرام‏بخش برای او نیست. چگونه باشد درحالی که هر روزش، آبستن حادثه‏ای است وهرلحظه‏اش نمایانگر چهره‏ای است.

 

«انی لأعلم واللبیب خبیر

أن الحیاة و ان حرصت غرو»(10)

 

و سراید:

 

«قبحاً لوجهک یا زمان فانه

وجه له من کل لوءم برقع» (11)

آنچه متنبی را وا می‏دارد که زندگی دنیوی را فریبی بیش نداند و نفرین خویش را به پای آن ریزد، این است که در این معرکه، مردمان همچون درندگان جان‏های یکدیگر را کشان‏کشان به مسلخ الهه فریب می‏برند و در پای آن ذبح می‏کنند از برای این که به حاجتی رسند اما در انتها، همگی مغبونانه بی‏هیچ نصیبی جان خویش را در این راه می‏بازند.

 

تفانی الرجال علی حبها

و ما یحصلون علی طائل (12)

 

پس اگر انسان اندیشمندی بر آن شود تا حوادث این جهان را به تحلیل نشیند و برای آینده بشر، برنامه‏ای جهت زیستن ارائه دهد در این امر، راه به جایی نمی‏برد زیرا تفکر و تحلیل پیرامون حوادث جهان و ریشه‏یابی سلسله عوامل آن، امری محال و نفس‏گیر است.

 

«و من تفکر فی‏الدنیا و مهجته

أقامه الفکر بین العجز و التعب» (13)

 

متنبی بعد از تبیین دیدگاه‏های خود در مورد حیات، به اظهارنظر پیرامون هدف از زندگی می‏پردازد. او هدف نهایی زندگی را، رسیدن به مجد و سیادت می‏داند. بنا به اعتقاد او، ظرف حیات تا زمانی ارزشمند است که بستری مناسب جهت رسیدن به مجد و سیادت باشد وگرنه، چنین ظرفی فی‏نفسه بی‏ارزش است. در منطق او، اصل و مبنا رسیدن به «هدف» است و وسیله و ابزار هرچه که باشد در ظل و ذیل هدف توجیه‏پذیر است.

 

«یرید من حب العلا عیشه

ولایرید العیش من حبه» (14)

«و لست أبالی بعد ادراکی العلا

أکان تراثاً ما تناولت أم کسبا» (15)

 

البته، ناگفته نماند مجدی را که متنبی به دنبال آن است، مجد و سیادت منحصر به فردی است که نه تنها کسی را یارای رسیدن بدان نباشد بلکه جهانی را به حیرت افکند و طنین هولناکش همه جا را درنوردد. او خود، چنین به تبیین این نوع مجد می‏پردازد:

«ذرینی جنل مالاینال من العلا

فصعب العلا فی‏الصعب و السهل فی‏السهل» (16)

در تفسیر بیت قبل گوید:

 

«و ترکک فی‏الدنیا دویاً کأنما

تداول سمع المرء أنمله العشر» (17)

 

شاعر، سپس دیدگاه‏های خود را به طور موجز در بیتی به نکویی به جمع‏بندی می‏نشیند:

 

«علی ذامضی الناس: اجتماع و فرقه

و میت و مولود، و قال و وامق» (18)

 

البته، باید توجه داشت که تفسیر اندیشه متنبی و تبیین تفکر ایشان در درجه نخست، نیازمند شناخت محکمات فکری و قطعیاتی است که در اثر شعری او وجود دارد. قطعاً متنبی در آنچه که گفته و سروده، یک دسته مبانی و اصول پایه‏ای و بنیادین دارد که بر همه اندیشه‏ها و تفکرات ایشان حاکمند و تفسیر جزییات اندیشه او (همانگونه که گذشت) جز در سایه آن تفکرات اساسی و اصول مبنایی میسر نیست.

 

به نظر نگارنده، مبنای تمامی تفکرات متنبی و جهان‏بینی او، همین عبارت موجز وی است که «الدنیا لمن غلباً » (19) به عبارتی تمامی تفکرات جزیی متنبی، در ذیل و ظل این اندیشه قابل تفسیر و تحلیل‏اند و همگی آنها در ظرف وجودی چنین نگرشی به حیات جای می‏گیرند.

 

ب- حیات از منظر احمد شوقی

در اندیشه شوقی، زندگی چیزی جز عقیده و جهاد نیست و انسان عقیده‏مند، باید در راه حفظ و نشر افکار و اندیشه‏های انسانی خود مجاهدت ورزد. در واقع، روح زندگی و درونمایه آن، از نظر شوقی دو عنصر (عقیده) و (جهاد) هستند که مهمترین مشخصه‏هایی‏اند که نوع نگرش احمد شوقی را به زندگی، از نوع نگاه متنبی تمیز می‏دهند و بر مبنای این دو عنصر است، که احمد شوقی از آن نگاه کوته‏بینانه زندگی حیوانی، خارج گشته و وارد گستره حیات انسانی شده است:

 

«قف دون رأیک فی‏الحیاة مجاهداً

ان الحیاة عقیدة و جهاد» (20)

 

در دیدگاه او، حوادث روزگار در گستره حیات چنان معرکه‏ای برپا می‏کنند که از شدت و حدت آن، قومی دلان به لانه صبر پناه برند و بزدلان در دم جان سپارند:

 

«لا أری الایام الا معرکاً

و أری الصندید فیه من صبر»

رب واهی الجاش فیه قصف

مات بالجبن، اودی بالحذر» (21)

 

در چنین معرکه‏ای، که در عرصه حیات رخ نموده «انسان» و «زمانه» پنجه در پنجه هم افکنده‏اند و زمانه مکاره در هر رهگذری دامی تنیده و میان آن دانه‏های مرگ بنشانده است.

 

«کأنی و الزمان علی قتال

مساجلة بمیدان الحیاة

تأمل هل تری الا شباکاً

من الایام حولک ملقیات» (22)

 

بنابر باور شوقی، روزگار بی‏شک هماره پیروز این میدان است، چگونه نباشد حال آن که سرپنجه پولادینش آهن سرسخت را چون موم نرم می‏کند و سنگ خارا را درهم می‏شکند و هر گردنکش جبار را، برجایش می‏نشاند.

فان‏الحیاة تقل الحدی

د اذا لبسته، و تبلی الحجر

فدع کل طاغیه للزما

ن فأن الزمان یقیم الصعر» (23)

 

زمانه مقتدر، گاه انسان رابر سر سفره رنگین لذایذ خویش می‏نشاند و از لذتها، بهره‏مندش می‏گرداند و گاه در به روی او می‏بندد و او را در کوچه پس کوچه‏های فقر و حرمان و شوربختی، بی‏کس و تنها رها می‏سازد.

 

«تقضی علی المرء اللیالی، اوله

فالحمد من سلطانها، لذام» (24)

 

شاعر معتقد است که، اگر آدمی در احوال روزگار نیک بیندیشد، درمی‏یابد که نعمات و نقمات این سرای درهم تنیده‏اند، شیرینی ز تلخی زاید، سختی با راحتی آید و پاکی با ناپاکی بباید:

 

«و من یخبر الدنیا و یشرب بکأسها

یجد مرها فی‏الحلو، و الحلو فی‏المر» (25)

«یا طیر کدر العیش لوتدری

فی صفوه، و الصفو فی‏الکدر» (26)

 

سپس شاعر، آدمی را دعوت به تفکر پیرامون حوادث حیات می‏کند و می‏گوید که اگر این حوادث را، یک به یک به تحلیل‏نشینی، زندگی را بازیچه‏ای و حیات را فریبی بیش نمی‏یابی.

«أیهال النفس تجدین سدی

هل رأیت العیش الا لعبا» (27)

«و العیش آمال تجد و تنقضی

والموت أصدق، والحیاء غرور» (28)

 

و نتیجه می‏گیرد که هر چند (حوادث) روزگاران را به بازی گرفته‏ایم و در مرتع غفلت شادخواره می‏چریم اما روزگار هماره در کار خود جدی است.

 

«فیاویحم! هل أحسوالحیا

ة، لقد لعبوا و هی لم تلعب» (29)

 

بیان شد که متنبی، هدف نهایی زندگی را در همین جهان جست‏وجو می‏کرد و حیات دنیوی را بستری جهت رسیدن به آن هدف می‏دانست، که تحقق آن به واسطه یک سلسله عوامل در شکلی نمادین به نام «مجد» میسر می‏شد. ولی احمد شوقی، هدف نهایی را در گستره حیات دنیوی نمی‏جوید. زندگی از منظر شوقی، حکم (راهی) را دارد جهت رسیدن به هدفی که تحقق آن در ماوراء این حیات صورت می‏پذیرد. بنابراین، نوع تفکر است که او چنین می‏سراید:

 

«وجدت الحیاة طریق الزمر

الی بعثة و شئون أخر

و ما باطلا ینزل النازلون

ولا عبثاً یزمعون السفر» (30)

 

حال که این سرای، همچون راهی است، که فرصتها چونان ابر درگذرند و عمر گرانمایه در این سرای چون آب در بستر جویبار به سرعت روان است به توصیه شوقی آدمی باید قدر لحظه‏لحظه عمر را غنیمت شمارد:

«دقات قلب المرء قائله له

ان الحیاة دقائق و ثوانی» (31)

 

مسافری که در این ره گام می‏نهد، راهی که مقصدش در ماورای این جهان واقع شده است لاجرم باید زاد و توشه‏ای بردارد تا به سلامت به مقصد رسد. شوقی زاد چنین راهی را سیرت نیکو و توشه‏اش را عمل صالح می‏داند.

 

«و خذ لک زادین: من سیرة

و من عمل صالح یدخر» (32)

 

سپس او برای اینکه آدمی بتواند به سلامت از این «راه» بگذرد توصیه‏هایی می‏نماید؛ او سفارش می‏کند که رونده این راه پرمخاطره باید به هنگام گذر مواظب باشد که پایش نلغزد تا به درهای هولناکی که گرداگرد راه را فراگرفته‏اند سقوط نکند؛ گوش به هر وسوسه خناسی نسپارد؛ چشم زهر جلوه شیطانی برگیرد؛ از بندگی هوای نفس و بردگی هر سرکش دوری گزیند.

 

«و کن فی‏الطریق عفیف الخطی

شریف السماع، کریم‏النظر

ولاتخل من عمل فوقه

تعش غیر عبد، ولا محتقر» (33)

 

در حین عبور از این راه، انسان چه به هنگامه شادکامی‏ها و چه در حرمان وشوربختی‏ها، باید صبر پیشه سازد زیرا هر یک به وجهی انسان را به گمراهی می‏کشانند و از ادامه سیر بازمی‏دارند. شادکامی‏ها و شادخواری‏ها، انسان بی‏صبر را در لجنزار غرور غرقه می‏سازند و حرمان و تلخ‏کامی‏ها، آدمی را در ظلمات یأس رها می‏کنند. پس باید ابرهای تیره یأس را از آسمان دل به کناری زد، تا پرتوهای خورشید امید بر گستره دل به نورافشانی پردازند.

 

«فاصبر علی نعمی الحیاة و بوسها

نعمی الحیاة و بوسها سیان» (34)

«لا تحفلن ببوسها و نعیمها

نعمی الحیاة و بوسها تضلیل» (35)

«فهلم فارق یأس نفسک ساعة

واطلع علی الوادی شعاع رجاء» (36)

 

خلاصه بحث:

 

دیدیم که نوع نگرش احمد شوقی به حیات، با نوع نگاه متنبی، کاملا متفاوت است. دنیای متنبی «دنیایی حیوانی» است که در بستر این حیات، مردمان همچون درندگان، ددصفتانه به جان هم افتاده‏اند و پیروز این میدان، قوی پنجه‏گانند و ضعفا، محکوم به فنایند، شاید رساترین و جامع‏ترین تعبیری که نوع نگرش متنبی را به زندگی بیان می‏دارد همین عبارت «موجز الدنیا لمن غلبا» باشد. همچنین هدفی را که متنبی جست‏وجو می‏کند از گستره حیات دنیوی خارج نیست. او هدف نهایی را در این سرای می‏جوید. به عبارتی، بیشترین توجه متنبی به «عالم و آدم» است تا به «مبدأ و معاد» اما دنیای احمد شوقی دنیای عقیده و جهاد است و این دو، ارکان شکل‏دهنده حیات از دیدگاه شوقی‏اند که (ان‏الحیا! عقیدة و جهاد). در واقع حیاتی را که احمد شوقی به تصویر می‏نشیند یک «حیات هدفمند انسانی» است. او هدف نهایی را همچون متنبی، در این سرای نمی‏جوید بلکه آن را در افق ماورای حیات دنیوی می‏جوید. او به دنیا به مثابه یک «راه» می‏نگرد، نه یک «منزل» و این خود، طبیعی می‏نماید که «مقصد» این «راه» در سرای دیگر است.

 

منابع:

1- البعلبکی، روحی، موسوعه روائع الحکمه والا قوال الخالده، الطبعه الاولی، بیروت، دارالعلم للملایین، 1997م.

2- العکبری، ابی البقاء، شرح دیوان ابی‏الطیب المتنبی، بیروت، لبنان، دارالمعرفه، بی‏تا.

3- شوقی، احمد، دیوان (الشوقیات)، الطبعه الاولی، بیروت، موءسسه الاعلمی للمطبوعات 1418هـق. 1998 م.

 

پی‏نوشت‏ها:

1- ابی‏البقاء، العکبری، شرح دیوان ابی‏لطیب المتنبی، ج 3، بیروت، دارالمعرفه، بی‏تا، ص 147.


2- همان

3- همان، ج 3، ص 147.4      

4- همان، ص  130.5

5- همان، ص129.6

 6- همان، ص 65.

7- همان، ج 1، ص 276.

8- همان، ج 4، ص 209.

9- همان، ج 1، ص 124.

10- همان، ج 2، ص 105.

11- همان، ج 2، ص 275.

12- همان، ج 3، ص 34.

13- همان، ج 1، ص 214.

14- همان، ص60.

15- همان، ص

16- همان، ج 3، ص 290.

17- همان، ج 2، ص 149.

18- همان، ص 342.

19- همان، ج1، ص 121.


20- روحی، البعلبکی، موسوعه روائع الحکمه و الا قوال الخالده، الطبعه الاولی، بیروت، دارالعلم الملابین، 1997م، ص 262.

21- احمد، شوقی، دیوان (الشوقیات)، ج 1، الطبعه الاولی، بیروت، موءسسه الاعلمی لمطبوعات، 1998م، ص 112.

22- همان، ج 2، ص 37.

23- همان، ج 1، ص 117، 119.

24- همان، ص 196.

25- همان، ص 370.

26- همان، ص371

27- همان، ص 358.

28- همان، ج 2، ص 65.

29- همان، ج1، ص 393.

30- همان، ج 2، ص 236.

31- همان، ص 138.

32- همان، ص 136.

33- همان.

34- همان، ص 139.

35- همان، ص 102.

36- همان، ص 24.

 

 

برگرفته ازمجله کیهان فرهنگی ، آذر 1384 - شماره 230 ، ص 44 تا 47 ،  نويسنده: گودرزی، محمد

[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 13:43 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
مقاله اندلس

 

چرا اندلس

اسلام در هر نقطه از جهان که قدم نهاد، با خود طراوت و خرمی و شکوفایی و برکت آورد و با آموزه های انسان سازانه و دانش پرورانه خود انسانهای فرهیخته ای تربیت کرد و بنای فرهنگ و مدنیتی شامخ و پر شکوه رابرافراشت. اما داستان ورود اسلام به اسپانیا و پی افکندن کاخ بلند دانش و تمدن در این سرزمین ، خود حکایت دیگری است خواندنی و پند آموز. نیاز به شناخت تاریخ عمومی اندلس از آغاز فتح اسلامی تا پایان پادشاهی گرانادا(غرناطه) و بررسی اوضاع مسلمانان این سرزمین و نیز تاثیرات ژرف و ماندگار اندلس عزیز اسلامی در تاریخ تمدن بشری یک نیاز ضروری است.

اندلس و موقعیت جغرافیایی آن

 

 اندلس (اسپانیا )در جنوب غربی اروپا ،در شبه جزیره ایبری ،کنار اقیانوس اطلس و دریای مدیترانه و خلیج بیسکاری واقع شده است 1 لفظ اندلس را به ضم وفتح دال هر دوگفته اند ولی ضم انرا عجمان استفاده کرده اند که عرب چنین وزنی را بکار نمی برد2 اعراب قلمرو خود را در شبه جزیره ایبریه (اسپانیا)ااندلس می نامیدند .این کلمه تحریف شده واندالیسیا3 است واین نامی است که از مهاجمین واندال گرفته شده است4 . در قبل از اسلام نام آن شبه جزیره ایبریاو در زمان اسلام اندلس واکنون اسپانیا می باشد5 حسین مونس عقیده دارد مسلمانان لفط اندلس را هم بر شبه جزیره ایبری به هنگام فتح ان و هم بر آن بخش از اندلس که به پادشاهی غرناطه منحصر بود اطلاق می کردند6 گفته میشود اندلس بر تمام شبه جزیره ایبری یعنی اسپانیا و پرتغال فعلی اطلاق می شده است .زیرا اعراب مسلمان درسال 92 ه به سرداری طارق بن زیاد اندلس را به تصرف در آوردند و بعد بر قسمت اعظم شبه جزیره ایبری تسلط یافتند و ازاینجاست که بر تمام شبه جزیره ایبریا اندلس مي  گفتند .7 

.جرجی زیدان می نویسد :اندس کشور بزرگی است که پایتخت آن قرطبه و شهر های مهم آن طلیطله ،مارده ،سر قسطه و... می باشد . 8

فتح اسپانیا توسط مسلمین

اسپانیا را مسلمانان در سال 92ه تسخیر نمودند و آنرا تا سال 138 ه مانند سایر ممالک اسلامی به توسطحکامی که به آنجا می فرستادند اداره می نمودند و زیر نظر حکومت بنی امیه بود . فرمانروایانش ازشام و زمانی به واسطه حاکم شمالی آفریقا که خود جزیی از حکومت شام بود انتخاب می شدند 9در تعدادفرمانروایان اندلس در این سالها اختلاف است مقری تعداد آنها را بيست تن10 دینوری 17تن11 وبعضی 21تن نگاشته اند.12

بنی امیه در اندلس

 حکومت بنی امیه دراندلس از سال 138ه تاسال 422ه ادامه داشت ودراین مدت 16تن حکمرانی کردند. اولین حاکم اموی عبدالرحمن اول یا عبدالرحمن داخل بود. 13 درمیان خلفای اموی 3تن بنام عبدالرحمن می باشند.اولین نفرراعبد الرحمن داخل می گفتندزیرانخستین ملوک بنی مروان بودکه به اندلس داخل شدودومی را عبد الرحمن اوسط وسومی را عبد الرحمن سوم یا ناصر میگفتند14.البته عبد الرحمن چهارم و پنجم هم دارند .دولتی که عبد الرحمن اول بنیاد کرد 2قرن و 3 ربع قرن به پا بود.در زمان هشتمین امیر اموی ،عبد الرحمن سوم350-300ه خلافت اموی به اوج عظمت رسیدیعنی در سال 317ه و بر خود عنوان خلیفه نهاد.در همه دوران اموی قرطبه پایتخت بود و جلالی کم نظیر داشت که آنرا همسنگ بغداد پایتخت خلافت شرقی کرده بود15.در سال 393ه بعد از مرگ منصور حاجب که مردی برجسته بود خلافت اموی به ضعف افتاد و در سال 423ه به کلی از میان رفت . بالاخره مسیحیان محلی و به خصوص مردم شمال بر همه اندلس چیره شدند و با سقوط غرناطه در سال 898ه آخرین آثار حکومت اسلامی از شبه جزیره بر افتاد .16

 

دوران حکومت امویان در اندلس

عبدالرحمن اول (عبد الرحمن داخل )173-138ه موسس حکومت امویان اندلس است . منصور خلیفه عباسی او را شاهین قریش نامید.ومی گفت خدا راشکر که میان ما و این دشمن دریایی نهاده است17او در سال 157ه نام خلیفه عباسی را از خطبه انداخت ولی لقب خلافت را به خود نداد زیرا لقب امیر تا کنون ازطرف حکامی بکار می رفت که از طرف خلیفه بدین مقام منصوب شده بودند لکن از آنجا که خلفای عباسی مسئول کشتار تقریبا همه افراد خانواده اموی بودند مسئله به رسمیت شناختن خلیفه از طرف عبد الرحمن اصلا مطرح نبود18 مهمترین مشکلی که عبد الرحمن واخلاف وی برای تحکیم حکومت با آن مواجه بودند تنوع عناصر گونا گون از نظرنزادی بودیعنی وجود اعراب شمالی و جنوبی و بربر ها و اهالی بومی اسپانیا .عبد الرحمن برای مقابله با این مشکل به ایجاد سپاه حرفه ای پرداخت که مرکب از بردگانی بود که تدارک آن ازشمال پیرنه آسان بود و باعث شد امیر از اتباع خود مستقل گردد.ازمشکلات دیگر زمان او عباسیان بودند که در افرادی را به حکومت اندلس می فر ستادند که عبد الرحمن با آنهامقابله می کرد19 مسجد قرطبه را او در سال 170ه بنا کرد20ابن خلدون ساخت این مسجد را به هشام بن عبد الرحمن نسبت می دهد21البته این مسجد توسط خلفای بعدی توسعه یافت و اکنون کلیسای معراج عذ را آنجاست 22

هشام ابن عبدالرحمن 180-173 هدر روزگارامارت خود با مردم به بهترین وجه رفتار و مدارا و دادگری را نیز مراعات می کرد23به دوران حکومت هشام حادثه ای که باعث نگرانی شود رخ نداد24 حکم بن هشام 207-180 ه لقب او ابوالمعاصی (منتصر) ، حکم اول می باشد .اندلس یا تاریخ حکومت مسلمین در اروپا ،ص 55نام او در کتاب اسپانیای اسلامی الهشام ذکر شده است 25واقعه ربض که اعدام 72 تن از افرادی بود که پنهانی بامحمد بن القاسم عم هشام بن حمزه بیعت کرده بودندنیز در سال 187 ه در زمان او اتفاق افتاد.26 از وقایع مهم زمان او کشتار خندق ویا واقعه حفره می باشد که در این واقعه که در سال 192 ه اتفاق افتادعده زیادی از بزرگان شهر کشته وجسدشان را به خندق افکندند . طلیطله پس   از کشتار خندق آرام گرفت . او نخستین خلیفه ای بود که در اندلس دسته ای از بردگان خصوصی برای خود تربیت و برای آنان ماهیانه مقررکرد و شماره این گارد مخصوص به 5000 هزار نفر رسیداو نخستین کس از امرای اندلس بود که سفارش کرد پس از او اعقابش به امارت نشینند و اولین کسی بود که سپاه منظم ایجاد کرد .27 عبدالرحمن دوم 238 – 207 هاین امیر زندگی کاملا شرقی را دوست داشت و بساط درباری مشرق زمین را با شکوه خاصی در قرطبه (کردوبا )بوجود آورد. از کارهای او مقابله با مسیحیان در سال 234ه و تسلیم دو جزیره میورقه و منورقه بود .28

الف-دوران نا آرامی و آشوبهای بزرگ300238ه 
در این دوره شاهد حضور سه امیر به نامهای محمد بن عبد الرحمن دوم ،منذر بن محمد و عبدالله بن محمدهستیم .عصر انها عصرفراگیری آشوب و نا امنی وفتنه وتفرقه در اندلس بوداز وقایع مهم این دوره جنبش مردم طلیطله به بهانه واقعه ربض زمان محمدحمله نور مانها به اندلس شورش اهل مارده در سال 254ه و پیروزیمحمد بود29.علل بحران در این دوره- مولد یا مسلمان اسپانیایی به نام ابن جلیقی در ناحیه مریده از سال 308-253ه- طغیان ابن حفضون و مقاومت پیروانش بعد از او30ب- دوران شکوفایی و قدرت امویان اندلس366-300ه
در این دوره یعنی دوران عظمت خلافت اموی دو امیر به نامهای عبد الرحمن سوم و حکم دوم مشاهده میشود .عبد الرحمن سو م د ر سال 317 ه خود را خلیفه خواند وبه عبد الرحمن ناصر ولقب الناصر لدین اله مشهور شد .31عبد الرحمن کشور را از خطرهای داخلی و خارجی یعنی مسیحیان و اندلس فاطمیان حفظ کردحتی اوشفاعت دیگران را نسبت به یکی از پسران خود که یاغی شده ومحکوم به اعدام گردیده بودرا نپذیر فت ودر پاسخ به آنهاگفت «من پدرم و پادشاه از نطر پدری تا زنده ام بر مرگ اوخواهم گریست و از نظر پادشاهی او را اعدام می نمایم تا کشور اسلامی اسپانیا تجزیه نگردد »32حکم دوم هم با لقب المستنصر بالله شالوده قدرت مرکزی پدرش را دست نخورده باقی گذارد.33

ج -دوران سقوط حکومت عرب –استبداد عامریه وسقوط خلافت 399-366ه

در این دوره خلافت هشام دوم و المهدی و وزارت محمد بن ابی عامروفرزنش المظفر بی ابی عامر را شاهدیم .هشام دوم ملقب به موئد به دلیل سن کم کارهای حکومتی او را محمد بن ابی عامر به عهده داشت . او درسال382 دستور داد بجای مهر خلیفه از مهر او استفاده کنند . لشگر کشی هایی را هم انجام داد بعد مرگ اوپسرش وزیر شد و این مقام موروثی شد و حتی خود را وارث خلافت اموی می دا نستند .عبد لرحمن برادرالمظفر هشام دوم را از خلافت خلع کرد. بعد از عبد الرحمن با محمد بن عبد الجبار بن عبد الرحمن بیعت نمودند ،او ملقب به المهدی بود. المهدی عبدالرحمن عامری را بر کنار کرد و دولت بنی عامر بر باد رفت .34  د-دوران آشفتگی دستگاه خلافت 422-399ه.ق
بعد از مرگ محمد بن ابی عامر(منصور )خلافت اموی رو به ضعف افتاد35بيست و يك سال چنان گذشت که خلیفه از پی خلیفه می آمد یا بازیچه مردم قرطبه یا صقلابیان ویا بربران بود و کار به آنجارسید که قدرت عملا به دست سرداران سپاه بود حتی چند تن از آن خلفا خلافت کردند در سال422ق‌ باخلع‌ هشام‌ المعتمدبالله‌، خلافت‌ امويان‌ اندلس‌ پس‌ از نزديك‌ به‌ سه قرن‌ حكومت‌ به‌ پايان‌ رسيد 36بدین تریب امویان اندلس منقرض شد .

اخراج مسلمانان از اندلس 

از سال 422 تا 897ه‍ مناطق مختلف آندلس تحت حكومت ملوك الطوايفي بود، تا اينكه فرديناندمسيحي به اطراف غرناطه حمله برد و دست به كشتار و آتش سوزي زد، فرديناند با كمال بي رحمي راه آذوقه وخوار و بار مسلمانانرا بست و از اين روي ابوعبدالله زمامدار وقت غرناطه برخلاف نظرسردار خود موسيابن غسان كه مقاومت در مقابلدشمن را توصيه مي كرد در سال897 هـ پيمان نگيني با شاه مسيحي امضاء كرد و پايتخت تسليم شد.37 گفته مي شود چون ابو عبدالله غرناطه را ترك كرد، در بلندي هاي شهر نگاهي حسرت بار به شهركرد وگريستمادرش گفت: همانند زنان گريه كن، براي سلطنت ضايع شده اي كه مردانه حفاظت نكردي.  38در سال 1499 م توسط كاردنيال قدرتمند حيمزد و سپس نروس كتابهاي اسلامي سوزانده شد وتغييرعقيده ديني ازاسلام به مسيحيّت اجباري گرديد و در سال 1502م مسلمانان را بين پذيرشمسيحيت وتبعيد مخيّر كردند و درسالهاي 1525 تا 1526 اقداماتي نظير اين در ساير شهرها عليه مسلمين اجراشد. 39آنان مسلمانان را مجبور به قبول مسيحيّت مي كردند و آنگاه به انگيزه و بهانه نفاق به محكمه تفتيش عقائد، انگزيسيون، كشاندند. كاردنيال زيمنس، اسقف طليطله رأي داد كه همة اعراب غيرمسيحي رابازن و فرزند از دم شمشير بگذرانند او هشتاد تا صد هزار جلد كتاب مسلمانان را آتش زد، راهبي بهنام بلدامي گفت:«اعراب مسيحي شده هم منافقند و بايد كشته شوند.» در سال1610 فيليپ دوّم حكم اخراج همه مسلمانان را صادر كرد، در عرض يك ماه يك ميليون مسلمان ازآندلس رانده شدند،آورده اند كه دريك مسافرت جمعي مسلمانان از اسپانيا به آفريقا صد هزار نفركشته شدند. با فتحردبناند در سال1492 م تا 1610 م سه ميليون نفر از جمعيّت اسپانيا كاسته شد.40

عوامل سقوط دولت مسلمانان در اسپانيا

در يك نگاه عوامل سقوط دولت مسلمانان در اسپانيا عبارت بودند از: 1. تهاجم فرهنگي و دادن آزادي بي حد به كشيشان مسيحي در تبليغات ديني و سرازير شدن مبلغان و مبشّران مسيحي روم و اروپا به.2 بي لياقتي و بي كفايتي خلفاي بغداد.3. اشاعة ميخوارگي و شهوت راني در بين جوانان مسلمان توسط ايادي كليسا. 4. خيانت زمامداران و وزراء بي تعهد اندلس نسبت به اسلام و وطن اسلامي جديد.5. نفوذ فكري، فرهنگي مسيحيان در فرهنگ مسلمانان و تأسيس دانشگاه، و مدارس مسيحي!در عصر ملوك الطوايفي. 
6. دور بودن و جدا بودن از مركز اسلام.7 . تجزيه حكومت اسلامي. 8. نژاد پرستي حاكمان عرب آندلس و تحقير مسلمانان ديگر. 9. عدم نقش آفريني عالمان مسلمان در جلوگيري از انحرافات سياسي و اجتماعي و اخلاقي.10. احضار نابجا و خصمانه يا حسودانه موسي بن نصير و طارق توسط خليفه شام. 11.پيدايش سه قطب قدرت و سه خليفه همزمان(قرطبه، قاهره، بغداد) در بين مسلمين. 12. ازدواجهاي امراء و حكام و ... با زنان و دختران فرنگي و اسپانيايي و پر شدن حرمسراها از زنان مسيحي. 13. توجه حكام به عياشي و خوشگذراني. 14. تقسيم بندي و اسكان عشاير و ملت هاي مسلمان در هر بخش و استان. 
15. كم توجهي عامّه مسلمانان به اسلام و امور فرهنگي. 
16. فروش باغات و زمينهاي كشاورزي به مسيحيان است 41

 

پی نوشتها :

۱-محبوب محجوب ،گیتاشناسی کشورها ، ذیل کلمه اندلس

۲-یاقوت حموی  بغدادي،معجم البلدان ،علی نقی منزوی ،چ1 ؛ 1380‘معاونت معرفي و أموزش ؛ص 233


 ۳-ciavandali

۴-مونتگمری وات ،اسپانیای اسلامی ،محمد علی طالقانی ،نشر یلدا ،1371ش،چ2 ،ص16

۵-گوستاو لوبون ،تمدن اسلام و عرب، ترجمه حضاره العرب ؛هاشم حسيني  ، كتابفروشي اسلامي، ص328

۶-حسین مونس ،اطلس تاریخ اسلام، آذر تاش آذر نوش ، چ1 ،1375 ، ص 221

۷-دهخدا ،لغت نامه ،ذیل کلمه اندلس

8-جرجی زیدان ،تاریخ تمدن اسلام،علی جواهر کلام ، 1369؛اير كبير ؛تهران ؛ص 250

9-گوستاو لوبون ،تمدن اسلام وعرب ص328

10- احمد بن محمد مقری ،نفخ الطیب  من غصن الاندلس الرطيب ،تصحيح احسان عباس ؛ىار صادر بيروت ؛ ج1 ، ص 20

11-ابن قتیبه دینوری ،الامامه السیاسه ،1363؛منشورات الرضي –منشورات زاهدي ؛ج2 ،ص103

12--آيتي، محمّد ابراهيم، آندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، انتشارات دانشگاه تهران، چ4،63،ص45

13-محمد ابراهیم آیتی ،اندلس یا تایخ حکومت مسلمین در اروپا، ،صص4-2وشکیب ارسلان ،تاریخ فتوحات مسلمانان در اروپا ،شكيب ارسلان ،علي دواني، چاپ5 ،1370؛ىفتر نشر فرهنكي اسلامي ؛ص26و نفخ الطیب مقري ،ج3،ص28

14-ابن خلدون ،العبر عبد المحمد آیتی ،چ1 ،1366؛موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنكي ؛ج3،ص 175


15- نگاهی به تاریخ جهان ،نهرو ،ص 71.

16-فیلیپ حتی ،تاریخ عرب،ابو القاسم پاینده ، انتشارات فرانكلين ،ص652

17مقري تلمساني ؛نفخ الطیب ،ج1 ،ص 215

18.مونتگمری وات ،اسپانیای اسلامی ص 33

19.همان ،ص35

20.المقری تلمسانی ،احمد بن محمد ،نفخ الطیب ،ج1،ص212

21. ابن خلدون ؛العبر ج3 ،ص 180

22گرابار ،اولگ ،شکل گیری هنر اسلامی ،مهرداد وحدتی ،ص21

23.ابن قوطیه ،تاریخ فتح اندلس ، تصحيح ابراهيم أبياري،ترجمه حميد رضا شيخي ،چ1؛1369؛بنياد پزوهشهای اسلامی ؛ ص 64

24 .فیلیپ حتی ،تاریخ عرب ، ص 655

25.-کالمت ،اسپانیای اسلامی ؛امير معزي، چاپ اول،1368؛ ص 73

26- ابن خلدون ،ج  3 ،ص182

27- همان ،ج3 صص 184و712

28. همان صص ، 82و184

29-کالمت ،اسپانیای اسلامی ،ص40ومقری ،نفخ الطیب ،ج1 ،329 و فیلیپ حتی ،تاریخ عرب ،ص662

30- مونتگمری وات ،اسپانیای اسلامی ،ص 40

31محمد ابراهیم آیتی ، اندلس یا تایخ حکومت مسلمین در اروپا ،ص 52و ابن خلدون ؛العبر ،ج3 ص 201

32-نفخ الطیب ،ج1،388

33 -مونتگمری وات ،اسپانیای اسلامی ،ص 53

34 -ابن خلدون ،العبر ،ج3 ، ص 216و فیلیپ حتی ،تاریخ عرب ،ج2 ص680.

35-فیلیپ حتی ،تاریخ عرب ،ج 2، ص652

36-ابن‌ عذاري‌، احمد،البيان‌ المغرب‌ فى‌ اخبار الاندلس‌ و المغرب‌، به‌ كوشش‌ كولن‌ و لوي‌ پرووانسال‌،

بيروت‌، 1929م‌؛ چ‌، 3/50 -52وفیلیپ حتی ،تاریخ عرب ،ج2،ص 683 .

37. حسني، علي اكبر، تاريخ تحليلي وسياسي اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اوّل،1379، ج2، ص344

38-آيتي، محمّد ابراهيم، آندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، انتشارات دانشگاه تهران، ،63،ص709

39وات، مونتگومري، اسپانياي اسلامي، ترجمه محمّد علي طالقاني، تهران،بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1359، چاپ اوّل، ص179

40. حسني، علي اكبر،تاريخ تحليلي وسياسي اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ

اوّل، 1379، ج2، ص347.

41.حسني، علي اكبر، تاريخ تحليلي وسياسي اسلام، ج2، ص347.

 

 

 

 

امويان اندلس

 

1-عبد الرحمن اول 172-138ه

2-هشام بن عبد الرحمن 180-173ه

3-حکم بن هشام /حکم اول 207-180ه

4-عبد الرحمن دوم 238-207ه

5-محمد بن عبد الرحمن دوم 267-238ه

6-منذر بن محمد275-267ه

7-عبدالله بن محمد 300 -275ه

8-عبد الرحمن سوم 350-300ه 

9-حکم دوم366-350

10-هشام دوم 400-366ه و 404-401ه

11-مهدی 400-399ه

12-سلیمان400ه و 407-404ه

13-عبد الرحمن چهارم 409-407ه

14-عبد الرحمن پنجم 416-409ه

15-محمد سوم 416-414ه

16-هشام سوم 423-418ه

منبع 

فیلیپ حتی، تاریخ عرب ،ص684

 

 

 

شناخت منابع و ماخذ(اندلس )

 

1-تاریخ فتح آندلس
مصحح : ابراهيم آبيارىناشر : بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى
این کتاب اثر ابن قوطیه مورخ، محدث، فقیه، لغوی و شاعر اندلسی سده سوم و چهارم هجری است . این متن کهن و ارزنده تاریخی مشتمل بر رویدادهای تاریخی اندلس از آغاز گشایش آن به دست مسلمانان تا مرگ امیر عبدالله اموی ، به سال 300هجری است و یکی از منابع مهم و معتبر در این زمینه به شمار می آید، چندان که هیچ پژوهنده ای در تاریخ اندلس اسلامی از آن بی نیاز نیست. 

2-كتاب «دولت امويان در اندلس» نوشته عبدالمجيدغنینه  و ترجمه دكتر محمد سپهري كتاب «دولت امويان در اندلس» به شرح نزديك به چهار قرن حضور اسلام در شبه جزيره «ايبري» از فتح اسلام تاسقوط خلافت اموي در اين منطقه پرداخته‌است. 
در اين كتاب تحولات سياسي، علمي، فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و نظامي دو منطقه مهم جهان اسلامي آن روز و روابط خارجي مسلمانان اندلس با مسيحيان غرب و مسلمانان شرق به روشني تبيين شده‌ و بخشي از تاريخ «اندلس» پيش از فتح مكه نيز آمده‌است. 
اين كتاب در بر دارنده پنج بخش با عناويني چون؛ فتوحات اسلامي در مغرب و ايبريا، عصر واليان در مغرب و اندلس، عصر عمارت اموي، خلافت اموي و پايان دولت امويان در اندلس است.
در بخشي از معرفي كتاب آمده‌است: دوران حضور اسلام در اندلس، يكي از درخشان‌ترين دوره‌هاي تاريخياست. مسلمانان طي چند قرن حضور خويش در اين منطقه، خدمات شاياني در زمينه شكوفايي فرهنگ، انتقال علوم و فنون و مؤسسات تمدني به جهان غرب انجام دادند. رونق علمي «قرطبه» كه با پايتخت‌هاي خلافت اسلامي در شرق از هر لحاظ پهلو مي‌زد، هنوز در تاريخ اروپا خودنمايي مي‌كند. 
مغرب پيش از فتح اسلامي، شورش‌هاي مخالف، جنگ نورمان‌ها، آرامش داخلي، روابط حكم با فاطميان و بربرها، وفات عبدالرحمان، تمدن و معماري، جنبش شهادت‌طلبي و شورشيان غرب از موضوعاتي هستند كه در اين كتاب مورد توجه قرار گرفته‌اند.
3-کتاب العبرو دیوان المبتدا و الخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوی السلطان الاکبر که همان تاریخ معروف ابن خلدون است وبه عبارتی العبر ابن خلدون این کتاب مشتمل بر اخبار عرب و بربر ،ووضع دولتهای بزرگ همزمان آنها می باشد.شامل 7 مجلد می باشد که 2 مجلد آخر ماخذ اساسی تاریخ بلادمغرب است .او در ابتدا و پایان هر خبر به عبرتهای حکمت آمیز  پرداخته است .

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 19:45 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]
مسأله حجاب و تأثیر اندیشه های قاسم امین مصری در ایران

 زن امروز, ترجمه المرئة الجدیدة, نگارش مهذب.

زن و آزادی, ترجمه کتاب تحریر المرئة, بقلم: مهذب.

شناخت تاریخچه نفوذ افکار جدید در ایران و چگونگی این نفوذ و مسیرهای ورودی آن, از مسائلی است که برای شناخت تاریخ مجدد و نوگرایی در ایران از اهمیت بالایی برخوردار است. بستر این نفوذ در قالب و قاعده شرایط فرهنگی قوم غالب و مغلوب است; به طوری که قوم مغلوب در گروش به سمت ارزش های قوم غالب از خود تمایل نشان داده و به مرور رنگ و بوی قوم غالب را می پذیرد.

این در حالی است که روزهای نخست در برابر آن مقاومت می کند و به تدریج رو به سستی و زوال می رود; مگر آن که بتواند به وسیله اهرم هایی خود را سرپا نگاه دارد و دست کم در همه ابعاد, شرایط یک قوم مغلوب را نداشته باشد.

بحث از حجاب, منهای آنچه که در داخل خود فقه اسلامی مطرح بوده است, در فهرست مسائلی است که در جریان تأثیر و تأثر فرهنگی میان شرق اسلامی و غرب مورد توجه متجدّدین و سنت گرایان بوده است. بررسی تاریخچه ورود بحث از حجاب و کشف حجاب, موضوع قابل توجهی است که می بایست در جای دیگری مورد بحث قرار گیرد.

آنچه در این جا بدان پرداخته ایم, در ابتدا مروری اجمالی بر مسیرهای ورودی این بحث از خارج به داخل کشور است. در بررسی این راه ها, در مقاله حاضر, روی یک مسیر تأکید شده و آن تأثیر اندیشه های برخی از متفکران مصری درباره مسأله حجاب در ایران است.

تا آن جا که به بحث کشف حجاب مربوط می شود, بی تردید تا پیش از طرح آن در ایران, نه هیچ زنی منادی کشف حجاب بوده و نه از دید مردمان مسلمان, حجاب امری صعب و سخت برای زنان وصف شده است.۱ نخستین بار این اندیشه از بیرون آمد و افرادی نیز که از آن جانبداری کردند, شیفتگان غرب و اندیشه های مدرن بودند که یا در غرب تحصیل کرده بودند و یا در داخل در مدارس نوین درس خوانده و متأثر از آن اندیشه ها بودند. بنابراین و بدون تردید, حق با شیخ یوسف گیلانی است که در سال ۱۳۴۶ق/ ۱۳۰۷ش می نویسد: (معترضین که قلم فرسایی در کشف حجاب می کنند و به مقالات واهیه مبادرت می نمایند, از تأثیرات و تعلیمات همسایگان و دشمنان ایران است.)۲

بحث از حجاب, انتقاد از آن و شعار کشف حجاب به طور کامل, از چهار مسیر به ایران رسیده است:

۱/ نخستین طریق آن, نشر افکار اروپایی در ایران بود که از راه های مختلفی صورت گرفت. گاه در نوشته های خود غربی ها انتقاداتی مطرح می شد و گاه ایرانیانی که به نوعی شیفته غرب می شدند, این اندیشه ها را در میان هموطنان خود مطرح می کردند. یافتن مسیرهای ورودی این افکار در داخل ایران, چندان دشوار نیست; اما مهم ترین آن ها ایجاد مدارس نوین به خصوص مدارس نسوان است که با حمایت و پشتوانه خارجی ها ـ و در اصل فرانسوی ها و امریکایی ها ـ و به سبک مدارس اروپایی در ایران تأسیس شده است. این خط سیری است که می بایست در قالب بحث از مدارس فرنگی ها در ایران دنبال کرد.۳

۲/ دومین مسیر, افکار و تجربه هایی است که از طریق کشورهای عربی وارد ایران شده است. البته این افکار, خود برگرفته از افکار اروپایی بوده است; با این حال, قدری در محیط اسلامی و دینی کشورهای عربی بازخوانیِ اسلامی و محلی شده و پس از آن به ایران رسیده است. در این باره, نشر افکار مصری ها که زودتر و بیش تر از هر کشور عربی خاورمیانه ای با غرب آشنا شدند, جدّی تر است که مروری بر آن خواهیم کرد.

۳/ سومین مسیر, افکار و تجربه هایی است که از ترکیه نوین به ایران رسیده است. جدای از تأثیرپذیری رضاخان از تحولات ترکیه, از زمانی که افکار جدید در ترکیه شکل گرفت و تجددگرایی رواج یافته و سپس تجددگرایان به قدرت رسیدند, اخبار آن به داخل ایران می رسید. این اخبار برای روشنفکران ایرانی امید تحول را به همراه داشت; همچنان که برای متدینین اخباری ترسناک به حساب می آمد. بعدها نیز با سفر رضاشاه به ترکیه در ۱۳۱۳ و اعلام دستور کشف حجاب در سال ۱۳۱۴ این مسأله تقویت شد که تحولات مربوط به مدرنیزه کردن ایران, همان مسیری را دنبال می کند که ترکیه آن را تجربه کرده است.۴

 ۴/ چهارمین مسیر, نشر اندیشه های نوین از طریق هند به ایران بوده است.۵ نمونه های روشن آن از طریق نشریاتی مانند حبل المتین بود که در آن مقالات متعددی درباره لزوم کشف حجاب به معنای خاص آن, نوشته شده و اصولاً روزنامه یاد شده, خط تجدد و نوسازی را در ایران دنبال می کرد. در همین جا افزودنی است که به سال ۱۳۰۷ش در افغانستان کشف حجاب شد و پس از آمدن خاندان سلطنتی افغانستان به ایران به صورت بی حجاب, این مسأله به گونه ای خاص زمینه کشف حجاب را در ایران بیش از پیش فراهم کرد. در این جا به اختصار به تأثیر افکار قاسم امین مصری در زمینه حجاب و کشف حجاب در ایران می پردازیم.

تحقیقاً می توان گفت که بحث از آزادی زنان, پیش از آن که در ایران طرح شود, در مصر مطرح شد و به تدریج در سایر کشورهای عربی نفوذ کرد. دلیل این امر نیز چنان بود که مصر زودتر از دیگر مردمان شرقی اعم از عرب و ایرانی, با غرب, به ویژه با افکار فرانسوی ها آشنا شد. در این مورد, به خصوص نخستین فردی که این مسائل را به طور گسترده مطرح کرد, قاسم امین (۱۸۶۳ـ ۱۹۰۸) بود که کارش را با تألیف کتاب تحریر المرأة آغاز کرد.

قاسم امین تحصیل کرده پاریس بود۶ و افزون بر آن که در عصر اصلاح گری در مصر تربیت شده و شاگردی یکی از رهبران اصلاح طلب, یعنی محمد عبده را کرده بود, تحصیل در فرانسه, می توانست تأثیر خاص خود را بر او گذاشته باشد.۷ قاسم امین ابتدا کتاب تحریر المرأة را نگاشت و پس از آن در کتاب المرأة العصریة یا المرأة الجدیدة۸ به پاسخ گویی به انتقادهایی که از وی شده بود, پرداخت.

وی معتقد بود که اسلامْ زن و مرد را مساوی قرار داده; اما این اصل بعدها طی قرون متمادی تحریف شده است. امین بر این باور بود که زنان تا وقتی محجّبه هستند, پیشرفت نخواهند کرد. به علاوه, در قرآن هم دلیلی بر این که زنان باید روی خود را بپوشانند, وجود ندارد. وی حجاب قرآنی را ویژه زنان پیامبر(ص) ـ و نه زنان دیگر ـ می دانست.۹ گفتنی است که امین در آغاز گرایش افراطی در این زمینه نداشت و پنج سال پس از آن که به این حد از تندروی برسد, می کوشید تا در قالب عقاید اسلامی در کتاب المصریون۱۰ خود از زن مسلمان و حجاب اسلامی دفاع کند; اما امین, در سال ۱۸۹۸ با تألیف کتاب تحریر به یکباره دگرگون شد.۱۱ وی به تفصیل درباره وضعیت حقارت آمیز زنان مصری سخن گفت و بر تعلیم و تربیت آنان تأکید ورزید. تأثیر افکار قاسم امین با انتشار این کتاب در آغاز قرن بیستم, در جهان عرب عمیق و گسترده بوده و به دنبال خود, دیگر متفکران عرب را برانگیخت تا در این باره, به بحث و گفتگو پرداخته, آثاری را تألیف کنند.۱۲

در نگاه امین, تعلیم و تربیت صرف آموزش خواندن و نوشتن نیست, بلکه افزودن بر قدرت درک عقلی زن است تا بتواند از اوهام دور شده, زندگی بهتری را برای خود و خانواده تدارک ببیند. در این جا بود که وی به بحث حجاب و مانع بودن آن بر سر راه رشد و ترقی زن رسید. وی, حجاب رایج در جامعه مصری را اسلامی نمی دانست و بر این باور بود که باز گذاشتن صورت, امری مخالف دین و شریعت دینی نیست; آنچه مهم است پوشاندن جسم است. وی بر این باور بود که حجاب نمی تواند زنان را از فتنه گری و فساد نجات دهد, بلکه به عکس, آنان در پرتو حجاب, برای هر فسادی آزادترند. افزون بر اینها, حجاب به این معنا که زن در خانه بماند و بیرون نیاید, مانع رشد و ترقی آنان است;

بنابراین باید اجازه داد تا زن از خانه درآمده و با مردان آمیزش داشته باشد; چرا که زنی که اختلاط با مردان داشته باشد, بیش از زنی که در خانه است, از افکار بد به دور است. طبعاً زنی که در این شرایط عفیفه بماند, ترجیح بر زنی دارد که در خانه مانده, و به اجبار عفت خویش را حفظ کرده است! تقریباً چیزی شبیه این که کسی را در زندان نگاه دارند تا جرمی مرتکب نشود! با این همه, قاسم امین بر این باور بود که زنان, به رغم داشتن تعلیم و تربیت عالی, نمی بایست جز برای کارهای ضروری, در خارج از منزل کار کنند.۱۳

اندیشه های امین, مورد انتقاد برخی از متفکران قرار گرفت. یکی از منتقدانِ قاسم امین, محمد فرید وجدی بود که طی سلسله مقالاتی عقاید خویش را مطرح کرد و المرأة المسلمة را در بیان عقاید خویش نگاشت. آثار دیگری از جمله کتاب هایی چون تربیة المرأة والحجاب از محمد طلعت حرب,۱۴ السنة والکتاب فی حکم التربیة والحجاب از محمد ابراهیم القایاتی, الجلیس الانیس فی التحذیر عما فی تحریر المرأة من التلبیس از محمد احمد حسین البولاقی, خلاصة الادب از حسین الرفاعی, رسالة الفتی والفتاة از عبدالرحمن الحمصی, در نقد قاسم امین انتشار یافت; همین طور کتاب هایی نیز مانند رسالة فی نهضة المرأة المصریة والمرأة العربیة از عبدالفتاح عباده و اکلیل غار علی رأس المرأة از جرجی نقولا انتشار یافت.۱۵ گفتنی است که رشید رضا در مجله المنار ضمن اشارتی در باب دیدگاه های قاسم امین در خصوص شکل حجاب, به طور تلویحی از وی دفاع کرده, نوشت:

این که برخی تصور می کنند این نظر فقها که عدم کشف صورت و درنیامیختن زنان را با مردان ترجیح می دهند, یک اصل فقهی ثابت است, بر خطا هستند. در واقع, احکام شرعی به صورت مطلق و کلی آمده و بر پایه عادت و اخلاق نیکو جریان می یابد. طبعا جزئیات از همان عصر پس از پیامبر(ص) میان صحابه و تابعین مورد اجتهاد قرار می گرفته است.۱۶

 پیش از این اشاره کردیم که بحث از باز بودن دست و صورت همیشه در فقه مطرح بوده است; آنچه اهمیت دارد آن است که اندیشه قاسم امین در امتداد آن بحث فقهی نبود, بلکه درآمدی بر کشف حجاب کامل بود; کما این که نواده وی, وقتی کتاب جدش را تجدید طبع کرد, تصویر شمار زیادی از زنان مکشّفه تحصیل کرده را برای تصدیق گفته های پدر بزرگش, در انتهادی کتاب آورد!

ترجمه آثار قاسم امین به فارسی

در این که اندیشه های طرح شده در مصر و جهان عرب به دست نوگرایان ایرانی رسیده باشد, تردیدی نمی توان کرد. طبیعی است که ما می بایست روابط با غرب را در همه ابعاد آن, و پس از آن همسایگی ایران با عثمانی و رفت و شد ایرانیان را به استانبول, برای تأثیرپذیری نوگرایان ایرانی, در درجه نخست از اهمیت قرار دهیم. با این حال, تأثیر اندیشه های ایجاد شده در جهان عرب را در عراق و لبنان و از آن طریق بر ایران, می توان دنبال کرد. نمونه روشن آن این است که هر دو کتاب قاسم امین, تحت عنوان زن و آزادی و زن امروز به فارسی درآمده و حتی توسط نویسنده ای مقیم همدان پیش از سال ۱۳۲۴ش مورد نقادی قرار گرفته است.۱۷

ترجمه دو اثر مزبور هر دو, توسط وزارت فرهنگ رضاشاه صورت گرفته و عامل آن مترجمی با نام احمد مهذّب (سید احمد مهذب الدوله م۱۳۳۶ش)۱۸ است.

مهذّب در مقدمه کتاب زن و آزادی با اشارتی گذرا درباره حجاب در عصر پیامبر(ص) و پس از آن, بر این باور است که (حجاب بین مسلمین از دوران بنی عباس رواج گرفت و در هرجا به شکلی مرسوم شد. حجاب چینی با هندی و هردو با حجاب ایرانی و حجاب ترکی و عرب تفاوت داشت). پس از آن بلافاصله به این نتیجه گیری می رسد که این حجاب (نصف جامعه مسلمین را از کار انداخت.)۱۹ آن گاه پس از نقل جملاتی از گذشتگان درباره عدم لزوم غیرت زیادی از سوی مردان, می نویسد:

در دوره های گذشته, زمامداران اسلامی یا نمی توانستند یا توجهی به اصلاحات نداشتند. علمای حقه نیز در برابر عوام بر اظهار این حقیقت توانا نبودند. عاقبت در ۳۶سال پیش, مرحوم قاسم بیک امین مصری فداکاری کرده کتاب تحریرالمرأة را انتشار داد. گروهی برخلاف او قیام کردند; حتی خواست این کتاب را به عباس پاشا خدیو مصر هدیه دهد, وی از ترس عوام قبول نکرد, ولی آن مرحوم از پا ننشسته, سال بعد کتاب دیگر به نام المرأة الجدیدة منتشر ساخته, به عقیده خود وظیفه میهن دوستی خود را انجام داد.

مهذب مترجم این کتاب می گوید که خودش در سال ۱۳۳۱ق/ ۱۲۹۲ش رساله مختصری نوشته و در آن از لزوم تربیت [ترتیب] زن و کیفیت حجاب در اسلام و مذهب حقه اثناعشری نوشتم. پس از آن (نادانی در لباس دانایان بشنید; از پیش من برخاست و نزد فقیه شهر که عالمی بزرگوار بود, به شکایت بنشست. او مرا پند داد که این تمنّا کلاهی دلکش است; اما به درد سر نمی ارزد…) وی از نشر رساله اش خودداری کرده, پند آن فقیه را می شنود تا آن که (کوکب اقبال ایرانیان طلوع و آفتاب دولت اعلی حضرت پهلوی) می درخشد; آن چنان که (در این مدت کم, اصلاحاتی فرمود که در چندین قرن دیگران نتوانسته بودند). یکی از این اصلاحات همین کشف حجاب بود که در (روز چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۱۴ که روز جشن توزیع دانشنامه های محصلین دانشسرا بود) شاه و ملکه و شاهدخت ها بی حجاب در دانشسرا حاضر شدند. وی پس از آن بخشی از نطق شاه را نقل کرده و این که (این اصلاح اساسی شاهانه که به منزله شالوده و بنیان اجتماعی بود) مورد قبول همه قرار گرفت. از آن جایی که ممکن بود برخی تصور کردند که (آن طور حجاب را, اسلام امر داده بوده است و بیگانگان آن را برای دین نقص بشمارند; برای رفع این اشتباه و این تهمت, وزارت جلیله معارف که در پرتو این دولت می کوشد مردم از گرداب جهل بیرون آمده در شاهراه ترقی پیش روند و اسلام و مسلمین قوی شده, از هر گونه تهمتی بری باشند) به ایشان امر می کنند تا (شرحی راجع به حجاب اسلامی نوشته, عقیده علما را) شرح بدهد. وی نیز به جای انتشار نوشته خودش, صلاح را در آن دیده است تا (کتاب مرحوم قاسم بیک امین را ترجمه و سخن علمای شیعه را بر آن) بیفزاید.۲۰

اندکی بعد در همان عصر رضاخان, احمد مهذب کتاب دیگر قاسم امین را نیز تحت عنوان زن امروز ترجمه کرد. در مقدمه, از ارزش کار قاسم امین و تخمی که او کاشته سخن گفته و این که ای کاش امروز او می بود و می دید که این تخمی که کاشته تا چه اندازه ثمر داده است. وی در مقدمه این اثر نیز از نهضت تازه ایران به رهبری (پدر تاجدار) سخن گفته و آرزو کرده روزی برسد که به قول آناتول فرانس (زن رسما مربی مرد و مهذّب اخلاق او گردد). هر دو کتاب پس از دستور کشف حجاب و سال های پایانی سلطنت رضاخان به دستور وزارت فرهنگ چاپ شده است.

 همان زمان این دو کتاب, مورد استقبال متجددین قرار گرفت. شگفت آن که بسیاری از متدینین نیز فریب آن را خوردند که گویا بحث تنها درباره کشف وجه و کفین است; و شگفت آن که خود قاسم امین نیز بحث را از همین جا شروع کرد, اما به بی حجابی کامل رسید;۲۱ شاهد آن نشر کتاب او در دوره اخیر است که همراه کتاب, تصویر زنان بی حجابی که در شمار زنان متشخص و فرهیخته مصر هستند, به عنوان شاهد مثال درج شده است.۲۲ با انتشار این کتاب ها, مطبوعات متجددین به تبلیغ و ستایش آن ها پرداختند. به طوری که شیخ ابوالفضل خراسانی می نویسد: (در بعضی از مجلات مقاله ای درج و انتشار داده به عنوان قاسم امین برای دعوت به بی حجابی…). وی سپس خلاصه ای از آن مقاله را آورده و با متهم کردن آن مجله به این که (جز عناد و جهل و فتنه در جامعه ملت) هدفی ندارد, به نقد آن مقاله پرداخته است.۲۳

ابوعبدالله زنجانی از علمای برجسته مقیم عراق که رفت و شدی هم در مصر داشت, ضمن اشاره به کتاب قاسم امین و نقد عبده و فرید وجدی۲۴ بر آن, به صراحت به تأثیر آثار قاسم امین در عراق و ایران اشاره کرده,می نویسد: (پس از طلوع این فکر در مصر و بلاد عربیّه, به اقطار اسلامیه دیگر مثل صفحه ایران منعکس شد.)۲۵ درباره نقد عبده بر قاسم امین که خود شاگرد عبده بوده است, چیزی به دست نیاوردیم.

شاهد وجود نسخه های عربی, کتاب قاسم امین در ایران آن که مطالب کتاب تحریر المرأة قاسم امین, سال ها پیش از نشر آن به فارسی, در کتاب طومار عفت (تألیف ۱۳۴۵ق/ ۱۳۰۷ش) مورد نقادی حاج شیخ یوسف گیلانی قرار گرفت و وی با نقل برخی از دیدگاه های او, به نقد آنها نشسته است.۲۶ در یک مورد, گیلانی در بیان مطالب خویش از شیفتگان افکار جدید چنین یاد می کند که (جوانان قرن نوین و یا مقلدین قاسم امین می گویند…).

نویسندگان متدیّن ایرانی که طرفدار حجاب بوده و در این باب قلم می زدند, از نقدهای عربی که بر کتاب قاسم امین نوشته شده بود, استفاده می کردند. یکی از آثار انتقادی بر امین, کتاب المرأة المسلمة اثر محمد فرید وجدی بود که در عراق و ایران, فراوان مورد استفاده قرار گرفت. از جمله موارد استفاده, نقل قول هایی است که وجدی از آثار غربیان در کتاب خویش آورده و مربوط به جنبه های منفی برخورد غرب با زن و تبعات سوء آزادی زن در اروپا می شود. بخش عمده ای از این نقل قول ها از مجلة المجلات فرانسوی است که آمارها و نقل قول های فراوانی از این دست داشته و از طریق فرید وجدی به آثار عربی و فارسی در عراق و ایران نفوذ کرده است. نویسنده طومار عفّت ذیل فصلی خاص, خلاصه ای از دیدگاه های محمد فرید وجدی را از کتاب المرأة المسلمة آورده است.۲۷ همچنین طارمی منجیلی که از علمای مقیم نجف بود, در مکالمه خسرو و پرویز از کتاب الاسلام روح المدنیه و نیز آثار فرید وجدی و همین طور برخی از نوشته های مصریان در این زمینه بهره برده و از این جهت, نشان داده است که منابع تازه ای را از منابع عربی و حتی ترکی در اختیار داشته است.

ییکی از آثار عربی که مورد استفاده نویسندگان متدین ایرانی قرار گرفت کتاب الاسلام روح المدنیّه از مصطفی الغلایینی بود که در اصل برای پاسخ گویی به انتقادهای لرد کرومر۲۸ نوشته شده بود. بخشی از مباحث وی در زمینه حجاب المرأة و بحث های دیگر در زمینه حقوق زنان, مسأله تعدد زوجات, طلاق و جز این هاست.۲۹ این کتاب منبع مهمی برای نویسندگان ایرانیِ مدافعِ حقوقِ اسلامیِ زنان بوده است. نقل قول های زیادی از این کتاب در (رسائل حجابیه) آمده است که در جای خود به آن ها اشاره کرده ایم.

پي نوشتها :

۱/ در این باره باید قرةالعین بابی را که دلیل کشف حجاب او در میان بابیان چندان هم روشن نیست, استثنا کرد.

۲/ وسیلة العفائف یا طومار عفت, ص۱۱۲/

۳/ ر.ک: کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران, هما ناطق, پاریس, خاوران, ۱۳۷۵; ایران در راه یابی فرهنگی, ناطق, پاریس, خاوران, ۱۹۹۰م.

۴/ شخصیت آتاتورک برای ایران رضاخان آن اندازه اهمیت داشت که در سال ۱۳۱۷ش کتابی در ۲۰۹ صفحه در شرح حال وی و فعالیت هایش به فارسی در ایران ترجمه و انتشار یابد. ر.ک: کمال آتاتورک, محمد توفیق, ترجمه اسماعیل بن محمد جواد فردوسی فراهانی, اراک, ۱۳۱۷ش.

۵/ امام خمینی در کشف الاسرار (ص۳۳۰ـ۳۳۱) در شرح نقشه های استعمارگرایانه و تجددطلبانه نوشتند: قبل از بیست ساله دیکتاتوری, نقشه های خود را نسبتاً با نزاکت و آرامش می خواستند عملی کنند; با روزنامه ها و تبلیغات که از قفقاز و کلکته و مصر می آمد.

۶/ قاسم امین بین الادب والقضیة, بیروت, دارالکتب العلمیه, ۱۹۹۴, ص۱۸/

۷/ قاسم امین, تا سال ها پس از بازگشت, هنوز به فرهنگ سنتی خود می بالید و حتی بر ضد یک فرانسوی که انتقاد از اخلاقیات عمومی مصر کرده بود, کتاب المصریون را به سال ۱۹۸۴ نوشت و حتی در آن از حجاب دفاع کرد. (گزارش این کتاب را بنگرید: قاسم امین بین الادب والقضیة, ص۲۹ به بعد. آن نویسنده فرانسوی به ویژه به حجاب زنان مصری سخت انتقاد کرده بود و قاسم امین با دفاع از حجاب به پاسخ گویی به انتقادهای او پرداخته بود. (همان, ص۳۴) اما از سال ۱۹۸۹ به طور کلی عوض شده و مسیر فکرش را تغییر داد. بنگرید: عمارة, محمد, الاعمال الکاملة, (بیروت, ۱۹۷۶) ص۴۵ـ۷۱ به نقل از: المرأة العربیة دعوة الی التغییر, (حجاب, نادیه, لندن, ریاض الریس, ۱۹۸۸), ص۷۳ـ۷۴/

۸/ قاسم امین, (ماهر حسن فهمی, مؤسسة المصریه, قاهره) ص۱۸۱ـ ۱۹۵/ (در این صفحات گزارش مطالب این کتاب او که در آن پاسخ به انتقادات منتقدان است, آمده است)

۹/ المرأة العربیة دعوة الی التغییر, ص۷۲/

۱۰/ وی این کتاب را در رد بر لرد کرومر نگاشت که در اثر خود تحت عنوان مصر الحدیث انتقادات زیادی را از مردم مصر و به ویژه دینداری آنان و از جمله مسأله حجاب مطرح کرده بود. این انتقادها در مطبوعات عربی آن زمان مطرح شده و بسیاری به آن پاسخ دادند. مطالب کرومر حتی در ایران نیز انعکاس یافته برخی از بهائیان از آن مطالب بر ضد مسلمانان سوءاستفاده کردند. در این باره سید ناصرالدین نجف آبادی در حجةالبالغه مسائلی مطرح کرده و به اندیشه های کرومر و تأثیر آن بر بهائیان اشاره کرده و بخش هایی از انتقاداتی که در مطبوعات عربی نسبت به کرومر مطرح شده را آورده است (حجة البالغة, ص۲۴۵ـ۲۴۶).

۱۱/ قاسم امین خود این دگرگونی را نمی پذیرفت و بر این باور بود که, این درست است که در کتاب نخست از حجاب دفاع کرده, اما در کتاب تحریر خود, حدود آن را بیان کرده است. حقیقت آن است که وی تحت تأثیر آداب غربی قرار گرفته بود. به همین دلیل, بعدها که کتاب المرأة الجدیده را در دفاع از خود و در پاسخ گویی به منتقدانش نوشت, توصیه صریحش این بود که می بایست فرزندان خود را با آداب غربی آشنا سازیم. (ولیس له دواء الا أن نربی اولادنا علی أن یتعرفوا شئون المدنیة الغربیة ویقفوا علی اصولها وفروعها وآثارها. و اذا أتی ذلک الحین ـ وترجوا ألا یکون بعیدا ـ انجلت الحقیقة أما أعیننا ساطعة سطوع الشمس, وعرفنا قیمة التمدن الغربیة). المرأة الجدیدة, ص۱۸۴/ بنگرید: قاسم امین (فهمی) ص۱۹۳/

۱۲/ المفهوم التاریخی لقضیة المرأة, (السید جاسم, بغداد, ۱۹۸۶) ص۱۹۳ـ ۱۹۴/ در آن جا به چندین اثر در این باره اشاره شده است.

۱۳/ قاسم امین بین الادب والقضیة, ص۴۵ـ۵۰, ۸۹ ـ۹۴/ (در این صفحات بخش هایی از متن کتاب امین درباره حجاب عینا نقل شده است) و نیز بنگرید: قاسم امین, (فهمی) ص۱۳۹/

۱۴/ ماهر حسن فهمی گزارش این کتاب و انتقادات وی را به قاسم امین آورده است. (همان, ص۱۶۶ـ۱۷۰) نسخه ای از آن در کتابخانه مرعشی موجود است.

۱۵/ قاسم امین بین الادب والقضیة, ص۵۳ ـ۵۴/

۱۶/ المنار, ۱۵یولیو ۱۸۹۹, به نقل از فهمی, همان, ص۱۷۱/ فتاوی رشیدرضا را درباره کشف حجاب و مسأله مساوات میان زنان و مردان بنگرید در: فتاوی الامام رشیدرضا (بیروت, ۱۹۷۵): ج۲, ص۶۷۹ ـ ۶۸۳, ج۳, ص۹۳۳ـ۹۳۴, ج۱, ص۶۶ ـ۶۷/

۱۷/ بنگرید به فهرست تألیفات آقامیرزا عبدالرزاق مجتهد اصفهانی در پایان کتاب (قرآن و حجاب) (ص۱۰۴) به کتابی از او تحت عنوان: انتقاد و جواب کتاب آزادی زن و کتاب زن امروز ترجمه تحریر المرأة و المرأة الجدیدة قاسم امین.

۱۸/ سید احمد بن حسن مهذب شیرازی (۱۳۰۱ـ۱۳۷۳ق) روحانی و مترجم. طلبه مدرسه منصوریه شیراز و نماینده شیراز در مجلس شورای ملی و استاد دانشگاه معقول و منقول در تهران. مترجم دو اثر قاسم امین که در متن معرفی شده و مترجم کتاب (حاضر العالم الاسلامی). بنگرید: موسوعة مؤلفی الامامیة, (قم, مجمع الفکر الاسلامی, ۱۴۲۲ق) ج۳, ص۲۶۹/

۱۹/ مقدمه آزادی و زن, ص هـ.

۲۰/ مقدمه کتاب زن و آزادی.

۲۱/ حمید عنایت می نویسد: قاسم امین, یک مبارزه ملایم به نفع آزادی زنان در مصر به راه انداخته بود. وی در ابتدا دقت می کرد که درخواست هایش راجع به تعلیم و تربیت زنان و پایان دادن به کنارماندگیشان از امور اجتماعی را با استناد به قرآن و شریعت بیان کند. ولی بعداً که آماج حملات سنت گرایان قرار گرفت, چهارچوب اسلامی را رها کرد و تمدن جدید را ضامن دگرگونی زندگی زنان مسلمان گرفت. بنگرید: اندیشه سیاسی در اسلام معاصر, (تهران, خوارزمی, ۱۳۶۲) ص۱۵۳/

۲۲/ نسخه چاپی آن در کتابخانه مسجداعظم قم موجود است.

۲۳/ خراسانی, احسن الحکایات فی حجاب السافرات, تهران, ۱۳۶۵ق, ص۲۴۱/ گویا اصل مطلب از کشف الغرور (ص۱۶۳) باشد.

۲۴/ نویسنده کتاب (المرأة المسلمة) که مورد استفاده گیلانی در کتاب وسیلة العفائف (ص۱۰۴) قرار گرفته است.

۲۵/ ابوعبدالله زنجانی, فلسفه حجاب, نجف, ۱۳۴۳ق, ص۲/

۲۶/ وسیلة العفائف, رشت, ۱۳۴۵ق, ص۱۰۲ـ۱۰۳/

۲۷/ وسیلة العفائف یا طومار عفت, ص۱۰۴/

۲۸/ درباره او بنگرید: جرجی زیدان, تاریخ المصر الحدیث, ج۲, ص۳۳۸/

۲۹/ مصطفی غلایینی, الاسلام روح المدنیة, بیروت, ۱۹۰۸م, ص۱۹۸ـ ۲۷۹/

(مجله آینه پژوهش ، مهر و آبان ۱۳۸۰ - شماره ۷۰ ، نویسنده : جعفریان، رسول)

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 19:30 ] [ عبدالباسط عرب ] [ ]